صبحی مبارکست نظر بر جمال دوست
بر خوردن از درخت امید وصال دوست
بختم نخفته بود که از خواب بامداد
برخاستم به طالع فرخنده فال دوست
از دل برون شو ای غم دنیا و آخرت
یا خانه جای رخت بود یا مجال دوست
خواهم که بیخ صحبت اغیار برکنم
در باغ دل رها نکنم جز نهال دوست
تشریف داد و رفت ندانم ز بیخودی
کاین دوست بود در نظرم یا خیال دوست
هوشم نماند و عقل برفت و سخن ببست
مقبل کسی که محو شود در کمال دوست
سعدی حجاب نیست تو آیینه پاک دار
زنگارخورده چون بنماید جمال دوست
دیروز دکتر دینانی از عقل گفت و خیال ! اینکه عقل آدمی بی یاری خیال کاری از پیش نتواند برد . اینکه این دو از هم جدا نیستند , در حالیکه با هم به نهایت متفاوتند . این که کار خیال صورتگری ست و قدرت تخیل می تواند همه چیزها را به تصور درآورد , اما عقل در نهایت صورت ها را می زداید و نهایت تصمیم با اوست و عقل است که قدرت توحیدی را درک می کند ...
خیال مجرد را به تصور در می آورد تا درک شکل گیرد و عقل تصور را می زداید تا تصویری واقعی از حقایق عالم هستی بر جانمان بریزد . و چه زیباست وقتی همراهی عقل و خیال , افق های زیبایی از هستی را بر ما می گشاید .
استاد از عشق گفت و از اینکه از دوست , غیر دوست نباید خواست ... که شیخ سخن , سعدی شیراز , گفته :
" گویند تمنایی از دوست بکن سعدی از دوست نخواهم کرد , جز دوست تمنایی "
و من که امروز صبحم با فالی از سعدی آغاز شد و آن هم غزلی که بهت زده ام کرد :
" تشریف داد و رفت ندانم ز بیخودی کاین دوست بود در نظرم یا خیال دوست
هوشم نماند و عقل برفت و سخن ببست مقبل کسی که محو شود در کمال دوست "
دوباره گیج شده ام از این همزمانی غریب وقایع . باید جمع بزنم دریافته های این روزهایم را ... باید عقل را به یاری بطلبم . عقلی که به قول استاد , معجزه خداست و انسان اگر ملکوتی ست به عقل است که مثل اعلای حق تعالی در هستی , همان عقلی ست که انسان را اشرف مخلوقات می نماید ...
کاش فاصله ها را کم کنم ... کاش دست دل را در دست عقل بگذارم و راه حق را بیابم تا اینقدر در کوچه راههای زندگی , در کوچه پس کوچه های خیال , گم نشوم ... کاش محو نشوم در خیال دوست ... کاش دریابم او را که در من , می تواند به تجسمی زیبا متجلی شود , اگر درست بروم راه زندگی را ... راستی , من کجای زندگی ام , کجای راه حقیقی زندگی قرار دارم ؟ کاش ....
پی نوشت :
به تاسی از برادرم امپراطور بهاران و با اجازه ایشان :
خیالم را رها می کنم در وجود ... تو می آیی و کنارم می نشینی ... واژه هایت
با دل آشناست ... بهشت همینجاست , همینجایی که تو هستی ... من آزادی نمی
خواهم که با یوسف به زندانم ...
صدای اذان می آید و عقل , صورتگری خیال
را به کناری می نهد ... صدای اذان , صدای واژه های دوست است ... همو که هر
لحظه مرا در گذر این همه تلخی , آرام می کند ... همو که می گوید صبور باشم و
دستم را از دستش رها نکنم ... همو که هر وقت دلتنگ می شوم دست دلم را در
دست خیالم می گذارد و تو را به کنارم می نشاند ... اما نمی گذارد آنقدر غرق
خیال شوم که ترا که جلوه ای از مهر اویی , با او یکی کنم ... هرچند دل
گواهی می دهد که هر دو یکی هستید ...
کوچه های خیال غریبند , اما من
چشمهایم را می بندم و نفس می کشم و عطر تو را می جویم ... چشم باز می کنم و
باز ترا می بینم که می خندی و خنده ات , صدای اذان کل احمد را به یادم می
آورد و من باز یادم می آید که تو چقدر شبیه خدایی ...
دستی مرا از خیالم بیرون می آورد و رنج معنا می شود ... رنج بی تو بودن , رنج دوری از تویی که خدایی و خدایی که تویی ...
لحظه
هایم رنگ خداست و پر از عطر گل محمدی ... دوست رنج است , اما رنجی که به
تمام بودنم می ارزد ... کاش باران یاد تو بر تک تک ثانیه هایم ببارد ...
قول می دهم هرگز , هرگز , هرگز با چتر نباشم , حتی چتری که رنگ آبی اش باز
تو را به یادم آورد ...
خیال زلف تو پختن نه کار هر خامی ست ...
وای که صبح من با این غزل دگرگون شد چنان برجانم نشست

و بعد چه جالب الان می خواستم تو پست قبلی بنویسمش که اومدم و این شکلی شدم
ممنون مهربون آبی
اول هم که هستم
عمه ؟! من مهربون آبی ام یا شما ؟
اول هم که همیشه هستید ... بابت غزل هم دست سعدی بزرگوار درد نکناد ! واقعا من هم لذت بردم اساسیییی !
سلام
برای زمستان لبخند یار را ذخیره می کنم...همین خیال تنها نشانی من از انبار دوست است
اگراین خیال نبود زندگی چقدر سنگلاخ بود و یتغ
سلام .
باز هم این شعر سعدی در نظرم آمد به پاسخ :
خیال زلف تو پختن نه کار هر خامی ست ...
خیال دوست دست آدمی را می گیرد و می برد در راه های پر فراز و نشیب زندگی ... که اگر نباشد چه سخت می گذرد ...
بعد به قول یه عزیزی می گفتن اگه خیال و وهم وحس وعقل در جهت خداباشه راه زندگی درسته و جای خوبی هستیم...و مراقب انتخاباو ارتباطا و رفتار و افکارمون باشیم ...دیگه از این راه درست به بیراهه هم نمی ریم ان شاالله
؟
خب راه اینه با هواپیما بریم یا قطار سهبا جونم
شما بگو عمه جونم ...
البته پیاده هم می شه رفت
بارونم بیاد ...
پای پیاده روی ام عمه جان ... باران هم که بیاید ....
امشب سوار بر خیال کجا ها بریم
دلم مناره های آبی رنگ خواست عمه ...
فاصله ...
عقل ...
خیال ...
زندگی ...
و آرامش ...
سلام نازنینم ...
آرامشت همیشگی .
باور میکنی دل من امشب خیلی تنگه همین هاست ...تو که جواب میدی من اشک می ریزم ...
عینک زدم معلوم نشه خب
ریا نشه
بشه میام با هم بریم دیدنش عمه جونم ...
منم پیاده پشت سرتون می دوم....خیال امشب تمام است و دلم روشن تمام جاده هایش پرنیان...این همه جا برای رفتن دارم و...
این همه جا برای رفتن دارم و ....
دلم برای جاده ای تمام پرنیان تنگ است برادر ...
برادرزاده امپراطور شما جلوتر برید بهترها ...از دور قاصدکی می آید سوار هودجی از نور ...برایمان بخوانش ...خبر از چه می دهد ؟
موافقم عمه جان . کاش بگویند از قاصدکی سوار بر هودج نور ... برادر امپراطور ؟
سلام آبجی سهبا
یه وقتایی این فاصله ها خیلی بهتر از نزدیکی هست
اگه این فاصله نباشه قدر نزدیک شدن رو نمیدونیم
فقط باید مراقب باشیم فاصله زیاد نشه
سلام زهراجانم . خوبی ؟ کجایی عزیز ؟
وای اگر خیال دوست دست آدمی رانگیرد ...راه به بیراهه خواهد کشید...
سلام عزیز مهربان ممنون که با نوشته هاتون باعث اندیشیدن به دوست وخیال دوست میشوید
سلام نازنینم . اگر خیال دوست نباشد ....
جایت خیلی خیلی خالیست سپیده ام ...
آفرین براین پی نوشت...ولی باز خیالم راضی نمی شود.
چه خیال سربه هوایی دارم من!
سلام شبت خوش سهباجون
پی نوشت از آن برادر است عمه جانم .
سلام من دلم فاصله می خواهد نرگس
فاصله از چی و از کی افروزم ؟
سلام
ممنون از مطلب جالبتون
نکته بدیعی که سخنان استاد برایم داشت این بود که ایشان فرمود که این همراهی خیال با عقل مشکلی ندارد چرا که ما دائما از خیال بسمت عقل در حرکتیم..و این حرکت مهم است..انچه کار را مشکل میکند توقف در خیال است..وجالب اینکه ایشان گفت فلسفه تسبیحاتی که میگوییم همینست که دائم میگوییم خدا از این توصیفات ما منزه است..یعنی دائما خیال ما توصیفی را تصور میکند و عقل از این تصویر استغفار میکند..
لذا این قسمت جالب بود که از وجود تصورات خیالی نباید هراسید فقط باید در تجرید ان کوشید!
عقل وجودتان در تعالی باد!
سلام برادر بزرگوار . بسیار کامل گفتید و برای من هم جالب بود که استاد , بال خیال را در کنار بال عقل قرار داد تا پروازی باشکوه به سوی افقی روشن تجسم شود .
ممنون از نظر و دعای زیبایتان .
سلام آبجی و عمه عزیز
خوبید و خوشالید؟
الان رو به روی آرمگاه بوعلی هستم که دارم این کامنت رو میذارم. هوا عالی اما سرد!
خوش باشید و سالم و سرحال
سلام حمید عزیز سرباز . خوبی ؟
دل اگر از من گریزد وای من
غم اگر از دل گریزد وای دل...
سلام
دعوتید به سورپرایز تولد یک دوست...
سلام . تولد دوستتان مبارک . ممنون از شعر زیبایی که درج نمودید .
خیال صورتگری میکند و تصویری فراتر از آنچه در عقل آدمی میگنجد نقاشی میکند . عقل درمانده و عاجز ازفهم و درک زبان خیال میشود و چون عاقل تر از آن است که در تضاد ایجاد شده و عدم درک متقابل ، راه لجاجت گزیند دست در دست خیال داده تا در سفر هایی که منتج به معرفت بیشتر میشود ، از کشفیات خیال جانمانده تا در فتح قله های ناشناخته و درک متقابل آنها ، دوبال قوی برای هم باشند.
........................
سلام
چقدر تعریف استاد از عقل عمیق و متفاوت بود برادر , جایی که استاد عقل را , معجزه حیات نامیدند و البته از آن به مراتب گوناگون اشاره نمودند . و من هم مثل شما معتقدم که با خیال می توان به جاهایی رسید که دست عقل از آن کوتاه است ...
سلام برادرم . زندگی تان لبریز پیروزی های صعود بر قله های ناشناخته معرفت .
علیک سلام حمید عزیز شما خوشال باشی ما هم خوشالیم.
امیدوارم روزهای پر خاطره ای رو سپری کنی و برای ما تعریف کنی.
سلام سهبا جان
همش دلم فردا را می خواهد بر بال خیالش سوار شده ام
سلام عمه جانم . فردا یا پس فردا , هر دو با هم دست در دست خیال خواهیم شد و امیدم اینکه نفسهایی عمیق بکشیم در آسمان دوستی ها ...
سلام مهربان
پی نوشت از آن منست؟...من اگر این نثر را داشتم که به همه فخر می فروختم...تمپ و ریتم درست نوشتار آرزوی دیرین منست
سلام برادرم . اینها که گفتید چه هستند ؟! تمپ و ریتم ؟ خودتان می دانید که همه این نوشته آن شماست ...
فخر ؟ عجب ....
مهم دل است که هر دو دریادل اید در نوشتن
هم خریداریم
فخر فروشی
دریادلی را هم از عمه خریداریم ...
برادرزاده امپراطور شما بگویید ف ...سهبا تا فرحزاد پرواز می کند چه برسه به نوشته هایی از جنس خیال و پرواز
عمه ؟ خو چرا شرمنده م می کنین ؟!
قیمتش یک تسبیح از جنس دل ست ...داری ؟بده
داشتنش رو که دارم , اما ...
میشه یک مدل دیگه تسبیح ازم بخواین عمه ؟!
عمه خوبی ها...سلام
به حرفهایم ایمان دارم فخر می فروختم...خودشان می دادن
هروقت با خیال پرواز کردید سمت فرحزاد بگید منم بیام
فردا با عمه , سوار بالهای خیال تا فرحزاد سفر خواهیم کرد برادر , تشریف می آورید ؟
من با جان و دل میام...
زودتر میرم آب وجارو می کنم تا شما تشریف بیارید
وای سوار بر اسب بالدار برسید من ذوق زده میشم
سوار بر اسب سفید بالدار ؟ وعده دیدار کجا باشد ؟
نان و کباب و ریحان و ...نفس عمیق...و آب بازی الیاسین بر لب حوض کوچک ماهی ها .........
سهبا و طهورا ...
ماه سلطان و امپراطور
کسی دیگه نبود ؟
دلم تنگه عمه ...
بذارین سایه رو هم صدا بزنم ....
سایههههه جانم .... سایهههه ....
یه جیغ بنفش بلند هم بسمت شمال بکش شاید برادری از آن خطه هم بیاید
راستی علیک سلام برادزاده امپراطور
دوست نشسته روبرو من به کجا نظر کنم
دوست گرفته شهر دل ، من به کجا سفر کنم
بخش " کاش " را در نوشته ات بسیار دوست داشتم. امان از این شهر خیال .امان که امانم را بریده و دست در کمند رویا به پروا ز در گستره ای بی افق پریدن.امان
در شعر بالا در بعضی نسخه ها به جای دوست ، اوست است .ولی من دوست را ترجیح می دهم.
هر انچه تو بگویی من هم دوست خواهم داشت ویس عزیزم ...
دوست نشسته روبرو , من به کجا نظر کنم ؟
چه نازک خیال!
برقرار باشی سهبا جانم
بختم نخفته بود که از خواب بامداد
برخاستم به طالع فرخنده فال دوست
سلام
دلتنگ فضای دوستیم
خسته از کار
آمدم که بگویم
نفس
هنوز هست
سلام بزرگ مهربان ...
دلتنگ نابودنها
خسته از کار
هنوز شادم به بودنتان و
امیدوار همیشه بودنتان ...