سایه سار زندگی
سایه سار زندگی

سایه سار زندگی

صدای آرامش


می خوانمت ... با صدای بلند فریادت می زنم , آنقدر که انعکاس صدایم در تک تک سلولهایم می پیچد .... سرم به دوران می افتد ... گیج می زنم ... گیج می زند ذهنم , حواسم , دلم ... صدایت می زنم و پاسخی می شنوم ... دمی آرام می شوم . بعد ناگاه شک مثل خوره ای به جانم می افتد : " از کجا که این صدا , صدای اوست ؟ نکند من پاسخ را اشتباه دریافته ام ؟ نکند ..." و دمی دیگر می اندیشم , اگر صدای او نباشد , پس این آرامش از کجاست ؟ با این موج درد , این آرامش ... نه  !باور نمی کنم غیر او , این چنین آرام باشد بر این آتش درون ... لبخند می زنم و باز , اشکهایم را می زدایم از گونه و می گویم , در دل می گویم , لحظه لحظه آغازین روزهایم را با امتحان می گذرانم این بار . امتحانات عجیب و گاه سخت تو ... هر ساعت به گونه ای بر من رخ می نمایی و من هر بار به یاد می آورم که در حضور توام و باید دل بسپارم به بودنت و راضی باشم به رضایت , که قول داده ام صبور باشم و محکم ...

باشد , این بار هم می گویم راضیم به آنچه تو می خواهی , که در این تسلیم آرامشم را می یابم , اما خدای من , ظرفیت مرا هم می دانی ... خودت مرا دریاب ...

سیب روزگار هر لحظه به شکلی می چرخد و من , گیج و حیران نظاره گر سرنوشتی هستم که با دستان تو بر من رقم می خورد . می گویند بهترین را تو می دانی , پس از تو می خواهم بهترین را و بینشی که دریابم سر آن را و با دل بپذیرم آنرا ...

مهر مهرت را از من مگیر مهربان ترینم ...



هر آدمی ای که مهر مهرت        در وی نگرفت , سنگ خاراست

نالیدن بی حساب سعدی         گویند خلاف رای داناست

از غرقه ی ما خبر ندارد        آسوده که بر کنار دریاست ...

نظرات 26 + ارسال نظر
طهورا شنبه 7 بهمن‌ماه سال 1391 ساعت 09:30 ب.ظ

این خود خودِ پروازِ...تا بلندای مهربانی خدا...آبیِ اعتماد
سلام

آبی اعتماد خدا ...
سلام عمه مهربانی ها . دلتنگ حضورتانم عمه جانم .

حمید شنبه 7 بهمن‌ماه سال 1391 ساعت 10:41 ب.ظ

زیبا بود...

ریحانه شنبه 7 بهمن‌ماه سال 1391 ساعت 10:42 ب.ظ

مشکل از سبک عراقی و خراسانی نیست / همه با قافیه عشق مصیبت دارند

سلام

سلام غزلخوان آشنای دل ...

ریحانه شنبه 7 بهمن‌ماه سال 1391 ساعت 10:50 ب.ظ

آخه هوس غزل کردم

باد می آید و از قافیه ها می گذرد....از غزل های من زخم نما می گذرد...باد یک آه بلند است که گاهی دم عصر...نرم می آید و از بغض خدا می گذرد...بوی آویشن کوهیست که می آید یا...باد از خرمن موهای رها می گذرد؟...زنده رودیست پریشان وسط پیچ و خمش...شب جدا می گذرد ... شعر جدا می گذرد...چند قرن است که یلدای من کهنه چنار.....به غزل خوانی چشمان شما می گذرد ...باد می آید و « رخساره بر افروخته است »...شاید « از کوچه ی معشوقه ی ما می گذرد »...!

باد می آید و رخساره برافروخته است
شاید از کوچه ی معشوقه ی ما می گذرد ...

مرسی نازنینم .

