ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
دلتنگ که باشی , دلتنگ خاطره های ناب کودکی , آن زمان که بوی ماه مهر تو را پرتاب می کند به سالهایی دور که بی تاب رسیدن مهرماه و فصل مدرسه , اشتیاق خریدن کتاب و دفتر و کیف مدرسه با تو بود و روز اول مهر که چه حس نابی از بودن و انگیزه زندگی در آینده ای سرشار رویاهای زیبا را در تو زنده می داشت . و حالا زمانی که خودت فرزندانی داری که همان حال و هوا را در تو زنده می کنند , نگاهی می کنی به گذشته و می گویی : چه زود گذشت ! بعضی روزها آنقدر در خاطره های کودکی سیر می کنیم که از زمان حال و نقشی که در آن داریم غافل می شویم ! و این روزها هر چیزی تو را برمی گرداند به خاطره ای دور و رهایت می کند در روزهایی که چه شیرین می گذشتند و چه بی دغدغه ! حتی گلها هم سرشار خاطره اند این روزگاران .
به گل جعفری می شناختمش ! نمیدانم اسم حقیقی اش را , اما در ذهنم تصاویر زیادی دارم از این گل زیبا , بخصوص وقتی کل باغچه را با این گل تزئین کرده باشی و وقتی شب , در نور زرد زیبای باغچه , نگاهش کنی ... هنوز خوب یادم هست لذتی را که از تماشای این گل در شبها و روزهای دور می بردم .
نیلوفر و لاله عباسی . فکر نمی کنم هیچکدام ما , سهمی از کودکی هایمان را با این گلها تقسیم نکرده باشیم . این بار که سعی کردم زمانی را عکس بگیرم از این دو گل محبوبم , که هر دو با هم شکوفا باشند , یادم آمد که در آن زمانهای دور , سحرخیز تر بودم و این امکان برایم فراهم تر بود , تا حالا که از هر فرصتی برای خوابیدن بیشتر استفاده می کنم ! دلتنگ باغچه های گلکاری شده مزین به لاله عباسی های رنگارنگ هستم و شوقم برای جمع کردن بذر آن تا سال دیگر , همان رنگی را بکارم که دوست تر دارم !
و یاس سپید و خاطره پدربزرگ . ( دیگر هیچ ندارم که بگویم که هر دوی این اسامی , سرشار خاطره اند : یاس و پدربزرگ )
سلام سهبای نازنین
خاطرات من هم زنده شد.
من هم با بوی مهر به یاد همه ی چیزایی که گفتی می افتم..
جلد کردن کتابا رو از قلم انداختی..
بی صبرانه منتظرم پایان نامه رو پشت سر بذارم و با فرزند منتظر، راهی خرید وسایل مدرسه بشیم...
سهبا جون
منم مثل شما بذارای لاله عباسیو جمع می کردم ...
چقدر واسه خودم گنجینه داشتم...
ولی گل جعفری زیبا، رایحه ی خوبی نداشت...
می بوسمت
سلام آواجانم
جلد کردن کتابها . آخ گفتی .... اصلا من به محض اینکه کتابها به دستم می رسید اول کتاب فارسی و بعد کتاب ریاضی رو تا آخر به دقت نگاه می کردم . شعرهای فارسی رو دقیقا میخوندم , و بعد جلدکردن ... و دفترها ...یادش بخیر دفترهای صد برگ جلد قرمز ... آخ که دلم تنگ اون روزهاست ...
فرزند منتظر ؟! منظورت فرزند خودت هست آواجان ؟!
گل های جعفری خوشبو نیستند , اما زیبایند . مثل نیلوفر , مثل لاله عباسی , اما یاس ...یاس سپید , یاس رازقی , یاس بنفش ...
ممنونم آواجانم .
آره فرینازی
نرگسی راس میگه
تا وقتی گل فریناز هست
گل مرمی دیگه چ گلیه؟
مریمی ؟ من منظورم این بود ؟!
گل مرمی = گل مریمی
مهر
عطر یادها و خاطره هاست
خاطره ی روزهای ِ آبی و بی کینه
یادِ دلهای پاک بچگی هامان به خیر
اما
پدر بزرگ ها هم
باغبان ِ بهترین و سبزترین دقایق ِ زندگی مان هستند
مگر نه !؟
مهر خاطره روزهای آبی ست .... ( بسیار زیبا گفتید رفیق عزیز ) .
و پدربزرگ , بهترین باغبان دقایق زندگی ماست ...
ممنون از نظر زیبایتان .
سلام آبجی شعر و مهر
حیف که نتونستم توی مراسم امروز باشم و طعم شعر استاد رو بچشم
خسته سفر نباشید
سلام برادرم . جایتان سبز بود در مراسم ... کاش بودید .
اولین دیدار

و الان مهمان ها رفتند.
لحظه های زیبایی را که نمی توان نوشت و در خاطر برای خودش جای دنجی انتخاب کرد بر من گذشت در دیدار برادر بزرگوارم و برادرزاده های عزیزم ...ممنون ممنون وممنون
حیف که چه سریع گذشت و من هنوز سرشار از مهر دیدارتان هستم .
حیف که نشد بمانید ...
من روزهایی را که دیدار عزیزی در آن باشد دوست دارم...
راستی سهبا جان از اونجا برگشتم در خانه ام مهمان ها نشسته بودند
ممنون بابت فراهم آوردن این لحظه های ناب...آقای خونه خیلی راضی بود
وای عمه , عجب روزی بود ! روزی پر از خاطره که به گوشه ای از قلبم سنجاق شد ! ممنون که آمدید , ممنون که دقایقم را به رنگ آبی مهربانی در آوردید ...
شکر عمه ... شکر .
سلام سهبای نازنینم
این مرور سبز و بهارانه فقط می تواند کار تو باشد
من فکر می کنم که قلب تو خانه بهار است
شاید به خاطر همین است که واژه هایت همیشه عطر ناب گل ها را دارند و خاطراتت بالاخره جایی حتی در دوردست هم با بهارانگی ها گره می خورند
قلب تو هنوز به زلالی همان روزهای کودکی است
این را از مرور ساده و عمیق خاطراتت با گلها می شود خواند
هزاران بار افسوس می خورم از اینکه فرصت دوباره دیدنت را از دست دادم و هزاران بار خدا را شاکرم که به من فرصت دیدن و شناختن تو را داد
سلام سمیه جانم .
تو که باشی , بهاری می شود رنگ دقایقم . و من اینروزها چه شادم به بودنت نازنینم ...
عزیز دل , جایت خیلی خالی بود در جمع کوچک دوستانه مان . هرچند نامت به تکرار در بینمان جاری شد ...
همیشه شرمنده لطفت هستم مهربان .
یاس ها یادآور پروانه اند...یاس ها پیغمبران خانه اند...
این گلها منم یاد حیاط خونه مادربزرگ انداخت و خاطرات قشنگ کودکی....کاشکی دوباره کودک می شدیم
چقدر دلم برای آمدنت به این خانه تنگ شده بود سمیرایم ! خوش آمدی خواهری .
سلام آبجی سهبا
سلام وروجکم . غیب بودی چرا ؟
سلام نرگس جان !
بذار دیگه !!
کجایی ؟!
منتظر پست جدیدت هستم نمیاد! هی ریفرش میکنم خبری نیست
اون دو تا عکس رو هم برام بفرست لازمشون دارم !!
سلام عزیز مهربان . نت بازی در میاره . اجازه میدی فردا درست و حسابی عکسهارو بفرستم ؟
سلام آبجی
می شود گزارش دیشب وبارنش برایمان بنویسید تا حسرتم صددرصد شه
سلام برادر . چشم .
مبارک باشد مهربان برادر بهاری دل !
منم مثه سایه خانوم منتظرما
امپراطور عزیز بهار
اگر پست و گزارش و نگذاره خودم می گذارم !
بذار ناهیدجان . کاملش رو بذار .
وروجکم دیگه

یهو غیب میشه بعدش باز میاد
فقط مثه استاد نجار نترسیدی که رفته باشم یه جا رو بهم بریزم