سایه سار زندگی
سایه سار زندگی

سایه سار زندگی

آن نشستگان در دل ...


سه سال , ششصد نوشته ... شاید کمی زیاد باشد برای این سرا , اما ... 

زیاد و کمش آنقدر مهم نیست که تاثیراتش . که من سه سال را در این سرای به ظاهر مجاز , قد کشیده ام , بزرگ شده ام , زندگی کرده ام ... با باران , با مهر , با ماه و آفتاب خاطره ها دارم ! از مترسک , از پرنده , از سیمرغ , از ابراهیم , از ققنوس , از خدا , عشق , شیطان , آسمان و زمین و دریا و  خیال و بهار و شعر و غزل و مهر و دوستی و جنون و ...بارها و بارها سخن گفته ام و شنیده ام از شما , شمایی که صاحبان اینجایید و اگر نباشید , اگر عطر نفسهایتان در این خانه جاری نباشد , سایه ساری هم نخواهد بود . بیست و شش آبان 88 اولین پست اینجا رقم خورد . بیست و شش آبان 89 , با 222مین نوشتار این سرا , از دوستیهایی گفتم که در این خانه شکل گرفته بود و بیست و شش آبان 90 ,از آنها که پا به پای من و قلم و اندیشه ام همراه بودند تا سهبا هویتی آنچنان بگیرد که بود ... و حالا سومین سال و ششصدمین گام همراهی عزیزانی که هنوز هستند و همراهان گرانقدر این سرایند ... و اگر سال بعدی باشد کدام یک از ما خواهیم بود و کدام یک از شمایان حضورتان را در گوشه ای از این سرا که همیشه آب و جارو زده , آماده پذیرایی از میهمانان اندیشه و دل هست و خواهد بود , تا باشد , تثبیت کرده اید ؟ که آنها که تا به حال مانده اند , از گذر این سه سالی که بر من و ما رفته است , نشستگان بر دلند و چشم و چراغ همیشه ذهن ...  که غیر این باشد بسیار آمدند و گذر کردند , آمدند و چند روزی را میهمانان عزیز این خانه بودند و حضور عطرآگینشان برای همیشه در دفتر خاطره های این سرا و صاحبانش نقش بسته , اما ...

آنها که ماندنی اند , آن همیشه نشستگان در دل را چگونه باید قدر دانست و بر صدر نشاند که ارجشان رعایت شود ؟! کاش از عهده این مهم برآیم ... کاش لیاقت لطف و مهربانی صاحبان دل را داشته باشم ... کاش ...

چند عکس , چند خاطره , تقدیم به شما . که عکسها زبان مشترک من و دوستانند و بی نیاز توضیح . امید که بپذیرید و لبخندی بر کنج دلتان بنشاند .



عکسها در ادامه مطلب


فرفره و بادبادک بازی خاطره انگیزمان ... بادبادک سمیرا


شکوفه پاییزی در یک روز بارانی


و کفشدوزکی نشسته بر گلی عطرآگین


پل اورامان و خاطره سفر به شهرکرد


عطر نارنج و باران ...


و ماه حکایت همیشه دل تست


آب و آبی و گل ...


دو دوست بر شاخسار زندگی


شکرانه باران از زبان گلها


قایق آماده سفر به دریاست ... کسی همراهی می کند آیا ؟
نظرات 82 + ارسال نظر
حمید شنبه 27 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 10:04 ق.ظ http://samandis.blogfa.com

بله آقا بزرگ اصلا شما تو دروازه واینمیسی بلکه دروازه تو شما وایمیسه!!!
حالا فکر کن من بخوام تو زمین توپ ازت رد کنم!

دختر مردابی شنبه 27 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 02:32 ب.ظ http://termeyeroya.blogsky.com/

سلام نرگس نازنینم
تولد خانه ات مبارک
بهار همنشین همیشگی واژه هایت خواهد بود
مهربانی بی دریغ تو آسمان این خانه را همیشه آبی نگاه خواهد داشت
تمام پست های لینک شده در این نوشته را خواندم
دوباره مرورت کردم و دوباره نابی احساس پاکت تازه ام کرد
با خواندن این پست ها یادم آمد که چه عطوفت عمیقی را به تو بدهکارم و دین چه امید وسیعی در متن واژه هایت بر گردنم مانده است
سهبای عزیزم
تو را چه در دنیای مجازی و چه در واقعیت می ستایم تو از آن دسته افرادی هستی که احساسات نابت قابل ستایش است و مهربانی عمیقت قابل تقدس
دستت را می بوسم و آرزو می کنم که فرصتی داشته باشم و چند هزارمین پست را بخوانم در این خانه

سلام گل نیلوفرم .
حضورت مثل همیشه بهاری ام می کند و شنیدن صدایت , تازه ام ... می دانم که می دانی , که بارها گفته ام و اقرار کرده ام , که چقدر بودنت برای من در این سرای مجاز , حس خوب واقعی بودن را می دهد . که چقدر مدیون تو و اندیشه و کلمات نابت هستم نازنین . که چقدر به اعتقاد و ایمان و امیدی که در دل کلماتت موج می زند نیاز دارم گاه و چقدر نوشته هایت را دوست دارم و خودت را بیش و بیشتر از هر واژه ای می ستایم .
سمیه ام میدانی که نبودنت حس عمیق دلتنگی را بر جانم می نشاند . پس باش , همینقدر مومن و پر از شور و امید ... آفتاب با تو معنا می یابد نازنین گل دریایی ام .
ممنون از مهربانی حضورت . امید که دست در دست هم بنگاریم هزارمین ها را .

سمیرا شنبه 27 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 10:08 ب.ظ http://nahavand.persianblog.ir

کاش از این گذر شتابناک عمر فقط خاطرات خوش و شیرین بماندیادش بخیر روزی که خبر وبلاگ را دادی..یادش بخیر وقتی توی این غربت این خانه ها شد مامن آرامشمان....مبارک باشه عزیز دل...هرگز از نوشتن دست نکش..تا می توانی بنویس که نوشتن درد را کمرنگ می کند

من هم یادم هست اصرار تو را برای ایجاد اینجا و انکار خودم را برای نوشتن و بعد اسارتی شیرین در دام واژه ها و اندیشه ها و دوستی هایی که بسیارش را مدیون توام سمیرایم ...
و گاه نوشتن درد را بیشتر می کند . قبول داری عزیز دل ؟

وروجک شنبه 27 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 10:10 ب.ظ

مقصود او فشاندن جان عاشقانه بود ..
با دشمنان محاربه کردن بهانه بود ..
هل من مغیث گفتن فرزند مصطفی ..
به لله که آزمایش اهل زمانه بود ..
در نصف روز یک سر ایثار یار کرد ..
هر گوهر نفیس کش اندر خزانه بود ..
حق خواست باب فیض گشاید به روی خلق ..
نای و نوای شور حسینی بهانه بود ...
جز نای نینوای حسینی به روزگار ..
هر نغمه ی دگر که شنیدم فسانه بود...
سلام آبجی
التماس دعای زیاد

سلام وروجکم .
و من هم التماس دعا دارم مهربانم .

حمید شنبه 27 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 10:20 ب.ظ http://samandis.blogfa.com

بله دیگه داداشتون کم ما رو زده! حالا بدید بزرگم بزنه!

اینقدر آقا بزرگ و داداش امپراطور مهربونند که هیچ بهشون نمیاد اینکارها حمیدجان .
راستی تو میدونی داداش امپراطور کجان این روزها و شبها ؟ نیستند چرا پس ؟!

طهورا شنبه 27 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 10:50 ب.ظ

خب حتما رفتن هیئت ...

شاید !

طهورا شنبه 27 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 10:55 ب.ظ

راستی سهبا خانوم این حمید خان گمونم توی تئاتر هم کار کنند
کاش یه روزی سمفونی نم پوشال برادرزاده امپراطورو ببینیم

آره به گمونم .
کاش میشد !

حمید شنبه 27 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 10:56 ب.ظ

در مهربونی دوستان من هیچ شکی نیست
حدس میزنم یه جایی باشه... اما در حد حدسه نمی تونم بگمش

کجا حمید ؟!

حمید شنبه 27 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 10:58 ب.ظ

عه عه این عمه طهورا همه چی می دونه!
شک ندارم واقعا عمه ی واقعیه منه!
هنگ کردم

ای جان ! هنگ کردنت هم قشنگه حمید !

حمید شنبه 27 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 11:08 ب.ظ

خو عمه طهورا کی هستن؟
اره هیئت رفته صد در صد

عمه طهورا , عمه اند دیگه حمید خو !

طهورا شنبه 27 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 11:09 ب.ظ

واقعاپس جایزه مو بدید حمید خان شاید با سهبا جان نصفش کردم

حمید شنبه 27 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 11:14 ب.ظ

گیجم کردید جایزه هم بدم؟
راستی اگه شغل منو بگید واقعا جایزه میدم

من که فکر کنم بدونم , بذار عمه بگن ...

طهورا شنبه 27 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 11:19 ب.ظ

گیج؟؟!

حمید شنبه 27 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 11:21 ب.ظ

بله گیج!

طهورا شنبه 27 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 11:24 ب.ظ

گمونم با کامپیوترمثلا صداگذاری توی صحنه های تئاترو انجام بدن

روی ماه خداوند را ببوس شنبه 27 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 11:25 ب.ظ http://saraab2012.blogfa.com/

سلام
"امشب" به "روز"م! دعوتید به یک "عصر"انه...چی شد؟!

حمید شنبه 27 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 11:28 ب.ظ http://samandis.blogfa.com

نخیر اشتباه فرمودید عمه! کار من با کامپیوتر هست اما این نیست!
البته من کارگردان و نویسنده تئاتر هستم! همین سمفونی نمناک پوشال کار من بود!
که جناب اردک کار نور پردازی رو در اون به عهده داشت!
فقط تا نیومده این کامنتدونی رو پر کنید که چشش به این یه دونه کامنت من نیوفته!

طهورا شنبه 27 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 11:32 ب.ظ

ولی گمونم برادرزاده امپراطور کارگردانش هستنا

طهورا شنبه 27 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 11:34 ب.ظ

نور پردازید دیگه .برنده شدم زود جایزه ام رو بدید لطفا

حمید شنبه 27 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 11:38 ب.ظ http://samandis.blogfa.com

نخیر از نورپردازی که پولی در نمیاد!
یه چیز دیگه ست!
نه من کارگردان و نویسنده بودم!

رها یکشنبه 28 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 10:22 ق.ظ http://gahemehrbani.blogsky.com/

پایدار باشی سهبا جان
برقرار باشی بانو
قلمت سبز عزیزم

طهورا یکشنبه 28 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 01:07 ب.ظ

خب حمید خان دیگه وقتشه شغل شریفتونو حدس بزنم و جایزه شو بگیرم
شما یه مُهنس کامل کامپیوتر هستی از اینا که سایت می زنن و وبلاگ درست می کنن و مشکلی از مشکلات کامپیوتر نیست که بلد نباشن و کلا با کامپیوتر می تونن ۲۰۰تا روپایی بزنن ...

حمید یکشنبه 28 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 01:33 ب.ظ

بله بله درست حدس زدید من برنامه نویس سایت هستم!
نه دیگه جایزه برا وقتی بود که با یه دونه حدس جواب بدید!
خو حالا نوبت شماست که خودتونو معرفی کنید

طهورا یکشنبه 28 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 02:02 ب.ظ

ای حمید خان٬برادرزاده بدقولشما شرطی نذاشته بودید که چند بار می تونم حدس بزنم!!!معلومه به عمه ت نرفتی چون من خسیس نیستم

حمید یکشنبه 28 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 03:07 ب.ظ

منم خسیس نیستم عمه!
خب جایزه رو میدم دیگه!

ناصر عرفانیان یکشنبه 28 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 06:22 ب.ظ http://http:/http://www.adel-e-naser.blogfa.com/

باسلام وادب وتسلیت ایام سوگواری ماه محرم از نثر روان وصمیمی مطالب وعکسهای جذاباستفاده کردیم عالی بود خانم ثمری گرامی

باچند رباعی عاشورایی در خدمت هستم

لطف شما پاینده برقرار باشید

جوجه اردک زشت یکشنبه 28 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 08:02 ب.ظ

سلام مهربان آبی

دقایقتان بر بال قناری رها در پهنه دشت

التماس دعا

طهورا یکشنبه 28 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 08:15 ب.ظ

سهبا خانوم شما هم رفتید هیئت؟

حمید یکشنبه 28 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 08:16 ب.ظ

آقا ما که هیئت نمیریم باید بیکار بشینیم اینجا/.؟

سایه دوشنبه 29 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 09:31 ب.ظ

سلام

شبتون آرام و بارانی ...

سلام سایه جانم .

محمد قهرمان دوشنبه 6 آذر‌ماه سال 1391 ساعت 11:21 ق.ظ

دخترعزیزم ، نرگس! مراببخش که دیرباخبرشدم. امابه یاد
بیت زیبای صائب افتادم :
عالم بی خبری ، طرفه بهشتی بوده ست
حیف و صد حیف که ما دیر خبردار شدیم
بی خبری هم برای خودش عالمی دارد. باری ، سه ساله شدن سایه سارراتبریک می گویم. امیدوارم خبرسی ساله شدنش رادرآن عالم به من برسانند!

فدای مهربانی تان پدرجانم . ممنون . در سایه مهربانی ها و الطاف حضور شما انشاله . سایه تان مستدام بر سر من و این سرا .

طهورا دوشنبه 6 آذر‌ماه سال 1391 ساعت 10:24 ب.ظ

وا برادرجان خدا نکنه صد سالگی شما رو جشن بگیریم ان شالله ...والّا .

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد