سایه سار زندگی
سایه سار زندگی

سایه سار زندگی

نماز آفتاب ...


گل آفتابگردان و نماز آفتابش

به شب و

           به ابر و

                     ظلمت

نشود دمی بر او گم

دل اوست قبله یابش !*


یه وقتایی تو موقعیتی قرار می گیرم که گیج میشم . یه وقتایی شرایطی پیش میاد که از بودنم زجر می کشم . یه وقتایی ...

یه وقتایی چقدر امتحاناتت سخت میشه ! میشه تنهام نذاری خدا ؟ میشه دستم رو از دستت جدا نکنی ؟ میشه رهام نکنی ؟ می شنوی خدا ؟ بیشتر از همیشه محتاجتم ....


ترجیح می دهم که درختی باشم

در زیر تازیانه کولاک و آذرخش

با پویه شکفتن و گفتن

تا

رام صخره ای

در ناز و در نوازش باران

خاموش از برای شنفتن ...*


* هر دو شعر از سروده های استاد محمدرضا شفیعی کدکنی ست .


نظرات 26 + ارسال نظر
جوجه اردک زشت دوشنبه 4 دی‌ماه سال 1391 ساعت 09:48 ب.ظ

سلام مهربان آبی
دقایقتان بر قاب لبخند خداوند ماندگار شود

سلام مهربان برادر . لبخند خداوندگار , هدیه هر لحظه دلتان باشد .

طهورا دوشنبه 4 دی‌ماه سال 1391 ساعت 11:01 ب.ظ

بی شک خدا هم صدایت را دوست دارد ...دوباره تکرار کن
حالا صدات خوبه سفارش عمه تم بکن

و من اگر بدانم خدا صدایم را می شنود بارها و بارها تکرارش می کنم ... اما اگر رویش را از من برگرداند چه ؟

دانیال دوشنبه 4 دی‌ماه سال 1391 ساعت 11:36 ب.ظ

سلام خواهر.
البلاء للولاء...
امیدوارمندم توی همه آزمون‌های زندگی سربلند باشی.
شعرای حضرت شفیعی هم عالی بود. سپاس.

سلام علیکم برادر .
واللا نمیدونم اگه نبود این احادیث و روایت ها که همه از در بلا و سختی بودن مومن سخن می گوید نمیدانم چطور میشد کنار آمد با این سختی ها ...
استاد دکتر شفیعی بی نظیرند ....

منیژه سه‌شنبه 5 دی‌ماه سال 1391 ساعت 10:53 ق.ظ http://nasimayeman.persianblog.ir

سلام مهربانو...خوبی عزیزدل؟؟
این امتحانات جزء جدایی ناپذیر زندگی ما هستند بانو...
کنارتِ عزیزدل...صداش کن...دستات و میگیره...محککککم...
آرامش رو با بند بند وجودم برات ازش میخوام...

سلام ماه بانوی عزیزم . خوبم مهربون .
می دانم کنارم هست , اما می ترسم از اینکه گاه فراموشش کنم یا به گونه ای عمل کنم که او دوست ندارد ... دعایم کن نازنین که محتاجم .

حمید سه‌شنبه 5 دی‌ماه سال 1391 ساعت 12:57 ب.ظ

سلام آبجی
با اینکه چند دیدار کوتاه با استاد شفیعی داشتم اما شدیدا دلتنگش شدم.
چند بار با دکتر شهبازی خدمت استاد رسیدیم. واقعا انسان بزرگیه.

سلام حمید عزیز . خوش به حالت . جدی حسودیم شد بهت !

سمیرا سه‌شنبه 5 دی‌ماه سال 1391 ساعت 02:19 ب.ظ http://nahavand.persianblog.ir

چه میشد اگر هیچ ای کاشی تو زندگی ما نبود..به جای ای کاش خدا...خود خود خدا بود

وقتی خدا نباشد همه زندگی می شود ای کاش ...

ویس سه‌شنبه 5 دی‌ماه سال 1391 ساعت 04:22 ب.ظ http://lahzehayenab.blogsky.com

گاهی سر به سر خدا می زارم.شوخی می کنم. همین پریروز بود. بهش گفتم یک طومار نوشتم دادم دستت تا میایی بازش کنی هی برات اس ام اس میاد یا بهت تلفن می زنند.بابا پس کی نامه ام را باز می کنی؟
دوستم می گفت با خدا هر جور ارتباط برقرار کنی او هم همانجور باهات هست.من روابط رسمی را دوست ندارم.هر وقت صبح بیدار میشم به خدا می گم، مخلصیم
گاهی میرم تو بغلش ، گاهی دستمو میدم بهش .گاهی میشینم خیلی جدی فصوص الحکم می خونم.خلاصه عاشقیه دیگه.
سهبا نترس می دونم الان فکر می کنی این خل شده.

ای جونم ... میدونی چند بار خوندم کامنت قشنگت رو ویس عزیزم ؟ قربون شما برم خانوم من بیجا می کنم بگم این جمله اخر رو که اگه هم مصداقی داشته باشه خودم صدر لیستم نازنین .

طهورا سه‌شنبه 5 دی‌ماه سال 1391 ساعت 07:59 ب.ظ

به خدا بگو شما بلدی دستت در آب و گِل من است...
(حاج آقا اسماعیل دولابی)

تو که دستت در آب و گل من است .... خدایااااا....

طهورا سه‌شنبه 5 دی‌ماه سال 1391 ساعت 10:56 ب.ظ

آدم وقتی مهمون کریمِ...باید خیالش راحت باشه ...
تو از کرم به من آغوش خود کردی باز...(استادسازگار)

پست زیبات منو امروز برد تا دیار عاشقانه حاج آقا اسماعیل ...ازت ممنونم .سهبا جان .خیلی خوب بود

کاش منم شریک می کردین عمه جونم ... منم دلم عاشقانه خواست خو !

طهورا سه‌شنبه 5 دی‌ماه سال 1391 ساعت 11:04 ب.ظ

پست شما دری بود به اون باغ کلیدش دست شماست خو ...حتما اجازه دارم یه گوشه بشینم مثل شما نجوا کنم ؟قول میدم مهمون خوبی باشما

عمه ؟ یعنی من فقط کلید دارم اما به خود باغ راه ندارم ؟ خو منم راه بدین دیگه !

طهورا سه‌شنبه 5 دی‌ماه سال 1391 ساعت 11:12 ب.ظ

سهبا جون صاحب این سایه سار یه گُلِِ مهربونه که کلیدش همیشه رو درِِ ...خودش همیشه تو باغ!

و الان من از خجالت لال می شوم عمه جونم .

طهورا سه‌شنبه 5 دی‌ماه سال 1391 ساعت 11:15 ب.ظ

سهبا دلگیرنباش تا برف بیاد ...فصل توست

خوبم عمه جون . نگران نباشید .

طهورا سه‌شنبه 5 دی‌ماه سال 1391 ساعت 11:19 ب.ظ

ببینیم ما پاییزیا می بریم یا شما زمستونیا

حمید چهارشنبه 6 دی‌ماه سال 1391 ساعت 01:35 ب.ظ

این همدان برفی می اومد. قطع شد

چه حیف !

فریناز چهارشنبه 6 دی‌ماه سال 1391 ساعت 04:01 ب.ظ

میشه تنهاش نذاری خدا؟
میشه دستاشو ول نکنی؟
میشه از بغلت نیاریش بیرون؟
میشه خدا؟
میشنوی خدا؟
.
.
.
.
.
.

آره
شنیده فک کنم
امروز بارون میومد
بارون نقطه چین تا خود خداستا
دستات که خیس شدن یعنی گرفتتشون
چون از خدا اومده

خدایا نرگستو تنهاش نذار

مرسی فرینازم . چه لذت بردم از خوندن این نظر قشنگ ... امیدوارم خدای مهربون صداتو شنیده باشه و هیچکدوممون رو تنها نذاره .

پدرخوانده چهارشنبه 6 دی‌ماه سال 1391 ساعت 08:15 ب.ظ

سلام



علیک سلام . یعنی باور کنم خودتونید ؟!!!

طهورا چهارشنبه 6 دی‌ماه سال 1391 ساعت 10:47 ب.ظ

حاضر

همیشه در دل حاضرین عمه جانم .

سایه چهارشنبه 6 دی‌ماه سال 1391 ساعت 11:38 ب.ظ http://bluedreams.blogsky.com/

سلام عزیزم
حالتون احوالتون نبینم تو موقعیت سخت باشی ..هرچند تو بلدی از هر امتحانی سربلند بیرون بیای ..

هرکه درین بزم مقربتر است ...

سلام علیکم آبجی خانوم . من خوبم . شما چطوریایی ؟
دعا کن بتونم ناهیدجانم ...دعام کن .

پدرخوانده چهارشنبه 6 دی‌ماه سال 1391 ساعت 11:42 ب.ظ

آره

چه عاااااااالیییی !

آوا پنج‌شنبه 7 دی‌ماه سال 1391 ساعت 12:02 ق.ظ

سلام سهبا جان
دلم واست تنگ شده بود ... چند وقتی بود که سرم شلوغ بود ... نتونستم بهت سر بزنم..
معلومه که خدا بنده ی خوبی مثل تو رو تنها نمیذاره... امیدوارم هر حس بدی که داشتی، تا الان از بین رفته باشه و خوب و خوش باشی نازنین..
نگران نباش ... خدا کنارته و هیچوقت رهات نمی کنه..

سلام عزیزم . خوش اومدی آواجان . منم دلم براتون تنگ شده بود نازنین . ممنون که اومدی و ممنونم از نظر لطفت مهربون .

طهورا پنج‌شنبه 7 دی‌ماه سال 1391 ساعت 09:57 ب.ظ

حال و احوال؟(دکتر طهورا)

خوبم عمه جان دکتر ... میشه احوال دکترها رو هم پرسید ؟ حال و احوالتون عمه جان ؟

طهورا پنج‌شنبه 7 دی‌ماه سال 1391 ساعت 10:07 ب.ظ

دکتر سرما خورده وسرش گیج این جوری

الهییی ! چرا آخه عمه جون ؟

طهورا پنج‌شنبه 7 دی‌ماه سال 1391 ساعت 10:37 ب.ظ

آخه بارون و برف دیروز خوشمزه بود خب...خوردم دیگه

ای بابا ! عمه جون ؟؟؟

طهورا پنج‌شنبه 7 دی‌ماه سال 1391 ساعت 10:58 ب.ظ

بله؟

میگم بفرمایید پرتقال , لیمو , چرا برف و سرما آخه ؟

طهورا پنج‌شنبه 7 دی‌ماه سال 1391 ساعت 11:16 ب.ظ

عمه س دیگه...

حالا حال عمه جونم چطوره ؟

روی ماه خداوند راببوس جمعه 8 دی‌ماه سال 1391 ساعت 12:45 ب.ظ http://saraab2012.blogfa.com

سلام
با یه سفرنامه ی برفی برگشتم!

آفتابگردان های وجودم به سمت توست...

سلام . رسیدن بخیر . خوش آمدید .
راستی , آفتابگردان ها در برف چه می کنند ؟

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد