ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
همین چند روز گذشته بود که جایی خواندم : به بودن آدمها دل مبند ! آدمها به نبودن ها زودتر عادت می کنند ...
این روزها که مهر و ماه این حوالی را گم کرده ام , انگیزه بودنم را هم در همان حوالی ناآشنا جا گذاشتم ! زمانی آرامش می یافتم از حضور در جمعی که همه عزیزان دلم بودند و رهنمایان اندیشه ام و حالا دیرگاهیست که چیزی , حسی , حلقه ای از زنجیره ای گم شده و هر چه می گردم , نمی یابم ! سیاهی آسمان دوستی ها , قابهای بسته پنجره های مهربانی , گمگشتگی قطرات رو به دریا , نفسهای عمیقی که گاه بی پناهی , پناه دغدغه هایم بود و ... همه و همه آسمان دلم را تاریک کرده و آفتابگردان وجودم را رنجور و سرگردان .
حالا که نبودن ساده ترین رسم این روزگار است , می اندیشم شاید رازیست در این رفتن ها و نبودن ها , که تا با آن همراهی نکنی , درنیابی اش . می خواهم این سر غریب را دریابم . دلم همراهی نمی کند ! به خداوندی خدا به هر لهجه ای که بگویید خواندمش ! خیلی آزرده شده ! خیلی دلگیر است ! دلم بغض دارد و تنگ است و تاریک و دنبال آفتاب می گردد ... می روم مهرم را و ماهم را بیابم تا کمی آرام شوم ...
خورشید مهر دلهاتان همیشه تابان .
زیبابود
همه چیز
فدای آن رخ نرگس نشانت
استادا نباشن این طرف)
هر کی بره ما هم میریم
که داری بس هوای دیگرانت
خودم گفتما...(
خب دیشب منم صدا می کردین خو ....
حالا که حرف گوش دادی یه کادو از طرف عمه داری
حالا هی نذارید برید فکر کنید از کادو خبری هستا
طوری بیا که گونههام از پس پای گریه نلرزند
سر به راهِ عطر انار و باغ بابونه باش
به بازخوانی همان خاطره بر خشت و بوریا قناعت کن
شنیدهام تمام پلهای پشتِ سر ستاره را
در خواب خستهترین مسافران ... خراب کردهاند
یعنی که هیچ نرگسی در این برکهی تاریک نمیروید
یعنی که هیچ پرستویی به سایهسارِ صنوبر باز نمیآید
یعنی که ما تنها میمانیم
تا تشنه در اوقاتِ آواز و اشتیاق بمیریم
یعنی که ما تنها میمانیم
تا به یاد آوریم که از توجیه تبسم خویش ترسیدهایم.
شما شاهد من باشید
تمام تقصیر ما
عبور از پشتهی پلی بود
که نمیدانستیم آن سوی ساحلش دریا نیست
آن سوی ساحلش باد میآید و
آدمی از آواز آدمی
خبر به حیرت رویا نمیبَرَد!
از سید علی صالحی بود ولی وقتی خوندم با یه بغض غریبی یاد شما افتادم...
یعنی که هیچ نرگسی در این برکهی تاریک نمیروید
وای سهبا جون خوشحال شدم
آبجیم نیست و دلم دیگه برا همه تنگ شده
سلام
ترسیدم نبودن به معنای عادت کردن به نبودن تلقی شود..و یا اندکی بوی نامهربانی بدهد و دل مهربانی را ازرده سازد..لذا حضور یافتم تا بگویم منتظر بازگشت شمایم...هرروز..
البته این نکته درست است که نباید به کسی غیر او دل بست..
ولی هم دل بودن و هم راه بودن در مسیر دل بستن به او ..خود میتواند کمکی در شدت بخشیدن به دلبستگی به او باشد
...پس نبودن کسی که میتواند تو را به یاد او بیندازد..برایت غم زاست!
..و نمیتوانی به آن عادت کنی!
....و با تکثیر نوشته!..خواستم شدت اشتیاق را نشان دهم....اشتیاق به بازگشت مهربانیها...!!!
...و مهرورزیها...
...که دل بستن به مهروزی...عین دل بستن به اوست..چرا که او عین مهر است و محبت و عشق...!!!