درد یکباره که بیاید , شوک زده ات می کند . گیج می شوی و بی اراده , پیرو عقل می شوی یا دل ... حسابگر اگر باشی , رفتارت از عقلت ناشی می شود و اهل دل اگر باشی , اعتقادت تو را از منگی می رهاند ...
درد اما نرم نرم اگر بر تو وارد شود , بی حست می کند انگار ! هرچه عمیق تر , بی حسی ات بیشتر ! احساست را که دریافتی و توانستی بر آن مهار ببندی , نقاب آرامش را که برچهره زدی , دستهای تسلیم را که بالا بردی , سنگ می شوی انگار ! سنگ و سنگین دل ... که آموخته ای باید با صبر از طوفان حوادث جان به در برد , یا که نه با تسلیم راضی شد به آنچه بر تو وارد می شود ... رضای بی رضای دل ...
این روزها سنگ شده ام انگار , آنقدر نقاب بی تفاوتی را بر چهره زدم که باورم شد سنگدلم ... که احساس بی حسی و بی رحمی در من آنقدر قوت گرفت که از خودم وحشتم گرفت ! نشناختم خودم را . وهمی عجیب در خواب و بیداری ام بر من چیره شد ... ترس از من , این من به ظاهر قوی که در خود سراغ نداشتم ! منی که با بی تفاوتی به اشکباران دیگران می نگریست و نقابی میزد از ... از ...
راستی از چه ؟ نقاب ؟ واقعا نقاب است یا ...
دیروز اما وقتی آن گنبد طلایی با پس زمینه آبی آسمان و صدای نقاره و طبل , اشکبارانم کرد و بغضم را بعد روزها ترکاند , باورم شد که نه هنوز سنگ نشده ام ... یا که شاید بهتر است بگویم : سنگها هم دل دارند ...
نقاب های سنگی چقدر بی رحمند ... چقدر سنگین اند ... چقدر تلخند ...
قول داده ام صبور باشم و راضی , اما صدای این سنگ کوچک پر تپش را می شنوی خدا ؟ این روزها بیشتر از همیشه به تو محتاج است ... به اندازه رویش جوانه کوچک امید از دل سنگیش , تو را می خواند ... می شنوی خدا ؟ می شنوی مهربان ؟ صدای تنهایی اش , غوغای سکوتش .... آرامش کن مهربان ... آرامش باش ...
پی نوشت :
میزبان اگر قلب من باشد و میهمان اگر درد تو , چه باک ؟ بگذار نیشتر دردهایت بخراشد قلب کوچک مرا ! حرامم باد اگر نوشداروی درمان را برگزینم بر نیش نیشتر رنجی که تو بر من وارد می کنی ... نوشم باد دردی که تو بر جام هستی ام بریزی ... تنها از تو می خواهم آنقدر بینایم سازی که دریابم ردپای قدمهایت را بر لحظه های زندگیم ... آنگاه اگر لب به شکوه گشودم , برای همیشه سکوت را میهمان لبهایم کن ...
میزبان اگر قلب من باشد و میهمان اگر یاد تو , هستی ام گو تمام شود در لحظه تسخیرت بر وجود ناچیزمن ...
میزبان اگر قلب من باشد ....
امان از مدار مشترک
درد
سلام مهربان
ندیدم این نظر را و نظرم را بر مطلبتان گذاشتم ... عجیب است , عجیب ...
سهبا و سنگدلی !!!هرگز مباد ، رنجها که می آید پرمان می کند .این وزن رنج است نه دل شما .وقتی می رود باز همان دل آفتابی گرم و مهربان می ماند. همان هزار بادیه سهل است ، می شود اگر با وجود یار باشد.می دانم طی بادیه ی رنج را می کنی و می شوی همان سهبای پروانه ای.می دانم.
می دانی الان در دلم چه می گذرد ؟ اینکه کاش خواهرم بودی ...
سلام ای درد آشنا...
چقدر ناب حرف زدی سهبا
بنوش از آنچه در پیاله ات میریزند
او صبری جمیل میخواهد
همان که در هجران یوسف ،بر یعقوب آه را هم حرام کرد
سلام عزیز .
چقدر برخی حرفها آرام بخشند . چه جادویی دارند کلمات ...
ممنونم مهربان . دعایم کن تا بتوانم صبور باشم و ... دعایم کن ...
میزبان اگر قلب من باشد !!!
دوست دارم دنباله اش را هم بشنوم از تو ریحانه جانم ...
شیفته ی وجود حق ، حاج آقا دولابی می فرمایند:

در دنیا اگر خودت را مهمان حساب کنی و حق تعالی را میزبان ، همه غصه ها می رود . چون هزار غصه به دل میزبان است که دل میهمان از یکی از آنها خبر ندارد . هزار غم به دل صاحبخانه است که یکی به دل مهمان راه ندارد . در زندگی خودت را میهمان خدا بدان تا راحت شوی . اگر در میهمانی یک شب بلایی به تو رسید شلوغ نکن و آبروی صاحبخانه را حفظ کن.
سلام آبجی
شما دلت سنگ نشده،هوای میزبانت رو داری
محشری آبجی
کاش در برابر میزبان مهربانی چون او , بی قدر نشویم ...
سلام زهرایم . ممنونم نازنین .
رد پایش بر تمام لحظه هایمان هست
این چشم ماست که نمی بیند
شامه ماست که غریب پسند شده نه آشنا شناس
انشاله همیشه حضور میهمان گرانقدرتان را در صندوقچه دل حس کنید
یا من اسمه دوا و ذکره شفا
وای بر ما اگر غریب پسند شویم و مهربانی ها آشناترین را نادیده بگیریم ...
ممنونم برادر بزرگوارم . ممنونم از همراهی تان .
تو رج رج این دل نوشته دوست دارم کنارت ...همدمت... یار دلت باشم...
تو رج رج دل من , همیشه همراهید عمه مهربانم . دلتنگتانم ...
از هر کرانه تیر دعا کرده ام روان........ و می دانم که می شنود
تو که بخواهی , او هم خواهد خواست ... یقین دارم ...
این روز ها آدم ها از درد می گویند...
شاید روح خداوند غمگین است؟؟
_____________________
من هم درد مشترکم
"مرا فریاد کن..."
روحهای مشترک , دردهای مشترک دارند ... فریاد تو , فریاد من است ! فریاد من فریاد تو ...
روح خدا غمگین خواهد بود اگر همدردی ها رخت بربندند ... اگر مهربانی ها گم شوند , اگر ...
سلام عزیز . خوش آمدید .
وقتی قلبم.میزبان آن باشد دیگر حرفی نمی ماند....من فقط سکوت می کنم ....
و عجب سکوت پرهیاهویی ست این سکوت ...
سلام آبجی مهربون
هر وقت وارد این خونه میشم، از درد می شنوم...
حتی وقتایی که احساس می کنم صاحب خونه حالتی طبیعی داره و حتی گاهی شاده.
احساس می کنم آبجی مهربون درگیر شده با...
با نمی دونم چی؟ این همیشه برام سوال بوده.
اگه آدم کامل باشه و ذهنش درگیر بزرگی مثل خدا باشه، دیگه نباید از درد حرف بزنه.
درد برای آدم بزرگ بدبختی آدم ها و زمینه.
درد فقر و خشونته...
درد جزئی از وجود همه آدمهاست حمیدجان . اما اینکه دردت چه جنسی داشته باشه , تو رو متفاوت میکنه با دیگری ...
درد در دوری خداست ....
سلام
میزبان قلب توست..و میزبان هم اوست..پس جای تردید نیست!و تو در دستهای هنرمند او حرکت میکنی!وهمه اینها جلوه های اوست..
وچقدر عظمت دارد..این تطورات دل حکایتی است از ان عظمت و بزرگی..مگر انگاه که دل فقط او باشد و بس..که دیگر به وحدت رسیده است!
بگذرم..خودم نفهمیدم چه گفتم!..
وجودی سرشار از ارامش الهی برایتان مسالت دارم
همیشه حضورتان آرامش بخش و دلگرم کننده . ممنونم برادر بزرگوار .
ممنون از دعای ارزشمندتان .
راستی , سلام . خوش آمدید .
ببخشید اشتباه شد
میزبان قلب توست و میهمان هم اوست!
لطفتان بی نظیر است بزرگوار . باز هم ممنون .
این ضیافت خوووووووب مشغولت کرده ها!دیگه یاد ما نمی کنی
البته که میزبان که تو باشی و مهمان او همین می شه ...
شما که همیشه در دل من جای دارید عمه جان . کجا از شما دورافتادم ؟
که ...که
که ؟ که ؟؟؟؟
سلام آبی آرام
خودکار دردها بی رنگ تراز همیشه باد
سلام مهربان برادر .
شما می دانید خودکار دردها چه رنگیست ؟
سلام نرگس جانم...سلام خواهری...
میشناسم جنس این سنگ شدن را..
نه
بهتر بگویم خود را به سنگ زدن...
می فهمم دردرا دیدن ولبخندرا تحویل دادندیعنی چه...
می فهمم گلودرد از بغض های فروخورده را...
می فهممت خواهری...
کربلایی...حاجی..
خواهری...نرگس جانم...شدیدمحتاج دعایت هستم...
چه دنیای عجیبی ست خواهرم ... کاش بدانی چه میگذرد در دلم ...
و من هم محتاجم عزیز . فراموشم نکنی ...
درد زرد است نه زرد آفتاب و نه زرد آفتابگردان زرد بی حالی و تب
گفتید زرد و یاد دردهای جسم و جان پدر افتادم , استاد محمد قهرمانم که هفته هاست در بستر بیماری اند ...
چه روزهای سختی می گذرند برادرم ...
خب من منتظرم از این ضیافت٬که مهمان خود خداست در دل بشنوم نه ببخشید بخوانم ...چه می گذره تو دلت...یعنی منم هستم ؟چه خوب
اونقدر گیجم که نمیدونم چی باید بگم عمه جانم ...
نه عمه جان . دعا کنید واسشون .
گیج؟از محبت خدا؟یا...؟
گیج از جایی که هستم و آنجایی که باید باشم... گیج از شرایطی که در آنم ... گیج ....
سلام آبجی و عمه ی گرامی
امیدوارم خوش باشید
سلام حمید عزیز .
خداوند همه دردها رو دور کنه....باآرزوی سلامتی برای استاد عزیز...
سلام مهربان......
دلتون آرام
سلام سپیده عزیزم . آرامش نصیب لحظه هایت نازنین .