می گویند ققنوس , این نماد جاودانگی , پرنده ای نادر و تنهاست که هر هزار سال یکبار بال می گشاید و آواز می خواند و به وجد آمده از آواز خویش , آتشی می افروزد . خود را در آن می افکند , می سوزد و خاکستر می شود و از خاکسترش ققنوسی دیگر پدید می آید تا دور دیگری از زندگی را با طراوت جوانی آغاز کنند . آنگاه زمانی که شهامت یافت , سفر به شهر آفتاب را شروع می کند . همانجایی که در معبد آفتاب , آشیان ققنوس خوش می درخشد . آواز ققنوس ماهیتی سحرآمیز دارد . به افراد پاکدل جرات وجسارت بخشیده و در دل افراد ناپاک , ترس و وحشت ایجاد می کند . اشک این پرنده هم , درمان کننده زخمهاست . تنها دلخوشی ققنوس مرگ است . برای آنکه بتواند زاده شود , ابتدا باید بمیرد که او فرزند خویشتن است . ( خوشا مرگی دگر با آرزوی زایشی دیگر )2
در نظر ققنوس " نه این زمین و زندگی اش چیز دلکشی ست ... حس می کند که زندگی او چنان مرغان دیگر ار بسر آید , در خواب و خورد , رنجی بود کز آن نتوانند نام برد ... آنگه ز رنج های درونیش مست , خود را به روی هیبت آتش می افکند ..."3 "
حقیقتش سر اینکه ققنوس شده همراه لحظه های این روزهایم , ذهن مرا بسیار به خود مشغول کرده بود . اینکه این پرنده افسانه ای از کجا به یکبار آمد و در ذهن و روح من لانه کرد و خواسته اش چیست که تا نیابد , رهایم نمی کند . شک ندارم که در ورای هر کدام از این افسانه ها , حقیقتی نهفته که دست یافتنی ست . شاید من هم باید آتشی فراهم کنم برای سوختنم . شاید هر یک از ما در درون خویش ققنوسی داریم که باید با سوختن در آتشی خود خواسته , زایش وجودی نو را در خویش به تحقق بنشینیم ؛ که زادنی نو تنها آنگاه شکل خواهد گرفت که به کمال رسیده باشی .
و من به این می اندیشم که صاحب این روزها , مولایم علی (ع) , آن مهربان پدر , ققنوسی ست جاودانه بر تارک همه زمانها و مکانها ... او که زندگی اش خود سفرنامه آفتاب است و مهر , خجل از مهر بی نهایت وجود با برکت اوست . انسانی که هر لحظه زندگی اش در آتش رنجی عظیم از رنجهای انسانی , از آن دست دردهایی که خاص اوست و از ذهن من خاکی فراتر است و در فهمم نمی گنجد , می گداخت ! رنجی درونی که هر لحظه او را می میراند , به این امید که در این سوختن ها شعله ای باشد برای انسانهای خفته دورانها تا بیدار شوند و زخمهای عمیق دل و روحشان را در اشکهای علی (ع) درمان کنند و دریابند که برای زادنی نو باید مرد – مرگی از جنس این دنیای خاکی و خواسته های پست آن – که این مرگ , خود زندگی دیگریست ؛ که ابدیت حیات از برکت مرگ به دست می آید .
و علی (ع) فرزند خویشتن است . والد و وارث اینگونه بودن . وجودی که در اوج کمال , با آتشی از جنس نماز – این گفتگوی عاشقانه با معبود – مرگ خویش را رقم زد تا حیاتی جاودانه را معنا بخشد . آنگونه که قرنهاست نام او , دل هر آنچه عاشق را , به درد می آورد . دردی از جنس دردهای دل علی , به این امید که از پس این رنجها , راه و رسم زندگی علی گونه و مرگی علی وار را بیاموزد . همانگونه که بعدها فرزندش , حسین (ع) , مرگی دیگر در آتشی برخاسته از دردهای دین و انسانیت را رقم می زند و ققنوس وار می سوزد تا دین زنده بماند و آزادگی به افسانه ها نپیوندد . کاش همچو ققنوس , رهرو راه مولا باشیم . کاش ذره ای دریابیم راز جاودانگی علی (ع) را ....
1- عنوان پست , مصرعی ست از سعدی 2- قسمتی ازشعر دکتر شفیعی کدکنی 3- قسمتی از شعر ققنوس نیما یوشیج
پی نوشت :
بخوانید ققنوس از منظر نگاه دوستان عزیز دیگر را :
مهاجر ( صهبانا ) , عمه طهورا , سایه , رفیق , زهرا زین الدین , امپراطور بهاران , آسمان سکوت , آقا بزرگ , سپیده , مهرداد , فرداد , سپهر
احساس سوختن به تماشا نمی شود....
آتش بگیر که بدانی چه می کشم...
رنج سوختن را تنها آنانی می دانند که سوخته باشند...
........................
ومن چقدر دوست دارم رقص مرگ در میانه ی آتش را...
و
رقصی چنین میانه میدانم آرزوست...
میدونی خواهری , این از اون موقعهاست که ترجیح میدم سکوت کنم در برابر آبجی کوچیکه , که .... خب مجبورم ابرو داری کنم واسه خودم خب !
خواهری مرسی که هستی .
سلام
سپاس
همواره درد نوشتن هست
اما تلنگری باید آسمانی که الهام می کنی
سلام مهربانم . من هم سپاس از حضورتان .
چه شادم به حضورتان نازنین استاد . شکر خدای مهربانی را .
باور کنید ققنوس خودش آمد و نشست بر تارک ذهنم و تلنگر را .... به گمانم هنوز هم تلنگرهای دیگری در راه است ! باید مابقی پرها هم بسوزد ...
دیرگاهی است جرقه ی ققنوست در تو انتخاب شده است.
این همه تجلّی نو
کاش این باشد که می گویید مهربان . کاش ققنوسی دیگر زاده شود در پی سوختنم ...
سهبا جان شب قدری برپا کردی با دوستان در این پست
ممنون
ممنون
شب قدری در دلم برپاست عمه جانم ....
من هم
ممنون
ممنون
ممنون .
سلام مهربان ناودان طلا نشین
همین امشب مانده برای تولد دوباره....چقدر زیباست این ققنوس
چقدر امشب باید بال بال بزنیم برای تولد لبخند رضایتش
این همه اشک غسل شب قدرم می شود
سپاس بانو
سپاس
بال بال می زنم برادر ... بال بال می زنم برای گوشه نگاهش ... می شود یعنی ؟
این همه اشک کاش اندکی بشوید سیاهی درونم را ...
سپاس برادرم , سپاس ...
سلام
شب قدرتان آسمانی
بی نهایت سپاسگزارم از لطف شما خواهر گرانقدر که حقیر را نیز در جمع دوستان گرامی پذیرفتید .
امید دارم این ناقابل را که در کنار آثار گرامیان ، پر کاهی بیش نبود پذیرا باشید.
مهرتان مانا ...
بیکران و رستگار باشید.
سلام برادر بزرگوار .
راستش نه من خودم این موضوع را انتخاب نمودم و نه دوستان عزیز را برای نوشتن , که همه از جایی فراتر از اراده من اختیار شده بود ...
و نوشته زیبای شما ... باور کنید خودم را در آن حد نمی بینم که بخواهم حرفی بزنم ...
ممنون . سلامت باشید و پرتوان و برقرار .
خاصیت ققنوس تنها بودن است و ....
آوایش خوش ترین صدا
همان نی ای که مولانای رومی به شنیدنش دعوت کرد.....
شب قدر قبلی....و این شب قدر
سوختن برای تولدی نو....
هرکس نام علی برلب داشته باشد سزاوار تولد هر روزه است.
سلام خواهرم
تبحر شما برای رها کردرن امثال من در دریای خداوندی ستودنی است و لایق لطف پرودگار....
چه قشنگ از علی گفتی و چه امیدوارانه با ققنوس آشنایمان کردی.
خدا به حرمت این شب حاجت روایت کند و.......
این شرح بی نهایت کز زلف یار گفتند
حرفیست از هزاران کاندر عبارت آمد
خاک وجود ما را از آب دیده گل کن
ویرانسرای دل را گاه عمارت آمد
سلام برادرم . از علی گفتن شهامتی می خواست که تنها برادری چون شما در دل من ایجادش نمودید و اینرا شما خود نیک می دانید ...
