سایه سار زندگی
سایه سار زندگی

سایه سار زندگی

لذت گم شدن


امروز باز حس دلتنگی غریبی تمام دلم را درگیر کرده بود . خستگی تمام روحم را می آزرد و ....

دوباره گم شده ام ...   حس کودکی را دارم که دستش را از دست بزرگترش رها کرده و دور می شود , با این اطمینان که او حواسش هست و گم نخواهد شد ! اما اگر من خیلی بیشتر از آنی که باید دور شوم چه ؟

دستم را از دستت رها می کنم تا دمی دور شوم و تو حس کنی گم شده ام ! آنوقت چه شیرین می شود گرمای دستانت وقتی اشکهایم را از صورتم پاک می کنی و حس آن نگاه گرم دوست داشتنی ! چه لذتی دارد گرمای آغوشی که طعم تکیه گاهی محکم را به من می چشاند ...

دستم را از دستانت رها می کنم , اما ... بگو که همیشه حواست به من و این بازی کودکانه ام هست ... بگو که هیچگاه گمت نمی کنم ... بگو که نگاهت را .... بگو که دستانت را ... بگو که آغوشت را ....

من گم شده ام خدا ! حواست هست ؟

 


پی نوشت :

قاشق بستنی را به دهانم نزدیک کردی ... و من در هرم نگاهت , قطره قطره آب شدم ..

نظرات 68 + ارسال نظر
طهورا یکشنبه 2 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 09:52 ب.ظ

منم پی نوشت آخ نه بستنیاونوقت گم شده بودی بستنی بهتون دادن ؟

نه عمه ! اون مال یه روز دیگه ست !

طهورا یکشنبه 2 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 10:01 ب.ظ

سلام شبتون بخیر اونوقت کی بوده اون که هرم نیگتهت مبهوتش شده ٬ببخشیدا
آخه ما گم شده بودیم هیچکی بمون بستنی نزدیک نکرد

عمه ؟!

طهورا یکشنبه 2 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 10:13 ب.ظ

خدایا این سهبا این بار گم شد(ببخشیدا) آدرس خونه ی مارو بهش بده

خونه ی شما رو که بلدم عمه ! گم شدن نداره که !( البته همچین مطمئن هم نیستم !)

سایه یکشنبه 2 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 10:22 ب.ظ

چقدر این قاشق بستنی دلچسب بوده چقدر بوی عشق داشت چقدر خوب بود عزیز بود ...

وقتی دستت رو در دستش رها کردی پس ایمان داشته باش که پیدا می شوی ...

آره خیلی خوب بود سایه جانم !
و اگر این ایمان نبود ....

ممنونم مهربان .

سایه یکشنبه 2 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 10:23 ب.ظ

چی تو دلت می گذره سهبا جان ؟!..

این روزها همینه ولی بهتره خودمون خوبش کنیم .. حالمون و می گم ها!!..

امروز کلی گریه کردم ! کلی با یه دوست صحبت کردم ! کلی آروم شدم ...

ممنون که هستین همه تون .

سایه یکشنبه 2 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 10:24 ب.ظ

خدا جون لطفا سهبا رو که پیدا کردی یه دور بگرد فکر کنم منم همون دور و برا گم شدم !!

قربون تو برم ! گم شدن با تو چه قشنگه !

سایه یکشنبه 2 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 10:26 ب.ظ

بانو طهورا من با قاشق بستنی اینجام زودتر بیا !!!

فقط قاشق بستنی , یا خود بستنی هم هست سایه ؟!

سایه یکشنبه 2 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 10:27 ب.ظ

می گم سهبا جون! می بینم که داری با لبخند جواب کامنتها رو میدی !!

مگه میشه وقتی شما و عمه طهورا مهمون این خونه هستین , لبخند نزنم ؟!

طهورا یکشنبه 2 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 10:32 ب.ظ

آخ جون سایه جان اونوقت چشمامو می بندم که هرم نگاهت باعث نشه بستنیه قطره قطره آب بشه

امان از این شیطونک فعال درون دل عمه طهورا !

طهورا یکشنبه 2 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 10:49 ب.ظ

میگم میشه یه پی نوشت دیگه هم اضافه کنید و درباره این بستنیه بیشتر توضیح بدید آخه نمی ذاره من کامنت درست و حسابی بنویسم خو

نه جون من !نمیشه عمه !
حالا این بار که اومدین اینجا , دعوت من به صرف بستنی ! یا من که اومدم تهران , با سایه جان , میایم دعوت شما بستنی ! خوبه ؟

سایه یکشنبه 2 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 11:17 ب.ظ

خود بستنی هم هست .. یه قاشق بیاری با خودت !!

یعنی شما قاشق بستنی اضافه ندارین سایه جانم ؟!

طهورا یکشنبه 2 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 11:27 ب.ظ

سهبا خانوم سایه بانو یه قاشق بستنی داره اونم برای منه شما تو پی نوشتت داری دیگه

آره بستنی مخصوص سید مهدی بهتون میدم تشریف بیارید ولی بهم نگاه نکنیم که هرم نگاهمون آبمون کنه باشه

خب باشه عمه جان ! شما برام بیارین از خونه تون !

مریم دوشنبه 3 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 12:16 ق.ظ

سلام
سلامه به عمه طهورا به خوشبویی چای دم غروب
سلام به سایه جانم به مهربانی دستهای آفتابگردان
سلام به نرگسی به خوشمزگی یک بستنی سنتی با طعم توت فرنگی

یعنی سلامت طعم بستنی توت فرنگی میده مریمی ؟!
سلام...

مریم دوشنبه 3 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 12:19 ق.ظ

حالا عمه خبر دارن نرگسی... پسرعموی گرام بنده یه کافی شاپ تو بازارچه قدیمی شهر ما داره
کافی شاپ گل مریم
و بستنی های سنتی ویژه گل مریم با طعم عالی توت فرنگی
حتماً بیاین و مهمون من باشین
مطمئنم طعم بستنی های سنتی و همینطور مهمان نوازی کُردها هیچ وقت از ذهنتون پاک نمیشه

به به !چه شود !!! میایم ایشاله یک بار مریم جان .

ر دوشنبه 3 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 12:20 ق.ظ

چه خوش گذشته به شما امروز!!!!!
گم شدن و بستنی و ....

گم شدن حس قشنگی نیست مهربان ! اما حضور بعضی خوبان , قشنگش می کند گذر روزها را !

[ بدون نام ] دوشنبه 3 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 12:21 ق.ظ

سلام به شما و همه ی شلوغ های کلاس

و سلام به استاد مهربان .

سمیرا دوشنبه 3 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 08:49 ق.ظ http://nahavand.persianblog.ir

بستنیش 8 هزار تومنی که نبود؟! یا کپ شکلاتی؟

هان ؟ نه خواهری ! یه بستنی ساده ولی خوشمزه !

دختر مردابی دوشنبه 3 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 09:10 ق.ظ http://www.termeyeroya.blogsky.com

سلام سهبای مهربانم
دلواپس نباش
نه او رهایت می کند و نه تو گم می شوی
او تمام راه به تو خیره شده تا مبادا جایی و لحظه ای از نگاهش بگذری
دلواپس نباش نازنین
او همیشه کنار توست
بی آنکه بدانی

و پی نوشتت؛ آب شدنت را در هرم نگاهش بی شک شیرین تر از بستنی بوده، نه؟

سلام سمیه جانم .
دلواپس نیستم , و شک ندارم که تنها دوست حقیقی هم اوست ! اینرا از همه آدمهای نابی که در اینگونه روزها در کنارم قرار می گیرند , می دانم ! که من زبان نشانه ها را بلدم گل نیلوفرم ...

و آب شدن در هرم نگاهش .... شیرین ترین طعم دنیاست . می دانم که می دانی .

بزرگ دوشنبه 3 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 12:06 ب.ظ http://navan1.blogfa.com

کاش من هم میتونستم مثل تو در هرم نگاهی کسی قطره قطره آب شوم
سهبا
سهبای عزیز
این روزها نیستی؟
هستی!
اما نیستی!
کجایی؟
ما رو هم ببر

سلام آقا بزرگ مهربون .
هستم . همین دوروبرها ! جایی نرفته ام ...
شما خود بهترین جایید , کجا ببرمتان که لایقتان باشد ؟!

طهورا دوشنبه 3 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 06:23 ب.ظ

سلام مریم جان ممنون از دعوتتون امیدوارم یه روز بیام کردستان البته با سهبا خانوم.

حتما عمه جون .

طهورا دوشنبه 3 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 06:29 ب.ظ

سلام ستاره کوچک در دب اکبر ٬این جا روی زمین پاییز آمده و نرگس چند روزی ست که رد خورشید را می جوید .
من صدای سکوت او را می شنوم!
خورشید بساطش را جمع کرده و من نیز روی دیوار سکوت او تکیه زده ام و غوطه ور در اندیشه ای که سوز سردش آفتاب می خواهد.

و عمه ای که من دارم ....

یه وقتایی نمیدونم باید چطور شکر خدا را به جای آورم به خاطر حضور عزیزانی چون شما که درست آن زمانی که باید , دست دلم را می گیرید ...
ممنونم عمه مهربان که حتی سکوتم را در می یابید .

وروجک دوشنبه 3 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 10:46 ب.ظ

و من هم گم شده ام
عمو نجار هم فراموشم کرده

چرا وروجک من ؟ چرا گم شده ای ؟

طهورا دوشنبه 3 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 11:36 ب.ظ

شبتون به شیرینی بستنی سنتی

شب شما هم به رنگارنگی بستنی میوه ای !

طهورا دوشنبه 3 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 11:42 ب.ظ

آخ چه خنده ی قشنگی دلم وا شد

فدای خنده ها و نگاههای عمه طهورای خودم .

طهورا دوشنبه 3 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 11:45 ب.ظ

قاشق بستنیمو بر نداری؟والا این جوری نیگات می کنم آب بشی

عمه میخوام یه دست قاشق بستنی بیارم با خودم ! ( البته وقتی اومدم تهران !)

مهرداد دوشنبه 3 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 11:46 ب.ظ http://kahkashan51.blogsky.com

سلام آبجی
امیدوارم در کوچه ی زندگی آشناترین باشی
و هرگز از لیست خدای مهربان که یه پای ثابت سر کوچه است حذف نشی .

سلام برادر . ممنون از دعای زیبایتان .
و زیباتر از آن , نگاه قشنگتان , خدای مهربان که پای ثابت سر کوچه ست ...

طهورا دوشنبه 3 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 11:50 ب.ظ

سهبا خانوم الان بگو اون نگاهه کدوم از این ها بوده که هرمش قطره قطره آبت کرده:
الف -
ب-
ج-
د-
ه-
و-

گزینه ی , عمه جان ! یعنی هیچکدام !

مریم سه‌شنبه 4 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 01:35 ق.ظ http://www.najvaye-tanhai.blogsky.com

هنوز هم از تمام کارهای دنیا ..

دلبستن به دلت ..

بیشتـر به دلم می چسبد !

این طور نمی شود ..

باید همیشه یک غریق نجات کنارم باشد !

غرق در فکرت شدن

اصلا دست خودم نیست

سرزمین آفتاب سه‌شنبه 4 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 11:14 ق.ظ

چه پروانه ی خوشبختی...

پروانه ای که به گل آفتاب رسیده ! واقعا خوشبخته ...

آوا سه‌شنبه 4 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 04:19 ب.ظ

سلام سهبا جان
این حسیه که خودت داری، در صورتی که خدا حتما حواسش هست...
سهبا
زیاد خوب نیستم ... فکرم در گیره...

سلام اوای عزیزم . قبول دارم نازنین . حتی حس من هم گم شدن را برنمی تابد , وگرنه ...

چی شده عزیز مهربون ؟ کاری از دست من برمیاد آواجان ؟

سپیده سه‌شنبه 4 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 08:47 ب.ظ

من هم خیلی وقته احساس می کنم گم شده ام واینکه دیگر پیدا نخواهم شد
سلام بانو یعنی خدا حواسش نیست ؟؟؟!!

سلام عزیز مهربانم . امکان ندارد گم شده باشی و خدا حواسش نباشد ! شک نکن در دیدگان او پیدایی ...
سپیده ام , کی می آیی ؟

سایه سه‌شنبه 4 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 09:15 ب.ظ

سلام و شب خوش

به قول مهربون چطور مطوری ؟!

سلام عزیز . خوووووووووووووبببب !
قربون مهربونی شما و مهربون !

مهرداد سه‌شنبه 4 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 10:24 ب.ظ http://kahkashan51.blogsky.com

منتظر رد کهکشان بعد از کری های امروز بودم !
اما انگارترس ازحبس ابد در دب اکبر با حکم کهکشان
باعث گردید دادمهر از گذران چند صباحی از روزگار خود و بهرمندی از سایه سار سهبا ، محروم و به همان دوش آفتاب در دل کهکشان بسنده کند!!
راستی سلام

خوبه خودتون می فرمایید کری و باز .... نه واقعا به من میاد داداش ؟! دادمهرهای داداش مهرداد , از فرسخها فاصله هم داد میزنه رد صاحبش رو , من با چه جسارتی ورشون دارم به نام خودم بزنمشون ؟
هنوز و همیشه افتخار سایه ساره که کهکشان مهربانی , اثری بذاره تو دل این ستاره کوچیک دب اکبر . ممنون از حضور پرلطف و مهرتون داداش .

راستی , علیک سلام . خوش اومدین مهربان .

وروجک سه‌شنبه 4 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 10:49 ب.ظ

سلام آبجی

سلام وروجک جان . چه عجب پیدا شدی !

وروجک سه‌شنبه 4 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 10:56 ب.ظ

گفته بودم که گمشدم
تو هیاهوی این دنیا

حالا شکر که پیدا شدی !

وروجک سه‌شنبه 4 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 11:04 ب.ظ

نه آبجی،پیدا نشدم

یعنی چی الان ؟!

وروجک سه‌شنبه 4 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 11:17 ب.ظ

نمیدونم

طهورا سه‌شنبه 4 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 11:22 ب.ظ

میگم نمیشه این قایم موشک بازی و تموم کنیم بیایم پیش هم در زیر نور روشن ماه بستنی بخوریم ؟وروجکم پیداش میشه بستنی ببینه

خو چیکار کنیم عمه ؟ قایم موشک کدومه آخه ؟
راستی سلام .

وروجک سه‌شنبه 4 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 11:24 ب.ظ

ای جانم بستنی
مرسی عمه طهورا

بستنی آقا مهدی تازه شم !

وروجک سه‌شنبه 4 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 11:28 ب.ظ

آبجی تعجب نکن!
خو پیدا نشدم دیگه
ولی خب دلم نیومد جو خوب اینجا رو به هم بریزم،گفتم جو رو عوض کنم بگم نمیدونم

از اون بابت !
مرسی که پیدا شدی وروجکم ! بستنی خوشمزه بود ؟!

وروجک سه‌شنبه 4 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 11:29 ب.ظ

آقا مهدی کیه
خو زودتر این بستنی رو بدین ببینیم چ جوریه؟
ریحانه نیستش؟به اون هم بستنی بدیم

نمیدونم آقا مهدی کیه ! عمه می شناسدشون ! من فقط مش اسمال رو میشناسم و آقا نعمت رو !
جون خودم !

وروجک سه‌شنبه 4 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 11:34 ب.ظ

من که بستنی آقا مهدی رو نخوردم
ولی این بستنی واسه عمه طهورا
http://s3.picofile.com/file/7510729672/ice_cream.jpg
این یکی هم واسه همه ی بلاگستانی ها
http://s1.picofile.com/file/7510730214/ice_creams.jpg

عجب شیرتوشیریه ! خو منم بستنی مخصوص میخوام وروجک !

وروجک سه‌شنبه 4 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 11:37 ب.ظ

مش اسمال رو نمیشناسم
ولی ما هم آقا نعمت داریم

مش اسمال واسه قزوینه !ولی شعبه زده هم تهران , هم کرج

وروجک سه‌شنبه 4 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 11:38 ب.ظ

به چشم
فقط شما بفرما میوه ای میخوای یا شکلاتی؟

سلیقه خواهری رو قبول دارم

وروجک سه‌شنبه 4 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 11:40 ب.ظ

به قول بچه ها گفتنی
ویچ وان؟
http://s3.picofile.com/file/7510735913/ice.jpg

وای دهنم آب افتاد
دلم به تاپ تاپ افتاد !
رحم کن خواهری !

وروجک سه‌شنبه 4 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 11:41 ب.ظ

آبجی کجایی؟
بستنی ها آب شدن خو
این هم واسه شما
http://s3.picofile.com/file/7510737197/aji_sahba.jpg

جووونم ! بستنی گردویی ! مرسی خواهر ! حالا تا یکهفته نباید چیزی بخورم که !
میشم گرد و قلمبه !

وروجک سه‌شنبه 4 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 11:48 ب.ظ

آجی بیا سمت ما بستنی بهتون بدم که دیگه شهرتون بستنی نخورید

بچه پسرهای همکارامون اومدن المپیاد ورزشی , رفتن بستنی خوردند , شش نفر , 48 هزار تومان ! یعنی عصبانی شدم در حد خود المپیک ! خجالت نکشیدند !
این تازه جدا از فالوده و بستنی فالوده شون بوده !

وروجک سه‌شنبه 4 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 11:50 ب.ظ

عمه رفتن؟
خو بستنیشون آب میشه

طهورا سه‌شنبه 4 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 11:53 ب.ظ

وروجک من از بستنی های بلاگستانیا هم میخوام خب
فالوده شیرازی هم دارید؟اون بهتره آب نمیشه ...جای زهرا جان خالی

آره ! منم دلم فالوده شیرازی خواست !

وروجک سه‌شنبه 4 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 11:54 ب.ظ

چی شد؟
آجی خو بلد نبودند سرشون کلاه رفته
معلوم نیس کجا رفته بودن که اینقدر حساب کردن
حالا شما نمیای؟

تو هتل نوش جان فرموندند : کپ شکلاتی و کیک بستنی !

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد