سایه سار زندگی
سایه سار زندگی

سایه سار زندگی

آبی مهربانی ...

هدیه ای زیبا از مهربانی عمه طهورای نازنینم ...


زمانهایی از عمر هستند که خاصند و متفاوت . که گذرشان بر تو آنچنان است که ترا درگیر احساساتی غریب و عمیق می نماید که شاید قابل بیان هم نباشد , اما تو خوب می فهمی که چیزی در تو در حال شکل گرفتن یا تغییر است که خوب است و تو , زیستن در این لحظه ها را چقدر دوست داری . حتی اگر این روزها از غم و اندوه و بی تابی هم خالی نباشند , می دانی که این سختی ها هم انگار هستند تا ترا آنگونه که باید بسازند , که غم و بی قراری ها نیامده اند که ترا در هم بکوبند , که هستند تا رسالتی را انجام دهند و ترا در ساختن زندگی یاری کنند و نقشی بزنند ماندگار !

و این هفته در تکمیل روزهای قبل , برای من همین گونه گذشت . گذر روزهایی که هر کدام به اندازه هفته ها بار داشت و می توانست که ثمر دهد اگر عمیق می شدم و در می یافتم سر این لحظه ها را . اینکه این هفته من چه بود و چگونه گذشت که اینگونه تاثیرگذار بود , امریست شخصی , اما اینقدر می گویم که حالا نگاهم به انسانها و به زندگی شاید عمیق تر از قبل شده و سعی ام این است که روح و جوهره درونی آدمها را بیشتر دریابم .

و برخی از روزها در آسمان عمر آدمی , مانند ستاره های درخشانی هستند که همواره با گذری کوتاه بر خاطرات , به چشم دلت می آیند و لبخندی بر لبانت می نشانند شادی آور . روزهایی که با حضور عزیزانی گرانقدر در کنار تو , آنقدر به بار می نشینند که هر قدر هم بخواهی نمی دانی و نمی توانی آنگونه که باید ثمره چین آن لحظه ها باشی . و دیروز من  , پنجشنبه شانزدهم شهریور ماه , از این دست روزهاست که قدردانی مرا با تمام وجودم می طلبد که این روز در تقویم روزهای عمر من ماندنی ست . روزی که با مهربانی و لطف بی نهایت خانم تنفس عزیز کلید خورد و با همراهی گرانقدر عمه طهورای نازنینم به رنگ آبی مهربانی در آمد و وجود ارزشمند برادر بزرگوار , جناب مهین خاکی , مهر تایید بر جاودانگی این روز را در قلبم حک نمود . از هر سه ی این عزیزان دل به نهایت لحظه های بودنم , سپاسگزارم .

و آخرین رنگ دیروز رنگین کمانی من , شرکت در کنسرت حسام الدین سراج بود و گروه بیدل که با حضور اساتید برجسته موسیقی کشورم , ساز دل را به صدا در آورد و رنگی زیبا بخشید بر آخرین لحظات پنجشنبه به یادماندنی قلبم :

می بی صفا , نی بی نوا , وقت است اگر در بزم ما , ساقی می ای دیگر دهد , مطرب رهی دیگر زند ...

پی درد نوشت :

عزیز مهربان دل , از خدا می خواهم هیچگاه ندانی چه بر من گذشت در آن لحظات بی خبری از تو و آنزمان که ترا دیدم آنگونه که بودی , اما همینقدر بدان که از همان لحظه تا به حال , بارها و بارها از ته دل گفته ام خدا را شکر , که اگر نبود رافت و بزرگی اش , نمی دانم چه بر سر تو و ما می آمد ... می خواهم بدانی حتی لحظه ای از یادت غافل نیستم , هر چند مانند تو سکوت را به جبر روزگار انتخاب کنم !

پی قدرنوشت :

و گاه گفتگوهایی که به ازای هر کلمه , چیزی بر تو می افزایند و می دانی که هرگز نخواهی توانست شکر آن کلمات را و آن ثانیه ها را بجای آوری . ممنونم خدای آبی ها و مهربانی ها ...

نظرات 34 + ارسال نظر
سعیده جمعه 17 شهریور‌ماه سال 1391 ساعت 03:36 ب.ظ

بازم اول
هوراااااااااااا

آخ که چه کیفی میده اول شدنت توی آزمون اصلی سال آینده ! می پرم بالا از خوشحالی !

سعیده جمعه 17 شهریور‌ماه سال 1391 ساعت 03:47 ب.ظ

من هم اینجا کلی به شماها حسودی کردم که افتخار دیدار همدیگه رو داشتین
دیروز هرلحظه به شما و خانم تنفس عزیز و عمه طهورای نازنین فکر می کردم که در کنار هم هستید،چه شود اون جمع

اگه بلاگ اسکای دست از بازی درآوردن برداره و کامنت من ثبت بشه بنده خیلی خوشحال میشم

سلام

سلام نازدونه قشنگم . یادت بودیم و ذکر خیرت شد ,منتها شرمنده که نشد صحبت کنم باهات ! ببخش گلم !

زهـرا جمعه 17 شهریور‌ماه سال 1391 ساعت 04:45 ب.ظ

سلام خواهری
سلام عمه طهورای عزیز
منم با سعیده خانوم موافقم،دیشب که گفتید مهمون داشتید دلم هوایی شد که بیام پیشتون ولی خب کی قسمت بشه بیام ببینمتون خدا میدونه

سلام خانومی . رسیدن بخیر . زیارت قبول . ایشاله قسمت بشه سعادت دیدن شما رو هم داشته باشیم مهربون .

مریم جمعه 17 شهریور‌ماه سال 1391 ساعت 04:48 ب.ظ

Wwo0owW
سلاااااااام
خوش به حالتون نرگسی
کنسرت استاد سراج
دیدن سه عزیز و مهربان
عجب پنج شنبه پربرکتی داشتی خانوم

خارجکی شدی مریمی !
ممنون عزیز . جای شما خالی .

زهـرا جمعه 17 شهریور‌ماه سال 1391 ساعت 04:50 ب.ظ

ممنون آبجی مهربون
انشاءالله که خیلی زود قسمت بشه ببینمتون

ایشاله عزیزی . می بینمت زود ! مطمئنم ...

مریم جمعه 17 شهریور‌ماه سال 1391 ساعت 04:58 ب.ظ

میگم نرگسی نمیشه یه ذره از آهنگاشو بذاری ما هم گوش کنیم
شما که به طور زنده دیدین برنامه رو
اما ما...
من دلم کنسرت خواست خو

هان ؟ خو چطوری بذارم مریمی جان ؟ بذار بگردم ببینم چیزی پیدا می کنم ؟!

زهـرا جمعه 17 شهریور‌ماه سال 1391 ساعت 05:00 ب.ظ

میدونی خواهری از اون وقتی که گفتی انشاءالله به زودی می بینمت و حالا هم همینو میگید یه جورایی به دلم میندازید که میخواید بیاین شیراز
اینجوریه؟

نمیدونی چقدر دلم هوای شیراز داره آخه ! دعا کن بتونم بیام.

طهورا جمعه 17 شهریور‌ماه سال 1391 ساعت 05:37 ب.ظ

دوباره مروارید مهر خیالم غلت می خورد و بنفشه خمار دلم شادمان به او می نگرد و یادش می آید که نیرو و گردش از خداست تا صیقل دهد ترا در جوارمهر دوست...
و تو ای خیال طهورا شمع دلت را روشن کن تا بدانی که محبت آغازیست که پایان ندارد.
به بیکران آبی آسمان دل ٬که هر رنگی نشان از لطف دوست یعنی که دل با اوست....
سلام گل نرگسی نشان ِجمعه های بی قرار...
ساقی می ای دیگر دهد...

سلام عمه جهان ! خب اینقدر زیبا و ادبی می نویسید که من تنها می توانم بگویم :
و من لال می شوم !
عمه یاد شیطنت های دیروز بخیر ! چرا اینقدر زود گذشت خب ؟!

طهورا جمعه 17 شهریور‌ماه سال 1391 ساعت 05:52 ب.ظ

علیک سلام به برادرزاده های مهربونم سعیده جان ٬مریمی گل و زهرای عزیز....

وسلام به خانم تنفس دوست داشتنی که هنوز از دیدارش در جوار سهبا( ستاره ی دلم )شگفت زده و شادمانم...

ممنونم سهبای عزیز عمه

راستی حالا نگی من دب اکبرم .اصلا کی گفته سهبا در دب اکبره سهبا ستاره دل طهوراست

بازم میگم عمه , سهبا یه ستاره کوچولویه در دب اکبر ! ببینم دل شما دب اکبره ؟ یا کهکشان ؟!
خعلی ماهین عمه !

سعیده جمعه 17 شهریور‌ماه سال 1391 ساعت 06:00 ب.ظ

اون آزمون که شما می فرمایید نرگس بانو اگه اول بشم کلی آدم ذوق گین میشن و با توجه به اینکه این میزان هیجان برای قلب یه عدشون اصلا خوب نیست من همچین جسارتی نمی کنم

اون که بله ! اما خب من مطمئنم اون عده حاضرن این هیجان رو تحمل کنند , شما جسارتش رو ... داری خب ! آخ چه کیفی داره سال دیگه این موقع و آماده شدن نازدونه واسه رفتن به کلاسهای دانشگاه ! اخیییی !
نازدانه دانشجو می شود !

ر جمعه 17 شهریور‌ماه سال 1391 ساعت 06:05 ب.ظ

سلام
من هم سراج

کاش بودید مهربان . جایتان سبز بود .

طهورا جمعه 17 شهریور‌ماه سال 1391 ساعت 06:50 ب.ظ

واقعادیروز از نفس های عمیقی که کشیدم فکر کنم تا چند وقت بدون اکسیژنم بتونم کامنت بنویسم
راست میگما خیلی نفس بودین خب

خب وقتی خانم تنفس باشند , معلومه میشه نفس عمیق کشید ! عمه هم که باشند دیگه میشه نفس عمیق عمیق عمیق کشید ! مگه نه عمه ؟

طهورا جمعه 17 شهریور‌ماه سال 1391 ساعت 07:26 ب.ظ

حالا خیلی دیروز نذاشتین توی مسایل عمیق شم خو

فداتون عمه , یه بار خودمون دو تا که بودیم حسابی عمیق میشیم , خب ؟!

زهـرا جمعه 17 شهریور‌ماه سال 1391 ساعت 08:43 ب.ظ

انشاءالله که جور بشه بیاین شیراز

ایشاله عزیز . دعا کن بشه که خیلی دلم تنگه !

تنفس جمعه 17 شهریور‌ماه سال 1391 ساعت 09:21 ب.ظ

دیدن دوستان مانند رفع عطش دلتنگی است که هنوز سیرابمان نکرده تمام شد و چه لذتبخش بود حضور در سرای مهربانی ات .
حضور در کنار مردی فرهیخته ،لطافت حضور فرشته ی نیایشگرت و شخصیت منحصر به فرد یگانه ات ، در کنار مهربانی های نوازشگرت گرمای سرایت را چندین برابر می نمود .
چه زیبا لحظاتی را برایمان رقم زد
چراغ خانه ات همیشه روشن باشد.و سایه عزیزانت مستدام باد .

در برابر اینهمه مهربانیتان لال می شوم عزیزترینم . فقط بدانید که برای همیشه مرا شرمسار لطف حضورتان نمودید و من قدر می دانم این مهربانی های منحصر به فردتان را . باز هم ممنونم .

تنفس جمعه 17 شهریور‌ماه سال 1391 ساعت 09:32 ب.ظ

سلام بر عمه طهورای عزیز و دوست داشتنی ...
چه زیبا لحظاتی را که مانند باد گذشت اما هنوز بوی عطر همدلی های آن به مشام می رسد و زنده امان می کند منهم لحظات به یاد ماندنی را در کنارتان تجربه کردم.

طهورا جمعه 17 شهریور‌ماه سال 1391 ساعت 10:00 ب.ظ

باور کنید ما تازه تشنه دیدار شما شدیم ...حالا چیکار کنیم با این دلتنگی؟

خب راه خونه رو که یاد گرفتین عمه جان , این بار با همسر و فرزندان تشریف بیاورید !

یه آینه ی مزاحم جمعه 17 شهریور‌ماه سال 1391 ساعت 10:22 ب.ظ

دب اکبر با تموم متعلقاتش در دل کهکشان جا داره بلکه خلافش ثابت بشه حالا هر کسی بخواد اونو از حق مسلمش محروم کنه با اینا طرفه
ای وای من ما اول بشو نیستیم که نیستیم !

خوش به حال ستاره سهبا و دب اکبر که در دل اینهمه مهربانی جای دارد ! آخ که آب شدم از خجالت , تمام شدم رفت !

همون قبلیه جمعه 17 شهریور‌ماه سال 1391 ساعت 10:23 ب.ظ

ببخشید دعوام بی سلام موند
سلام

علیک سلام همون قبلیه ! آینه ی مهربانی هستید مثل همیشه .
سلامت باشید .

سعیده جمعه 17 شهریور‌ماه سال 1391 ساعت 10:33 ب.ظ

ایشالله
اسم کنکور میاد رعشه ی عصبی می گیرم

چرا عزیزی ؟ شما که نباید ترسی داشته باشی خو !

طهورا جمعه 17 شهریور‌ماه سال 1391 ساعت 11:01 ب.ظ

علیک سلام کهکشان مهرحالا خیلی عصبانی نشید خب
به این طرفاتون یه دونه عینک هدیه دادیم شناخته نشن خب.

[ بدون نام ] جمعه 17 شهریور‌ماه سال 1391 ساعت 11:44 ب.ظ

عمه خوب دسمو رو کردی خوووووب
سلام... صاحب خونه انگار نیستن یا هنوز از جو اون کنسرت خارج نشدن
عمه یه بار ایشونو بردین کنسرت ،کهکشان شیر تو شیر شد!!!

خو داداشی اولا سلام . بعدشم که اومدم , سوما من و عمه با هم نرفتیم کنسرت که ! من با آقای خونه رفتیم و لذت بردیم . حیف شد که میهمانان عزیز عجله داشتند !

سایه شنبه 18 شهریور‌ماه سال 1391 ساعت 12:33 ق.ظ

حس می کنم این پست مخاطب خاص داره ! پس بهتره سکوت کنم !

شبت آرام

مخاطب خاص ؟ نه عزیز ! البته بجز دو پی نوشت , بقیه ش مخاطب خاص نداره خب !
شب شما هم آرام نازنینم .

ر ف ی ق شنبه 18 شهریور‌ماه سال 1391 ساعت 08:19 ق.ظ http://www.khoneyekhiyali.blogsky.com

چقدر خوشحالم که
امیدت
همه دیدار ِ سپیده دمی است که
میدان ِ پرسه ات را به سبزه و گل بیاراید
و
روزهایت
روزهایی دلنشین
که تا هزار و هزارانش
در آن هیچ غمی و هیچ غصه ای نباشد
چشمت همیشه سبز و
دست هایت حدیثِ مهربانی

راستی سلام بانو

از آنوقتهاست که فقط دلم می خواهد بخوانم بی هیچ کلمه اضافه ای ! اعتراضی دارید رفیق عزیز به این سکوت ؟!

سلام رفیق همیشه مهربان .

سمیرا شنبه 18 شهریور‌ماه سال 1391 ساعت 08:55 ق.ظ

دردها همیشه گفتنی نیستند هنر آدمهای بزرگ دیدن درد از عمق چشمان همدیگراست..حالا دیگر ایمان دارم به معجزه دوستی که از هر عشقی بالاتر است..دوست کاری می کند که هیچ معشوقی در جهان حتی لیاقت فکر کردنش را ندارد...همیشه بمان و چون خورشید بدرخش عزیز دل

به معجزه دوستی ها ایمان داشته باش و به معجزه عشق حقیقی نیز ! که هر که در مجاز عشق پایدار بماند , اما بماند , خداوند عشق کاری می کند که او ره به حقیقت مجاز ببرد ! و خوشا به حال تو که از مجاز به حقیقت رسیده ای مهربان من .
سختی های زندگی می گذرند تا تو را آنگونه بسازند که خواسته حق است . پس راضی باش به حکمت پروردگار عزیز دل .

سرزمین آفتاب شنبه 18 شهریور‌ماه سال 1391 ساعت 04:28 ب.ظ

چه گفتگوی زیبای یک طرفه یی بین مخلوق و خالق !
می گویم یک طرفه... چون خالق همیشه می شنود و پای ثابت شنیدن است
این دل ماست که گاه گوش را گم می کند...

یافتن مجدد خالق بر شما گرامی
دعایمان کنید که ما نیز اینگونه شویم که ...بسیار خود را گم کرده ایم

نگاه خاصتان را به مسائل بسیار دوست دارم برادر . اینکه واگویه های من با خودم را , گفتگوی یکطرفه با خداوندگار بخوانید و البته وقتی اینگونه بنگریم , من این را یک گفتگوی دو طرفه حساب می کنم که وقتی اینگونه سخن بگویی با معبود , حتما پاسخش را خواهی شنید ! منتها باید گوشت برای شنیدن پاسخ , شنوا باشد ...
ممنون از تلنگر زیبایتان .

ریحانه شنبه 18 شهریور‌ماه سال 1391 ساعت 06:43 ب.ظ

سلام بعد از اندک مدتی !!

خوبید ؟!!

سلام عزیز دل . کجایی نازنین ؟!
خوش اومدی . خوبم به خوبی شما .

مشتاق شنبه 18 شهریور‌ماه سال 1391 ساعت 09:12 ب.ظ

سلام
نگاه به انسانها و به زندگی....عمق نگاه..
اینها از جنس اموری است که ادمی را درمسیر حقیقی خودش سوق میدهد..در مسیر حیات اصلیش..در مسیر ملکوت دنیایش..در مسیر سعادت اخرویش..ودرمسیر خدایی شدنش...و لذا بسیار ارزشمند است...
ادمی است و نگاه عمیق...
وگرنه چه فرق است میان او و مخلوقات مجبور!
ادمی است و اندیشه در نگاههایش..
والا چه تفاوت است میان دیدن او و دیگر دیدنها!
و......
نگاهتان هرروز عمیق تر..و حیاتتان هرروز پاکتر باد!

سلام .
بارها رسیده ام به این نتیجه که هیچ اتفاقی را در اطرافم سرسری نبینم و نادیده نگیرم , اما باز اینقدر غرق در روزمرگی می شوم که فراموشم می شود که چه آموخته ام از تعمقم در اطراف ! متاسفانه فراموشکاران بزرگی هستیم ما آدمیان خاکی !
ممنونم برادر بزرگوار از لطف حضورتان .

جوجه اردک زشت شنبه 18 شهریور‌ماه سال 1391 ساعت 11:52 ب.ظ

سلام
اول شدم

آیکون روحیه دادن به خودم

سلام داداش امپراطور . خوبین شما ؟ چه عجب از اینورا ؟!

جوجه اردک زشت یکشنبه 19 شهریور‌ماه سال 1391 ساعت 12:17 ق.ظ

اینورا؟

ای بابا مگه میشه لاک پشتها سراز اب درنیارند و نفسی نکشند پس چه گونه سفر را طی کنند

نفسم را کشیدیم پراز هرچه خوبی

همیشه عطر نفسهایتان سرشار مهر می کند این سرا را ! وقتی که نیستید چیزی کم است در سرای خواهر !
خوش آمدید باز و امید که همیشه هوای سینه تان معطر باشد به عطر یار .

دختر مردابی یکشنبه 19 شهریور‌ماه سال 1391 ساعت 11:56 ق.ظ http://www.termeyeroya.blogsky.com

کمی آنسوتر از زمان
همانجا که رویاهایمان آسوده نشسته اند و زیر سایه خنک درختان آرزو چای می نوشند
درست همانجا کسی انتظارمان را می کشد
کسی که عجیب شبیه خود ما است
فکر می کنم در هر دیدار
در هر دوستی و در هر آشنایی راهی هست که ما را به آنجا می رساند
به جایی که نه زمانی دارد و نه مکانی
به جایی که درد هیچ مترادفی ندارد و تنهایی یک حادثه بی معنی است

سلام سهبای نازنینم
خوشحالم که دوباره آسودن در سایه خنک رویاهایت را در دیدار دوستانت تجربه کردی
مهربانی عمیقت همیشه ستودنی است و دوستی پایدارت همواره قابل تقدیس خواهد بود

سلام نازنینم . چقدر خوب حس دیدار دوستانه را , آنهم دوستانی از جنس روح را به تصویر کشیدی و من چه بگویم وقتی تو اینقدر زیبا و عمیق , حس مرا , انگار با آشنایی ای دیرین , بیان می کنی ؟
سمیه جانم , از بودنت , از دوباره بودنت بسیار شادم و قدردان . ممنونم گل نیلوفرم .

فریناز یکشنبه 19 شهریور‌ماه سال 1391 ساعت 04:24 ب.ظ http://delhayebarany.blogsky.com

آبی ِ آرامش
زرد ِ مهربان

شما چرا اینقدر مهربونی؟
من موندم تو خلقتتون!

با منی شادونه قشنگم ؟! چرااا ؟ مگه چمه که تو خلقتم موندی ؟!

طهورا یکشنبه 19 شهریور‌ماه سال 1391 ساعت 10:26 ب.ظ

صفای می ...نوای نی...همه را جستجو کنم در دل .
دل آینه رنگی تمام خوبی هست .
دف دل صدایش خوب است.

سلام سهبا جان .

سلام عمه جانم . دف دلتان پر شور و نی هستی تان وصل به نیستان عشق الهی .
دیشب نبودید و دلتنگ شدم برایتان .

فریناز دوشنبه 20 شهریور‌ماه سال 1391 ساعت 12:48 ق.ظ http://delhayebarany.blogsky.com

نمی دونم چطوری
ولی عجیبین دیگه!

شایدم الان به نظرم عجیب می رسین

الان که تقدیر همه ی مهربونی و صبر منو با یه عالمه سردی و خلآ پر کرده...

دیگه مهربونیا واسم غریبه شدن

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد