سایه سار زندگی
سایه سار زندگی

سایه سار زندگی

ماه و قصه بی قراری دل ...



امشب هم ماه زیبا بود و جلوه گری اش رخ می نمود بر من و آن دیگرانی که گاهی سری رو به آسمان بلند می کنند ... ماه با آن هاله رنگین زیبا و آن دو ستاره کوچک اما پرنور اطرافش حکایتی غریب داشت با دل من ! قرار از من ربوده  و بغضی بر جانم نشانده بود که نمیدانم دلیلش را , اما میدانم ماجرایی داشت این همه جاذبه عجیب ماه برای من ... می دانم برایم قصه میخواند و من می شنیدم و سعی می کردم دریابم راز اینهمه بی قراری و بی تابی را ...




مهربانترین بابا , ماه تمام آفرینش , بی قراری دلم را قرار می شوی ؟ دلتنگم پدرم , وعده دیدارم می دهی مهربان ؟ بی تابی ام را با گوشه چشمی رنگ می دهی پدرجانم ؟ غدیر نزدیک است و من  عیدی می خواهم دیدار دوباره ات را ! دلتنگم و تو نیک می دانی گوشه ای از دلم جایی همان حوالی تو , منتظر من است تا بلکه کمی آرام بگیرد ... دستم را بگیر پدرم و به دیدارت رهنمون شو ! پلنگ دلم بی قرار ماه دیدار تست ! زنجیرهای دست و پایم را بگشا و زخمهای دلم را مرهم شو ! بگذار رها شوم به سمت تو ! بگذار پرواز را و رهایی را به سوی ماه وجودت به تصور بنشانم ... قرار من , در دیدار تست ... قرارم شو مولا ... دلتنگم , وعده دیدارم ده ... مرا بشنو مولا , مرا این کوچک خطاکار را ... آرامم شو بابا  ... آرامم باش ...



نظرات 27 + ارسال نظر
سایه جمعه 12 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 12:19 ق.ظ

امشب ای ماه به درد دل من تسکینی ..

آره عزیزم امشب هم ماه خیلی زیبا بود و در ابتدای شب خیلی بزرگ!!

بی قراری ما نشان چیست سایه ام ؟

سایه جمعه 12 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 12:21 ق.ظ

من می دونم بی قراری خودم از چیه !! ولی تو رو نمی دونم !!

من خودمم نمیدونم چه مرگمه ناهید !

سایه جمعه 12 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 12:27 ق.ظ

خسته ای عزیزم و کارت زیاد بوده . فرصت استراحت فکری نداشتی ..

احتمالا همین است عزیز !

[ بدون نام ] جمعه 12 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 12:50 ق.ظ

قرارم شو مولا ...

چرا بی نشان آخر ؟!

طهورا جمعه 12 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 12:53 ق.ظ

ذات الهی که مرا خلق کرد
هر چه به من داد٬ولای علی است
**********
گو که درآرند زتن پوستم
تا ابدالدهر علی دوستم
(میثم)
**********
مهر بابا٬مهر مولا ....به دادم برس
روحی له الفدا

سهبا جان یک بهشت نجف با هم ...الهی...نگاهی

یعنی میشه عمه جان ؟ ای خدااااااااااااا !!!!

نازنین جمعه 12 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 02:31 ق.ظ

الان منم دلم خواست آقا رو بابا خطاب کنم
اما نمیتونم نمیشه
آخه میدونم لایقش نیستم
راستی
میدونین! مامانِ من متولد شهر ِ حرم ِ آقاست
ولی من تاحالا اونجا نرفتم

عیدتون پر از شادی و آرامش

مولا اینقدر مهربونند که به دل خودشون نگاه میکنند نه به خطای ما نازنینم ... صداشون کن تا جواب بگیری عزیز نازنینم .

سایه جمعه 12 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 08:54 ق.ظ

صبح به خیر عزیزم

صبح بخیر سایه ام .

پسر روانی جمعه 12 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 09:55 ق.ظ http://tandyseroya.blogsky.com

مثل ِ حریر ِ هوا
مثل ِ همهمه ی نور
دست نبی در دست ِ علی
ترانه ی کبوتران را به سایه ی ستاره ها بُرد
سالروز ِانتقال ِ آسمانی ترین میراث بر شما مبارک
سلام ...

سلام دوست عزیز . این عید بزرگ بر شما هم مبارک .
چه زیبا گفته اید : انتقال آسمانی ترین میراث ...
باز هم ممنونم .

شنگین کلک جمعه 12 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 10:58 ق.ظ http://shang.blogsky.com

سلام
و عرض ادب
خواستم پیشاپیش عیدغدیررا خدمت شما و
خانواده گرامی تبریک عرض نمایم . برایتان
آرزوی سلامتی و شادی دارم .

سلام بزرگوار . عید غدیر بر شما و عزیزانتان هم مبارک . امید که همیشه پیروز و برقرار باشید .

فریناز جمعه 12 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 11:23 ق.ظ http://delhayebarany.blogsky.com

خوش به حالتون که رفتین نجف...

شما باز گفتین بابا؟
ای بابا

نگم یعنی فریناز ؟! خو دلم میخواد !!!

فریناز جمعه 12 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 11:24 ق.ظ http://delhayebarany.blogsky.com

ماه
و همچنان در حسرت داشتن یه دوربین خوب می سوزیم که کاش می شد ثبتش کنیم

اصن شما چرا عیدی به من نمی دی؟
مگه عید نیست؟
خب یه دوربین بهم عیدی بده دیگه بانو

ای وای ! ریحانه آیفون میخواست , تو دوربین ؟! عممممه ؟!!!!

واسه عیدیت فال گرفتم از سعدی و این اومد شادونه عزیزم :

دلی که دید که غایب شدست از این درویش
گرفته از سر مستی و عاشقی سر خویش
به دست آن که فتادست اگر مسلمانست
مگر حلال ندارد مظالم درویش
دل شکسته مروت بود که بازدهند
که باز می‌دهد این دردمند را دل ریش
مه دوهفته اسیرش گرفت و بند نهاد
دو هفته رفت که از وی خبر نیامد بیش
رمیده‌ای که نه از خویشتن خبر دارد
نه از ملامت بیگانه و نصیحت خویش
به شادکامی دشمن کسی سزاوارست
که نشنود سخن دوستان نیک اندیش
کنون به سختی و آسانیش بباید ساخت
که در طبیعت زنبور نوش باشد و نیش
دگر به یار جفاکار دل منه سعدی
نمی‌دهیم و به شوخی همی‌برند از پیش

فریناز جمعه 12 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 11:26 ق.ظ http://delhayebarany.blogsky.com

خو ناحارت نشین بانو
باشه بگین اصن بابا
ولی راستش من اصلا نمی تونم درک کنم
خدا رو چه دیدی! شاید یه روزی منم درک کردم که امام می تونه پدرت باشه...

چرا نشه آخه فرینازم ؟ مگه پیامبرمون نفرمودند :"من و علی پدران این امتیم ؟!"

فریناز جمعه 12 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 11:46 ق.ظ http://delhayebarany.blogsky.com

یکی از نظراتموم جا مونده مثل اینکه

از عیدی دادن تفره نرینا گفته باشم

نمی دونم. بحثیه که اون دفه هم داشتم با شما ولی بی نتیجه موند

حالا عیدیمو نقد کنین لطفا تا به اون بحثم می رسیم

زیاد سخت نگیر فرینازم ...
عیدی هم که نقد شد آخه !

فریناز جمعه 12 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 11:49 ق.ظ http://delhayebarany.blogsky.com

ممنون بابت فال
کنون به سختی و آسانیش بباید ساخت ....

ولی من دوربینم می خواما.گفته باشم

چند نفری به راهنمایی آقا فرداد برام بخرین قربون دستتون

اینطوری هم خدا ازتون راضیه روز عیدی هم بنده ی خدا

تا به مشاوره بنشینیم و ببینیم چه می شود کرد شادونه خانوم ! ای وای از دست شما !

خاله خانباجی جمعه 12 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 12:14 ب.ظ

سلام نرگس نازنینم
عید بر تو مبارک گلم

سلام سعیده جان . عید شما هم مبارک عزیز دل .

طهورا جمعه 12 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 01:20 ب.ظ

صدام کردی سهبا جون ؟فریناز عیدی میخواد؟
فریناز جون عکس ماهو می خوای از این خانوم سهبا و بانو سایه بگیر ...اصلا ماه هر شب تو رصد این عاشقان ست ...باور نداری از خود ماه بپرس

وای عمه من هنوز امشب نرفتم ماه رو ببینم خب ! چی کنم اونوقت ؟

بانوی بهار جمعه 12 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 04:23 ب.ظ http://oribad.blogsky.com

سلام...
عیدتون مبارک

سلام عزیز . عید شما هم مبارک دختر بهار .

دانیال جمعه 12 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 05:26 ب.ظ http://poshteparchin.ir

تفلد عید شما مبارک

سلامُن علیکم. اومدم عیدی بگیرم که خب قبل‌ش زحمت‌ش رو کشیده بودین

در مورد حضرت علی (ع) به نظرم فقط همین یک فرموده‌شان حجت باشد برای این که بندگی‌شان را بکنم: من عرف نفسه فقد عرف ربه.

ضمناً کافر باشد هرکه شک کند در الهام‌بخشی شب و ماه و ستاره!
ضمناًتر این هم عیدی ناقابل ما به شما. امیدوارم بضاعت مزجات مرا به بزرگی خودتان ببخشایید.

دکلمه‌ی شعر دوستت دارم با صدای گرم احمدرضا احمدی:
http://s3.picofile.com/file/7451731505/Doostet_Daram.mp3.html

سلام دانیال عزیز . عید شما هم مبارک برادر . خب در مورد بقیه ش چی بگم وقتی خودتون اینقدر قشنگ و کامل گفتید ؟
ضمنا آهنگهای هدیه شما اینقدر زیباست که هدیه گرفتنش کلی ارزشمند است , بخصوص از طرف عزیزی مثل شما .
ممنون از شما .

آوا جمعه 12 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 07:50 ب.ظ

سلام سهبا جان
انشاا... به حرمت همین شب, دل بی قرارت آرامش بگیره...
عید بر شما و خونوادت مبارک باشه..
من رو هم با اون دل پاکت از دعای خیر بی نصیب نکن..

سلام آوای خوش آوایم . ممنون از دعای زیبایت . عید شما هم مبارک نازنین . محتاج دعایم ...

ویس شنبه 13 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 02:09 ق.ظ http://lahzehayenab.blogsky.com

مثل خون و رگ ، یا هوا و برگ ، یاکه زندگی و مرگ ، از کنار هرچه بگذریم ، واپسین لحظه ی بودنت را به روی خاک ، چگونه می توان ندید؟ گریه را و تیغ را ، ماه را و میغ را به یکدگر گره زدی. عقل را و عشق را ، ریگ های تفته ی حجاز و کوچه های عاشقانه ی دمشق را به یکدگر گره زدی ، آسمان و خاک را ، دانه های سرد سبحه را و خوشه های گرم تاک را به یکدگر گره زدی....پاره ای از شعری زیبا.

عیدت مبارک سهبای عزیز

واای که چقدر قشنگ بود این شعر زیبا ! برم پیداش کنم ویس عزیز .
سلام و باز هم عیدت مبارک عزیز دل .

حمید شنبه 13 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 11:37 ق.ظ http://samandis.blogfa.com

مبارک شما باشه...

ممنونم حمیدجان .

ویس شنبه 13 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 05:19 ب.ظ http://lahzehayenab.blogsky.com

اگر خواستی تمام شعر را داشته باشی در پست های خیلی قبلم که در باره ی مولا بوده است کاملش را نوشتم.اگر هم پیدا نکردی فقط بگو تا برایت بنویسم .از تو به یک اشاره / از من به سر دویدن

پیدایش کردم عزیزم . ممنونم مهربان .

ناصر عرفانیان شنبه 13 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 06:54 ب.ظ http://http:/http://adel-e-naser.blogfa.com/

باسلام وعرض ادب واحترام خواهر گرامی وبزرگوار عید سعید غذیرخم برشما وخانواده محترم مبارک خیلی خیلی از حضور خوبتان مرا شرمنده کردید بی نهایت سپاس گذارم از مطالب واشعار بسیار زیباهم ممنون

موفق وسربلند در پناه حق باشید

سلام جناب عرفانیان . عید غدیر بر شما هم مبارک . سلامت باشید و پرتوان .

طهورا شنبه 13 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 07:15 ب.ظ

ماهم که رخش روشنی خور بگرفت
گرد خط او چشمه کوثر بگرفت
دلها همه درچاه زنخدان انداخت
وانگه سر چاه را به عنبر بگرفت(حافظ)

سلام برادرزاده جان

سلام عمه جانم . روزگارتان به رنگ دلتان , آبی .

جوجه اردک زشت یکشنبه 14 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 12:01 ق.ظ

نشانم را که میدانید آبجی
...این پست هوایی ام کرد...اشک بود و حسرت از فاصله...این روزها سخت محتاج عنایت مولا هستم
اذن ورد به مجلس عزای پسرش را می خواهم

نشانتان را می دانم و از بی نشان اثر گذاشتنتان متعجب بودم برادر ...
و من هم این روزها عجیب محتاج عنایتش هستم .

فریناز یکشنبه 14 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 10:46 ب.ظ

عمه جون
یه زمانی نیاز به دیدن ماه نداشتم
خودم ماه بودم...

گذشت اون روزا...


دوربین چی شد؟

تو الان هم ماهی خانومی .

دوربین چیه ؟!

فریناز یکشنبه 14 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 11:04 ب.ظ

نه بانو...
الان دیگه نیستم

دوربین هدیه ی اعیاد بود به ما
ما از هدیه مون نمی گذریما

منظورت اینه که ماه نیستی و مهر شدی ؟!

خو باشه , اومدی قزوین هدیه تو میدم , یا شایدم بهتره من بیام اصفهان ! هان فرینازم ؟!

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد