سایه سار زندگی
سایه سار زندگی

سایه سار زندگی

از تو ای دوست نگسلم پیوند ...

1-

گر آسوده گر مبتلا می پسندد   

چه خوشتر از این کو بما می پسندد

چه دانیم ناخوش کدام است یا خوش

خوش است آنکه بر ما خدا می پسندد

چرا دست یازم , چرا پای کوبم ؟

مرا خواجه بی دست و پا می پسندد

خط اول این شعر , سرمشق امروز استاد پیله چی بود که حسابی تکانم داد . بخصوص وقتی قصه ای از زندگی بزرگی هم چاشنی این شعر شد ...



2-

شنبه , زمان تشییع جنازه یک آشنای مهربان , که با رفتن ناگهانیش روح و روان مرا به هم ریخت , وقتی  مداح وسط زیارت عاشورا گفت که روح آن مرحوم در بین ما و شاهد دعاهای ماست , ناگهان قاصدکی جلوی دیدگان من بر زمین نشست و لحظه ای بعد رقص کنان رو به آسمان شتافت . آن زمان حس غریبی تمام وجود مرا در برگرفته بود که بیان کردنی نیست ...

محیط قبرستان , یا به قول شهروندان عزیز اینجا – آرامستان – همیشه یک آرامش خاصی را نصیبم می کند , اما , وداع با یک عزیز در زمستان و در حالیکه برف و سرما همه را از خاک و خاکستان فراری می دهد به سوی چهاردیواری گرم خانه ها , عجیب حس تنهایی را همراه دلم می کند و چقدر دلم می گیرد از اینگونه گذاشتن و گذشتن عزیزی که به رسم امانت به خاک تحویل می دهیم ... کاش هرگز فراموش نکنیم رفتن را ...



3-

نمی دانم می دانی ...!!!؟

که چقدر خنده هایم درد می کنند ...

این روزها انگار بیشتر آدمها به دست هم پیر می شوند تا به پای هم ...


نظرات 29 + ارسال نظر
طهورا دوشنبه 27 آذر‌ماه سال 1391 ساعت 10:01 ب.ظ

می خوانمت و شبیه تر می شوم به تو ...خیلی شبیه دل این روزهای من ...شب ها صدا می زنمت با دلم وباز ...هر صبح خنده های من کمی درد می کند

بر دل نشست ۱لبخند زدم به ۳
۲-خداوند رحمتش کند ...

چقدر شبیهیم به هم این روزهای دلگرفته سرمازده ...
ممنون نازنین عمه مهربانی ها .

طهورا دوشنبه 27 آذر‌ماه سال 1391 ساعت 10:12 ب.ظ

البته تقصیر روزها نیستشا ...تقصیر این نقطه چین هاست...والا روزها خیلی قشنگند ...باید حواسمونو به خوبیهاش پرت کنیم ...خیلی پرت ...

بعضی وقتا هم روزا حواس ما رو به بی حواسی پرت می کنند عمه جونم ! اصلا حواسی نمی مونه که بخواد پرت بشه ... والا جون خودم !

سپیده دوشنبه 27 آذر‌ماه سال 1391 ساعت 11:45 ب.ظ

1-چه دانیم ناخوش کدام است یا خوش
2- چقدر دلگیر کننده است این رفتن ها
این خبروشنیدم خیلی ناراحت شدم بنده خداچقدر دعا می کرد ما بریم شهرامون...خدارحمتش کنه
3-شایدبخاطر بغض این فاصله هاست که نمی دانم چه آزارتان داده.....

حس میکنم احساسم را گم کرده ام سپیده ام ! شاید اینگونه بهتر باشد ...
نگران من نباش ! احساس که نباشد , آزاری هم نخواهد بود . فقط دلتنگی چشمان تو هرگز از خاطرم نمی رود ...

سمیرا سه‌شنبه 28 آذر‌ماه سال 1391 ساعت 09:28 ق.ظ

اگه میفهمیدیم اینقدر زندگی کوتاه و بی ارزشه کمتر غصه شو می خوردیم....چقدر اون روز دلم خواست جای علی آقا بودم...خوش به سعادتش

آخ که اگه بدونیم دنیا چقدر کوتاه و کم ارزشه ...

دانیال سه‌شنبه 28 آذر‌ماه سال 1391 ساعت 10:24 ق.ظ http://www.danyal.ir

اشک نوزاد مریز
خنجر عشق او هیچگاه گلوی قربانی را نمیبرد
حتما شرافتی در کار است !

عشق مدتهاست که در پستوی دنیا نهان شده و نه خنجر که هیچ سلاحی در دستانش ندارد تا قربانی ای بگیرد برای رساندن به معشوق ...
کاش هیچگاه فراموش نمیشد این شریفترین جزء هستی آدمی ...

سایه سه‌شنبه 28 آذر‌ماه سال 1391 ساعت 01:29 ب.ظ http://bluedreams.blogsky.com/

سلام نرگس جان
کی رفته به آرامستان و باهش وداع کردی ؟!
روحش شاد باشه

سلام سایه جانم . یک آشنای مهربان . روحش شاد ...

داداش محمد سه‌شنبه 28 آذر‌ماه سال 1391 ساعت 01:36 ب.ظ

اجی جونم کی رفته پیش خدا؟
دلم بدجور گرفت
خدا روحشون شاد کنه

نمیشناسی تو داداشی . ممنون .
راستی چه عجب از اینورا ؟

رها سه‌شنبه 28 آذر‌ماه سال 1391 ساعت 04:15 ب.ظ http://gahemehrbani.blogsky.com/

چقدر تلخ میشه وقتی خنده هامون درد میگیرند!
روح عزیزشون شاد
همراه پستتون شدم: 1...2...3...

سلام مهربان . ممنون از حضورت .

سیب ترش سه‌شنبه 28 آذر‌ماه سال 1391 ساعت 09:35 ب.ظ

خدای خوبم...
کاش حکمت بعضی از کارهات رو میدونستم...
خدای خوبم...
خدای خوبم...
روحش شاد...
لحظه هایت آرام...
سلام بانو...

سلام الهام جانم . کاش بدانیم حکمت کارهایش را ... ممنون از حضورت نازنین .

جوجه اردک زشت سه‌شنبه 28 آذر‌ماه سال 1391 ساعت 10:29 ب.ظ

سلام مهربان

این روزها تمام احساس کبود روزگار است و اندیشه مان درد می کند

کسی که قدش کوتاه است آسمانش بلند تراست ومن دردهایم آسمانخراش است تا نوک دماغ روح

سلام برادر . رسیدن بخیر . شما دردهایتان ....

طهورا سه‌شنبه 28 آذر‌ماه سال 1391 ساعت 10:45 ب.ظ

سلام
میگم سهبا جان این درد ها که بلند میشن ٬آسمون خراش میشن ٬آخرین طبقه ش به آسمون خیلی نزدیک میشه ...خوش به حال بعضیا ...

سلام عمه جانم . دردها که بلند می شوند , روح را هم بالا می برند تا نزدیکترین مسیر رسیدن به خدا , آنجا که وقتی صدایش بزنی , به راحتی می شنوی که می گوید :" جانم بنده خوبم , می شنوم صدایت را و چقدر دوست دارم صدازدنت را ....
برادر که آسمانی اند همیشه ... و شما هم ...

طهورا سه‌شنبه 28 آذر‌ماه سال 1391 ساعت 10:59 ب.ظ

آخــــــــــــــــــــــــــی...جانم بنده خوبم ...این آرزوی بلندی ست .از آسمان خراش هم بلندتر ...اطلا بلندای دردها به سکوت و خلوتش نمی رسند ...ای کاش

ای کاش دردهایم بلندم کنند , نه که بر زمینم زنند !
ای کاش صدا زدنم از باور دل باشد نه از عادت دانستن ...

طهورا سه‌شنبه 28 آذر‌ماه سال 1391 ساعت 11:01 ب.ظ

اونوقت اون غلط اصلا بود .هول شدم ...آخه این حرفا در حد من نبود خوبه لکنت افتادم

عمه ؟؟؟
راستی , امروز توبیخ شدم که چرا تولدتان را یادآور نشدم ! نمیدانستند که خودم هم ....

طهورا سه‌شنبه 28 آذر‌ماه سال 1391 ساعت 11:08 ب.ظ

من هر روز در قلب های مهربان شما متولد می شوم باور کنید مهرتان در وجودم نهادینه شده بابا

آخه من چطور این همه مهربانی رو پاسخگو باشم مهربون ؟

[ بدون نام ] چهارشنبه 29 آذر‌ماه سال 1391 ساعت 02:03 ب.ظ

نمی دانم می دانی؟؟!!
که چقدر خنده هایم درد می کنند...
این روزها انگار بیشتر آدمها به دست هم پیر می شوند تا به پای هم...
معررررررکه بود نرگس...معرکه...به دست هم پیر میشوند تا به پای هم...وااااااییییییییییییییییی تنم و لرزوند نرگس...





معرکه بود و مرا هم لرزاند منیژه جانم ... مرا هم این پیامک رسیده از یک عزیز ...

منیژه چهارشنبه 29 آذر‌ماه سال 1391 ساعت 02:03 ب.ظ

بالایی من بودم...ببخش.

منیژه چهارشنبه 29 آذر‌ماه سال 1391 ساعت 02:05 ب.ظ

نرگس...با ۲ دلم گرفت...
۱ بر دل و جانم نشست بانو...

دلت نگیرد نازنینم ... فدای دل مهربانت .

دختر مردابی چهارشنبه 29 آذر‌ماه سال 1391 ساعت 03:38 ب.ظ http://termeyeroya.blogsky.com/

سلام سهبای نازنین و مهربانم
اول: کاش این سرمشق را می گذاشتیم روی طاقچه باورهایمان و هر وقت خسته می شدیم از این همه روزمرگی دوباره صد بار و هزار بار آن را مشق می کردیم تا یادمان بماند دردها و سختی ها و دلتنگی ها هم گاهی خواست و اراده و مصلحت اوست نه بلای آسمانی

دوم: خدا رحمت کند این عزیز رفته را
این رفتن ها زمستان های سرد را سردتر می کند
انگار مرگ می شود سرمایی که تا مغز استخوانمان را می سوزاند
سایه مرگ سنگین است و نفسش سرد
امید که قرین رحمت باشند ایشان، تسلیتم را بپذیر

و سوم: خنده های دردناک از دل هایی برمی آید که زنگاری ندارند
دلی آیینه وار داری وگرنه لبخند را چه به درد
اگر مهربانی ات نبود این پیر شدن را مثل همه آدمها به پای روزگار می گذاشتی
اما می بینی و می دانی که آدمها به دست هم پیر می شوند

باید باور کنیم همه چیز به خواست و اراده او و مصلحت ماست گل نیلوفرم , باید باور کنیم ...
زمستان سرد را مرگ , سردتر می کند ... گاه مرگ تا عمق دل را هم می سوزاند ....خدایش بیامرزد ... دلم هوای مهربانی هایش را می کند گاه !

می دانم و می دانی که آدمها به دست هم پیر می شوند گل نیلوفرم ...

سلام . چه خوشحالم از بودنت عزیز دل .خوش آمدی .

داداش محمد چهارشنبه 29 آذر‌ماه سال 1391 ساعت 05:57 ب.ظ

حالا نمیشه به ما هم بگید؟غریبه شدم دیگه

دیگه دذتنگ که میشه همینه دیگه

غریبه ؟ تو که عزیز دلی ... نمی شناسی برادرجانم , نمی شناسی ...

سایه چهارشنبه 29 آذر‌ماه سال 1391 ساعت 09:13 ب.ظ http://bluedreams.blogsky.com/

سلام نرگس جان
شب سردت ایشالا با دلهای گرم پیوند داشته باشه..

گاهی تو زندگی یه تصمیمی می گیریم که فکر می کنیم درسته بعد پشیمون می شیم می گیم شاید خوب نبود یا عجله بوده و ازش منصرف می شیم غافل ازینکه همون تصمیم اول در شرایط احساسی درست بوده و اشتباه در برگشت بوده و آخرش نمی فهمیم چی به چیه گیج و گنگ می مونیم و ... همه حرفهامون خشک می شه دلمون خالی ... مثل دوستی های مجازی که با یک اینتر پاک می شن و می رن و تمام ..
ای کای به حقیقت برگردم

حقیقت
همان زمزمه های مادر بود و
دلگرمی های پدر
حقیقت چایی گرمی است
که با هم می نوشیم
وقتی کنار همیم
حقیقت عکسهایی است که با هم می گیریم حقیقت دستهای نیایش است که دور کمرم می پیچد
حقیقت شرم زیبای یگانه است
حقیقت گپ کوتاه با طهورا ست
حقیقت معرفی بچه هاست به رفیق
حقیقت نشاط صدای دختر مرداب است
حقیقت احوالپرسی شیرینه مهربون
و ...
حقیقت ...
می خواهم حقیقی باشم!!!

سلام سایه ام ...
خودت می دانی که حقیقتی هستی غیرقابل انکار که جای پایت در دلم حتی با سهمگین ترین طوفانها هم پاک نخواهد شد ... حقیقتی که در دلم ریشه زده به مهر و هر روز و هر لحظه بیشتر و بیشتر به بار می نشیند .
چقدر دلم برای حرف زدنت تنگ شده بود سایه ام ... چه دلتنگم من امشب !
دلم هوای همه ی مجازهای حقیقی را کرده که با دلم نسبتی عمیق دارند ! کاش حقیقی باشیم ...

طهورا چهارشنبه 29 آذر‌ماه سال 1391 ساعت 10:46 ب.ظ

میگم من آمادگی گپ های بلند هم دارمادلم گپ خواست خب
سلام خانم شبهای ۱۰ و خورده ای

سلام عمه جانم . دلم گپ بلند با شما را هم خواست .
باور کنید چشمانم می سوزد از خستگی و عجیب خوابم می آید عمه جانم ...

شنگین کلک پنج‌شنبه 30 آذر‌ماه سال 1391 ساعت 01:15 ق.ظ http://shang.blogsky.com

درود بسیار
میخواستم فرارسیدن یلدا را تبریکی بگویم
اما شاید بهتراست فراق عزیزی را تسلیت بگویم
آری قبرستان در زمستان حرف های بسیار دارد
با گوشهای شنوا .

سلام بزرگوار . من هم فرارسیدن یلدا را به شما تبریک می گویم .
ممنون از حضورتان .

مشتاق پنج‌شنبه 30 آذر‌ماه سال 1391 ساعت 12:44 ب.ظ

سلام
..وچه حقیقت تلخی است..این روزها ادمها بیشتر بدست هم ...
نیندیشیده ایم که چه بدست میاوریم و چه از دست میدهیم.
اگر فکرشو میکردیم..هیچگاه....بر درد دیگران نمیافزودیم
بلکه دردها را از بارشان میکاستیم..
اگر میدانستیم که کاستن درد از دیگران کاستن درد خودمان است..
و کمک بانان نیز..
ان احسنتم احسنتم لانفسکم و ان اساتم فلها!!
خداوند رحمت کند ان عزیز..و همه عزیزانتان را..

سلام برادر بزرگوار . این روزگار حقایق عجیبی را در زندگی های ما قرار داده که تلخ است ... کاش مهربانی ها را فراموش نمی کردیم در گذر روزگار .
ممنون از حضور ارزنده و محبت آمیزتان .

سپیده پنج‌شنبه 30 آذر‌ماه سال 1391 ساعت 05:08 ب.ظ

سلام یلداتون مبارک

سلام عزیز مهربانم . یلدای تو هم مبارک .

طهورا پنج‌شنبه 30 آذر‌ماه سال 1391 ساعت 06:46 ب.ظ

سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند
پری رویان قرار دل چو بستیزند بستانند
به فتراک جفا دلها چو بربندند بربندند
ز زلف عنبرین جانها چو بگشایند بفشانند
زچشم لعل رمانی چو می خندند می بارند
ز رویم راز پنهانی چو می بینند می خوانند

سلام سهبا جان دارم می رم مهمونی ٬این فال از جناب حافظ هدیه امشبتون
اگه زود برگشتم بازم خدمت می رسم هر چی گفتید و خوردید برا منم نگه داریدا

سلام عمه جانم . خوش بگذره امشب . چشم , اما فال میخواین باید تشریف بیارین پست بالا !
واللا جون خودم !

ریحانه پنج‌شنبه 30 آذر‌ماه سال 1391 ساعت 07:33 ب.ظ

یلداتون مبارک سهبا خانوم . . .

فالمون رو می گیرید بانو ؟!

سلام ریحانه جانم . یلدایت مبارک نازنین . این هم فال شما :

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند
آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند
دردم نهفته به ز طبیبان مدعی
باشد که از خزانه غیبش دوا کنند

ریحانه پنج‌شنبه 30 آذر‌ماه سال 1391 ساعت 07:34 ب.ظ

اینجا در این تلاقی خونها و شیشه‌ها
شبهای بد بلندترند از همیشه‌ها

شبهای بد بلندترند از همیشه‌ها
تا آب این درخت بخشکد به ریشه‌ها

امشب بدون جامه بخوابی بلندتر
بر روی روزنامه بخوابی بلندتر

دار و صلیب و قبر ببینی زیادتر
خواب پلنگ و ببر ببینی زیادتر

وقتی شب از همیشه شود جانگدازتر
خون شما به شیشه شود جانگدازتر

یلدا حریف این‌همه سختی شود مگر
سیبی که می‌خورید درختی شود مگر

مستوجب عطای بخیلان شوی شبی‌
منظور وعده‌های وکیلان شوی شبی‌:

من آمدم ترانه بیارم برایتان‌
آجیل و هندوانه بیارم برایتان‌

روزانتان همیشه به جوزا بدل شود
شبهایتان همیشه به یلدا بدل شود

آن قصر زرنگار، پس از کوه و جنگل است‌
سختی همیشه در صد و سی سال اول است‌

دیگر کلید بخت به جیب تو می‌شود
هر شب خوراک برّه نصیب تو می‌شود

تا هندوانه پوست شود صبر کن عزیز!
آن پوست سهم توست شود، صبر کن عزیز!

کوچک زیاد بوده‌ای‌، اینک بزرگ شو
این پوست را رها کن و ای برّه‌! گرگ شو

سال دگر به سیب زمینی بسنده کن‌
مردان سیب‌خور را چون سیب رنده کن‌

امسال اگر بریده نان می‌خوریم ما،
سال دگر خوراک شبان می‌خوریم ما

فدای تو و این غزلهای همیشه زیبایت . ممنونم ریحانه جانم .

ریحانه پنج‌شنبه 30 آذر‌ماه سال 1391 ساعت 07:43 ب.ظ

آخی ممنونم . . .

لطف کردید

سرزمین آفتاب سه‌شنبه 5 دی‌ماه سال 1391 ساعت 02:26 ب.ظ

یکی دو روز پیش وقتی از آقای حریقی خداحافظی کردم و برای همراه شدن با یکی دونفر از اعضای جلسه توی راهروی طبقه پایین منتظر ایستادم... یهو یه اعلامیه خشکم کرد... باورم نمی شد... چند بار برای کار پسرش بهم زنگ زده بود
و چند صد بار با اون مینی بوس همیشه تمیز و براقش توی خیابون و شهر دیده بودمش و به دلایلی سلام و علیک خوبی داشتیم... مثل همیشه تاسف و درد و دریغ بود که حواله قلبم می شد و باز مثل همیشه...چند ساعت بعد... کلا فراموشی !!

گرگ اجل یکایک ازین گله می برد
وین گله راببین که چه آسوده می چرد ...


خداوند روحش رو شاد و قرین رحمت خودش کنه .انشاله !

دوباره یادم انداختید و دوباره قلبم تیر کشید از درد ... هیچوقت مهربانی هاش رو فراموش نمیکنم ...
خدا رحمتش کنه .

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد