سایه سار زندگی
سایه سار زندگی

سایه سار زندگی

روزی پاییزی آسمانی ...


امروز صبح از همان ابتدای روز ، حسی خوب و قشنگ همراه من است . وقتی چشم باز می کنی و می بینی مادر را در حال نماز و پدر را حال قرآن خواندن ،  وقتی دخترکانت را می بینی که کنار هم با آرامشی که از بودن در بین پدربزرگ و مادربزرگ نصیبشان شده ، به خواب رفته اند ، وقتی آنسوتر محمدت را می بینی و می دانی همین لحظه در خانه تو ، برادر بزرگترت با همسر دوست داشتنی و باران قشنگش ، نفس های عطرآگینشان را به فضای خانه ات هدیه می دهند ، وقتی جزء نادر روزهای سال ، دم رفتن مادر چای گرم به دستت می دهد و تو چشمت به سفره آماده صبحانه می افتد که چشمک می زند و ناخودآگاه دستت را به سمت سفره دراز می کنی به گرفتن لقمه ای نان و پنیر ، اینها هر کدام به تنهایی می توانند نوید یک روز فوق العاده باشند برایت .

از خانه بیرون می آیی . باز هم پاییز زیبای هزار رنگ . این بار اما خیال انگیزتر و زیباتر ، که طبیعت را غرقه در مه می بینی و خود را سرشار از شعف . که تخیلت به کار می افتد و حس می کنی آسمان با دستان سخاوتمندش به زمین آمده تا به تو یادآوری کند رسیدن به اوج آنقدرها هم سخت نیست ، اگر دل را و نگاه را وسعت بخشی !



در میان ابرها راه رفتن ، حتی اگر پایت بر زمین خاکی هم باشد ، حس خوشایندی را القا می کند که بیان ناکردنی ست . می شود مرزها را از میان برداشت . می شود زمینی بود اما آسمانی زیست ، می شود با دو بال نامرئی از مهر ، پرواز را به تجربه نشست ، می شود گاهی از اوج فرود آمد تا دلی را شاد کرد ، می شود .... و اینجاست که با تمام وجود در می یابم که خداوند هم با آنهمه بزرگی ، اینقدر نزدیک است که هرگاه اراده کنی می توانی دست دلت را در دستان قدرتمندش بگذاری و پای بر آسمان گسترده محبت او نهی و بالهایت را در آن فضای بیکرانه عشق لایزالش بگشایی و پرواز را به تجربه بنشینی که تمام زندگی و بودن تو به همین لحظات می ارزد .

پاییز که باشد و مه که باشد ، راه تخیلت گشوده می شود و تو می روی در کوچه پس کوچه های ذهنت گم می شوی و وقتی به خود می آیی ، می بینی تمام مسیر خانه تا اداره را انگار ندیده پیموده ای . پاییز که به نیمه می رسد و آبان ماه که جلوه گری می کند با رنگارنگی با شکوه طبیعت ، ناخودآگاه یاد زنده یاد منزوی می افتم و آن شعر محشر پاییزی اش :

پاییز کوچک من

دنیای سازش همه رنگ­هاست

                                    با یکدیگر

تا من نگاه شیفته ­ام را

در خوش­ترین زمینه به گردش برم

و از درخت­های باغ بپرسم

خواب کدام رنگ

                        یا

                        بیرنگی را

                                    می­بینند

در طیف عارفانه ­ی پاییز؟

کاش آسمان دل هایمان به زیبایی همین روزهایی باشد که از حضور بی نهایتش بر هستی مان ، رنگی از خدا گرفته است .

پی نوشت :

دیروز در محل کارم ، ساعتی را میزبان برادر و باران بودم . حاصلش دیدنی ست و شنیدنی . نوشتن از آنرا به برادرم مهدی می سپارم . از من تنها این عکس را به یادگار داشته باشید .


نظرات 57 + ارسال نظر
سرزمین آفتاب چهارشنبه 11 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 09:10 ق.ظ

باغ من …

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر با آن پوستین سرد نمناکش
باغ بی برگی
روز و شب تنهاست ؛
با سکوت پاک غمناکش

ساز او باران ؛ سرودش باد
جامـه اش شولای عریـانی ست
ور جز اینش جامه ای باید؛
بافته بس شعله ی زر تار پودش باد
گو بروید یا نروید ؛ هر چه در هر جا که خواهد یا نمیخواهد
باغبان و رهگذاری نیست
باغ نومیدان ؛
چشم در راه بهاری نیست

گر زچشمش پرتو گرمی نمی تابد
ور به رویش برگ لبخندی نمی روید
باغ بی برگی که می گویدکه زیبا نیست ؟!
داستان از میوه های سر به گردون سای اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید
باغ بی برگی
خنده اش خونی ست اشک آمیز
جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن
پادشاه فصل ها پاییز!!!!

_________________
چه حس خوبی برای یک صبح زیبای پاییزی در نوشته سهبای عزیز وجود داره

یک استکان چای داغ
لقمه یی نان و پنیر
سفره یی باز
نفس هایی گرم آغشته به عطر خوش دوستی و خویشاوندی بی غل و غش
دخترکانی آسوده خفته در بستر گرم و ایمن خانواده یی استوار

خدا عیشتان را طولانی و غصه هایتان را همچون برگهای سست و لرزان و ناپایدار پاییز قرار دهد انشا اله

سلام . ممنون از درج شعر زیبای منزوی .... ممنون از نکاه مهرانکیزتان . امید که شادمانیهاماندنی باشند در لحظه هایتان .

زهرا چهارشنبه 11 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 09:10 ق.ظ http://sheydayevesal.mihanblog.com

رسیدن به اوج آنقدرها هم سخت نیست ، اگر دل را و نگاه را وسعت بخشی !
سلام سهبای عزیز
خیلی قشنگ بود.
تصویرها هم که نگفتنی

سلام عزیزم . ممنونم از لطف همیشه ات ....تصویرها هم.....

سپیده چهارشنبه 11 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 09:14 ق.ظ

هرروزتان بارانی و آسمانی نازنین

در کنار یا به یاد نازنینی مثل تو عزیز دوست داشتنی ام .

بزرگ چهارشنبه 11 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 10:17 ق.ظ http://navan1.blogfa.com

با این حساب آخر هفته بسیار خوبی رو داری
امیدوارم همیشه شاد و خرم باشی

امیدوارم برای من و همه دوستان همین باشد که می کویید.

بزرگ چهارشنبه 11 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 10:18 ق.ظ http://navan1.blogfa.com

میبینم مونیتور سر کارت عین مونیتور سرکار منه

با ابن حساب خوش به حال من اقابزرک عزیز....

سایه چهارشنبه 11 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 10:19 ق.ظ http://shadowplay.blogsky.com/

خوش به حالت سهبا جان

چه بهشت زیبایی داری !

سلام سایه جانم . بهشت در کنار عزیزان است که معنا می یابد, نه مهربان?

سایه چهارشنبه 11 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 10:19 ق.ظ http://shadowplay.blogsky.com/

واییییییییییییییی
چه توپولی نازی

دقیقا با شما موافقم ......

سمیرا چهارشنبه 11 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 10:30 ق.ظ http://nahavand.persianblog.ir

ای جانم...باران رئیس می شود...خدا حفظش کنه براتون خیلی ماه و خوردنی بود... وقتی مادر و پدر میان انگار خونه گرمتر می شه ..نور میگیره...

خدا این نور و کرما رو بر سرمون مستدام کنه سمیراجان . ممنون از مهربونی های همیشه ت خانومی .

مامانگار چهارشنبه 11 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 10:35 ق.ظ

سلامی به لطافت و طراوت حس و حال این روزهای باران خورده پاییزی...
...امیدوارم پدرو مادرت..این نعمتهای بی مثال خداوند...در سلامت و صحت باشند سهبای عزیز...و این مدت در کنارشان لحظه های نابی را ذخیره کنی برای روزهای دوری و غریبی...
...باران راهم ببوس....

سلام مامانگارعزیزم . خداوند نگهدار شما و فرزندان عزیزتان هم باشد . ممنون از شما . سعی میکنم قدردان تک تک لحظات در کنار آنها بودن باشم .

مذاب ها چهارشنبه 11 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 10:50 ق.ظ http://mozabha.blogsky.com

سبزِ سبز ، دعایت میکنم ، زردترین پائیز من !...

ای همیشگی ترین رستاخیز رنگها....

در مه آلود ترین خاطراتم ، بهار رنگ ها بوده ایی...

اینک ، این منم و هزار خاطره از هزار رنگ تو...

و صدای بارانی که هارمونی عجیب قطره هاست...

و صبحی دگربار که آغاز عشق است ...

و خدا گویی در حال نقاشیست...

و مادر و پدر و خانواده و بارانی که چراغ محفل است....

و زندگی زیباست...

و بقول سهراب عزیز، رسم خوشایندیست که نباید بر سر طاقچه ی

عادت از یاد من و تو برود...

زیبا و دل انگیز نوشتی ، آبجی سهبا...

امید که همیشه زندگی ات در کنار عزیزانت همین رنگ و همین حس را داشته باشد.

سلام برادرم . سلامت باشید و پایدار . آنقدر زیبا می نگارید که زبان گفتن نمی گذارید .
هزاران بار سپاس .

الهام چهارشنبه 11 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 10:55 ق.ظ

سلام
محمد عزیز من چند وقتی هست که دیگه وحی ای دریافت نمی کنم یکی از اساتیدم میگفت هیچ وقت دو تا قدرت ضعف و توانایی یکجا با هم جمع نمیشند راست میگفت دقیقا
من توانایی دریافت وحیو نداشتم واقعا نداشتم هر کسی جوری افریده شده و من هم طبق گفته اون بزرگ توانایی چندانی نداشتم نه جسمی
الانم جایگاهم متفاوته به نحوی دیگه باید عمل کنم
دوست داشتم میدونستم شما وحی دریافت میکنید به نظرم توانایی شو اگر انتخاب شده باشی داشته باشی
بهرحال
من خودم در شرایط جدید با شیرینی خاص خودش بازم نگرانم نمیدونم چی میشه
اینده معنویم نامعلوم وبه تبع اون همه دنیاو این زندگی دنیویم نا معلومه اگر هنوز جاگاه والایی داری پیش خدا برام دعا کن
نه چون فرشته ها مثل رسول خدا
حتما
مرسی
لطفا خصوصی بخوانش

والا اشتباه گرفتی خانومی . من نه محمدم ، نه مریمم ، نه هیچکس دیگه ای که شما بشناسی ! ای خدا ! به چه زبونی باید بگم به شما ؟

هستی نمونه چهارشنبه 11 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 11:04 ق.ظ http://d.blogsky.com

به مرگ شک کرده ام خواهر وقتی واژگانت روحم را پرواز میدهد ...

مرگ را با شاعران چه کار هستی جان ؟ وقتی روح شاعر ، زنده همیشه ست ؟!

دانیال چهارشنبه 11 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 11:33 ق.ظ http://www.danyal.ir

اکنون که مینویسم در قلمم هیچ نیست جز آرزویی از ته دل
برای تو و آنها که دوستشان داری ، شاد یاشی خواهر من

و شادمانی و سلامتی شما ، آرزوی همیشه من و دوستانم . ممنونم برادرم .

مهرداد چهارشنبه 11 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 11:56 ق.ظ http://kahkashan51.blogsky.com

سلام خواهرم
چشمتون روشن ،انشاا... حلاوت حضور این عزیزان در کامتون
ماندگار باشد .
در پناه حق باشید .

سلام برادر . ممنونم از محبتتان . و روزهای شما هم سرشار شیرینی .

س چهارشنبه 11 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 12:07 ب.ظ

سلام عزیزم
می خواستم بروم عجله داشتم برای کلاس ولی مردم و زنده شدم از دیدن این عکس حتما برایم ایمیل کن
قشنگی روزهایت را تبریک می گویم.

سلام . خسته نباشید خانم معلم دوست داشتنی . چشم حتما می فرستم .

وانیا چهارشنبه 11 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 01:34 ب.ظ

ای جیگرشوووووووووووووووووووو
خدا حفظش کنه

جیگرشو چی وانیا جان ؟ منظورت این نیست که خام خام بخوریمش ؟! مرسی مهربون . خدا نگهدار شما و عزیزانت هم باشه .

مشتاق چهارشنبه 11 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 02:45 ب.ظ

سلام.این مطلب شما مرا بیاد مرحوم پدر و مادرم انداخت..واقعا همینطوره که میگین.. خیلی قدرشونو بدونید...اینا نعمتهای الهی اند.. خدابرا شما و بجه هاتون حفظشون کنه...ما که از نعمتشون محرومیم.. پاینده باشید..

سلام . خداوند رحمت کنه عزیزانتون رو . سلامت باشید و بایدار.

حمید چهارشنبه 11 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 02:57 ب.ظ http://samandis.blogfa.com

ببخشید نمی شه باران رو بدید بخوریم؟!!!!

باران رو ? الان داداش مهدی با اخم داره نکاه میکنه حمید!من با اجازه ت فرار کردم ... تو خود دانی !

فرداد چهارشنبه 11 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 03:22 ب.ظ http://ghabe7.blogsky.com

خدا این روزها رو برات ابدی کنه ...الهی آمین.
سلام خواهرم
ممنون که این همه چیزهای بی نظیر رو با ما شریک میشی...اینجوری خدا بهشون برکت می ده و زیادشون میکنه
خدا خانواده عزیزتون رو هر روز در عافیت تر از دیروز و در پناه خودش حفظ کند....
فقط یادتون نره که "چهار انبیا"و "امام زاده علی"برای حاجت روا کردنشون بی نظیره...در ضمن "قیمه نسار" اقبالی هم که جزء برنامه هاست دیگه؟قاق کسمه های "کدبانو"ی خیام چطور؟دوغ الموت و نان آقا بابا رو داشت یادم می رفت....باقلوا هم این روزهای سرد با چایی غوغا میکنهشب ها هم که آجیل عبید ذاکان...به به
فقط مواظب باران عزیز باشین که سرمای قزوین اذیتش نکنه
خلاصه هوای داداش های ما رو حسابی داشته باشین
تا می تونین خوش باشین
یا حق

سلام برادر . مثل اینکه شما بهتر از من می شناسید این شهر را. سعی میکنم این ساعات مانده را بهتر بکذرانیم .ممنون برادرم .

بــاران چهارشنبه 11 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 03:29 ب.ظ

خوشحالم برای روزهای خوبت بانوی من !
من چقده غش کردم عکس اول باران رو تو بلاگ آقا مهدی دیدم !
سلام بهشون برسونید حتما !

سلام بارانم . ممنون محبتت هستم عزیز دل . سلامت را هم حتما خواهم رساند .....

سرزمین آفتاب چهارشنبه 11 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 07:13 ب.ظ

سلام

خواهش

اما ... شعر منزوی؟؟ !!!


راست میگن تاریخ تکرار میشه ها !!!
چون فکر کنم موضوع اشتباه لپی من در مورد پرنده خارزار و اسپیلبرگ ( یادتونه که ؟ ) داره اینجا در مورد منزوی و «اخوان ثالث» تکرار می شه !!

سلام . ﺟﺰ ﺷﺮﻣﻨﺪﮔﯽ ﺣﺮﻓﯽ ﻫﻢ ﻣﺒﻤﺎﻧﺪ ﺑﺮﺍﯾﻢ مگر?

هلن چهارشنبه 11 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 09:30 ب.ظ

کسی کو فروتن تر او رادتر

دل دوستانش از او شادتر ..
نقطه
.

س چهارشنبه 11 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 10:33 ب.ظ

این پستت را خیلی دوست دارم
تمام حس زیبایی که داشتی منتقل شد و سرمست شدم.
خیلی عالی آفرین خانم نویسنده ی زیبایی ها
توصیف هایت فوق العاده بود.

یعنی میتونم امیدوار باشم که نمره قبولی می گیرم از انشا خانوم معلم مهربونم!?

دانیال چهارشنبه 11 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 10:46 ب.ظ http://www.danyal.ir

باران سلام ، که سلام تو سلامتی زمین است ...
هر قطره از تو ، تنفس دلنشین باغچه در سپیده دم امید است ...
باران سلام
باران سلام

سلامی از باران به عمو دانیال عزیز... چقدر خوشم اومد از اینکه این شعر قشنگ رو برام خوند عمه ... مرسی عموجون .

دانیال چهارشنبه 11 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 10:51 ب.ظ http://www.danyal.ir

بوی سفر می اید و من در هیر و بیر اینکه بخندم یا گریه کنم مانده ام
از آسمان دلت که آبی تر ندارم ، دارم ؟

سفر جزیی همیشگی از زندگی من است برادر . سفرهای خواسته یا ناخواسته . در غربت که باشی جزیی جداناشدنی از تست این سفرهای گاه و بیگاه .
سفر را با همه سختی هایش دوست دارم ، که زیاد آموخته ام از آن . و چقدر دلم میخواهد قبل از سفر آخرین ، ببینم گوشه گوشه هستی گسترده ای را که نشانه عظمت خداوند است .
دلتنگی اش را هم میشود تاب آورد به دستاوردهایش .
و دستاورد سفر این بار من برایم بسیار ارزشمند است . از آن با شما سخن خواهم گفت برادرم .

هستی نمونه چهارشنبه 11 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 11:01 ب.ظ http://d.blogsky.com

بخیل نیستم ستاره سهبا ولی گاهی آنقدر حسود میشوم
که ذره ای از نور نگاهت را به پنجره همسایه مان قرض نخواهم داد
نمیشود بمانی ؟!

باور کن هستی جان دلم آنقدر از مهرتان لبریز است که هر چه ببخشم ، بیش می شود و کم نه! حسود مباش که جایگاهت در قلبم خاص هست و خواهد بود . و جایگاه خواهرم نیز ...
چقدر از این فاصله ها خسته میشوم ... حیف ...

بزرگ پنج‌شنبه 12 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 08:18 ق.ظ http://navan1.blogfa.com

اسم برادرزاده عزیزت که میاد بی اختیار یاد برکات خدا میفتیم خدا برکت بزرگی به داداشت داده

وای که چقدر از این دعاهای نابتون خوشم میاد آقا بزرگ . ممنونم ازتون . زندگیتون پر از خیر و شادی .

حمید پنج‌شنبه 12 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 09:49 ق.ظ http://samandis.blogfa.com

خیییییییییییییییییلییییییییییییی خوشمزه ست!!!

دقیقااااا.....

ر پنج‌شنبه 12 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 10:42 ق.ظ

سلام
خیلی متشکرم از ارسال
خیلی زیبا بود مسرور و مشعوف گردیدم

خواهش میکنم مهربان . بارانی از نیایش بود که برایتان ارسال شد . امید که غرق طراوت و شادمانی باشد لحظه هایتان .

میکائیل پنج‌شنبه 12 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 11:35 ق.ظ http://sizdahname.blogsky.com

خدا لطافت باران رو در سایه سار زندگیتون بیشتر کنه ....
بودن هر چند اندک در کنار شما دو عزیز ! لحظات گرانقدری است که به این راحتی ها بدست نمی اید

ولی خیلی بهم شبیه ایدا !!!!

جدددی ? یعنی برادرزاده ها به عمه هم شبیه میشن?!

الهه پنج‌شنبه 12 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 01:19 ب.ظ

سلام
مرسی از اینکه روشنایی شدین در راهی که توش هستم برای من
برای درک بیشتر مسیر پیش رویم . سپاسگذارم

کی ? من?!!!! بابا اشتباه گرفتی خانووووم :-(

مریم پنج‌شنبه 12 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 01:41 ب.ظ http://najvaye-tanhai.blogfa.com

چه حس زیبایی ست دیدن عزیزانت بعد از مدتها دوری و دیدن بارانی که عشق است و مهر آنهم در فصل باران
سلام سهبای عزیز چشم و دلت روشن مهربانم برای دین عزیزانت
امید دارم همیشه در کنارشان خوشی های زندگی را لمس کنی
راستی چطوری با زحمتای ما!
بخدا یه دنیا شرمنده شما هستم

حس قشنگی ست و تو انرا می دانی مریمم و حس دور شدنش را هم ....
کدام زحمت مریمی جان ?!

تنفس پنج‌شنبه 12 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 05:04 ب.ظ http://tanaffos.blogsky.com

سلام سهبای عزیز
چقدر این کنار هم بودنها ،صمیمیت ها ،محبتها ،خوب است .
گرمای وجود این عزیزان با هیچ چیز ی در عالم نمی شود عوض کرد !
خداوند عزیزانت را برایت حفظ کند و شما هم برای آنان نگهدارد
و اما این باران خانم ....باید بگم خیلی چشمتون روشن به دیدار این خانم خانما...
امیدوارم همیشه دلت شاد و لبت خندان باشد .

سلام عزیزترین . ممنونم . چشمم به حضور شما هم روشن شد مهربان . خوش آمدید .

بــاران پنج‌شنبه 12 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 05:44 ب.ظ

من بازم باید فک کنم کامنتم این وسط غیب شده ؟ : (

نه نازنین . هست . غیب نشده . اما من ....
شرمنده همه شمایم بابت تاخیر تاییدش .

سایه پنج‌شنبه 12 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 06:46 ب.ظ http://shadowplay.blogsky.com/

خصوصی

سلام نرگس جان . چرا این روزا اینقدر کم پیدایی ؟!دیگه دارم نگرانت می شم ! چیزی شده عزیز؟!

سلام سایه جانم . خوبم مهربان . نگرانم نباش . سفر بودم . میهمان دارم و در ضمن به شبکه دسترسی ندارم مگر با تلفن همراه . حضور کمم به این علت است مهربان . ببخش مرا .

ببر89 جمعه 13 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 01:32 ب.ظ http://gs1357.blogfa.com


تا باشه از این پاییزای قشنگ و جمعهای گرم و گیرای خانوادگی و سایه پدرو مادر...شکر خدا می بینم که رو به راه هستید.

سلام . خیر مقدم جناب سلامت عزیز . خوش امدید همشهری خوبم . ممنونم از شما . روزهای شما هموسرشار شادی .

مشتاق جمعه 13 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 06:42 ب.ظ

بازم سلام. مدتیه اون حس قبلی دیگه کم شده.. البته همیشه زمان یکجور نیست.. ولی بهر حال دلم برای اون پاسخهای طولانی و از سر حوصله شما تنگ شده احساس میکنم این روزها خیلی گرفتارین و نمیرسید خیلی ... فقط بیان یک احساس بود و دیگر هیچ... سالم باشید..

سلام برادرم . شرمنده شمایم . حس کم و گم نشده ، اما دلایل نبودنم را برای سایه عزیزم توضیح داده ام . غیر این مساله ای نیست بزرگوار . ببخشید .

مکث جمعه 13 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 07:08 ب.ظ http://maks2011.blogsky.com

جیگرررر این باران شما رو من بخورم . چه نازه این دختر... روز پاییزی ت با باران برقرار باشد که خوب روزی است این روز...

و روز خوبتری خواهد شد اگر با شادی عمه زری همراه شود ...
سلام غزلبانو . خوبی عزیز?

خواهرکوچکت جمعه 13 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 08:21 ب.ظ

کاش صبح که از شهر ودیار برادر دل می کندم در حالی که گویی مثل بندهای قالی که بافتنش تمام شده و با تیزی نیشتر مانندی از دار یکی یکی جدا میکنند،من نیز بندبند دلم را از این سرای روحانی
می بریدم تا باخودم به شهر خرم دلان بیاورم برای سپری کردن روزهایی که بی او عجیب، سخت می گذرد
کاش کنارم بودی وآن همه بی تابی ام را،اشک هایی همچون رودی ،
که پهنای صورتم را سیراب می کردند را می دیدی ودلدارم ام
می دادی وامیدارم می کردی به دیداری دوباره،دیداری که خیلی دور ودیر نیست.
کاش راهم تا منزل برادراینقدر دور نبود
کاش...
غروب یکی پرسید:خسته راه نیستی که هنوز عرق راهت خشک نشده بایدفردا عازم جبهه های غرب شوی؟
گفتم که همه دلخوشی ام ،وقرارِاین دل بی قرارِِ به دور از برادرهمین خیال خوش سفرفرداست
وگرنه سیل اشک های بی امان من به این زودی ها توقف وپایان نمی گرفت...
چقدر خوشحالم که دعای عرفه را در مرز عراق وحوالی کربلا در قدمگاه شهدا می خوانم...
اگر لایق باشم دعاگوی شما وهمه دوستان هستم

هنوز گامی از تو دور نشده بودم که انگار سالهاست ندیده امت ...
از دلتنگی برایم نگو خواهرم که با این حس آشنای همیشه ام ....
خوشا به حالت . برایم دعا کن .

زهرا زین الدین جمعه 13 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 09:26 ب.ظ

دستم بگیر

دارم به یادت ...



... می افتم

کاش دلم را نمی بردی ....
تا امروز برایت تنگ شود ....

bardia جمعه 13 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 10:41 ب.ظ http://nasleman.javanblog.com

سلام. نوشته هاتون جالبه. من تازه وبلاگ نویسی رو شروع کردم. برای تبادل لینک حاضرید؟؟ اگه خواستید به کلبه ی من هم یه سری بزنید. ممنونم. اسم وبلاگ من: درد و دل های نسل من
http://nasleman.javanblog.com

کاش زودتر می امدید..... نه حالا که من .....

دوست خواهری شنبه 14 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 01:32 ق.ظ

سلام شب بخیر زیارت قبول عزیز
انشاءالله سفر کربلاوبقیع .
از صمیم قلب خوشحالم که دستتونو تو دستای شهدا جادادیدوهمراهشون شدید.برام دعاکنید
*خدایازندگیمان راتبدیل به بندگی کن چراکه خوب می دانم نتیجه ی بندگی مصداق این حدیث قدسی شدن است(کن لی اکن لک).
زیر سایه شهدا موفق وپیروز باشید.

سلام . خوش آمدی عزیز . انشاله در کنار همدیگر .
دعا کن برام که خیلی محتاجم مهربان .دعایم کن .

سرزمین آفتاب شنبه 14 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 01:53 ق.ظ

خدا نکنه
اصلا من هیچی نمینوشتم بهتر بود !!نه؟؟

ببخشید . باز دلتنگی به سراغم آمده ! اینها اثرات همان است . شرمنده ام دوباره .

زهرا زین الدین شنبه 14 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 07:16 ق.ظ

وقتی سررشته سرنوشت بدست محبوب باشد،همویی که مخزن علوم وعطوفت ومهراست
همان منبع لایزال مِهر،مهرِمهربانان عالم را در دل آدم می اندازد تا بدانی وبچشی که محبت حقیقی چقدر ماندنی ودوست داشتنی تراست
دوباره تداعی میکنم یاد خوش دیروز را که به اندازه هزار روز زیبا وخاطره انگیز برمن گذشت
ومن چقدر اینگونه مرور وتکرارها را دوست دارم
یاد اولین نگاه وآغوش گرم شماومادر عزیزم
یاد مهربانی وآرامش وپدر صفا وصمیمت همسروبزرگوارتان
یادخنده های داداش محمد،
هزار باریادش بخیر.
چه روز زیبایی بوددیروز،روزی که تو را دیدم،برادرم،خانواده عزیزت،سمیرای دلسوخته ام،خدیجه خوش خنده ام،راضیه مهمان نواز ودخترکان مودب ودوست داشتنی.
خوب می دانم که این رشته گسستنی نیست ،رشته ای که اولین دیدارش در جواربانوی کریمه آل طاها،رقم وبهترین وقشنگ ترین نگاهش در کنار شهید زین الدین بهم گره بخورد
معلوم است که گسستنی نیست


وبدان وایمان داشته باش
تو هیچ شبی راصبح نخواهی کرد درحالی که من در این کره خاکی باشم ویادمن باتو ودرکنارتو نباشد...
تو قشنگ ترین دلمشغولی منی خواهر.

چقدر از این فاصله ها دلگیرم خواهرم ... چقدر دلگیرم ...
و مگر میشود لحظه های بی نهایت غریب این سفر یکروزه را فراموش کرد?آن اولین نگاه.. آن اولین کلام ... آن دعاها و سوغاتی های ارزشمند را ....

زهرا شنبه 14 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 09:05 ق.ظ http://sheydayevesal.mihanblog.com

گاه صخره های زندگی را به سخره میگیریم بی آنکه بدانیم سقوط نزدیک است! و گاه سخره ی دیگران برایمان می شود صخره ای ناپیمودنی...
سلام سهبای عزیز
این کامنت رو از دلتنگی گذاشتم

سنگینی صخره ای بر دلم می ماند از سخره دیگران !
سلام زهراجان . هر چند از تو بهتر نیستم ، اما دلتنگت نبینم مهربان !

راستی ، دیشب در خوابهایم ، سهمی از آن تو بود ! عجیب بود رویای دیشبم !

زهرا شنبه 14 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 09:52 ق.ظ http://sheydayevesal.mihanblog.com

از رویای دیشبت نمیگید؟

نه ! فقط جایی ،حضور داشتی که کمکی باشی برایم ! خیلی جالب بود برام زهراجان /

میکائیل شنبه 14 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 09:55 ق.ظ http://sizdahname.blogsky.com

الطفات نفرمودید !!
منظور از شباهت ... بین شما و برادرتان بود ...
البته شکی در این هم نیست که باران به عمه اش رفته باشد

بله خب ! یک کمی با هم خواهر برادریم دیگه .

مهرداد شنبه 14 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 11:40 ق.ظ http://kahkashan51.blogsky.com

تو خاموشی که بخواند؟
تو میروی ، که بماند ؟
که بر نهالک بی برگ ما ترانه بخواند ؟
از این گریوه بدور ،
در آن کرانه ببین :
بهار آمده
از سیم خار دار گذشته
حریق شعله ی ِ گوگردی چه زیباست !
سلام آجی امیدوارم حالت خوب خوب باشد.

ﺳﻠﺎﻡ ﺑﺮﺍﺩﺭﻡ.ﭼﻘﺪﺭ ﺩﻟﺘﻨﮓ ﺷﻤﺎ ﻭ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﻫﺎﯼ ﺯﯾﺒﺎﯾﺘﺎﻥ ﻭ ﻧﻮﺷﺘﻦ ﺑﺮﺍﯾﺘﺎﻥ ﻫﺴﺘﻢ ﻓﻘﻂ ﺧﺪﺍ ﻣﯿﺪﺍﻧﺪ . ﻣﻤﻨﻮﻥ ﺍﺯﺯ ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﯽ ﺗﺎﻥ .

بزرگ شنبه 14 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 12:46 ب.ظ http://navan1.blogfa.com

عکس جدید باران رو بزار
عکسهای الیاسین و پدر و مادرشو گرفتم احتمالا فردا میزارم ببینش حتما

ﭼﺸﻢ ﺍﻗﺎ ﺑﺰﺭﮒ. ﺩﺭ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﻓﺮﺻﺖ . ﻣﻤﻨﻮﻧﻢ.

سرزمین آفتاب شنبه 14 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 01:58 ب.ظ

باز؟
باز دلتنگی به سراغتان آمده ؟
یعنی گاهی هم نمیاید؟
فرق مرفه و غیر مرفه همینجاست دیگر

مال ما «باز» ندارد
دایمی ست
آمده و مانده و نمیرود که «باز» بیاید
ماندنش هم یکنواخت و قابل تحملش نکرده
خفه می کند !
خفه می سازد اگر آید و بیرون نرود !!!

ﺷﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﻗﻮﻝ ﺷﻤﺎ ﻧﺮﻓﺘﻪ ﮐﻪ ﺑﺎﺭ ﺑﺮﮔﺮﺩﺩﺩ . گااهی ﺩﺭﻣﺒﺎﻥ ﺍﺣﺴﺎﺳﺎﺕ ﺩﯾﮕﺮ ﮔﻢ ﻣﯽ‌ﺷﻮﺩ ﻓﻘﻂ....

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد