مامان گفت :" فردا میخوایم بریم خونه مامان بزرگ . بشین تکالیفتو انجام بده که باز فرداشب هی ورد چه کنم چه کنم نگیری !" با چه ذوقی پریدم بغل مامان و گفتم :" مامان ! خاله اینا هم میان ؟"
مامان گفت :" آره دخترم . هم خاله ها و هم دایی فردا همگی میریم خونه مامان بزرگ ." و من اونشب از ذوق تا خود صبح خواب فردا رو می دیدم !
فردا کله سحر بیدارشدم و اینقدر سروصدا کردم که مامان و بابا رو هم بیدار کردم . مامان می گفت : " هر روز واسه مدرسه باید کلی نازتو بکشم بیدار شی ! حالا ببین این چه وقته بیدار شدی ؟!" و من جواب دادم " آخه مامان دیر میشه دیگه ، زود باشین پاشین بریم !"
خاله ها و مامان می خواستند کمک کنند به مامان بزرگ برای چیدن غوره و آبغوره گیری . همیشه این موقع سال که میشد یه روز همگی جمع می شدیم و این کار رو با هم انجام می دادیم . اون روز ، روز خاطره و شادی می شد واسه ما بچه ها .
مامان بزرگ با دیدن من گل از گلش شکفت . بغلم کرد و من رو که بوسید مثل همیشه اشک توی چشماش جمع شد و گفت :" آخه نرگس من ! چرا اینقدر دیر میای به دیدنم ننه ؟ نمی گی چقدر دل من تنگ میشه واست؟" و من که طاقت اشکاشو نداشتم در حالیکه از بغلش بیرون می اومدم می گفتم" آخه مامان بزرگ درس داشتم ! تازه مامان اینا منو کم میارن اینجا و گرنه من که هر روز خدا دوست دارم پیش شما باشم ."
به خاطر ذوق و شوق من ، ما اولین گروهی بودیم که رسیدیم . مامان بزرگ شروع کرد به آماده کردن بساط چایی و صبحانه و مامان هم رفت دنبال آماده سازی کارهای اون روز . منم با چه ولعی نشستم به صبحانه خوردن و با هر کلمه نوش جان گفتن مامان بزرگ چه جونی می گرفتم.
یواش یواش سرو کله بقیه هم پیدا شد . پنجره رو باز کردم و از همون جا آویزون شدم توی حیاط و داد زدم " چقدر دیر کردین شما ؟" که مامان بزرگ گفت :" ننه مراقب باش نیفتی از اونجا !"
دویدم توی حیاط و با بچه ها _ فهمیه و عالیه ، مهدی و ابی _ شروع کردیم به بازی . یه وقتایی همه با هم بودیم و مهربون ، یه وقتایی بازی می شد دخترونه و پسرونه و یه جنگ تمام عیار در می گرفت بین گروه دخترها و پسرها ! هر کدوم از گروه ها هم بلد بودند چطوری حرص اون یکی گروه رو در بیارن ! ... با صدای خاله که ما رو به ناهار دعوت کرد به خودمون اومدیم . وای که من عاشق این اشکنه قورمه مامان بزرگ بودم که با قرمه خوشمزه دست پخت خودش و قوره تازه درست میکرد و اینقدر خوشمزه بود که انگشتامون رو هم باهاش می خوردیم ! تا عمر دارم حسرت یکی دیگه از اون غذاهای مامان بزرگ رو دلم می مونه .
بعد ناهار ما دخترا جمع می شدیم یه گوشه حیاط زیر سایه داربست مو و با هم شعر می خوندیم ، خاطره تعریف می کردم ، یه قل دو قل بازی می کردیم و گاهی هم سرک می کشیدیم توی کارای بزرگترا ! مامان بزرگ هم که هر از گاهی می اومد سراغمون و با کلی قربون صدقه هر دفعه یه چیز تازه ای می گذاشت کف دستمون ، از انجیر و لواشک بگیر تا پسته و شکلات و هزار تا چیز خوشمزه دیگه . هوا که رو به تاریکی می رفت غصه جدایی می افتاد تودلمون . باز یک روز قشنگ دیگه تموم شد . باز فردا مدرسه و درس و کتاب و تنهایی و تنهایی . هیچوقت فراموش نمی کنم حس و حال لحظه خداحافظی از مامان بزرگ رو . طوری بغلم می کرد انگار بار آخریه که می بینمش و واقعا " یکی از همون دفعه ها شد بار آخرش ! هیچوقت نه مریضی شو دیدم و نه لحظات مرگش رو. نشد که ببینم ، نگذاشتند که خاطره ای داشته باشم از اون روزها !
قاب رو که از توی کادو درآوردم با دیدن این عکس چی گذشت بر من توی اون لحظات ، فقط خدا می دونه . انگار یکی تو رو هل داده باشه به دنیای خاطراتت ، به دنیایی که انگار هزاران ساله که گذشته از اون روزها ! بعضی چیزها کهنه که می شن ، رنگ و روی گذر زمان که می شینه روشون ، چقدر ارزشمند می شن . مثل این خونه ، مثل پنجره چوبی ش ، مثل اون کاشی آبی سر در خونه ، مثل کاهگل های دیوار که اسکلت چوبی ساختمون هم ازش پیداست ، مثل همه خاطرات خوب و بدی که از بچگی باهامونه !
پری ، یعنی میشه یه روزی وقتی به این قاب عکس نگاه کردیم بگیم وای انگار همین دیروز بود؟ یعنی میشه دوستیهامون هم مثل این خونه قدیمی بشه ولی با مرورش حس کنی چقدر تمام لحظاتش ارزشمندن برامون ، که بشن یکی از داشته های قشنگ زندگیمون ؟!
به خاطر همه اینها ازت ممنونم دوست خوبم .
پی نوشت :
این عکس گوشه ایه از هنر عکاسی دوست خوبم کیمیاگر عزیز .
پی نوشت جدید :
این نوشته 28 دیماه 88 تو سایه سار منتشر شده . قصد دارم بعضی از پست های قدیم رو دوباره استفاده کنم تا یه مروری بشه واسه خودم . امیدوارم شما هم از این خاطره بازی خوشتون بیاد .
از متن زیبایی که انتخاب کردید ممنون
برای دقایقی هم شده به بچگی برگشتم . چه روزهای قشنگی بود.
بازم ممنون.
خواهش میکنم داداشی !
اما واقعی بود بازم ها !!!
یقین دارم که نه روزهای گذشته تکرار می شن نه انسانهای صمیمی یکرنگ و باصفای گذشته متولد
خونه ها مثل سرامیک کفش سرد و بی روح شده قربون کاه گل قدیم
انسانها شیک پوش شدن با لباسهای نو ولی تو خالی قربون لباسهای مندرس و کهنه قدیمی ها که بوی صفا می داد
واژه ها و عباراتی که انسانها در این دوره و زمونه بکار می برن خیلی زیبا وقشنگ شده ولی به قول شیرین سخن شیراز
الا تا نشنوی مدح سخنگوی که اندک مایه نفعی از تو دارد
که گر روزی مرادش بر نیاری دو صد چندان عیوبت بر شمارد
معلوم نیست در پس این کلمات و عبارات به ظاهر زیبا چه چیزی نهفته است
خلاصه حسرت ایام گذشته را باید خورد و اینکه بدون شک گذشتگان تکرار نخواهند شد
حق باشماست .
نه گذشتگان تکرار می شن . نه گذشته و نه حتی همین روزهایی که به سرعت می گذرند !
قشنگترین خاطرات همه مون خونه مادربزرگه و بازی با بچه های فامیل...روزهای خوشی که همه کنار هم بودیم و هر تابستون وعده دیدارمون بود...اینم یکی دیگه از حسرتهای زندگیه...زندگی ما که داره با حسرت میگذره...راستی قاب هدیه همین عکس بود؟
بزرگترین حسرت من بودن در کنار مامان بزرگمه واسه یه روز دیگه تا تو بغلش اروم بگیرم ! تازه می فهمم حکمت گریه هاشو سمیرا !
اره قاب همین عکسه! بیای خونه نشونت میدم .
نمیدونم چرا من با این اسم میکائیل خوب ارتباط برقرار نمیکنم؟!! یه جوریه! سخت نوشته میشه و آدم رو یاد روز جزا میندازه! حالا نمیشه عوضش کنن؟
....؟!
عکسه باز نشد موندیم تو خماری !
ای بابا ! شما چرا با عکسای من مشکل دارین جناب کرگدن ؟!
خواب دیدم
خواب کودکی هایم
خواب بازی های رنگی با بچه ها
خواب پریدن ها و جهیدن ها
خواب خنده های ریز بی ریا
خواب آغوش مادر بزرگ
خواب شیطنت ها
خواب سیلی های پر مهر پدر
خواب دزدیدن سیب از باغ همسایه
خواب دیدم
خواب دیدم
چه شعر قشنگی !
ممنون.
بانو جان شما همه ما رو به یاد ماد بزرگامون انداختید ...
یاد همه این بزرگواران به خیر
خاطرات کودکی خیلی شیرین هستند خیلی
کاش قدر مادر بزرگها و پدر بزرگ ها رو بدونیم و اگه آسمونی شدن با خیرات و صدقات روحشون رو شاد کنیم
روزایی که خیلی به فکر اونا میفتم همش منتظر یه خبر بدم ! یعنی چم شده من این روزها؟ یعنی چی میخواد بشه شقایق گلم؟
سلام دوست من واقعا هیجان زده شدم گریه ام گرفت بخصوص با آهنگی رو ی وب گذاشتی الان که میبینم واقعا یه چیز هایی حسرت نداشتن این چنین خاطراتی یه حسرت از دست دادن آدمهایی که دوستشون داری عزیزات دوستات حتی اگه فقط حضور فیزیکیشون رو برای مدت طولانی از دست بدی چه برسه واقعا برن خدایا چه حسرت بزرگی عزیزم صحبت از خاطره آدمو یاد همه خاطرات خوب و بدش میندازه میخوام خاطره ای بگم که هنوز ادماش به حسرت تبدیل نشدن ولی دلم میگیره وقتی یادم میفته
دلم میخواد طوری زندگی کنم که حسرت این روزها رو نخورم بعدن ولی نمیشه دوست من ! نمیتونم ! نمیزارن ! دلم خیلی گرفته خیلی !
چندی پیش شبی
من بودم و بیخوابی صدای خواننده در گوشم خاطره را زمزمه کرد
و به یاد آوردم
شبی اینچنین را
ما بودیم و جوانی ترانه خواننده رازمزمه کنان شاد و خندان سکوت شب کوچه ای را مشکستیم
با ما بود جوانی که نامش حسن بود
خنده خواصی داشت
حسن با معرفت بود حسن با مرام بود
راستی حسن را چه شد بر سر حسن چه آمد
حسن در کدامین صفحه زندگی خود را گم کرد
چه کسی خنده حسن را پاک کرد
حسن کجایی ؟!
حسن دیگه با معرفت نیست دیگه با مرام نیست
حسن دیگر نیست
حسن گرفتار شد حسن اسیر شد حسن حسن ... معتاد شد با آرزوی نجات زندگی همه حسنها
من هم میشناسم امثال حسن رو ! زیادن دور وبر همه ما عزیز !
کاش بشه نجاتشون داد !
کاش یکی ما رو نجات میداد از اعتیادی به نام افسردگی اعتیادی به نام دلتنگی ! کاش ....!
راستی این مادربزرگ پدری بود یا مادری؟ آخه توی پست قبلی گفتی که مادربزرگ مادری تولدتو ندیدن
خیلی نکته سنجی عزیز ! حق با شماست ولی شرایط قصه ایجاب میکرد یک سری تغییرات در واقعیت انجام بشه که در نهایت به اصل واقعیت ضربه ای وارد نمیکرد !
سلام/مرسی که به وبم میایی و نظر میدی.
منو به خاطر بی وفائی ببخش!
اگه سرزدن من باعث بشه یکی از دلتنگی در بیاد َ حتما این کار رو خواهم کرد تنهای عزیز !
آخی! منم چند وقت پیش یه چیزی درباره مامان بزرگم نوشتم...گاهی خیلی دلم براش تنگ می شه..خیلی...
مرسی که اومدی زری جون !
منم خیلی دلتنگشم این روزا !
همینشم خوبه که حداقل ما این روزا رودیدیم که بایادشون کمی اروم بشیم. وصف العیش نصف العیش .
اخه سمیرا جون اینقدر کم بود لحظات دیدنش که نمیشه گفت چیز زیادی به یادم مونده ! ده ساله بودم که از دستش دادم برای همیشه !
چه قشنگه کودکی
زندگی عروسکی
خنده های یواشکی
گریه های دروغکی
یادش بخیر.............
دنیای کودکی قشنگه اما به شرط اینکه بگذارند کودک باشی و کودکی کنی قاصدکم !
ممنون که سرمیزنی به من ! اسمت آرامش رو هدیه میکنه به من .
وای باورم نمی شه اینقدر قشنگ یه حس یه خاطره رو منتقل کرده باشی. رفتم تو لحظه لحظه ی اون روز سهبایی
قشنگ چشای قشنگ شماست که قشنگ میخونه عزیز دل !
سلام. نمیدونستم همچین وبلاگی دارید. قلم زیبایی دارید، اون عکس هم که معرکس! مرسی که آدرس دادید. از این به بعد همممش بهتون سر می زنم:-)
سلام خواهرجون گلم ! چرا قایم موشک بازی میکنی اینجا عزیز دل؟
خوش اومدی و خوشحالم میکنی اگه هممممش بهم سر بزنی !
میدونی چطوری پیدات کردم ؟ اگه گفتی ؟!!!!
اومدم وبلاگو باز کردم دیدم عجیب عطر گل مریم میاد . عین این کارتونا رد عطر رو گرفتم اومدم تا رسیدم به خودت ! دیدی اشتباه نکرده بودم ؟
مریم !!!! من بازم گل مریم میخوام !
این همون قشنگیه که دلو میلرزونه همه ما این لحظات را به نوعی داشتیم .
ولی شما خیلی به شیوایی ترسیمش کردید
زیبا بود وخاطره انگیز والبته حال مثبت داشت
وبایست گفت این حسرت نداره
تنها حسرتش از دست دادن آدمها و روزهایی هست که جایگزین ندارند اما خب این رسم همیشگی دنیاست !
ممنون .
اونم حسرت نداره اصلا حسرت واژه خوبی برای بیان خاطرات زیبا نیست
چی بگم والله !
چه طولانی ؟!
اجازه خانوم !می شه حالا یه احوالپرسی کنیم بعد بخونیم ؟!
سلام عزیز دل . من خوبم . شما چطورین خانوم پروانه ؟
آهان خاطره بازی .. وای نرگس باور کنم از دیشب که یه دوری تو وبلاگ خودم زدم می خواستم یکی دوتا پست و دوباره بذارم ! باور می کنی؟!
باور می کنم , باور می کنم , باور می کنم !
دی 88 که کلی خودش خاطره داره ولی این خاطره هم خیلی قشنگ بود فکرنکنم بچه های حالا یه همچین لحظاتی زیاد نسیبشون بشه ولی یه جورایی من رو هم بردی به خاطرات کودکی هرچند اینقدر شیرین نبوده ولی خوب بود ..
خوبه که خاطره ی از اون روزها نداری اصلا قشنگ نیستن باور کن .. من می دونم که این خاطره روهم دارم ..
شب خوش
خاطره بازی های بچگانه باهامه و همیشه هم شیرین !
اما عزیز , از اون روزهای از دست دادن مامان بزرگ ,هرچند خاطره تصویری از خودش ندارم , اما خاطره های زیادی دارم که فقط بغض می شونه تو دلم ! مثل خاطره گریه دردآور بابا ! مثل اون لحظه ای که مامان خبر رفتنش رو به من داد و من بهت زده موندم سرجام و نمیدونستم چی بگم ! مثل ... کاشکی به حرفم گوش میکردن و میذاشتن یه بار دیگه می دیدم مامان بزرگ رو ...
دلم خیلی تنگ مهربونی هاش شده سایه جانم !
اون پروانه ی سفید روی آب رو دیدی که !؟ یه چیزی مثل اون باشم خوبه ...
ناهیدددد !!!!!!
عکس برای منم لود نمیشه نرگسی
چرا مریمی ؟ بذار امتحان کنم !
ای بابا چرا دعوا می کنی
پروانه ها خوشگله خب
عاشق هم هس تازه
همینجوری دوس داشتم مثه اون پروانه ها شم
اگه منظورت پروانه داداش فرداده , بازم دعوامیکنم ها ! نگاه کن اینجوری :
می گم آ .. این پروانه هه ببخشید این شکلکه چه بامزه دعوا می کنه
وای ناهید , نیایش هی منو مجبور میکنه اداشو دربیارم ! فقط فکر کن من ادای این شکلک عصبانی رو بخوام در بیارم که نیایش بخنده !
غوره چینی و آبغوره گیری... آخرین بار تابستون 83 بود...سال بعدش دیگه مامان بزرگی نبود که جمع بشیمُ همه با هم آبغوره بگیریم تو حیاط باصفا و حوض دار و باغچه ی باغی و خونه ی بزرگ و ویلایی که حالا شده یه آرزو واسه خونه های رو هم روهم حالایی
چقد منو بردین تو روزایی که هنوزم انرژی زندگیم از همون روزاست...
تازه مامان بزرگ من تنور داشت
نون می پخت
همیشه ماست کیسه ای تازه هم میگرفتو بعد اینکه گوشه ی نونا رو تراشیدیم بهمون نون کوچولو هایی که خودمون خمیرشو گرفته بودیم بهمون جایزه میداد که با ماست کیسه ای بخوریم
آآآآخ بانو
چقدر بچه های الان بچگی هاشون قشنگ نیست
فکر می کنم من آخرین نسل اون روزای خوب بودم
چی بگم فریناز ؟ خوشحالم که تو هم این روزهای قشنگ رو تجربه کردی و حیف که کم بوده , عین من !
خدا بیامرزه مامان بزرگ بابابزرگهامون رو که با رفتنشون انگار صفا رو هم بردن از خونه ها !
فقط فرقمون اینه که من تا روز قبل پروازشم خاطره دارم...از مریضی که ذره ذره آبش کرد...
لعنت به سرطان که دست از سر خاندان ما برنمیداره
ایشاله دست برداره فرینازم ... من حتی یادم نمیاد مریضی مامان بزرگ چی بود !
عکسه لود شد نرگسی
چقدر نازه خانومی
دستت درد نکنه
خدا مامان بزرگتونو بیامرزه
دعوای سایه و نرگسی چقدر بامزه اسا
بهت نمیاد مهربانم که این شکلی بشی--->
خب توی یه سایت دیگه آپلود کردم محض دل مریمی .
میاد مریم ,خوبم میاد این شکلک عصبانی ... کلی هم شاهد دارم !
راستی نبود عمه طهورا چقدر توو ذوق میزنه نرگس جونم
کجان شما خبر دارین ازشون؟
سفر دل ! برمیگردن زودی ایشاله ! منم خیلی دلتنگشونم مریم جان .
نیایش بیداره ؟! ای بابا جیگر و بفرست بخوابه .. نرگس من دلم تنگ شده
نیایش همه رو میخوابونه بعد میخوابه آخه خاله ! شما که دیگه میدونی !
آره منظورم پروانه فرداد بود آخه خیلی جالب بود پست فرداد هم زمان شد با اون پروانگیه !! می دونی که کدوم و می گم ؟!
خب خوبه آدم اونجوری پروانه شه رو آب .. فکر کن !!
نه جون من ناهید ! پرواز خوبه که توی زندگی عملی بشه , نه اونجوری ! الهی طفلی پروانه !
یادمه پروانگی رو ...
آن لحظه که مستی ای نماییم
سرخوش به سوی جهان در آییم
گلبانگ زنیم آسمان را
هیهوی کنیم اختران را
...................
برم دیگه خونه مون تا با جارو بیرونم نکردی
بای بای تا بعععد
من سایه رو بیرون کنم ؟ اخه این چه حرفیه خانومی ؟!
ببخشین اینم بگم برم ...
الهی کدوم پروانه ؟! اون یکی یا این یکی ؟ یعنی کلا پروانه ها یا یه پروانه ؟اونی که رو آبه یا اونی که رو هواست ..
منم گیج کردی تو عزیز ! اصلا بی خیال پروانه شیم , خوبه ؟!
نه تو رو خدا نزن بذار کنار جارو رو دارم می رم
رختخواب انداختم بریم باهم حرف بزنیم تا ساعت سه و نیم , پایه ای ؟!
وای نرگس گفتی ها چه شب خوبی بود آخراش دیگه گیج می زدم هرچی می گفتم اعترافات یه عاشق بود

خوب اعتراف می گرفتی ها
آخ کاش پیش بیاد باز تا بقیه ی اعترافات رو هم بگیرم ازت سایه جانم !
من
شیرین ِ خواب و خیال و خاطره بودم و
کودکی هایم
چه زود ُ مسافر ِبی نام ونشان ِ
جاده های ِ بی انتهای ِ فاصله شد !!
یادش به خیر
آن وقت ها
سر آستین ِ همه بوی ِ سیب می داد ...
سلام ...
سلام .
به شما بیشتر می آید
مجنون خواب و خیال و خاطره باشید نه شیرینش !
باور کنید دوست عزیز راست می گویم !
عطر سیب ,
خاطره ای دور از مادرم حواست که تنها به بعضی ها امانتش داده این روزگار !
داشتم پست رو می خوندم که همون خط سوم یادم افتاد که من قبلا این متن رو خوندم


توضیح پی نوشت رو که دیدم ...
به قول یه دوست : خاطرات چوبهای خیسی هستند که با آتش زندگی نه می سوزند نه خاکستر می شوند
همیشه با ما می مانند
پروانه فرداد جان ...شده نماد خودکشی؟ طفلک فرداد...اونهمه هنر خرج کرده واسه خلق اون عکس
(حالا احتمالا خودش اون پروانه نگون بخت رو گرفته و سرشو زیر آب کرده که عکس قشنگی از کار - ببخشید: از آب - در بیاد )
احتمالا قصد فرداد اعتراف گرفتن از پروانه بوده
اونوقت پروانه چی رو باید اعتراف می کرده ؟ عاشقی رو ؟
راستی , پروانه عاشق شمع و نورشه , یا عاشق گل ؟ یا گزینه هیچکدام ؟ یا شایدم هر دو ؟
اونوقت اگه عاشق گل یا نور بوده , توی آب چی میکرده اون حیوونی ؟
به هوای پرواز ؟ نور ؟ چی آخه ؟؟؟
هی روزگار...
یاد قدیما افتادم. منم دلم خونه مادربزرگمو می خواد
دلم دور هم جمع شدن می خواد...
دلم بازی های بچگانه می خواد...
چه دنیای سنگدلی داریم. خدا می دونسته آدم رو چطور عذاب بده؟نه؟
هی روزگار ! همچین میگی انگار سیصد سال سن داری حمید ؟!!!!
خدا میخواد ما رو عذاب بده ؟! چی بگم ؟! تو هم با این سئوالهات حمیدددد !!!!
سلام نرگس جونم! چطوری ؟!
سلام پروانه خانوم . خوبم و یه ذره دلتنگ ! تو میدونی چرا ؟
سلام مهربان فیروزه دل
منم صبح زود از خواب بیدار شدم وکنج همان حیاط چشم دوختم به ارسی و حوض کوچکش ...حالا همه رفته اند ومن یادم رفته خودم را بردارم و از آن خانه بیاورم
نوستالژی ما چقدر ساده است و عمیق ....
راستی , هر کدام ما , تکه ای از خود را در آن روزهای دور جاگذاشته ایم ... چراااا ؟؟؟
سلام برادر آبی ها و مهربانی ها .
سلام سلام سلام
فردا میام متن قشنگو می خونم ...
سلام عمه جانم . رسیدن بخیر . دلمان برایتان به اندازه سوراخ جوراب انگشت کوچیکه مورچه شده بود ها !
سوغات ما کو ؟!
عاشقانه هایی که برایت مینویسم
مثل آن چای هایی هستند که خورده نمیشوند!
یخ میکنند و باید دور ریخت!
فنجانت را بده دوباره پر کنم
سلام نرگسی
شب قشنگ و آروم پاییزیت بخیر
مرسی مریمی . شب شما هم آروم مهربون .
سلام
چه خاطره ی قشنگی پدر بزرگا و مادر بزرگا بهترین خاطره ساز ها هستن . خاره هایی که یاداوریشون عین عبادته.
اما یه حقیقتی رو بگم در مورد اون عکس یه کمی ترسناکه اگه آلفرد هیچکاک زنده بود پول خوبی بابت خرید اون بهت میداد
سلام داداش .
اونوقت چرا ترسناکه این عکس ؟ باور کنید حس قشنگی داره !
خب این دلتنگی ها طبیعیه دیگه !!
...
می گم پروانه ی فرداد هم حکایتی شده واسه خودش !!
آره ! دلتنگی در وجود ما اگه طبیعی نباشه , لابد خودمون غیر طبیعی میشیم , مگه نه ناهید ؟
و پروانه فرداد ....
گفتی پرواز به یاد آسمان افتادم و بار ها بال بال زدم ...یادم رفته بود که راه آسمان از خاک تربت پاکان اوست.
گفتی کوچ....ولوله افتاد در درون ...رفتم به کوچ دل تا بوی خاک نم خورده از هامون ٬عطر دل انگیز لاله های به خون نشسته ...
گفتی کودکی ....کودکی یاد آبادان و خاطرات خانه مادربزرگ ٬یاد اهواز..یاد خوردن ناشتایی در حیاط خانه عمو جانم در خرمشهر...یاد آش تند آبادان ...در حیاط مهربانی های مادر بزرگ...یاد تمام شیطنت هایم ...به خیر .
این ر.وزها گره خوردم در خاک جنوب ...پر از انرژی ناب...چقدر حال من خوب است ...
فدای عمه و این حال قشنگی که سوغات ماست از سفر دلشان ... ممنونم عمه جانم .