سایه سار زندگی
سایه سار زندگی

سایه سار زندگی

کوچه باغهای خیال



یه کوچه باغ پر درختای نارون و سپیدار

با گلای یاس آویخته از سر دیوار

بوی نم بارون و عطر گل و هوایی از مهربانی سرشار

آخر کوچه که می رسه به بهشت یار!


                  ***

دستم در دستانت , بگذرانم از این کوچه های زیبای خیال ,

 تا که شاید زودتر فرارسد

بهشت واقعی ,

               وعده دیدار ...


پی نوشت :

وقتی که جوان و پرنیرو گام در راه می گذاری , هرگز نمی پنداری که با آرزوی کعبه در دل , رو سوی ترکستان داری . اگر زیستن واقعیت است ,پس اشتباه نیز واقعیت است ؛ پس اشتباه زیستن است . و اگر سرزنشی می باید , زیستن را باید , نه ذهن را که با امکان حقیر خویش به حقیقت می نگرد و نه این انسان فرومانده به تنگنای نگرش ذهن را . ( سیمین بهبهانی , مجموعه داستان ها و یادنوشت ها )

نظرات 32 + ارسال نظر
وروجک دوشنبه 1 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 11:19 ب.ظ

سلام آبجی سهبا

سلام عزیز .

وروجک دوشنبه 1 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 11:21 ب.ظ

خیلی جالب گفتن اگه سرزنشی هست به زیستن هست نه ذهن
راستی آبجی کاش تو این کوچه باغ هم عمو نجارم بود دستمو میگرفت تا سالم میرسیدم به بهشت

چی بگم ؟!
کاشکی بود !

وروجک دوشنبه 1 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 11:24 ب.ظ

این هم یه یادگاری کوچولو
از اون کامنتهای بی ربط
تلنگر کوچکیست باران
وقتی فراموش میکنیم
آسمان کجاست ...!

تلنگر کوچکی نیست ها ! یه هدیه بزرگه باران .
مرسی وروجکم .

وروجک دوشنبه 1 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 11:31 ب.ظ

گاهی آنقدر بدم می آید...
که حس می کنم باید رفت!
باید از این جماعتِ پرگو گریخت!
واقعا می گویم...
گاهی دلم می خواهد بگریزم از اینجا!
حتی از اسمم! از اشاره، از حروف...
از این جهانِ بی جهت، که مَیا، که مگو،که مپرس!
گاهی دلم می خواهد بگذارم بروم بی هر چه آشنا...
گوشه ی دوری گمنام،
حوالیِ جایی بی اسم...
بی اسمِ خودم اشاره به حرف!
بی حرفِ دیگران، اشاره به حال!
بعد بی هیچ گذشته ای...
به یاد نیاورم از کجا آمده؟ کیستم؟ اینجا چه می کنم؟
بعد بی هیچ امروزی..
به یاد نیاورم، که فرقی هست، فاصله ای هست، فردایی هست!
گاهی واقعا خیال می کنم،
روی دست خدا مانده ام!
خسته اش کرده ام!
راهی نیست...
باید چمدانم را ببندم،
راه بیفتم... بروم...
و می روم..
اما به درگاه نرسیده از خودم می پرسم:
کجا... ؟!
کجا را دارم؟! کجا بروم؟!

آغوش مهربان خداوند را ...

وروجک دوشنبه 1 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 11:47 ب.ظ

بعله آبجی کاملا درسته
رسیدم به جایی که دلم میخواد خدا بیاد بهم بگه خسته شدی از آدما
بیا پیش خودم....
کاش میشد

دیر یا زود , همین اتفاق میفته وروجکم ... عجله نکن عزیز ...

سایه سه‌شنبه 2 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 08:23 ق.ظ

هر جا تو باشی بهشت من آن جاست ...

سلام

سلام سایه ام ... در بهشت هم من و سایه یکی هستیم , نه مگر بهشت همه نور است ؟!

طهورا سه‌شنبه 2 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 08:59 ق.ظ

دستم در دستانت ...بهشت واقعی...
چند وقتی بود دستانم را بسویش پرواز داده بودم ...چه گرم دستانم را فشرد ...و من سجده در خاک افتادم...و بوی عشق ...عطر همان گل...
ببخشد بازم تکرار می کنم چقدر حال من خوب است ...راه چقدر زیباست ...

چقدر دلم می خواست همسفرتان باشم در این سفر ... کاش دست مرا هم می گرفت خداوند مهربانی ها ...

[ بدون نام ] سه‌شنبه 2 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 09:01 ق.ظ

آخ راستی سلام سهبا جان

آخ راستی علیک سلام عمه جانم !

پسر روانی سه‌شنبه 2 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 09:08 ق.ظ http://www.tandyseroya.blogsky.com

لِه شدن ِ در زیر ِ فشار ِ زیستن
ذهن ِ آدم ها را به بردگی می بره !!
تویه قرن ِ بیست ویکم
اشتباه یک واقعیت تلقی نمی شه
اشتباه یه ترا‍دی ِ
و به ته ِ خط رسیدن ِ

سلام ...

پس چرا دنیای ما پر این اشتباهاته دوست عزیز ؟ یعنی تمام زندگی ما شده یه تراژدی ناتمام ؟!
سلام .

پسر روانی سه‌شنبه 2 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 09:12 ق.ظ http://www.tandyseroya.blogsky.com

سطر پنجم تراژدی خوانده شود
سطر ششم کلمه معادل قبل از ته ِ لحاظ شود
لطفا ...
البته موقع خو ندن کامنت قبلیم

بله , حتما , چشم !

حمید سه‌شنبه 2 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 10:21 ق.ظ http://samandis.blogfa.com

خدا می دونه چطوری بنده ش رو زجر بده. نیازی به آتش و چوب دار نیست. نیازی به جهنم نیست...
زیستن خودش درده و رنج...

زیستن حتی در رنج هم هدیه ایست بی نظیر حمید عزیز ...

منیژه سه‌شنبه 2 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 10:28 ق.ظ http://nasimayeman.persianblog.ir

دستم در دستانت , بگذرانم از این کوچه های زیبای خیال،
تا که شاید زودتر فرا رسد، بهشت واقعی، وعده دیدار...
دلم میخوااااااااااااااد نرگس...دیشب وقتی نماز میخوندم بارون چشمام بند نمیومد... به گمانم سجاده ام خیس شده بود.

میدونی چقدر بهت غبطه خوردم مهربانو , وقتی این کامنت رو خوندم ؟! میدونی چند وقت دلم تنگ یه نماز حسابیه ؟!
واسه منم دعا میکنی مهربون ؟!

س سه‌شنبه 2 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 10:54 ق.ظ

خوانسار شهر نیاکانم
زیبا
سلام

شهر نیاکانتان بسیار زیباست مهربان .
سلام .

طهورا سه‌شنبه 2 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 10:54 ق.ظ

خوش به حال بعضی از این از دختا...پس بارون دیشب از عشق چشمای منیژه بوده

از عشق چشمای منیژه و از دعاهای زیبای دیگران ...

طهورا سه‌شنبه 2 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 10:59 ق.ظ

ببخشیدا دقیقا تو خط اول هفتمین کلمه (آذر دختا) بوده
اصلا تقصیر این بلاگ اسکا ست که من یادم میره سلام بدم ...یا این اشتباها میشه ...راست میگما
آخ آخ استاد مهربانی هم که هستن این ورا

منیژه سه‌شنبه 2 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 11:25 ق.ظ http://nasimayeman.persianblog.ir

فدای تو عمه جون...چوب کاری نکنید بانو...
اما دیشب دلم عجیب بارانی بود...

منیژه سه‌شنبه 2 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 11:25 ق.ظ http://nasimayeman.persianblog.ir

سلام و عرض ادب استاد...

منیژه سه‌شنبه 2 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 11:26 ق.ظ http://nasimayeman.persianblog.ir

سلام و عرض ادب استاد...

حبیب... سه‌شنبه 2 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 11:38 ق.ظ http://www.tekehayedel.mihanblog.com

سلام...
بوی خاک و نم کوچه میگه هنوز دیوونتم...

سلام ...
بوی خاک و نم کوچه میگه هنوز هم میشه امیدوار بود که آدمیزاده برگرده به اصل خودش ! یک گل ساده با ورزهای مهربون دست خداوند ...

خوش اومدید .

س سه‌شنبه 2 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 12:11 ب.ظ

سلام منیژه دخت البته
اگه با من بودید
چرا توی وب خودتون جواب ندادید؟

فریناز سه‌شنبه 2 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 12:27 ب.ظ

دلم دیدار واقعی می خواد...

و من هم ...

سایه سه‌شنبه 2 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 06:07 ب.ظ

چه بارون شیکی می باره ! بابا خوش تیپ ...

الان بارون شیک بود یا یکی که زیر بارون قدم میزد ؟!

آوا سه‌شنبه 2 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 07:47 ب.ظ

سلام سهبای عزیزم
خاطره ی پست قبلیت رو خوندم... من رو هم به خاطرات کودکی بردی .. خدا همه ی پدر بزرگها و مادر بزرگ ها رو رحمت کنه.. روح مادر بزرگ شما هم شاد باشه...

بله اشتباه واقعیته.. ولی امان از وقتی که آدما در قبال دیگران اشتباه می کنن و هیچوقت هم به روی خودشون نمیارن و بعد از اشتباه، خود را مبرا از هر کار و اشتباهی میدونن...
انسان اگه در قبال زندگی خودش اشتباه کنه، جرمش سبک تره تا زمانی که در قبال زندگی دیگران اشتباه کنه...
شاد باشی نازنین

یه اشتباهایی هیچوقت جبران نمیشن , مثل شکستن دل ...
سلام آوای خوش آوایم .

ریحانه سه‌شنبه 2 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 09:00 ب.ظ

تا ابد بغض ِ منِ غم زده کال است عزیز!
دیدنِ گریه ی تمساح محـال است عزیز!

تا شمــا خانــــه اِتان سمتِ شمــالِ دهِ ماست
قبله ی دهکده مان سمتِ شمال است عزیز!

پنجـــــره بین ِ من و توست مرا بـــوسه بزن
بوسه از آن طرفِ شیشه حلال است عزیز!

ماهِ من عکس تو درچشــمه گِل آلـوده شده
عیب از توست ببین چشمه زلال است عزیز!

دام ِ گیسوی تو بی دانه شده می فهمی؟
امپراطـــوریِ تــــو رو بــــه زوال است عزیز!

عشق ، این نیست که بر گردن من حلقه زده
اینکـــــه برگردنــــــم افتاده ، وَبال است عزیز

چارفصل است دلـــــم منتظر ِ پاســـخ توست
لعن و نفرین به تو و هرچه سوال است عزیــز!


صادق فغانی آهنگر

یعنی من همیشه می مونم جواب این شعرهای قشنگتو چی بدم ریحانه جانم !

ریحانه سه‌شنبه 2 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 09:01 ب.ظ

من دلم از این کوچه ها میخواد

منم ریحانه !

سپیده سه‌شنبه 2 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 10:04 ب.ظ

آخر کوچه می رسه به بهشت یار...
درهمین کوچه حالا دارد باران می اید
تکیه می کنم به رقص برگ ها
وچترهایی که باز نمی شوند

سلام

سلام نازنین ...
دلم قدم زدن زیر باران را خواست در کنارت ! کاش بودی ...

ریحانه سه‌شنبه 2 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 11:11 ب.ظ

فک کنم مخاطب و منظور از لعن و نفرین به عزیز تو بیت آخر شعر ،هوای مشهده که نه بارون بیاد نه سرده نه گرمه . . .
اصن ی وضعیه

یعنی هنوزم بارون نیومده ریحانه ؟
هرچند اینجا هم تازه دیروز بارون اومد خب !

فریناز سه‌شنبه 2 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 11:15 ب.ظ

عکستون لود نمی شه!
من فیلترشکن ندارم خو

من عکس می خوام الان

عزیزم با سایت پیکوفایل اپلود کردم که !

فریناز سه‌شنبه 2 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 11:19 ب.ظ

إ
الان دیدم

یعنی اجی مجی شد آیا؟

شکر !

فرداد چهارشنبه 3 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 06:14 ق.ظ

با اینا زمستون و سر میکنم
با اینا خستگی مو در می کنم...
سلام و روز خوش خواهر جان

سلام برادر . یادمه یه بار داداش بزرگه گفت که خدا رو شکر , یه هدیه خوب خداست به ما بنده ها که اصلا نمیشه قدرش رو دونست و اندازه ش شکر گفت !
الان دلم میخواد یه دونه از اون خدا رو شکرای از ته دل رو بگم و شما بشنوید و تایید کنید . باشه داداش ؟

دانیال چهارشنبه 3 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 01:40 ب.ظ http://danyal.ir

دلتنگی ، نه از کلام که از تری چشمان منت پیداست !



داری دلتنگی رو عادت لحظه ها میکنی داداش کوچیکه ! حواست هست ؟!

سایه چهارشنبه 3 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 11:08 ب.ظ

منظورم از خوش تیپ تو بودی بعد از راه رفتن زیر بارون که دیگه خودت پستش و گذاشتی !!

واقعا منظورت من بودم ؟!

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد