- صدای خنده آدمها, جنب و جوش و تلاش های آخرین برای خریدهای سال نو, بخار گرم اجاق ها ... دخترک کبریت فروشم . سردم است و دلتنگم . کبریت های نم زده ام را چند می خری ؟
- صدای خنده و شادی زنان مصر , صدای پر از نخوت عزیز مصر , صدای ناله زندانیان فراموش شده , صدای هلهله و زنگ کاروان؛من و تنهایی چاه! یوسفم ... پیراهن پاره ام را که نشانگر عشق زلیخاست و شفابخش چشمان یعقوب, چند می خری ؟
- صدای موج دریا و آواز مرغان دریایی , صدای شادی دخترکی دوان در پی برادر بزرگتر و بادبادکی رها در دستان باد, هیاهوی آرزوهای نشسته بر لحظه ها , دستان ظریف و زیبای نوعروس در دستان گرم و قدرتمند داماد, نگاهی سرشار شوق , صدای عکاس:" آقا لطفا همینگونه بمانید !" , ثبت خاطره ها ! صدای قایق موتوری و زمزمه تو در گوشم :" با همین قایق ساده , بر همین بیکران آبی, دست در دست تو, تا آخر دنیا خواهم آمد " . لبخندت را , گرمای دستانم را , عشق نگاهت را , این عکسها, این هجوم ناگهان عشق بر قلب همیشه بی قرارم ...آلبوم خاطره های همیشه زنده ام را چند می خری ؟
- پانزده سال رفاقت , پانزده سال شادی و غم در کنار هم , پانزده سال گریه و شانه های تو , پانزده سال لبخند و شادی نگاه من , پانزده سال سفره و حق نان و نمک , پانزده سال خاطره و دوستی و دل ؛ پانزده سال ... شک و سیاهی نگاه و تیرگی عذاب , اشک و سرگردانی و دربدری دل و آوار اینهمه خاطره, زخم و خنجر و بهت ... این همه خاطره های درهم را چند می خری ؟
- شعر و غزل و خاطره های دور, سایه بید و دل و تپش های عاشقانه, ستاره های درخشان نگاه و آفتاب همیشه تابان مهربانی, نیلوفران نشسته در کلبه خیال و رویاهای زیبای پیچیده در ترمه جوانی ... شب نشسته در چشمانم را چند می خری ؟
- شانزده سال دوری و فاصله و تنهایی, شانزده سال تو و آدمهایی که غریبه اند با تو و دل و نگاهت , شانزده سال تنهایی و تک ستاره های دوستی و شادیهای اندکی که گویا خنجرند بر چشم کوته بینانی که دنیایت را سیاه می خواهند, آوار شانزده سال تلخی بر دقایقی که انگار جانت را از تو می طلبند... اشک نگاه و بغض چنگ انداخته بر گلویم را چند می خری ؟
- خس خس سینه و نفس کشدار مادر, صدای دردمند پدر, رنج تنهایی برادر, درد تن و بغض اینهمه فاصله , تنهایی , تنهایی , تنهایی .... این صفحات زندگی ام را چند می خری ؟
- خسته و دلتنگم خدا...ناله های گاه گاهم را چند می خری ؟
غزل پشت میکروفن
من در ردیف سوم تازه نشسته بودم
هن هن نفس کشیدم از بس که خسته بودم
این جمله را کسی گفت که پشت میکروفن بود
مردی که قبلا او را اصلا ندیده بودم
در تیرگی سالن او توی گردی نور
اما چه سود وقتی من چشم بسته بودم
از امتداد قدش یک واژه کم نمی شد
گر چه تمام عمرم قامت شکسته بودم
قامت شکسته، خسته، با چشم های بسته
این ها نبود تنها، من دل شکسته بودم.
ابیات شعر او را یک در میان شنیدم
حالا طنین صوتش ای کاش مرده بودم
یک سرفه زد و بعدش لیوان آب را خورد
لیوان، نفس کشیدم از بس که خسته بودم
کف می زنند حضار یعنی تمام شد شعر
من با خودم که ای کاش گل را خریده بودم.
یک نقطه تا... و او باز هر روز زنده تر شد
یک نقطه تا سه تا، خط، این را نخوانده بودم
هر چند خوب و کامل، اما نه بهتر این بود
آن شعر خوب را من جای تو گفته بودم.
مرسی ریحانه ام ...
اینها قیمت ندارند !
...
چقدر قشنگ بودن
چقدر به دل نشست حرفهایت
قیمتی و ارزشمند
مگر می شود قیمت گذاشت
باشد که همین روزها انقدر شیرین شود که دیگر دنبال قیمتش و خریدارش نباشی :)
سلام . خوش آمدی .
اینهمه بغض؟؟؟
چه خبره گل نرگسم؟
چ می کنی تو با دل ؟؟؟
دارم بغضهای گلوی تو را من قورت میدهم؟؟؟
نکن لاقل با من اینگونه تا نکن
سلام گل مریمم . ممنونم مهربان .
ابر وقتـــی از غم چشم تو غافل میشود
جای باران میوه اش زهر هلاهل میشود
سر بچرخان از تنت بیرون بیا لختی برقص
در هــــوای چیدنت دستان من دل میشود
سر بچرخان از هوا سرشار شو قدری بخند
دین من با خنده گـــــرم تــــــو کامل میشود
هر طرف رو میکنم محرابی از ابروی توست
رو بگردانــــی نمـــــــاز خلـــق باطل میشود
میتوانی تب کنی بغض زمین را بشکنی
بی نگاهت آب اقیانوسهـــــا گل میشود
چشمهــــایم را بگیــــر و چشمهـــایت را مگیر
ای که بی چشم تو کار عشق مشکل میشود
«ناصر حامدی»
سالگرد ازدواجِ؟
سلام ...شانزده سال دل شدن ...
سالگرد ازدواج ؟
نه عمه جانم ! نه !
سلام آبجی شقایق و شبو ها
آخ تیر کشیید هر چند میخری های که روی دلم آوار شد
اضافه می کنم دل سنگ خورده چند می خری؟
دل که سنگ نخورد , سنگ می شود !
سلام مهربان بهاری .
نبینم این همه هجوم غصه را به یکباره! چه کرده این روزگار با اقیانوس همیشه آرام دلت که اینجور خروشان شده؟ اولین باره که اینجور کلماتی ازت میخونم یه لحظه حس کردم خودم نوشتم ازبس که همیشه شاکیم...اما تو که همیشه کوه آرامش و صبر بودی چرا؟؟؟؟؟؟ خدا اگر همه مرواریدهای دریاهایش را هم بدهد وسعش نمیرسد این ناله ها را بخرد....حیف که کاری از دست مای نارفیق هم برنمی آید حتی خودمان و غصه هایمان هم بار خاطریم....
سمیرای مهربان من ....
در زندگی روزهای ِ غم آلودی ست که




باید با تبسمی ناگزیر
به پیشوازشان رفت و
برایشان دست تکان داد و
کف زد !!
بانوی ِ مهربانی و مهر
حتی شب ِ نشسته در چشمانتان هم
مرا به فکر می خواند !!
و از کنار ِ پنجره ی ِ تردید به
خیابان ِ امید می کشاند !!
همان جایی که نیلوفران ِ نشسته در کلبه ی ِ خیال
رویاهای ی زیبایشان را
در ترمه یِ جوانی می پیچند !!
راستی سلام
روزهای غم آلودی که باید به پیشوازشان رفت , تبسمی کرد , برایشان دست تکان داد و ...
کاش بتوانیم رفیق همیشه مهربان , کاش بتوانم ...
سلام .
شب دراز و آه سینه سوز
چشم من قلندرانه اخم خورشید را چند میخری!؟
روزم به زور صبح روز و شبم همه روز!
ای تن جان خسته ام گذشتن از این بد تراب را چند میخری!؟........
سلام
بیشتر از ده بار خواندم این آگهی فروش را ! عجیب دلچسب و در عین حال رنج آلود است مهربان برادر ...
سلام .
مناقصه بذاریم؟!
مزایده چطوره عمه ؟
اینجا همه دارن دارایی هاشون رو میفروشن عمه

من چی دارم برای فروش؟؟؟
آهان این دل
که آنهم ناقص می زند هماره
گاهی بالا گاهی پایین
شک است که شاید مرضی گرفته باشد
و این چشمها که واشرشان خراب است و هی چکه می کند
باید یه واشر خوب نصب کنند روش
قیمت ندارن مریمی , خریداری پیدا نمیشه قدردونش باشه خانوم ... مراقبشون باش .
قشنگ بود
اما
نمیدانم مرکبت را عوض کردی یا قلمت
دست خطت فرق کرده
تیرگی مرکبم تقصیر کیست بزرگ عزیز ؟ شما می دانید ؟
گاهی شخصیت های عکس های قدیمی را فراموش میکنیم
چه فرق د ارد یک سال،پانزده سال،شانزده سال و...
گاهی زیبای مرداب وسیعی ،چشم ها رو کور میکند از عمق آب مرداب
گاهی کوچکترین اشعه خورشید دریای قشنگ مرداب را چه زود تبخیر میکند
و مرداب قشنگ گندآب میشود
مهم نیست یک سال ،پانزده سال و شایدم شانزده سال
مهم این که ما از عمق آب مرداب با تمام زیبایش بی اطلاعیم
--------------------------------------
بر من ببخشای
هرچه در دلم آمد نوشتم
شاید این چند خط بزرگ تیز و بد باشد
ببخشید دلم گرفته
چه رنجی هست در این کلمات ! چقدر داغون شدم با خوندنشون ... کاش ...
فهمیدمت سهبا جان
همین .....................
می دانم که می دانی
همین ................
دل عاشق گرانبهاست
توان خریدنش را ندارم .. نگهدارش باش که بسی گرانبها است
دل عاشق سایه ام ؟؟؟
کو ؟ کجا ؟ من ؟؟؟
دلِ دلتنگی مهمان خانه دلم شد...روبرویم ...بر چشمانم نشست...نگاهش کردم ...بی قرار بود و بی قرار و بی قرار...خواستم قرارش شوم...در خلوت و شلوغ کوچه ها...دل به کلامش داده بودم...می گفت ...می شنیدم...:امان از کوتاهی لحظه ها...امان از فاصله ها...امان از فاصله ها...
دوستش دارم و دارم و خواهم داشت!
دوستت دارم و دارم و خواهم داشت!
بی خیال فاصله ها...................................
پاسخی به اینهمه مهر ندارم عمه جانم . لحظه هایم را قاب کردم و بر دیوار دلم نصب کردم تا ...
این مرغک فیروزه ای عمه نشان در قاب چشمانم , یادگار آن لحظه هاست ...
عزیزم من هم موافقم که بهایی بابتشون نمیشه پرداخت کرد...
دلتون آرام
سلام رهای مهربانی . ممنونم از حضورت عزیز.
خریدار:
من خالق بخشنده٬تو بنده شرمنده
من با یمِ احسان٬تو٬با دیده دریایی
از تو همه نالیدن ٬از من همه بخشیدن
اشک تو و عفو من٬ گشتند تماشایی
من یار شیق استم٬ من با تو رفیق استم
من از تو ربودم دل٬ در عین دل آرایی
تا هم سخنم باشی٬من بر تو زبان دادم
تا روی مرا بینی ٬ دادم به تو بینایی
من با همگان گفتم٬ آرند به تو سجده
من بین ملائک هم ٬دادم به تو آقایی
(استاد پرهیزگار)
فروشنده ای؟
من هیچ ندارم که به درگاهش عرضه کنم که خود نیز از اویم , با این حال خوشا سعادتا که او خریدارمان باشد ...
مرگ در قاموس ما از بی وفایی بهتر است
در قفس با دوست مردن از رهایی بهتر است
قصه ی فرهاد دنیا را گرفت ای پادشاه
دل به دست آوردن از کشور گشایی بهتر است
تشنگانِ مِهر محتاج ترحم نیستند
کوشش بیهوده در عشق از گدایی بهتر است
باشد ای عقل معاش اندیش، با معنای عشق -
آشنایم کن ولی نا آشنایی بهتر است
فهم این رندی برای اهل معنا سخت نیست
دلبری خوب است، اما دلربایی بهتر است
هر کسی را تاب دیدار سر زلف تو نیست
اینکه در آیینه گیسو می گشایی بهتر است
کاش دست دوستی هرگز نمی دادی به من
« آرزوی وصل » از « بیم جدایی » بهتر است
چرا بی نام دوست عزیز ؟
شعر بسیار زیبایی ست . ممنونم .
بارانی که روزها بالای شهر ایستاده بود عاقبت بارید تو بعدِ سال ها به خانه ام می آمدی... تکلیفِ رنگ موهات در چشم هام روشن نبود تکلیفِ مهربانی ، اندوه ، خشم و چیزهای دیگری که در کمد آماده کرده بودم تکلیفِ شمع های روی میز روشن نبود من و تو بارها زمان را در کافه ها و خیابان ها فراموش کرده بودیم و حالا زمان داشت از ما انتقام می گرفت در زدی باز کردم سلام کردی اما صدا نداشتی به آغوشم کشیدی اما سایه ات را دیدم که دست هایش توی جیبش بود به اتاق آمدیم شمع ها را روشن کردم ولی هیچ چیز روشن نشد نور تاریکی را پنهان کرده بود... بعد بر مبل نشستی در مبل فرو رفتی در مبل لرزیدی در مبل عرق کردی پنهانی،بر گوشه ی تقویم نوشتم: نهنگی که در ساحل تقلا می کند برای دیدن هیچ کس نیامده است "گروس عبدالملکیان"
بعضی کلمات چه غوغایی در دل به راه می اندازند ...
ممنونم ریحانه ام ...
ﺍﻋﺘﺒﺎﺭ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﺑﻪ ﺣﻀﻮﺭﺷﺎﻥ ﻧﯿﺴﺖ
ﺑﻪ ﺩﻟﻬﺮﻩ ﺍﯼ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻧﺒﻮﺩﻧﺸﺎﻥ
ﺩﺭﺳﺖﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ. . .
هستم زهراجانم . ببخش اگر کمرنگم ...