مهربان برادر , تشویق هایتان را به جان می خرم که حضورتان و کلامتان , حکم جادویی را برایم دارد که مرا به بودن و بودنی ورای مرزهای زمینی وجودم , وامیدارد ... پس چگونه شکر گزار باشم حضور شما و دیگر برادران آسمانی ام را در این سرا ؟ سرایی که عمیق ترین لایه های وجود مرا در خود نهان کرده ؟
زبانم قاصر از شکر , امیدم اینکه احساسم بر کلمات فائق آید و تنها اندکی از مهر بی نهایتم را به شما , بیان کند ..
حاجت هایتان در سبد حاجت های برآورده شده باشد به لطف و مهر , برترین بابای دنیا ...
ممنونم برادرم .
سلام نرگس جان شبت خوش
اجازه می خوام سر فرصت و با حوصله حرفم و بگم . خیلی باید بهش فکر کنم ...
ولی تیتر پستت عالیه عالی .. خودش به تنهایی کلی حرف داره ..
ممنونم برای همه چیزهای خوبی که از تو دارم !!
سلام سایه ام , همسایه دلم ...
فرصت ؟ اینجا خانه تست و دل من هم سرای تو ! هر وقت خواستی , هر چقدر خواستی , بگو ... همیشه شنوای حرفهای قشنگت هستم ...
و من هم ممنون به خاطر بودنت .
ققنوس دل عمه طهورا چه دوست داشتنی است !!
من ققنوس دل عمه طهورا و سایه و سپیده و فرداد و مهرداد و سپهر و امپراطور بهار و .......... همه شون رو دوست دارم سایه جانم ! همه دلها دوست داشتنی هستند خب !
نمی دونم ققنوس چی ازت می خواد من به اینها می گم "نشانه" .. اینجور وقتها باید دل و رها کرد خودش دستت و می گیره و می بره ... نشانه ها را دنبال کن ..
الهی سینه ای ده آتش افروز
در آن سینه دلی وان دل همه سوز
....
شبت خوش عزیز
منم به اینها میگم نشانه ناهیدجانم . شک ندارم به نشانه هایی که راه نشون میدن , اما گاهی خودم گم میشم وسط این نشونه ها ! دعا کن پیدا کنم راه اصلی رو ...
الهی سینه ای ده آتش افروز ...
مرسی سایه جانم . مرسی نازنین .
آخه عمه طهورا وبلاگ نداره خب ! .. می خواستم بگم خوندم دیگه !! ...
البته دلمون هم مثل دل شما دریایی نیست ...
خب بله خب سایه جانم ! اما دل منم دریاش کجا بود ؟! الان که یه اتاق کوجیک سه در چهاره !
دلم هزارو یک شب میخواهد ؛ مسحور آوای ققنوس خیال ؛دلم امشب از سرور این همه خاکسترشعفی دگر دارد ؛ این همه جشن سوختن و سر زدن این همه آفتاب ؛ به مادران بگوییم پس از درد زایش شما ما بارها دردمند بطن خویش شدیم ؛ اما چه وقت سعادت خاکستر شدن بر جانمان
بنشیند ؟ آنست شرط آن زایش مقدس و مجدد ؛ عقربه ها میچرخند بر مداری ؛ همچون زمین که بر مدارش ؛ و همچون انسان که در مدار زایش ها و همچون ققنوس بر هزاره ها ؛ و خوشا سلامی دگر گونه با نگاهی به رنگ آیینه و نجابت سارای چشمه به لایتناهی نور در امتداد
بیکرانش ؛ ققنوس باید بود در زایش چرخش ثانیه ها..
.سلام آبجی سهبااز منظر نگاه شما به علی (ع) نگریستن جذبه برانگیز است ؛ باید تأمل کرد ؛
ققنوس که آمد و بر ذهنم نشست , نمیدانستم چه میخواهد از من , تا وقتی که دیدم فکر این روزهایم مولا علی , مهربانترین پدر دنیاست ... و با خود اندیشیدم که لابد بین این دو موضوع , ارتباطی هست که باید کشف شود ! این شد که ققنوس آتشین در ذهنم تبدیل شد به اسطوره ای جاودانه در همه دورانها که ....
شما جای من باشید و برادر آسمانیتان , سپهر عزیز , پس از مدتها با کامنتی به این زیبایی به سرایتان آمده باشد , حرف زدنتان می آید برادر ؟!
هزاران بار سپاس .
سلام نرگس بانو
یه دنیــــــا ممنون خواهری
اعتراف میکنم لال شدم در برابر کلمات شما،عمه طهورای عزیز،و بقیه دوستان...
راستی بابت اون هدیه زیبا هم تشکر
سلام زهراجانم . خدا نکند عزیز ... دلم می خواهدنظر شما را هم بدانم مهربان .
قابل تو را نداشت خواهری . شرمنده !
سلام گل نرگسی
کاش مرا هم لایق این مهمنای و این تولد دوباره می دانستی
هر چند میدانم که لایق نبوده ام که...
بغض دارم بانو... ببخش مرا
سلام مریم جان . من هیچکاره ام در این میانه ! تولد شما در شبهای قدر رقم خورده نازنین ...
من هم مثل تو , بغض همراه این لحظه هایم هست ! ببخش مریم جان ...
برای عمه طهورا
منم با این توصسف شما عاشق ققنوس دلتون شدم عمه
ققنوسی که جاودانه اس
ققنوسی که هشدار به یاد خدا بودن رو بهتون میده
کو صدای آواز تسبیحت؟
و صدا می زند مرا... مریم... مریم... مریم
خدا را همیشه یاد کن
ممنونم عمه جانم ممنونم
و من هم ....
امام علی (ع):
دنیا و آخرت چو خاور و باختر است و آنکه میان آن دو رود چون که به یکی نزدیک گردد از دیگری دور شود...
علی همنشینی بهتر از قرب الهی بر خود ندید و متاع دنیا را به هیچ قیمتی نخرید و جان در این راه فدا کرد تا در نزد عالمی جاودانه گردد...
سلام خواهرم متن بسیار زیبا و تشبیهات آن بسی زیباتر
امید که جایزه ای ارزشمند از خدای آسمان ها دریافت کنی...
سلام برادرم . ممنون از نظر زیبا و دعای زیباترتان . همیشه برقرار باشید .
سایه جان ٬مریمی و زهراجانم ممنون امیدوارم لحظه هایمان رقم بخورد به بهترین نشانه ها ...
پس من کو عمه ؟!
سلام سهبا جون،طاعات و عباداتتون انشاالله قبول باشه.خیلی خیلی خیلی خیلی...(بی نهایت)از شما تشکر میکنم
خیلی مهربونی،خیلی خوبی،دیگه نمیدونم چی بگم
سلام زهره جانم ! خب حالا چرا منو آب میکنی از شرمندگی عزیز !؟ ای بابا اون هدیه کوچولو که قابل اینهمه تشکر نبود مهربون ! ببخش که با سلیقه ت آشنا نبودم ! آبجی زهرا هم هیچ کمکی نکرد !
کاش دریابیم راز جاودانگی علی (ع) زا ....
سلام نازنین
سلام
عزیز
دل .
دلم
برات
خیلی
تنگه
سمیرا ....
دشمنت شرمنده خواهری
به قول امپراطور بهار بزرگوار
خدایا ققنوسم کن
امید که ققنوس شویم زهراجانم ...
سهبایم لحظه هایت رقم بخوره به بهترین نشانه ها
ممنونم عمه جانم ! آخ که چقدر دلم میخواست بشنوم این دعا رو از زبان عمه طهورایم !
ققنوس ، مرغ ِ خوشخوان ، آوارهی ِ جهان

آواره مانده از وزش ِ بادهای ِ سرد ،
بر شاخ ِ خیزران ،
بنشسته است فرد .
بر گرد ِ او به هر سر ِ شاخی پرندگان .
#
او نالههای ِ گمشده ترکیب میکند ،
از رشتههای ِ پارهی ِ صدها صدای ِ دور ،
در ابرهای ِ مثل ِ خطی تیره روی ِ کوه ،
دیوار ِ یک بنای ِ خیالی
میسازد .
#
از آن زمان که زردی ِ خورشید روی ِ موج
کمرنگ مانده است و به ساحل گرفته اوج
بانگ ِ شغال و ، مرد ِ دهاتی
کردهست روشن آتش ِ پنهان ِ خانه را ،
قرمز به چشم ، شعلهی ِ خردی
خط میکشد به زیر ِ دو چشم ِ درشت ِ شب
وندر نقاط ِ دور ،
خلقاند در عبور
او ، آن نوای ِ نادره ، پنهان چنانکه هست ،
از آن مکان که جای گزیدهست میپرد .
در بین ِ چیزها که گره خورده میشود
با روشنی و تیرگی ِ این شب ِ دراز
میگذرد .
یک شعله را به پیش
مینگرد .
جایی که نه گیاه در آنجاست ، نه دمی
ترکیده آفتاب ِ سمج روی ِ سنگهاش ،
نه این زمین و زندگیاش چیز ِ دلکش است ،
حس میکند که آرزوی ِ مرغها چو او
تیرهست همچو دود . اگر چند امیدشان
چون خرمنی ز آتش
در چشم مینماید و صبح ِ سفیدشان .
حس میکند که زندگی ِ او چنان
مرغان ِ دیگر ار بهسرآید
در خواب و خورد ،
رنجی بود کز آن نتوانند نام برد .
#
آن مرغ ِ نغزخوان
در آن مکان ِ زآتش تجلیل یافته ،
اکنون به یک جهنّم تبدیل یافته ،
بستهست دمبدم نظر و میدهد تکان
چشمان ِ تیزبین .
وز روی ِ تپّه
ناگاه ، چون به جای پر و بال میزند
بانگی برآرد از ته ِ دل سوزناک و تلخ ،
که معنیاش نداند هر مرغ ِ رهگذر .
آنگه ز رنجهای ِ درونیش مست ،
خود را به روی ِ هیبت ِ آتش میافکند .
#
باد ِ شدید میدمد و سوختهست مرغ
خاکستر ِ تناش را اندوختهست مرغ !
پس جوجههاش از دل ِ خاکسترش به در .
سلام سهبا خانوم ...خوبید ؟!شبتون بخیر
کجایی ریحانه جان ؟ دلم برات تنگ شده بود خب !
سلام خواهر ققنوس دل
به دستم رسید شوکه شدم
حافظی که ققنوس شد در باورم نمی گنجید اما امروز که حافظ شما
این همه نشانه برای اندیشه ام سنگین است
سلام برادر ققنوس دل !
حافظ ققنوسی شما , دریا را شاعر کرد و دریا هم آتش گرفت ... تمام !
اما شرمنده چرا می کنید برادر ؟!
اینهمه نشانه ... ( سردرد گرفته ام برادرم !)
میگم سهبا جان اونوقت پلنگ دل با ققنوس دل اونجا تو دلامون دعواشون نشه
هان !؟ خب چرا اینقدر سئوالای سخت می پرسین عمه ؟!
راستش جواب دادن این سئوالا در تخصص داداش امپراطور هست !
دادااااش ؟؟؟!!!
اگه سردردتون خوب نشد پلنگ دلمو بفرستم تا ققنوس دلتونو بترسونه
چرا ! جون خودم سرم خوب شد ! دعوا راه نندازین تو دلم عمه جونم !
ببخشید کم رنگ شدن رو...شرمنده...جای خاصی نیستم ولی متاسفانه خودم نیستم ...همه چیز ناجالب شدند
چرا ریحانه جان ؟ چرا همه چیز ناجالبه آخه ؟
دور و بر خودمون رو خوب نگاه کنیم حتما ققنوس های زیادی خواهیم دید
کاش ققنوس ها هم دوست داشتند نگاهشان کنیم
دور و بر من ؟ توی دنیای مجاز یا حقیقت ؟ ققنوس ؟ می ترسم نگاهم کنه و من ذوب بشم از آتیش نگاهش آخه آقا بزرگ !
سلام
جا داره از همین جا از عمه طهورا بابت کار قشنگشون در مورد موضوع ققنوس تشکر کنم.
ای کاش ایشون وبلاگ داشتن تا جبران محبت میکردیم.
سلام .
جا داره من همین جا از شما تشکر ویژه کنم داداش مهرداد به خاطر کار قشنگتون در مورد ققنوس و مهمتر از اون حضورتون برای بار دوم در سرای خواهر کوچیکه ! واقعا ذوق زده شدم این بار !
سلام ممنون برادرزاده مهرداد بزرگوار٬قلم پر مهرتان مرا شرمنده می کند.
البته نوشتن ٬از قلم شماها برمی آید که برخاسته از مهر دل است من همیشه زیبا نوشته هاتان را می خوانم .
از بابت نداشتن وبلاگ عذر می خواهم که ...دلایل خاصی دارم.
الان خونه(وب)درست نکردم و مثل عشایر شدم
من همیشه از نوجوانی دلم می خواست چادر نشین بودم جزو عشایر و همیشه هر وقت تلویزیون عشایر را نشان می داد دلم می خواست یکی از آنان بودم .
حیف آرزویم برآورده نشد
عمه ؟! آخه برادرزاده هاتون یواش یواش از سن خودتون هم بیشتر میشن ها ! البته داداش مهرداد هم سن هستند , ولی گفتم که گفته باشم ! یواش یواش به باباحسین منم نگین برادرزاده ها !
عشایر ؟! چه جالب ! امان از دست عمه طهورا با این آرزوهای جالبشون .
سلام
..خواستم خارج از موضوع..
فقط برای جضور..
و پوزش از این قصور..
کلامی بنویسم..
تا خدای نکرده ملالی بر خاطر شریف
از این جهت ..نرفته باشد..
سلام .
فقط برای حضور ؟ کاش در مورد موضوع هم صحبت می کردید برادر بزرگوار . لطف شما که بر ما پوشیده نیست , اما خب دلتنگی هم ....
امید که سلامت باشید و برقرار . باز هم از حضورتان ممنون .
درست آن زمان که پذیرفتی ماندن را دیگر سودی نیست برای هستی جراتی می خواهد برای در آتش سوختن و تولد دیگری را سبب شدن بل او را فایده ای باشد در جوانی
چه لذتی دارد مرگ خودخواسته ! مثل همان پیرمرد داستان عطار که مرگ را خواست و در آنی , روح از بدنش خارج شد !
درست آن زمان که کمال روح رسید و ماندنت بی فایده شد , آتشی باید ...
سلام عزیز نازنینم . خوش آمدید .
آخرین عابر این کوچه منم
سایه ام له شده زیر پایم
دیده ام مات به تاریکی راه
پنجه بر پنجره ات می سایم....
عشق که باشد , هیچ پنجره ای رو به تاریکی باز نمی شود و هیچ کس بلاتکلیف نخواهد بود ... کاش تکلیفمان در زندگی , عشق بود !
سلام برادر . ممنون از مهربانی تان .
چقدر زیبا
از آنجا که ققنوس
در ناگهانی از تنهایی ، دق می کند
دل را
به اولیای سر برکشیده از ایمان سپرده ای
به بدی ها یک جوری تبسم کرده ای
که مقرنس کاری ِ محراب هم از تو نرنجد
سپاس اینهمه هنرت را
راستی سلام بانوی مهر و مهربانی
سلام رفیق عزیز . نمیدانم چرا ولی عجیب احساس مرا در این روزهایی که میگذرد به تصویر کشیده اید , اما آرزو میکنم همان شود که شما می گویید :
به بدی ها جوری تبسم کنم که مقرنس کاری محراب هم از من نرنجد !
ممنون از حضورتان .
می گویم : در این خرابه دنبال چه هستی!؟مات نگاهم می کند...میگوید : این خرابه خانه ی من است!از شرم فرو میریزم...می گوید : تو گولرم را ندیدی!؟ دخترم... دلبندم...کنار خودم بود...تشنه بود...آب میخواست...گفتمش ... به دلبندم گفتم : خودت بردار...کاش نگفته بودم... کاش نگفته بودم... کنار خودم بود...
.
.
شما به غرب نزدیکترید...پیام تسلیت من رو هم برسونید به دوستان آذری زبانمون
چه تلخ بود قصه ت ریحانه جانم !
سلام عمه طهورا
سپاس از حضورتان در مذاب ها ؛ از همینجا خیر مقدم عرض میکنم خدمت شما بزرگوار ؛ امید که لطفتان مستدام باشد ؛ یا حق
هیچ انسانی به سعادت نمی رسد، مگر آنکه دو بار زاده شود:
یک بار از مادر خویش
و بار دیگر
از خویشتن خویش...
تا حقیقت درونش در زایش دوم هویدا شود...
و حیات واقعی او آغاز شود...
و بی زادنی نو، زندگی معمایی نخواهد یافت جز امتداد از تولدی بدون اراده و بودنی بی اراده و مردنی خارج از اختیار!
امید که لحظه هایمان سرشار تولد و تفکر باشد و تحول!