زینب شنبه 7 بهمن‌ماه سال 1391 ساعت 10:55 ب.ظ http://inrouzha.mihanblog.com


امتحان،آرامش ،اشک ...هر لحظه امتحان سخت تر میشه و تو قول دادی که سرپا بمونی و هر صدایی اومد هرکی تو ی دلتو خالی کرد هرکی رفت...تو چشم از چشم او برنداری
درد کشیدن سخته اما وقتی بدونی برای کی داری تحمل میکنی زیبا میشه....
در مورد بره تنها تو بودی که باز زدی تو خال...مادر....
راستی مادرت مریض هستند؟اینکه نوشته بودی نگرانم کرد.ان شالله خدا به همه مادرا سلامتی بده

اولین خط از سی و هفتمین صفحه دفترم , با شگفتانه ای غریب شروع شد . آن حس و حال غریب سرای حافظ , آن هدیه زیبای سعدی و آن آرامش غریب فضای شاهچراغ که با باران لطفش همراه شد ... و سطر دومش که با خاطره ای به یادماندنی رقم خورد , نزدیک شدن تا یک قدمی مرگ و آرامش عجیبی که آن لحظه با من بود و همین شد شگفتی دیگر من ... یعنی می شود اینقدر آرام با مرگ روبه رو شد , بی دغدغه , بی هراس ؟
و بعد بیماری مادر و به هم خوردن همه برنامه هایی که برایش داشتم ...
من مادرم زینب عزیزم , اما همچون بره کوچک عکس تو نیاز به همراهی مادر دارم ... دعایم کن , دعایش کن ...
ممنونم .

طهورا شنبه 7 بهمن‌ماه سال 1391 ساعت 11:20 ب.ظ

ببخشید این سطر دومش چی بوده؟!!!

باید حضوری بگم براتون عمه جانم .

طهورا شنبه 7 بهمن‌ماه سال 1391 ساعت 11:29 ب.ظ

آره خب
عجب سی و هفت سالگی شیطونیه ها!

اره عمه ! خدا بخیر بگذرونه تا آخرش رو !

طهورا شنبه 7 بهمن‌ماه سال 1391 ساعت 11:33 ب.ظ

اولش که خیلی بخیر بود امیدوارم تا آخرش همونطور باشه ...
یه جایی خوندم خدا بنده ای رو که دوست داره مبتلاش می کنه ...

این روزها تردید ... ( بی خیال عمه ! کاش دوستم داشته باشه )

جوجه اردک زشت شنبه 7 بهمن‌ماه سال 1391 ساعت 11:46 ب.ظ

سلام آرام آبی
قصه پیرمرد و صندلی را که میدانی...اینگونه سخن گفتن سر بر زانوان خدا گذاشتن است...نه آبجی؟
خوش به سعادتتان

سلام برادر مهربانی ها .
حرفی نمی آیدم به گفتن در برابر لطف نگاهتان . ممنون .

حمید یکشنبه 8 بهمن‌ماه سال 1391 ساعت 12:23 ق.ظ

عمه و آبجی دیالوگای دیگه رو بیاید بخونید

مشتاق یکشنبه 8 بهمن‌ماه سال 1391 ساعت 09:11 ق.ظ

سلام
این روزها نوشته های شما..پر است از نجوای با دوست..
و تجربه من نشان میدهد که این خاطرات برای شما بسیار با ارزش خواهد بود..
ظاهرا وجود عزیزی از شما در رنج و التهاب است..
انشاا..که خداوند حافظ همه عزیزانتان باشد..
و انشاا.. که هم او تسلیم و رضایتی که از او میخواهید ..در حد اعلا بشما عنایت فرماید..
..

کاش گذر این روزها بر من بیفزاید ... کاش برسم به رضایتی که باید ... کاش عنایتش را از من دریغ نفرماید .
سلام بزرگوار . ممنون از لطفتان .

دانیال یکشنبه 8 بهمن‌ماه سال 1391 ساعت 10:18 ق.ظ http://danyal.ir

اخم نکن ، دلم میگیرد از تیرگی ابروانت

سلام علیکم . عجب از اینورا ؟!
گفتم شاید اخم کنم شما یه نگاهی کنین اینطرفها !

طهورا یکشنبه 8 بهمن‌ماه سال 1391 ساعت 10:21 ب.ظ

حرفی از تردید نزن ...نزن

دست خودم نیست عمه ... بدجور دلم گرفته ست

طهورا یکشنبه 8 بهمن‌ماه سال 1391 ساعت 10:39 ب.ظ

باید ببینی دلت ٬این دل دو حرفی با چی انس داره؟براش هدیه بخر ...حواست بهش باشه ...

دلم آرامش میخواد . از کجا بخرم براش ؟ دلم لوس شدن میخواد , دلم ناز شدن میخواد ... دلم گریه میخواد ... دلم مامان میخواد و نگرانی هاش و زنگ زدن هاش رو ... دلم ...

طهورا یکشنبه 8 بهمن‌ماه سال 1391 ساعت 10:47 ب.ظ

از چپ به راست عمه - سهبا
مطمئن باش خوب میشن ...زنگ می زنن...این دل تو نیست که یه تکه از دل خداست به دل تو سنجاق شده ...
از خود خدا این کار برمیاد ...ناز کردن...امشب که روحت رفت بالا ...سفارش دلتو بکن

مشکل اینجاست که دلم زنجیر شده به این خاک ... دوست نداره ها , ولی گیر کرده ! عمه روحم , دلم پرواز رو فراموش کردند به گمونم !

طهورا یکشنبه 8 بهمن‌ماه سال 1391 ساعت 11:02 ب.ظ

نه ٬ فکر می کنی ...چه بخوای چه نخوای وقتی می خوابی روحت میره پیش خدا ...آخه خدا بنده هاشو خیلی دوست داره

روحمون هم خیلی وقتها درگیر خاکه عمه جانم !

طهورا یکشنبه 8 بهمن‌ماه سال 1391 ساعت 11:05 ب.ظ

یادم باشه به روحم بگم قبل از رفتن بیاد دنبال روح تو با هم برن بالا ...بیاد؟منتظرش نذاری !

پس برم بخوابم عمه . خسته م و منتظر می مونم واسه روح شما .

داداش محمد دوشنبه 9 بهمن‌ماه سال 1391 ساعت 11:30 ب.ظ http://www.hendone-kiss.blogfa.com

C:\Users\mohammad\Desktop\e4341e9f02d7c6de40d8f4fdde6019f5c14aac4a.gif



خیلی باحاله خدائیش

این چیه اونوقت داداش ؟

ناصرعرفانیان سه‌شنبه 10 بهمن‌ماه سال 1391 ساعت 09:03 ق.ظ http://http://www.adel-e-naser.blogfa.com/

باسلام عرض ادب وتبریک میلاد حضرت نور بایکشعر برای میلاد منتظر حضور شماهستم
موفق وسربلند باشید

سلام جناب عرفانیان عزیز . میلاد حضرت ختمی مرتبت بر شما هم مبارک . پایدار باشید .

مهزاد سه‌شنبه 10 بهمن‌ماه سال 1391 ساعت 01:14 ب.ظ http://کهکشان

ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد/ میلاد با سعادت خاتم انبیا محمد مصطفی مبارک باد.
سلام خواهرم

سلام برادر کهکشانی ام . میلاد نور بر شما نیز مبارک .

ثنائی فر چهارشنبه 11 بهمن‌ماه سال 1391 ساعت 09:16 ق.ظ

چقدر حس واژه واژه این واژه ها آشنا بود برای واژه واژه ام

زینب پنج‌شنبه 12 بهمن‌ماه سال 1391 ساعت 01:25 ق.ظ http://inrouzha.mihanblog.com

با درد بساز چون دوای تو منم
در کس منگر که آشنای تو منم
چون کشته شدی مگو که من کشته شدم
شکرانه بده که خون بهای تو منم

دل در بر من زنده برای غم توست
بیگانه زخلق و آشنای غم توست
لطفی ست که میکند غمت با دل من
ورنه دل تنگ من چه جای غم توست

لطفی ست که می کند غمت با دل من ....

ممنونم عزیز .

زینب پنج‌شنبه 12 بهمن‌ماه سال 1391 ساعت 01:09 ب.ظ http://inrouzha.mihanblog.com

سلام سهباجان خوبی؟

یه سوال تخصصی دارم،این عکس کجاست؟مسجده یا امام زاده ای چیزیه؟

سلام عزیز . یک مسجد در چادگان .

س جمعه 13 بهمن‌ماه سال 1391 ساعت 12:30 ب.ظ

سلام
همیشه یک قلب مهربان هست که بتپد همیشه

مثل قلب مهربان شما که امید به شادی بتپد همیشه .
سلام .

س جمعه 13 بهمن‌ماه سال 1391 ساعت 12:45 ب.ظ

من هم سوال زینب

و پاسخی که گفته شد .

.. جمعه 20 بهمن‌ماه سال 1391 ساعت 08:23 ق.ظ

بیخودپرسیدیم غلط افتادیم

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد