سایه سار زندگی
سایه سار زندگی

سایه سار زندگی

قصه به هر که می برم , فایده ای نمی کند ...


دل از گل آفرید . مشتی خاک چونان بقیه ی تن . روح که دمید بر این تل خاک , چشم باز شد و انبوهی بال سپید دید که بر او سجده می کردند ! عقل شگفت زده می نگریست و هیچ نمی دانست ! اما دل ...

بی قرار بود و نمی دانست چرا ؟ می تپید و تپش های بی قرارش آرامی می خواستند بر این جسم نوپای خاک نهاد . و خدا کلید آرامش را هدیه کرد ...

نامهایش را و برترین نامش را در گوش دل نجوا کرد ... حالا دیگر بی تابی دل رنگی دیگر گرفت . معشوق را شناخت ! آرام شد , اما ....

به چشم گفت : جلوه یار را بر من بنما ! چشم گفت ناتوانم ...

دل بی تاب شد و محزون . گریه کرد ... خون گریه کرد , ضجه زد و گفت : خود را به من شناساندی در دل , خود را به من بنمایان در دیده !

خدا گفت : نمی شود ... دیده خاکی را یارای دیدن من نیست , اما تو اگر بخواهی , چشمی داری که بر من بیناست . بخواه تا که ببینی !

از آن روز تا به حال دل , چشم بر هر نگاری دوخت تا که شاید چهره یار را ببیند و نشد ! نگاهها در آسمانی ترین انسانها هم به بن بست می رسید !

کبوتر دل بال بال می زند برای دیدار . گاه بالش بسته و گاه شکسته , اما هرگز رهایی نخواهد یافت از زنجیر نگاه یار تا با پروازی از جنس خود , چشم بگشاید بر تنها مهر راستین , همو که روز اول با نجوای نامش قراری شد بر بی قراری همیشه اش , همو که رمز اسارت دل را در آسمان بی انتهای تنهایی در گوش او خواند , همو که آموخت پرواز را تا با آن چشم بگشاید بر عظمت عشقی که او را به زیستن فراخواند ...

از آن روز تا به حال , دل بال بال می زند برای لحظه رهایی , برای پاره کردن هر آنچه بند از پای دل , از دست روح ! دل صاحبش را می خواهد و روح برگشتن به اصلش را !

پرهای دل همه سوخته در آتش فراق ...

 برای بریدن , برای رسیدن , برای پرواز آخرین , زجر چندین ساعت را باید بر خود هموار کند دیدگان دل ؟

کاش تمام شوند این ثانیه های سرگردان در به در .... کاش ...

 پی نوشت :

این چندخط , پاسخی ست به دادمهر زیبای برادر کهکشانی ام , مهرداد ...

" نگاه تو یک آسمان بن بست بود

کبوتر دل

چاره ای جز پرواز نداشت !"

نظرات 31 + ارسال نظر
سرزمین آفتاب چهارشنبه 12 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 08:27 ب.ظ

کبوتر دلتان در آسمان دیدار محبوب همیشه پروازی خوش داشته باشد و چشم دلتان به دیدار رویش روشن باد

شعر کوتاه و زیبای مهرداد عزیز درخور چنین تقدیر مناسبی هم بود
دست هردوی شما که نوشته را نه از سر عادت
بلکه از اعماق روح و حس و اغلب "در لحظه" خلق می کنید درد نکند

امید که چشم دل همه ما , در آسمان حضور او , پروازی درخور داشته باشد .
نوشته های مهرداد آسمانی , کهکشانی معنا در خود نهان دارند ! شرمنده ام اگر آنگونه که باید نشد , تنها خواستم پاسخی کوتاه بدهم از دریچه نگاه خودم ...

وروجک چهارشنبه 12 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 10:04 ب.ظ

سلام آبجی
چه میکند دل
چه میکند نوشته های شما با این دل

سلام وروجکم .
چی میکنه با دل وروجکی تو این نوشته ؟!

وروجک چهارشنبه 12 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 10:40 ب.ظ

منم دلم پرواز میخواد،رهایی میخواد از این کره ی خاکی....

تا کی تمام شود لحظه های انتظار ...

طهورا چهارشنبه 12 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 10:43 ب.ظ

فرشته محو در صفات بشر٬ سجده کرد .صفت کنار موصوف زیباست ٬ای موصوف سر در فطرت خود ببر آنجا بال هایی خواهی یافت به وسعت خدایی شدن تا نگاه دوست .کافی ست فقط یک بال بزنی کهکشانی از پرواز برایت مهیاست ...
سلام سهبا جان زیبا زمزمه کرده ای داد مهر را...

سلام عمه جان . برای پاسخ به شما کم می آورم ... چه کنم حالا ؟

مهرداد چهارشنبه 12 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 10:49 ب.ظ http://kahkashan51.blogsky.com

دیده از آتش دل در غم جانانه بسوخت
آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت.!
هنوز سجده واجب نشده بود که دل سجاده ها در راه وصل بهر نماز گسترد . دل آن دیده بود که چشم لایق نبود پرواز ذات دل است و چشم دل جز آسمان نمیبیند .
چشم ها باید شست / چشم دل باید جست
...............................
ای قوی خوش بال وسفید،
در برکه ی سیاه چه میکنی ؟
سر به بالین ماه بنه ،
با من و ما چه میکنی !؟
بهر نماز تو گلبرگ ها همه سجاده اند!،
وقت اذان شده با خار ها چه میکنی ؟ .
............
سلام
از محبتت صمیمانه ممنونم
شعر فوق تقدیم شما ......
از لطف همه دوستان سپاسگزارم.

الان من با اینهمه شرمندگی چه کنم برادر ؟ و این شعر زیبا و کامنتی که از پست خواندنی تر و زیباتر است ...
ممنون برادر کهکشانی ام ...

سلام .

پسر روانی چهارشنبه 12 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 10:53 ب.ظ http://tandyseroya.blogsky.com

به خواندنم که می آیی
رویایی عجیب و تاثیر گدار به سراغم می آید ...
سلام بانو
با یک کلیک مهمان ِ من می شوید آیا !!؟

خواهم آمد تندیس رویای عزیز ...

فریناز پنج‌شنبه 13 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 02:00 ق.ظ http://delhayebarany.blogsky.com

اون شب گریه م گرفته بود
بیچاره کبوتر دل
خوبه بال داشته

من بال ندارم

مگه تو دل نداری که دلت بال نداشته باشه ؟ فریناز ؟ خوبه میشناسمت ها !

سایه پنج‌شنبه 13 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 12:34 ب.ظ

کبوتر دل گاهی خسته است . گاهی پر و بال بسته ...

اما میشه یه دستی روی بالهاش کشید و یه پرواز قشنگ تو آسمون مهمونش کرد , مگه نه سایه جانم ؟

دانیال پنج‌شنبه 13 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 12:51 ب.ظ http://www.danyal.ir

قصه را دلی می باید که من ندارم
که ترک قلم ترک ادب است و دل
و مرا دیگر روی نیست که خاطر نازک احساس عالی مقامان بخراشم
چه ، اگر ندارم زحمت بر تو چه کنم ؟!
غریب و اهل هنر ، جز تو که را دارد ؟!


همه ماجرای قصه از شماست که شکل گرفته , انوقت چگونه بیدلی باشید شما که خود تمام قصه دلید در این قصه ؟

سلام برادر گریزپای بدعهد ! هنوز و همیشه خوب می دانید که چقدر مشتاق دیدارتان هستیم در این سرا و آن یک و چقدر جای خالیتان , دل را می رنجاند !
خوش آمدید .

طهورا پنج‌شنبه 13 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 12:59 ب.ظ

یگانه پنج‌شنبه 13 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 04:54 ب.ظ http://yeganeh98.blogsky.com



سلام

شما احیانا یه چند مدتی یه دختر خوب و گل و مودب و خانم گم نکرده بودید؟

چرا اتفاقا ! شما پیداش کردین ؟!

یگانه پنج‌شنبه 13 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 04:55 ب.ظ http://yeganeh98.blogsky.com

میگم الان که دوباره کامنتمو خودنم دیدم زیادی نوشابه برای خودم باز کردم...
احیانا نوشابه نمی خواید؟
حروم میشه آخه...

نوشابه واسه سلامتی ضرر داره خانوم ! مگه باباتون نگفتن به شما اینو ؟!

یگانه پنج‌شنبه 13 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 04:56 ب.ظ http://yeganeh98.blogsky.com

میگما مامان
قول وقرارمون که یادت نرفته که؟

غول ؟ قرار ؟ میگم این غول تو رو نمی ترسونه احیانا ؟! حالا اگه میخوای من با غولام میام خدمتتون !

فریناز پنج‌شنبه 13 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 08:55 ب.ظ http://delhayebarany.blogsky.com

مرسی سایه جون
جواب منم همین بود که سایه گفت

تازه یه وقتایی یم بیچاره بالاش می شکنه کسی یم براش کمپوت نمیاره
از اون آناناسا که کاملن و می کنی توی دستت و میشه یه انگشتر بزرگ و می خوریشون

الهی الهی الهی .... خودم برات کمپوت میارم عزیزی ... تو فقط مراقب بال دلت باش ...

مریم پنج‌شنبه 13 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 11:07 ب.ظ

وقتی عشق مهمان دلت باشد
وقتی که خدا را در لحظه لحظۀ دلت حس کنی
وقتی چشمان خاکی ات را بربندی و ...
چشمان دلت را بربشگایی
خواهی یافت نگار دلت را
خواهی دید کبوتر بال گشودۀ نگاهت را
فقط و فقط به شرط عشق
سلام نرگسی
هم دست شما درد نکنه هم داداش مهردادی
که هر دو طوفانی بس بزرگ به پا کرده اید

طوفان ؟! مریم ؟ یعنی الان کجا رو خراب کردیم من و داداش مهرداد ؟!

وروجک پنج‌شنبه 13 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 11:16 ب.ظ

سلام

علیک سلام وروجک خوش کلام .

وروجک پنج‌شنبه 13 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 11:38 ب.ظ

آبجی سهبا نشانه ها حاکی از آن است که در نت حضور دارید ولی چرا رخ نمی نمایید

چجوری رخ بنمایم وروجکم ؟!

وروجک پنج‌شنبه 13 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 11:44 ب.ظ

آجی آخه مگه میشه وروجکا خوش کلام بشن

حالا که شده ! یه نگاه به خودت بنداز ...

وروجک پنج‌شنبه 13 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 11:46 ب.ظ

همینجوری دیگه
الان من رخ شما رو دیدم
منظورم جواب کامنتها بود آجی

خب خدا رو شکر که رخمان به نمایش در آمد ! اونوقت این رخ فقط میتونه در یک خط سیر مستقیم مربعی حرکت کنه یعنی ؟!

کجایی سایه جانم ؟ بازم شطرنجی شدم !

وروجک پنج‌شنبه 13 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 11:48 ب.ظ

وااللاااا من جز موهای قرمز رنگ و اون دماغ قرمز و پیرهن زرد و شلوار سبز چیزی دیگه نمیبینم.
خوش کلامی کجا بود آجی

خوش کلامی رو من و دوستان باید تایید کنیم که من به نوبه خودم تایید می کنم !

وروجک پنج‌شنبه 13 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 11:50 ب.ظ

می بینم که بازی شطرنجتون هم بد نیست
راستی نازدونه کجاست فقط همون شب که هویت ما لو رفت می بایست حضور میداشت
هعی روزگار

به گمونم گیر درس و مشقاش افتاده از نوع شدیدش ! الهی ... دلم واسش تنگ شده !

وروجک پنج‌شنبه 13 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 11:51 ب.ظ

عمه طهورا هم که نیستن
عمو امپراطور هم با اون آواتار قشنگشون نیستن

کلا دو شبه همه با من قهر کردند وروجک ! می بینی تو رو خدا ؟!

وروجک پنج‌شنبه 13 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 11:54 ب.ظ

مرسی آبجی سهبا
شما لطف داری به این وروجک حقیر
عمو نجار رو پیدا کردم لطفتون رو جبران میکنم

زنده باشی . ولی تو هم اگه عمونجار رو پیدا کنی , میری دیگه نمیای پیشم ! هیییی روزگار !

وروجک پنج‌شنبه 13 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 11:56 ب.ظ

نه آجی مگه میشه اینجا کسی با کسی قهر باشه؟
اون هم تو این خونه،سرای مهر سهبا
سرشون شلوغه آجی حتما

خب دلیل نمیشه که دو شب به من سر نزنند ! میدونن که چقدر دلم واسشون تنگ میشه خب !
عمه طهورا ؟!

وروجک پنج‌شنبه 13 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 11:58 ب.ظ

اختیار داری،دعا کن عمو نجار رو پیدا کنم دست اون هم میگیرم میارم اینجاالبته عمو نجار من شما رو میشناسه میدونم شما هم ایشون رو میشناسی
فقط کاش گمش نمیکردم....

هان ؟ من و عمو نجار همدیگه رو میشناسیم ؟ چه جالب شد ! خب بگو کی هستند تا در پیدا شدنشون کمکت کنم وروجک جان !

دانیال جمعه 14 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 12:07 ق.ظ http://poshteparchin.ir/

درود.
دل...
افسوس که چندی‌ست خبر از احوالات‌ش ندارم...:(
بسیار زیبا بود. خوش‌حال‌مند شدم از آشنایی با این سرای.

سلام
همین حالا از سرای شما می آیم بزرگوار . و آنورها هم گفتم که من هم بسی شادم از خواندن نوشته های دلواره تان .
خوش آمدید .

وروجک جمعه 14 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 12:51 ق.ظ

نه دیگه،من باید خودم پیداشون کنم.
وقتی پیداشون کردم بهتون میگم

قضیه داره جالب میشه ها !

جوجه اردک زشت جمعه 14 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 12:54 ق.ظ

برای بریدن , برای رسیدن , برای پرواز آخرین , زجر چندین ساعت را باید بر خود هموار کند دیدگان دل ؟

کاش تمام شوند این ثانیه های سرگردان در به در .... کاش ...

سلام شقایق چسبیده به زلف ماه

دوشب برای مرور این نوشته کم است...که بال بال زدن دل برای رهایی و رسیدن به حریم یار چقدر شعر را کم می اورد
دست مریزاد کمترین واژه است که می توان گفت

همه چیز به خدا ختم می شود حتی رسیدن دل به یار

دو شب است منتظر نظرتان هستم و حالا ... می شود هیچ نگویم ؟!

سلام برادر دشتهای جنون , سلام برادر آبی ها و زنبق ها . بازی ماه و نگاهتان همیشگی .

وروجک جمعه 14 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 12:58 ق.ظ

جالب تر هم میشه آجی

پس منتظر ورود عمونجار می مونم ...

طهورا جمعه 14 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 01:25 ق.ظ

سلام بر خانوم بال بال...پرواز به کجا ها رسید ؟
مهمونی بودم خو

پرواز ؟ نبودین منم مرغ دلم یه گوشه غمگین نشست خب عمه !

سایه جمعه 14 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 11:57 ق.ظ

مهمونش کردیم به یه پرواز بلند....

چه عالی ! صدا می زدین دل منم میومد خب سایه جانم !

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد