سایه سار زندگی
سایه سار زندگی

سایه سار زندگی

غیبت نور ...

همین چند روز گذشته بود که جایی خواندم : به بودن آدمها دل مبند ! آدمها به نبودن ها زودتر عادت می کنند ...

این روزها که مهر و ماه این حوالی را گم کرده ام , انگیزه بودنم را هم در همان حوالی ناآشنا جا گذاشتم ! زمانی آرامش می یافتم از حضور در جمعی که همه عزیزان دلم بودند و رهنمایان اندیشه ام  و حالا دیرگاهیست که چیزی , حسی , حلقه ای از زنجیره ای گم شده و هر چه می گردم , نمی یابم ! سیاهی آسمان دوستی ها , قابهای بسته پنجره های مهربانی , گمگشتگی قطرات رو به دریا , نفسهای عمیقی که گاه بی پناهی , پناه دغدغه هایم بود و ... همه و همه آسمان دلم را تاریک کرده و آفتابگردان وجودم را رنجور و سرگردان .

حالا که نبودن ساده ترین رسم این روزگار است , می اندیشم شاید رازیست در این رفتن ها و نبودن ها , که تا با آن همراهی نکنی , درنیابی اش . می خواهم این سر غریب را دریابم . دلم همراهی نمی کند ! به خداوندی خدا به هر لهجه ای که بگویید خواندمش ! خیلی آزرده شده ! خیلی دلگیر است ! دلم بغض دارد و تنگ است و تاریک و دنبال آفتاب می گردد ... می روم مهرم را و ماهم را بیابم تا کمی آرام شوم ...

خورشید مهر دلهاتان همیشه تابان .

نظرات 111 + ارسال نظر
[ بدون نام ] شنبه 11 شهریور‌ماه سال 1391 ساعت 12:46 ق.ظ

زیبابود
همه چیز

طهورا شنبه 11 شهریور‌ماه سال 1391 ساعت 09:00 ق.ظ

فدای آن رخ نرگس نشانت
که داری بس هوای دیگرانت

خودم گفتما...(استادا نباشن این طرف)

خب دیشب منم صدا می کردین خو ....
حالا که حرف گوش دادی یه کادو از طرف عمه داری
حالا هی نذارید برید فکر کنید از کادو خبری هستا هر کی بره ما هم میریم

فریناز شنبه 11 شهریور‌ماه سال 1391 ساعت 11:53 ق.ظ http://delhayebarany.blogsky.com

طوری بیا که گونه‌هام از پس پای گریه نلرزند
سر به راهِ عطر انار و باغ بابونه باش
به بازخوانی همان خاطره بر خشت و بوریا قناعت کن
شنیده‌ام تمام پلهای پشتِ سر ستاره را
در خواب خسته‌ترین مسافران ... خراب کرده‌اند
یعنی که هیچ نرگسی در این برکه‌ی تاریک نمی‌روید
یعنی که هیچ پرستویی به سایه‌سارِ صنوبر باز نمی‌آید
یعنی که ما تنها می‌مانیم
تا تشنه در اوقاتِ آواز و اشتیاق بمیریم
یعنی که ما تنها می‌مانیم
تا به یاد آوریم که از توجیه تبسم خویش ترسیده‌ایم.
شما شاهد من باشید
تمام تقصیر ما
عبور از پشته‌ی پلی بود
که نمی‌دانستیم آن سوی ساحلش دریا نیست
آن سوی ساحلش باد می‌آید و
آدمی از آواز آدمی
خبر به حیرت رویا نمی‌بَرَد!

از سید علی صالحی بود ولی وقتی خوندم با یه بغض غریبی یاد شما افتادم...

یعنی که هیچ نرگسی در این برکه‌ی تاریک نمی‌روید

زهره شنبه 11 شهریور‌ماه سال 1391 ساعت 04:55 ب.ظ

وای سهبا جون خوشحال شدمآبجیم نیست و دلم دیگه برا همه تنگ شده

مشتاق شنبه 11 شهریور‌ماه سال 1391 ساعت 05:38 ب.ظ

سلام
ترسیدم نبودن به معنای عادت کردن به نبودن تلقی شود..و یا اندکی بوی نامهربانی بدهد و دل مهربانی را ازرده سازد..لذا حضور یافتم تا بگویم منتظر بازگشت شمایم...هرروز..

مشتاق شنبه 11 شهریور‌ماه سال 1391 ساعت 05:40 ب.ظ

البته این نکته درست است که نباید به کسی غیر او دل بست..

مشتاق شنبه 11 شهریور‌ماه سال 1391 ساعت 06:19 ب.ظ

ولی هم دل بودن و هم راه بودن در مسیر دل بستن به او ..خود میتواند کمکی در شدت بخشیدن به دلبستگی به او باشد

مشتاق شنبه 11 شهریور‌ماه سال 1391 ساعت 06:22 ب.ظ

...پس نبودن کسی که میتواند تو را به یاد او بیندازد..برایت غم زاست!
..و نمیتوانی به آن عادت کنی!

مشتاق شنبه 11 شهریور‌ماه سال 1391 ساعت 06:24 ب.ظ

....و با تکثیر نوشته!..خواستم شدت اشتیاق را نشان دهم....اشتیاق به بازگشت مهربانیها...!!!

مشتاق شنبه 11 شهریور‌ماه سال 1391 ساعت 06:25 ب.ظ

...و مهرورزیها...

مشتاق شنبه 11 شهریور‌ماه سال 1391 ساعت 06:26 ب.ظ

...که دل بستن به مهروزی...عین دل بستن به اوست..چرا که او عین مهر است و محبت و عشق...!!!

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد