کدام چشم به اندازه ی تو مهمان داشت
که کوچه صبح وداع تو راه بندان داشت
تو دور می شدی و ابر وقت بدرقه ات
به توس آمد و در سینه بغض باران داشت
بهار در تب ناباوری عرق می ریخت
خزان چگونه در اردیبهشت امکان داشت
برای قلب تو ای سرزمین من این بس
که قهرمان غزل خانه در خراسان داشت
سعید تقی نیا
بیست و هشتمین روز از اردی بهشت نود و دو...
یکسال گذشت . یکسال گذشت از آن خبر تلخ، از آن واقعه سهمگین ، از آن غم ویران کننده ! یکسال گذشت از نبودنت ، از ندیدنت ، از لحظه لحظه حسرت خوردن برای یک نگاه مهربانت ، از شنیدن صدای دوست داشتنی و غزل خوانی بی نظیرت، یکسال گذشت و من هنوز و همیشه حسرت به دل خواهم ماند دیدنت را ، شنیدنت را ، مهربانی حضورت را ... هرگز فراموش نخواهم کرد آخرین نگاهت را، بهمن ماه 91 و لرزش غریب دلم را از آن نگاه ! انگار می دانستی که این دیدار را هرگز فرصتی دوباره نخواهد بود ! انگار می دانستی من چه زود ترا از دست خواهم داد و برای همیشه بودنم حسرت به دل آن لحظه خواهم ماند ! حسرت به دل نگاه آخرینت ، حتی اگر از پس لباس سپید آخرینت باشد ... هرگز فراموشم نخواهد شد ناتوانی غریبم را آن لحظه ای که تو در مقابلم بودی، بی جان و بی حرکت ، پنهان شده در سپیدی لباسی که ... آه ... پدرجان هیچگاه در زندگی ام آنقدر احساس ضعف نداشتم که آن موقع ! هیچوقت در زندگی ام آنقدر ناتوان و درمانده نبودم که آن زمان ... هیچ گاه و هیچ لحظه فراموشم نخواهد شد سنگینی گذر آن سه شنبه شوم و سنگین را !
دلم برایت تنگ شده پدرجانم ، دلتنگت هستم و کاش درمانی بود برای رفع این دلتنگی ... اما ...
کاش بودی مهربان بابا محمدم , دلم برای همه خوبی هایت تنگ شده ! برای همه آن حس های خوبی که با بودنت داشتم و حالا یکسال است تهی ام از هر چه احساس خوب و دوست داشتنی ، از هر آنچه شعر و شور و شیدایی... کاش تمام شود این فاصله ها ... کاش رها شوم از اینهمه بغض، اینهمه دلتنگی ، این همه رنج سکوت سنگین فاصله ها ...
سلام عزیزم
روحش شاد باد و آرام بخش هستی التیام ،بیقراری هایت ...
...................
کجایی مهربان ؟
خیلی خیلی کم پیدایی!
امسال از اول اردی بهشت هر شب به یاد استاد بودم و براشون دعا می کردم . . .حس و حال عجیبی بود
بهار پارسال !
به هجر زنده از آن ماندم ، که جان به راه تو در بازم
به سوی من قدمی بردار ، که سر به پای تو اندازم
ترا چو پیش نظر آرم ، غزل فروچکدم از لب
هزار پنجره بر باغی ! هزار حنجره آوازم
نوازش از تو نمی بینم ، نمی کشی به سرم دستی
به دست و پنجه تو سوگند ، که دلشکسته ترین سازم
مرا مگو که چرا این سان ،ز خویش بی خبر افتادی
چو هیچم از تو فراغت نیست ، به خود چگونه بپردازم ؟
شراب کهنه عشق تو ، چو خون تازه دود در رگ
عجب مدار که در پیری ، هنوز قافیه پردازم
مگر نه دانه برون آید ز خاک با مدد باران؟
دود چو اشک به روی من ، چگونه گل نکند رازم ؟
به خیره از پی بازی رفت ، ولی به ششدر غم افتاد
دلی که لاف زنان می گفت : که نرد عشق نمی بازم!
نمی شود که سر تسلیم ، به پای تو ننهم ای غم
که گر به جنگ تو برخیزم ، شکست خورده ز آغازم
ز اوج گر چه در افتادم ، ز آسمان نگسستم دل
نمانده بال و پری اما ، هنوز عاشق پروازم
به زندگانی پوچ خود ، چه اعتماد توانم کرد؟
شرار دل زده از عمرم ، حباب خانه براندازم
مگر به مرگ رود بیرون ، هوای کودکی ام از سر
کجاست دایه دلسوزی ، که مادرانه کشد نازم؟
چه قدر فاصله افتاده ، میان دلبر و دلداده !
خدای من ، مددی فرما ، به آن صنم برسان بازم !
استاد محمد قهرمان
هیچ وقت فراموشت نخواهم کرد استاد عزیز.
ممنون نرگس عزیز که منو با استاد آشنا کردی
بگذار روزی را یاد کنم که
دستانم را برای ِ لمس ِ دستان ِ مهربانش گشودم و
در پی ِ پژواک ِ کلام و پروانه ی ِ نگاهش رفتم
باور کن !!
هنوز هم
ستاره های ِ ریخته از ادراکش را
از لای ِ سبزه های ِ احساسم می چینم
روحش شاد
سلام بر بانوی ِ مهربانی ها
سعادت ِ دیدن ِ استاد انهم برای ِ یکبار
از مهربانی شما
نصیبم شد
سپاس مهربانی تان را
خدایش بیامرزد
...و هنوز خاطره آن لحظه دیدار برای به اشک نشستنم کافی ست...
یادت که هست ...
چشمان بی ریایت خیلی صبور و زیباست
آن قلب مهربانت در وسعت یه دریاست
با من بمان فرشته در خاطرم تو هستی
با دوری از نگاهت این دل همیشه تنهاست
دلتنگم برادر...
ممنونم سهبا جان .
جزدرصفای اشک دلم دوا نمیشود
باران به دامن است هوای گرفته را
روح استاد عزیز قرین رحمت وآرامش .........
هنوز صداش توی گوشمه: بی تابم و چشمم به در کی خواهی آمد؟....
هنوزم باورم نمیشه..اگه اون سنگ سیاهو با چشمم ندیده بودم هنوز منتظربودم یه روز دوباره بریم خونه ش و توی اون اطاق آرامش بخشش شعر بشنویم.....استاد قهرمان از اون دسته آدمهایی بود که میدونستم یک دنیا حرف برای گفتن داره اما حیف که نشد و نشنیدیم....
باورم نمیشه که باید بگم: روحش شاد!
بعضی داغها را نمی شود نوشت و حتی نمی شود گذاشت روی شانه باد
بعضی داغ ها جای شان نه بر دست بلکه برجگر می ماند
بعضی داغها می سوزاند هر صبح هر نشانه هر برآمدن ماه...می سوزاند و فردا روز از نو و ...
استاد محمد قهرمان تکه ای بزرگ از جگر فرهنگ ایران بود بزرگی اش نه در قلم من است نه در افسوس دوستدارانش بزرگی اش صداقت صدای بود که چنان روح را می نواخت که گویی وحی در روحت می دمد
داغش نه یک سال که قرن هم کم است برای فراموش شدن او خواهد ماند چراکه صداقت وپاکی اش زبانزد بود وجهان تشنه عشق است
روحش که شاد است خدایا روح ما را شاد کن
هیجوقت از اردیبهشت خاطره خوب نداشتم.
پارسال یه خاطره بدتر بهش اضافه شد
روح استاد در آرامشه...
سلام
روح استاد عزیز و قهرمان خاطره ها شاد و قرین رحمت حضرت حق .