سایه سار زندگی
سایه سار زندگی

سایه سار زندگی

و من تمام خودم را , مسافرت بشوم ...



قطار شو که مرا با خودت سفر ببری
 به دورتر برسانی ــ به دورتر ببری

تمام بود ونبود مرا در این دنیا
که تا ابد چمدانی ست مختصر ببری

ومن تمام خودم را مسافرت بشوم
تو هم مرا به جهانهای  تازه تر ببری

سپس نسیم شوی تو و بعد از آن یوسف ...!
که پیرهن بشوم تا مرا خبر ببری

مرا به خواب مه آلود ابرهای جهان
به خوابهای درختانِِ بارور ببری

و بعد نامه شوم من ... چه خوب بود مرا
خودت اگر بنویسی ــ خودت اگر ببری

***

عجیب نیست که هیزم شکن بیاشوبد
درخت اگر که تو باشی دل از تبر ببری


دوباره زوزه ی  باد و شکستن جاده
چه می شود که مرا با خودت سفر ببری

پیمان سلیمانی


امروز هم از آن روزهای جنون شعر بود . وقتی یک طنز , یک دعا , یک آرزو تو را به دیار غزلها پرتاب می کند و تو چشم باز می کنی و می بینی ساعتها غرقه شده ای در شیرینی لحظه های شاعرانه . گاه چه زیبا می گذرند  لحظه های زندگی . گنگ و سرمست می خوانم و باز می خوانم ...

پی نوشت :
گفتی : کاش یک نفر بیاید و مرا از خودم ببرد به دوردستها ... که و کجا و چگونه اش را نمی دانم اما ...
و من لرزیدم بر خود از شنیدن یک آرزوی دور خود از زبان شما ! هر چند به دامان سکوت پناه بردم , اما این شعر , پاسخ غریب این آرزو بود که به ناگاه بر لحظه هایم آوار شد ...
نظرات 44 + ارسال نظر
آوا دوشنبه 24 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 07:50 ب.ظ

سلام سهبای عزیزم
شعر بسیار زیبایی بود، من هم لذت بردم ...
دلم برات تنگ شده بود ...
ایشالله همیشه اوضاع و احوال بر وفق مرادت باشه..

سلام آوای خوش آوایم .
ممنون از سرزدن های مهربانانه ات ... امیدکه شما هم همیشه پیروز باشی و شاد .

طهورا دوشنبه 24 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 08:33 ب.ظ

قطار مسافربری سریع السیر به جاهای دورتر هم اکنون از ایستگاه همدلی آماده حرکت می باشد ....
سلام سهبا جون شماره کوپه ت چنده ؟
من تو آخرین کوپه ام ...

واگن 4 , کوپه هفت , عمه جان !
سلام .

سپیده دوشنبه 24 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 08:53 ب.ظ

سلام نازنین ...هرروزتان پراز شعروغزل ناب

سلام مهربان . تو که بیایی , لحظه هایم سرشار غزل می شود .

مهرداد دوشنبه 24 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 10:14 ب.ظ http://کهکشان

قطار قطار قطار!!!
چرا این کلمه امروز ذهنمو اینقدر درگیر کرده بود !؟

و سفر ذهن مرا ....
اینروزها چقدر عجیب می گذرند برادر .... ( اتفاقی در دل من افتاده است .... )

سلام . شبتان آرام .

طهورا دوشنبه 24 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 10:15 ب.ظ

دلم هوای کوچ کرده مثل پرستوها ...ای کاش...

و من هم عمه جانم ...

سرزمین آفتاب دوشنبه 24 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 10:38 ب.ظ

...
و بعد نامه شوم من ... چه خوب بود مرا
خودت اگر بنویسی ــ خودت اگر ببری
...

چقدر این کار پیمان سلیمانی به تعریف واقعی شعر نزدیکه

وقتی روی نامه شدن خودش داره مانور می ده...فقط یه شاعر می تونه خودش رو در قالب نوشتن و ارسال شدن جا بده

یعنی عنصر خیال به عنوان اصلی ترین تعریف شعر توی این غزل به درستی نمود پیدا کرده

کار زیبایی بود

ممنون

از صبح چقدر بازی کرده این شعر با دلم , خدا می داند ...
تعریف درستی از شعر نمیدانم , اما شعرهای خوب نیاز به تعریف ندارند ...
عنصر تخیل هم ... راستی , نظرتان در مورد عکسی که اتفاقی یافتم و شباهتش با شعر چیست ؟

ممنونم از نظرتان .

سایه دوشنبه 24 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 10:39 ب.ظ

سلام عزیز
فعلا فقط همین .. در دامان سکوتم !!

در دامان سکوت ....
و گاه سکوت چه معلم خوبیست ! مرا هم بی بهره نگذاری سایه ام ... باشد ؟

راستی سلام .

سایه دوشنبه 24 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 10:44 ب.ظ

بازم سلام
هی می نویسم هی پاک می کنم
باز می نویسم باز پاک می کنم
...

گاهی سکوت .. فقط سکوت

با خودت کشتی نگیر سایه , ولی با قلم و کاغذ هر چی دلت میخواد چرا ! فقط لطف کن و پاک نکن هر چی می نویسی ! بذار مثل یه چرکنویس بمونه , بعدها خودت تعجب میکنی از خوندنش , باشه ؟

سایه دوشنبه 24 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 10:45 ب.ظ

راستی دیدی خانوم

شمس ........

من مثل تو کشش یکباره ندارم ناهید ! یه ذره یه ذره به خورد دلم میدم ! دیشب دیوانه شده بودم و شیدا ... کاش پیشم بودی عزیز دل ...

سایه دوشنبه 24 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 10:51 ب.ظ

فکر کنم شش یا هفت بار دیدم

تقریبا حفظ شدم !!

کم دیونه نیستم نرگس جان

وای چه برفی .. چه بارشی .. چه سکوت عمیقی

من توی تک تک صحنه های آغازینش گیر کردم ! اون برف , اون دودکشها , اون سماع غریب دود و دودکش ...
حتی سنگ قبرها هم مشغول سماع بودند ناهید , مگه نه ؟

جوجه اردک زشت دوشنبه 24 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 10:56 ب.ظ

سلام
قطار می آید ازمن می گذرد و می رود امشب هم پیاده نشدی فردا هم کسی گفت میایی و بازهم قطار مرا زیر گرفت و رفت...فردا...فردا....
من ایستگاه متروکه شهرم

سایه دوشنبه 24 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 11:00 ب.ظ

آره منم همین حس و داشتم و یه حسرتی بر دلم نشست عمیق و در عین حال با مسائل این روزهام قاطی شد و کلا بیچاره شدم

حالا فکر کن در سکوت بودم اگر می خواستم بگم چی می شد !!!

پیمانه سکوت همیشه لبریز حرفهایی هستند که غوغای بیان دارند , اما دنبال راهی برای بیان می گردند که اروم کنه ! سکوت زیادی , سرریز میشه از دل , وقتی یه روزنه کوچیک پیدا کنه ناهیدم !

[ بدون نام ] دوشنبه 24 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 11:02 ب.ظ

پدر بزرگ آفتاب بود.

طرز مهربان اجسام

در هندسه ی بی در وپیکر روستا



پیامبر محلی ساده ای

که بزرگترین معجزه اش

گشنیز و آفتابگردان بود.



او یک روز عصر

با زبان نا مادری اش

ــ که ماه بود ــ

چیز هایی به ما گفت

وبعد از آن دیگر

هیچ مزرعه ای خوابش را ندید.



آی....

پدر بزرگ!

پدربزرگ!

پدر بزرگ!

ای کاش ! روی جلیقه ات

پنجره ی کوچکی دوخته بودیم!



توپی سفید و صورتــی اینجــا در این غزل

هی غلت می خورد ـ‌ همه ی مردم محل

فریاد مـــی زنند :کجــا توپ می رود؟

و بین بچه ها سر آن می شود جدل

آنوقت می رسد سر بیتی که کودکی

با چوبدست مــی کند آن توپ را بغل:

«من پا ندارم و تو بدردم نمی خوری

امـــــا بیــــا دوست من باش لا اقل

بابای من اگر چه فقیر است ، بد که نیست

چـــون قــــول داده پای مــرا می کند عمل»

می گرید و می افتدش از دست توپ و بعد

جا مــی خورد بــــه قهقـــــه ی مردم محل

این تــــوپ پله پله می افتد ز بیتهام

و مثل بغض می ترکد گوشه ی غزل
محمد سعید میرزایی

نازنین سه‌شنبه 25 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 01:19 ق.ظ

چقدر این شعر دلنشین بود

گاهی بعضی اشعار از برخی شاعران
طوری به اعماق دل می نشینن که حس میکنی خودت اون شعرُ از دل تو و برای تو سروده

کاش یک نفر بیاید و مرا با خودم ببرد به دوردستها...

اینجا رو
آبیِ اینجا رو
مهرُ یکرنگی اینجا رو
خیلی دوست دارم بانو

سلام نازنینم . شما همیشه لطف داری مهربون . و من هم دل بارانی تو را بی نهایت دوست می دارم .

نازنین سه‌شنبه 25 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 01:24 ق.ظ

من از مرگ خسته ام

پیراهنی آبی و

بیابانی بی گورکن

همین را می خواهم

و نهالی

نه برای کاشتن

برای برداشتن بهار و

پشت سر گذاشتن بهانه ی این بیابان

تا به آوای کومه ای برسم

پیاله ای آب

تا بهار را بر آستانه کومه بکارم

بهار را

برای پرنده ای که

فصل ها را گم کرده است...


(محمد رضا عبدالملکیان)

این شعرُ خیلی دوست دارم
از همون شعرایی که حس میکنم شاعر از دل من گفته
با خوندن این پستتون یاد این شعر افتادم

رو به روی من فقط تو بوده ای

از همان نگاه اولین

از همان زمان که آفتاب

با تو آفتاب شد

از همان زمان که کوه استوار

آب شد

از همان زمان که جستجوی عاشقانه ی مرا

نگاه تو جواب شد



روبه روی من فقط تو بوده ای



از همان اشاره‌٬ از همان شروع

از همان بهانه ای که برگ

باغ شد

از همان جرقه ای که

چلچراغ شد

چارسوی من پر است از همان غروب

از همان غروب جاده

از همان طلوع

از همان حضور تا هنوز



روبه روی من فقط تو بوده ای

پسر روانی سه‌شنبه 25 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 08:38 ق.ظ http://www.tandyseroya.blogsky.com

گیسو به گردبادهای ِ مهاجر بسپار و
نُت های ِ آسمانی ِ عشق را
به ییلاق ِ آتش ِ احساس ببر
حالا
تو از خویشتن خویش
تا خدا
سفر کرده ای ...

سفر از خویش
تا خدا
کاش بیاید و دست مرا بگیرد و ببرد به سمت بی نهایت دنیا ... آنجایی که من و او و خدا , یکی هستیم ...
ممنون دوست گرامی .

یلدا سه‌شنبه 25 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 11:35 ق.ظ http://www.yalda-v.blogfa.com

سلام نرگس جون خوبی خواهر مهربونم ؟
کلی سرم شلوغ بوده این مدت از چند روز دیگه باز شروع میشه ولی همیشه به یادت هستم و جویای احوالت از اطرافیان .
همیشه خوشحال و سلامت باشی .

سلام عزیز . ممنونم خواهرجان . همیشه احوالپرست هستم عزیز . زنده باشی و شادمان .

یلدا سه‌شنبه 25 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 12:14 ب.ظ

به روزم

شما هم ؟! ( بهروز می شوید ؟)

سایه سه‌شنبه 25 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 01:20 ب.ظ

در مجلس مستان دل هشیار اگر آید مهل
دانی که مستان را بود در حال مستی خیر و شر

سلام و روزتون مملو از خیر ...

نیستی سایه ... هنوز هم در آسمانها به سر می بری نازنین ؟!

سلام . روزت پر عافیت !

بزرگ سه‌شنبه 25 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 01:31 ب.ظ http://navan1.blogfa.com

گاهی باید کمی دور باشی تا زیبایی ها را ببینی
گاهی باید کمی دور باشی تا برق چشم ها را ببینی
گاهی باید دور باشی که حلاوت نزدیک شدن نسوزاندت
گاهی باید دور باشی که طراوت مهر،از پای در نیاوردت
گاهی باید دور باشی که صداقت قربانی نشود
گاهی باید دور باشی که سادگی، عادی نشود
.
.
.
گاهی باید کمی دور باشی که دلتنگ شوی
گاهی باید کمی دور باشی که عاشق شوی

آقا بزرگ عاشق می شود !

سایه سه‌شنبه 25 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 01:54 ب.ظ

گاهی باید کمی دور باشی که دلتنگ شوی
گاهی باید کمی دور باشی که عاشق شوی
....
دوری حدیث این روزهایم شده
ممنونم از بزرگِ بزرگوار...

دوری حدیث روزهایت شده ؟ سایههه ؟؟؟؟!!!

مریم سه‌شنبه 25 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 08:52 ب.ظ

تمام بود ونبود مرا در این دنیا
که تا ابد چمدانی ست مختصر ببری

سلام مهربانم

سلام گل مریم . شبت خوش .

حمید سه‌شنبه 25 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 09:11 ب.ظ http://samandis.blogfa.com

انتظار بی خودی... اینم یه جور درده...
خوبی آبجی؟

سلام حمید عزیز . شکر . امید که شما هم خوب باشی .

وروجک سه‌شنبه 25 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 09:41 ب.ظ

سلام

سلام وروجکم .

مریم سه‌شنبه 25 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 10:16 ب.ظ

دوست دارم توو این پستم باشی و نظر بدی
حضورت برام مقدسه نرگسم

میام مریمی ولی اینطوری نگو دیگه !

من سه‌شنبه 25 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 10:23 ب.ظ

قطارْ دور می‌شود
ایستگاهْ دورتَر.

من می‌روم یا تو، مهم نیست
مهمْ قطار است که دوور می‌شود!

( رضا کاظمی )

قطار دور می شود و فرصتها می گذرند ... حیف لحظه هایی که بی نفس زندگانی به سر شوند .

جوجه اردک زشت سه‌شنبه 25 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 10:34 ب.ظ

سلام
شبتان چمدانی پراز پولک ستاره

سلام مهربان برادر . شبتان رویای ستاره باران .

طهورا سه‌شنبه 25 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 10:41 ب.ظ

سلام چمدانتان را باز می کنید کمی ستاره و پولک به ما هم بدهید؟
چمدان ما خالیست...

چمدان شما پر از دانه های مهر و خوشه های نور است عمه جان . شرمنده نفرمایید .

مریم سه‌شنبه 25 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 10:41 ب.ظ

چشم بانو
مرا به آشفتگی این روزهایم ببخشای

خدانکند آشفته باشی مریم جانم . بعضی آشفتگی ها خیرند !

مریم سه‌شنبه 25 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 10:42 ب.ظ

چمدون شما خالی باشه عمه... من باید برم سرمو بذارم زمین برا همیشه دیگه...
نگین این حرفو تروخدا

خدا نکنه مریم !

طهورا سه‌شنبه 25 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 10:46 ب.ظ

خدا هر شب یه قطار فوق العاده درجه یک می فرسته تو ایستگاه دلدادگی ....حیف که من جا می مونم ازش ...ای کاش ...

وای عمه نگین اینطوری ! شما که دیدین این قطار رو جا بمونین , وای به ما !

طهورا سه‌شنبه 25 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 10:51 ب.ظ

این شعر خیلی قشنگه من از خوندنش سیر نمی شم چرا؟
چمدانم ...

مثل من عمه ! از دیروز صدبار خوندمش !( البته نه دقیقا !)

طهورا سه‌شنبه 25 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 10:57 ب.ظ

کدوم بیتش رو خیلی دوست داری؟

انتخاب خیلی سخته عمه , اما من اینها رو خیلی دوست دارم :
وبعد نامه شوم من , چه خوب بود مرا
خودت اگر بنویسی , خودت اگر ببری
تمام بود ونبود مرا در این دنیا که تا ابد چمدانی ست مختصر ببری
و من تمام خودم را مسافرت بشوم ...
درخت اگر که تو باشی , دل از تبر ببری !

طهورا سه‌شنبه 25 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 11:10 ب.ظ

ومن تمام خودم را مسافرت بشوم
تو هم مرا به جهانهای تازه تر ببری

آره درست می گید خیلی سخته ولی من این بیتشو خیلی دوست دارم .

عالیه عمه , عاااالیییی !

[ بدون نام ] سه‌شنبه 25 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 11:51 ب.ظ

و مرگ در چمدان تو، جاده منتظر است
‌نه، استخاره نکن، تازه او‌ل سفر است

و پیش از آنکه بخواهی به مرگ فکر کنی
از اتفاق دلت مثل آنکه با‌خبر است

نه زود می‌رسد، آری، نه می‌کند تأخیر
که هم دقیقه‌شناس است و هم حسابگر است

بدون مرگ از اینجا نمی‌رویم که مرگ
برای خانه دنیا د‌رست مثل در است

دری که روبه‌رویت باز می‌شود ‌آرام
در آن زمان که هیاهوی عمر پشت‌ سر است

و مرگ را شب‌ها وقت خواب می‌بوییم
که عطر پاک همان شبدر چهارپر است

و می‌رسد که گلی را به دست ما بدهد
همیشه مرگ همان گل‌فروش رهگذر است

و بهترین گل خود را به تو تعارف کرد
چرا‌که دید به دست شما قشنگ‌تر است

و مرگ گوشه‌ای از عکس یادگاری ما
و جای خالی‌‌ تو پیش مادر و پدر است

چقدر با عجله می‌روی، مسافر من!
به این سفر که برای تو آخرین سفر است

چه بی‌قرار به ساعت نگاه دوخته‌ای
نه، استخاره نکن، چشم مادرت به در است

و مرگ در چمدان تو بر لب جاده
و تو که با چمدانت، و جاده منتظر است

و می‌رسد که گلی را به دست ما بدهد
همیشه مرگ همان گل‌فروش رهگذر است

خیلی زیباست این شعر . کاش بدانم سراینده اش را !
ممنون .

ویس چهارشنبه 26 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 12:29 ق.ظ http://lahzehayenab.blogsky.com

هوررررررررررررررررررررررررررررررا پیداتون کردم.

شعر چنان مرا در خود می تاباند که در آن لحظه همه او می شوم.احساسم بالا و پایین می رود .و روی این امواج متلاطم این منم که حیران می ایستم و حیرانی را تجربه می کنم.

هوراااااااا !
دقیقا حالتان را می فهمم ویس عزیزم .... حیرانی اش شیرین است و گیجی اش دلنشین !
چه گفتمممم !!!

خوش آمدی مهربان .

حسام چهارشنبه 26 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 08:28 ق.ظ

سلام ؛

بسیار زیبا بود.لذّت بردم.

سلام . ممنون آقا حسام عزیز .
همیشه بی آدرس می آیید !

بزرگ چهارشنبه 26 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 09:36 ق.ظ http://navan1.blogfa.com

کاش عاشق میشدم
کاش دلتنگ میشدم
کاش لحظه ی
مال خود نبودم
کاش مسافر بودم
کاش
اینجا که هستم
آنجا می بودم
چمدانم را باز کن
همه چیز پیداست

چمدانتان را گشودم ...
عشق بود و مهر ...

سمیرا چهارشنبه 26 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 12:26 ب.ظ http://nahavand.persianblog.ir

اگر آن یک نفرآمد و خواست تو را ببرد به دور دستها بگو مرا هم سوار بال دیگرش کند و به جایی ببرد که دیگر هیچکس پیدایم نکند

چه رویای شیرینی می شود سمیرایم ...
کاش یک نفر بیاید ...

ناصر عرفانیان چهارشنبه 26 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 02:43 ب.ظ http://http:/http://www.adel-e-naser.blogfa.com/

باسلام وعرض ادب واحترام خواهر گرامی از لطف وبزرگواری شما بسیار سپاس گزارم خیلی ممنون از حضور صمیمی شما
منصور موئد باشید

سلام جناب عرفانیان . ممنون از حضور پرمهرتان .

منیژه چهارشنبه 26 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 03:06 ب.ظ http://nasimayeman.persianblog.ir

معرررکه بود نرگس...ممنون بابت انتخاب این شعر زیبا ماه بانو...
واااای منم دیوانه ی روزهای جنون شعر ام...زندگی میکنم این روزها...به قول بورخس: ادبیات دنیا رو قابل تحمل تر میکنه...

تو که همیشه مجنونی مهربانو ... فقط غزل کم داری برای پرواز ...

فرداد پنج‌شنبه 27 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 06:39 ق.ظ

کاش یک نفر بیاید....

می آید روزی برادرم ... می آید

ر جمعه 28 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 11:04 ق.ظ

زیباست
تمام خودت را مسافرت شده ای
و من خالی از مسافرت

شنگین کلک جمعه 28 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 05:21 ب.ظ http://shang.blogsky.com

درود بسیار
چه شعر زیبا و
چه حس آشناییست
ممنون از شما

سلام برادر بزرگوار . خوشحالم از حس آشنایتان نسبت به این شعر .
سپاس از حضور پرمهرتان .

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد