ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
سوغات سفر , برای تویی که عزیزی ...
وقتی نباشی , نبودنت عادت می شود ! نبودن عادتت می شود ! غریبه می شوی , فراموش خواهی شد !
وقتی غریبه شوی , با خود , با دیگری , با قلم , با هر آنچه رنگی از دل دارد , با زندگی غریبه می شوی ... با دل غریبه می شوی ... لحظه ها بر تو سخت می گذرند ... سخت .... سخت !
و دردها می آیند ... یک یک دردها بر تو و جانت فرو می آیند به خشم ... درد دل , درد روح , درد سر , درد تن , درد تنهایی , درد فراموشی ...درد غریبگی ... غریبگی با هر آنچه نسبتی دارد با زنده بودنت ....
رفتن گاه خوب است , برای التیام , برای آرامش , برای دمی آسودن , لختی فراموشی ....
برای کشف , درک اینکه کجایی و قدرت چیست ؟ قدر بودنت برای خودت , برای دیگری , قدر بودنت در زندگی ... قدر زندگی برای بودن تو ...
چقدر زنده ایم در گذر زندگی ؟ چقدر قدر داریم در زمان زندگی ؟ چقدر می ارزد بودنمان ؟
رفتن گاه خوب است و گاه تلخ ... اما همیشه رفتن .... ؟ اما همیشه ماندن ..... ؟ و برزخی همیشگی میان ماندن و رفتن ... ؟
کاش بیرزد بودنمان .... کاش قیمت یابد رفتنمان .... کاش قدر یابیم در ماندن و رفتنمان ....
پی نوشت 1:
لجبازی با دل , گاه زندگی را سخت می کند در گذر دلتنگی هایی که نفست را می برد... کاش این ریاضت ها, بی حاصل نباشند !
پی نوشت 2 :
صبح زود , وقتی روزت میانه مهر و ماه شروع شود , وقتی شرقت مهر باشد و غربت ماه , هر دو تابان , هر دو سخن گویان , هر دو نشان حضور یار مهربان , دردها از جانت رخت بر می بندند و بودنی نو انگیزه می شود برای تو و برای آغازی نو ... آنوقت عزم جزم می کنی تا گم شده ات را بیابی ... گم شده ای به نام دل ... کاش هیچگاه گم نشویم ...
پی دعا نوشت :
نازنینم , آفتاب را برایت به دعا نشسته ام ...
متن زیبایی بود.لذت بردم.
به درون دلم که نگاه می کنم خبری از آدم نیست و به بیرونم که نگاه می کنم کوهی از امیال و خواهش می بینم. در گذر از این میان مثله می شوم و خسته. تب حضور در درونم را بیشتر خواهانم. اما پیوسته مغلوب دنیای بیرون می شوم.در این سفر و حضر ، نیاز به دگردیسی را در خودم حس می کنم. زمان ، زمان پروانه شدن است. کرم بودن دیگر کافیست.
پرواز آرزوست ... آرزویی که گاه با کرم درون پیله وجودمان به خواب می رود و هرگز مجالی برای بروز نمی یابد . کاش هرگز فراموش نکنم ذات بودنم را که پرواز ماهیت اصلی من است , هرچند شکافتن پیله , جانم را بگیرد , اما به دمی پرواز می ارزد ...
سلام ویس عزیزم . خوش آمدی نازنین .
شبتون خوش
چه خبر از دل کهکشونیتون؟
دل آتیشی یعنی چی اونوقت؟
سلام عمه جونم . شبتون خوش . دیر اومدین چرا اونوقت ؟
دل آتیشی ؟
سلام شب و روزت خوش ...آسمان دلتون هم همیشه آفتابی باشه ..
سلام سایه جانم . شب و روز شما هم آفتاب و مهتابی .
سلام
دعوتید به خانه ی متروکه...
سلام .
با کمال میل برای دیدار عکسهای جدید خواهم آمد .
انگار حرف دل مرا زدید ... این رفتن ها ...ماندن ها
سلام مهربانم
سلام سپیده ام .
گاه چقدر رفتن ها تلخ است و ماندن ها سخت ... کاش کنارم بودی نازنین ... دلتنگت هستم .
بازم به این دل برمی گرده ٬به نظرم دلتنگی تلخش می کنه و چی باعث موندن با سختی میشه ؟گمونم همون دلتنگی...نظرت چیه سهبا جان؟
عمه حضورتون کمرنگ شده و دل ما تنگ ...
آفتاب هر روز سلام نورانی خود را بی منت روانه ی زمین میکند و پولک نور آذین بخش چشم مشتاقان میشود و پلک ها به شکرانه ی این نعمت خدادادی ، بر قبله گاه مهر تابنده رکوع عشق و سجده ...
آفتاب چند صباحیست درب خانه ی مشتاقی از جنس مهرو ماه را دق الباب میکند و صاحب خانه آنقدر محو بافتن گیسوان آفتابگردان هاست که پلک را بر میهمان بسته تا با کلک دل و دوات اشک روزهای بی آفتابی خود
، خاطره ی آفتاب را بر گلبرگ های آفتابگردان نقاشی کند.
دعا کنیم تا آفتاب راه به خانه ی چشمان این عزیز پیدا کنه چون آفتاب اصلا دوست نداره خاطره بشه .
پنجره ی دل همه دوستان به مهر باز باد .
سلام خواهرم.....
و از آن وقتهایی ست که باید بگویم در برابر مهربانی بی مثالتان , لال می شوم ...
سلام مهربان برادر کهکشانی دل . ممنون از نظر و دعای زیبایتان . استجابتش را برای شما نیز به دعا می نشینم ...
و باز و باز و باز سپاس حضورتان را .
کامنت من کووووووووووووووووووووووووووو

هست ویس عزیزم ...
رفتم کامنتم را دیدم . بی توجهم دیگه ، کاریش نمیشه کرد. ببخشید
اختیار داری نازنین . بی توجهی وقتیه که از پله ها یه راست می پری پایین ! خوبی الان ؟
سلام سهبای نازنینم
می دانی طعم رفتن و بازگشتن و خواندن همین یک جمله که «آفتاب را برایت به دعا نشسته ام» چگونه است؟
می دانی وقتی بازمی گردی می بینی که جایی داشته ای در دعاهای دوستی که به زحمت چند باری او را دیده ای و از او نگاهی و صدایی در قلبت به یادگار مانده چه حسی در درونت جاری می شود
شاید ندانی
اما بگذار بگویم نازنینم
بازگشتم بی آفتاب
اما خورشیدی در چشمان شبزده ام طلوع کرده که گفته اند بی غروب است
نگاهم را به من بازنگرداندند اما ایمانم دوباره در من طلوعی جاودان داشت
و این شاید بزرگترین ثمره دعاهای ناب تو باشد
سلام سمیه جانم .
همین امروز به این فکر می کردم که چرا اینقدر دور شده ام از فضای مجاز و بعد با خودم اندیشیدم وقتی سمیه نیست , فرداد نیست , دانیال نیست , سایه به ندرت می آید , امپراطور حضورش انگشت شمار است , .... بودن من چه حسی برخواهد انگیخت ...
و حالا که این صفحه را باز کردم با دیدن نامت , شوق وجودم را گرفت که گفتنی نیست ...
گل نیلوفرم , آفتاب در دل که نباشد , دیدگان تاریک ترین دنیا را در برابر تو به نمایش می گذارند , خوشا به سعادتت که آفتاب در دل و دیدگانت با هم جای گرفته و هرگز هیچ دردی آنرا از تو نخواهد گرفت ...
گر آسوده گر مبتلا می پسندد
چه خوشتر بما کو به ما می پسندد ...