هدیه و نیایش , سروصدا کنان , از این سر خانه به آن سر را به چشم بر هم زدنی دنبال هم می دوند و من هر لحظه نگران اینکه نکند پایشان به جایی گیر کند و به زمین بیفتند ! آخر خسته از نگرانی و سروصدا می گویم , بچه ها الان هوا خنک است , کاش بروید حیاط بازی کنید ... و آن دو با کمی تردید قبول می کنند و می روند . می گویم , فقط مراقب خودتان باشید ها ...
و باز دستی مرا برمی گرداند به گذشته ای آنقدر دور که از آن فقط سایه ای در ذهنم برجای مانده . تابستان است و زمان طولانی بیکاری . نه کلاسی هست که ما خود را با آن سرگرم کنیم و نه برنامه مفیدی که بشود از آن استفاده کرد . تنها می ماند بازیهای مبدعانه من و دخترخاله ها که بتوانیم ساعات بلند تابستان را با آن پر کنیم . و ما انصافا هر روز برنامه ای جدید برای خودمان می گذاریم . یک چند روزی را سرگرم خاله بازی می شویم ! متاسفانه نه من و نه فهیمه , اشتیاق چندانی به این یک کار نداریم و زود سر و ته بازی را هم می آوریم ! یک چند وقتی را دنبال جمع کردن کارتهای بازی ( بیشتر ماشین ) و دعواهای بی پایان ما و قهرهای زودگذر ! گاهی هم کل کل کردنهای سخت با پسرخاله ها ! یک مدت تصمیم می گیریم بستنی یخی درست کنیم و مثلا آنها را بفروشیم , کجا ؟ خب معلوم است دم در خانه ! با نوشابه , با شربت , با آبلیمو و خلاصه با هرچه به دستمان می رسد بستنی یخی درست می کنیم و تنها خریدارش هم خودمانیم ! یک بار هم تصمیم می گیریم فرفره بسازیم و بفروشیم ... و در تمام مدت , داستانهای تخیلی من و فهیمه و شعرخواندن های همیشگی مان , جزء برنامه هر روزه مان هست ...
از فرفره گفتم و یاد آنروزهای قشنگ می افتم که مهمترین دغدغه ما , پیدا کردن چوب حصیری برای فرفره بود ! طفلی شوهر خاله که پرده حصیری دم در خانه شان را آرام آرام به نابودی کشاندیم ! مگر میشد حریف من و فهیمه و دو تا پسرخاله های دیگر شد ؟ خب اصلا مگر فرفره بدون چوب امکان دارد ؟
چه ذوقی داشت فرفره های رنگی دست ساز و چرخ زدن هایش در دستان ما ... بخصوص وقتی از اول کوچه تا به انتهایش را با سرعت می دویدیم تا فرفره مان بچرخد و بچرخد و ما را سوار بر بالگردهای تخیل , به سرزمین زیبای رویاهایمان ببرد . آبی , سبز , زرد , نارنجی , قرمز , بنفش , صورتی , سفید ... رنگ در رنگ فرفره های زیبا که با وزش باد به چرخش در می آمدند و خنده ای عمیق را میهمان دلهای ما می نمودند !
راستی , کودکی های ما به چه وسایل ساده به خنده ای از ته دل می گذشت و به شادی و کودکی های حالا که با اینهمه بازی های جورواجور و اسباب بازیهای گران , حتی لبخند را دریغ می کند از صورت زیبای کودکانمان ! چه سخت می گذرد روزگار پر از رفاه کنونی ... چه تنهایی موج می زند در زندگی هر کدام ما ! چه کم می آوریم نفس کشیدن در هوای شاد و بی دغدغه و در زیر آسمان آبی مهربانی های زلال همدیگر را ! کاش هرگز بزرگ نمی شدیم !
طرحی به ذهنم آمد که اگر دوست داشته باشید در آن سهیم شوید . هر کدام از شما عزیزان با کمک بچه ها یا بزرگترها , بادبادک یا فرفره ای درست کنید و عکس آنرا برایمان ارسال نمایید . آنوقت در همین سرا , عکسها را به نمایش می گذاریم و به زیباترینش به انتخاب دوستان , هدیه ای تعلق خواهد گرفت . اگر موافقید , موافقت خود را اعلام نمایید تا زودتر برای اجرایش تصمیم بگیریم . فقط لطفا نفرمایید در این ماه رمضان , دل خوش سیری چند ! ضمنا نفرمایید هم که بزرگ شده ایم و بازی خوب نیست و ... یک روز را بیایید همپای کودکانمان , کودک شویم و شادی خاطراتمان را با آنها سهیم شویم .
+
زندگی دیکته می گفت , ما هی غلط پشت غلط
عشق رو نوشتیم با الف , نقطه گذاشتیم سر خط !
سلام خواهر آبی ماه
وااااااااااااای خدای من چه حس مشترکی
همین چند ساعت ژیش داشتم طراحی صحنه نمایش میزدم چند دقیقه ژیش به فرفره رسیدم که صحنه ژرا باشد از فرفره
درکار خدا حیرانم
خب از اون وقتاست که نمیدونم و نمیتونم چیزی بگم برادر ! به قول شما در کار خدا حیرانم !
فقط یه چی , خواهر برادریم دیگه , مگه نه ؟!
حالا خوبه دیگه , اگه دوستان فرفره درست کنند واسه صحنه شما هم خوبه و میفرستیمش ماهم شریک باشیم در تئاتر شما !
بازی های کوکانه ما پر بود از خلاقیت
از همین فرفره خیلی درست کردم...آلسکا{بستنی یخی} با شکر رنگی....آب انجیر و پره خیس خورده زردآلو می فروختیم...این فصل خلاصه می شد به باد بادک درست کردن و پسرها دنبال یه لاستیک کهنه دویدن
حاضر ...من هستم و میرم باهاش میدوم
امشب سرشارم از انرژی خدا و....
و من سرشار می شوم از شکر خدا ! ممنون برادر همیشه ام .
آری و به این باور خواهری وبرادری رسیده ام...
چند وقتی بود گیر داده بودم به یه نوع خاص بستنی چوبی وروی حس کنکاوی چوبهاش رو توی زیرزمین نگه داشتم و حدود صد تا چوب صاف و صیقل خورده دارم
دوستان حاضرم بفروشم
هر دونه ۳۵۰ تومن به اندازه خود بستنی ها...چه کاسبی بشه...در ادامه بلال فروختن چوب فرفره می فروشم
باز هم شکر خدا !
چوب فرفره هایتان را خریدارم برادرم !
سلام نرگسی
عجب ایده نابی
اونوخت که بازی وبلاگی شما تموم شد فرفره ها رو چیکار کنیم؟
سلام مریمی جان . به نظر خودمم جالب اومد , البته اگه دوستان خوششون بیاد .... بعدش خب فرفره رو به عنوان یادگاری میذارین تو دکور خونه دیگه !
سلام مهربان برادرم
من اول صف وایستادم برای خریدن اون چوبای بستنی
دستت درد نکنه یه دو سه تا برای من کنار بذار تا کسی نیومده (آیکون فرصت طلبی)
خانم اجازه؟

من تاحالا فرفره نساختم.
اگرم ساختم اصلا" یادم نیست.
فردا هم تولدنارینه ومن موندم که چی کادو بدم،
بی زحمت اگر فرفره ساختید خبر کنید تا بهترینش رو ما بخریم وکادو بدیم به این تپلک...
قبول
اولا تولد نارین قشنگمون مبارک .
بعدشم کاری نداره ساختنش که ! از همون نارین بپرسی یادت میده !
خواهری بساز دیگه یکی و عکسش را بفرست برامون , باشه ؟!
یادش بخیر بچگیامون
اتفاقاً من عاشق خاله بازی بودم.... همیشه هم در نقش یه مامان خیلی وظیفه شناس در میومدم
مامانی که صبا سه چهارتا بچه هاشو میفرستاد مدرسه و بعد غذا درست میکرد خونه رو تمیز میکرد میرفت خرید و در آخر هم میرفت دنبال بچه هاش
مهمونی میداد... به بچه هاش توو درسا کمک میکرد
هعی روزگار
آخجون آلاسکا... با آب و شکر و رنگ خوراکی شربت درست میکردیم و میریختیم توو لیوانای کوچیک پلاستیکی و میذاشتیم تو فریزر... فردا صبح قبل از دست و رو شستن میرفتیم سراغ آلاسکاها... آخ که یادش بخیر
مامان برامون انجیل و برگ آلو تو شربت قند خیس میداد ... بهش میگفتن آلو قند... چقدر خوشمزه بود و مفید
الان هم درست میکنه
اما مزۀ اونوختا رو نمیده
یادش بخیر
جالبه اینهمه خاطره های مشترک ...
مرسی مریمی . بهت میاد یه مامان خوب و وظیفه شناس بشی .
اما من تا دلت بخواد با داداش مهدیم هم فرفره ساختم هم بادبادک...
فرفره های من کاغذ رنگی نبود
از همین کاغذای بی خط دفتر نقاشیم استفاده میکردم و با مداد رنگی رنگشون میکردم و فرفره می ساختم
http://static.cloob.com//public/user_data/album_photo/2196/6585224-b.jpg
بفرما هندونه یخی !
به اردک عزیز:


آخه قوی زیبا
عزیز من
اون چوبا دهنی شدن ! میخوای چوب دهنی به ملت بفروشی
خب میریم یه بستنی (عروسکی هم شد شد! ) میخریم
هم بستنی زدیم به بدن
هم چوبش دهنیه خودمونه !!!
ضمنا گرون میگی برادر
ارزون کن تا مشتری بشیم
50 تومن
معامله قبوله ؟
به مریم:
مرییییییییییممممممممممم
دویست تا کامنت گذاشتی یه نفری
یعنی خداوکیلی خسته نشدی؟؟؟
به سهبا باجی:
من
اگه
عکسشو از گوگل سرچ کنم بذارم اینجا قبوله ؟
( آیکون یک آدم در حال فرار )
واااا !
خب برادر من , مگه میخواین چوب فرفره رو بخورین که میگین دهنی شده ؟! اما خوبه به این بهانه بستنی بخورین اونم از نوع ... فقط مراقب باشین کار به پیاله نکشه ها !
نه دیگه , عکس سرچ شده رو کشف می کنیم و خوب نیست ها ! دستتون لو میره !
به سرزمین آفتاب
سلام داداش، بامدادت بخیر
نه بابا خسته کجا بود تازه میخواستم یه شعر در همین حال و هوا بذارم اما خب دیدم دیگه زیادی حضورم هویداس
ایشالله برای بعد
من بستنی چوبی نخوردم امسال
هر چی بوده یا سنتی یا قیفی
در ضمن جرزنی نداشتیم
میدونم که یکی از بهترین فرفره ها مال تو میشه آقای ضربدر
آخجون دیکته بیست شدم
کــــــــــــ20ــــــــــــــــ
باز خوبه نگفتی ضربدرد !!!
ناراحت نباش
برات چوبی هم می خره !
جناب سرزمین آفتاب عزیز
آفتاب مهربانم
توی این بلبشوی افزایش قیمتها یه چوب بستنی به ما روانداری
شستم گذاشتم آفتاب بعد احتکار کردم ...باهزینه انبار تازه کم گفتم اگه همه اش رو بفروشم تازه میشه اندازه خرید یه مرغ فسقلی
بین خودمون بمونه دوتا مجانی برات می فرستم برام تبلیغ کن که بخرند
من به قیمت پیشنهادی خودتون میخرمشون برادر , همه شونو یکجا ! بی نیاز به تبلیغ !
بعدشم دوتاش رو مجانی می فرستم واسه جناب آفتاب , عمو ضربدر عزیز ! خوبه ؟
تو عمدا غلط می نویسی
اگه غلط نشه اشتباها از دستت در رفته
به اردک عزیز :

مجانی نمی خوام
یه لقمه از اون مرغ بدی کافیه!
با این قیمت ها و نایاب شدنش اینجوری بیشتر میصرفه
اصلا الان برات یه پست محض تبلیغاتی میذارم اندر فواید چوب بستنیه شسته شده ی آفتاب خورده و محاسنش فراوونش !!
خوبه داداش؟
کی چی میخره؟
چه کسی رو... من نمیدونم !

اما چی میخره رو ...من می دونم !
بستنی چوبی !
خوب
یعنی
چیزه
اصلا هیچی
شب بخیر
من چرا یاد یگانه افتادم ؟!
اینجور تبلغ کردن عالیه چوب بستنی که سهله مشت ومال هم میدم با ه فنجان قهوه وفالش
واااااای آب شدم دیگه باید چیکار کنم...
مرغ اگر گیرم اومد چشم
شترمرغ ارزونتره شایدهم طاووس ...قیمت طاووس چقدره؟
ای خدا من موندم تو حسرت یک فنجان قهوه و فال برادر بهارانه ام ! یعنی میشه یه روز بیام نهاوند ؟!
طاووس ؟!!!!
درست خووندم
چ خبره نرگسی
بیا و ببین دارن از کامنتدونیت استفاده تبلیغاتی می کنن
آیکون فضولی در حد جام ملتهای آسیا
من اول توو صف بودم داداش امپراطور اونوخت شما میخوای دو از اون چوب بستنیا رو مجانی بدی به بعضیا
تو روز و روزگاری که مرغ شده کیلویی ده هزار تومن انتظار داری چوب بستنی رو بدن دونه ای 50 تومن؟
باریک اله مریمی , مظنه بازار هم دستت هست ؟
اشکالی نداره مریمی , این یکی دو شب رو کامنتدونی در اختیار این عزیزان هست . هرجور راحتند ! من اصلا دلم نمیاد به برادرم بگم تبلیغ نکنند که !
چیزه؟
چیه؟
چرا ابهام حرف میزنی داداشم؟! خو آدم میترسه
شبت به طعم بستنی چوبی سنتی
یاد پیدا کردن حصیر و خریدن کاغذ الگو و سیریش (البته این بادبادک مال پسرا بود ما بلد نبودیم ما فقط کاغذای دنبالشو درست می کردیم...(من الان از مهمونی اومدم )





















ای جان ! چه خوشگله !!!
خوبه که عمه ! فقط گیج شده با اینهمه احساسات , یه ذره لق میزنه !
http://hamshahrionline.ir/images/upload/news/pose/8807/Kite-13-07-88-at.jpg
کودک شدم، دوباره پریدم
در آبهای روشن رؤیا
پر شد تمام گوش و تنم از
آوازهای آبی دریا
با موج و ماسه، اُخت گرفتم
در ساحل سپیده و امّید
آرام، خواب رفتم و پلکم
شد داغ از نوازش خورشید
در من هزار قرقره چرخید
ساحل پر از دویدن من شد
برخاست بادبادک کوچک
آمادۀ پرنده شدن شد
از ابرهای پنبه گذشت و
شد نقطه در زمینۀ رؤیا
با رفتنش به یاد من آورد
دیروزهای گمشده ام را
سلام عمه طهورایم
بفرمایین اینم عکس و شعر بادبادکیِ من
هم شعر و هم بادبادک خیلی خوشگله مریم جان , اما این مورد قبول مسابقه نیست ها ! بدو خودت بساز یکی خوشگلش رو .
سلام آبجی عزیز
مرسی از طرح قشنگت
سلام عزیزم . این یعنی شرکت میکنی دیگه ؟
باسلام وآرزوی قبولی روزه عباداتتان خانم یادگاری گرامی بایک شعر برای مردم میانمار منتظر حضور سبزتان هستم
موفق وسربلند باشید
سلام جناب عرفانیان عزیز . حتما خدمت میرسم .
ممنون از حضورتان . سلامت باشید .
مامان؟
من اینهمه براتون نظر میذارم شما چرا اصن نمیاید وبلاگم؟
من ؟ کی ؟ کجا ؟ میام که خانومی !
چشمم روشن...

جزو لینکاتون که دیگه نیستم....
تو لینکام ؟ بی خیال مامانی , اینا بازی های سیستم گودری هست ! خودش برش میگردونه سر جاش ! باور کن ...
عصبانی شدن برات خوب نیست ! آب قند خونت رو کم میکنه , الان هم که ماه رمضونه و ... آروم باش دختری خب !
وای بادبادک...وای فرفره...بازم پرتابمون کردی به بچگیهای قشنگ نرگس بانو...منم هستم هر چند توان رقابت با اردک خان و خاندان هنرمندشو ندارم ....منو باخودم بسنج
مرسی خواهری . مطمئنم توان شما هم بسیار زیاده . چیزی که مهمه شادی باهم بودنمونه . ممنون که هستی عزیز دل .
نمیدونم
اگه شد،حتما
اگه شد نه , حتما میشه زهراجانم .
سلام سهبا جان شبت خوش
ببخشین عزیز می شه بگی چیا می خوای بخری آخه من از لوازمش فقط می دونم چسب و کاغذ لازمه !!! چیز دیگه هم می خواد؟!
به خدا پسری تو مسابقه است آخه می دونی دیگه !!!
به جون خودم منم مثل شما زیاد بلد نیستم . فقط میدونم چوب هم لازمه واسه چسبوندن به پشت کاغذ رنگی ...
شاید هم من فقط فرفره درست کردم ! ساده تره سایه جانم ...
دختری مون هم بلده فکر کنم , نیست سایه جان ؟
چشم آبجی
حالا جایزه چی هست؟
جایزه رو مشخص نکردم هنوز . با توجه به برنده مسابقه , جایزه مشخص خواهد شد عزیز دل .
سلام بادبادک ما چطوره ؟خوبه؟
عمه جان , من هنوز منتظرم ! چیزی به دستم نرسیده که !
http://up.vatandownload.com/images/1r3esnzrruqgk6z65az3.jpg
چ
منم بلد نیستم خو...میشه باآقایون امپراطور و سرزمین آفتاب همکار بشم و تشویقشون کنم
مگه میشه شما بلد نباشی ریحانه !؟ اصلا قبول نیست ... منتظرم خانومی .
این عکس هم خیلی خوشگل بود .
بچه بودم بادبادک های رنگی،
دلخوشی هر روز و هر شبم بود،
خبر نداشتم از دل ادما..
چه بی بهونه خنده رو لبم بود
کاری به جز الک دولک نداشتم
بچه بودم به هیچی شک نداشتم!
بچه بودم غصه وبال حالم نبود
هیشکی حریف شور و حالم نبود
بچه که بودم اسمون ابی بود
حتی شبای ابری مهتابی بود
حتی شبای ابری مهتابی بود
بچگیام بچگیام تموم شد
خاطره های خوش رو دست من موند
تا اومدم چیزی ازش بفهمم
جوانی اومد اونو با خودش برد
برد... برد... برد... برد...
بچه بودم غصه وبال حالم نبود
هیشکی حریف شور و حالم نبود
بچه که بودم اسمون ابی بود
حتی شبای ابری مهتابی بود
حتی شبای ابری مهتابی بود
چقدر قشنگه حس و حال این شعر ...
سلام سلام بچه ها
سلام سلام غنچه ها
سلام کنید که سلام
سلامتی میاره
سلام به شاخه گل
میون سبزه زاره
سلام کنید که سلام
سلامتی میاره
سلام به آسمونه
با یک سبد ستاره
سلام به اون صورت
قشنگ ایرونی تون
سلام به اون دلهای
پر از مهربونیتون
سلام سلام صد سلام
ای بچه های ایران
سلام به اون صورت
قشنگ ایرونی تون
سلام عزیز . خوش اومدین . ممنون از شعر قشنگتون .
با اجازه صاحبخونه
سلام به عمه طهورای عزیز
یه چیز دیگه
ریحانه واقعن بلد نیستی؟
منم مثل شما باور نکردم خب زهرایی !
می بینی ریحانه ؟
خوب هستید همگی دلم براتون تنگ شده بود.
سلام خواهر نرگس جان
سلام عمه طهورا جان
سلام زهرا جان
سلام ریحانه جان
طاعات وعبادات همگی مقبول درگاه حق تعالی
انشالله که خوب هستید؟
بلد که چی عرض کنم ولی تاحالا درست نکردم ولی خب امکانات نیست !!
خو عزیز منم تا حالا بادبادک درست نکردم ... امتحان می کنیم خب !
اینم لینک آهنگ بادبادک های رنگی سلطان غم
http://dnl.3eke.ir/dnl/music/mohsen.chavoshi/Haris/Badbadakaye.Rangi.zip
سلام معصومه خانوم
الهی ... یاد داداشی افتادم !
هی روزگارررر ! چقدر جاش خالیه !
چقدر ولی گفتم تو کامنت قبلیم
اشکالی نداره نازبوی قشنگم ... راحت باش .
سلام به روی ماه مریمی و زهرا جان و ریحانه عمه و سهبای گلم
از بادبادک ما خوب نگه داری کن که کلی زحمت کشیدیم براش
عمه بادبادک شما .... واسه همه عمر خاطره ست . ممنونم عمه جونم ... ماهید به خدا !
سلام به روی ماهتون .
به به ماه تاج خانم معصومه خانوم جان سلام علیکم
با اجازه سلام سهبا خانوم...عمه ی گل و معصومه خانوم عزیز... من میشم مسیول حفظ بادباک عمه و مشوق دوستان !!
خعلی خوب میشه...احساس مسیولیت دارم اصن
اصلا قبول نیست ریحانه جانم ... ما فرفره یا بادبادک ساخت خودت رو میخوایم ...
عمه طهورا جان دیگه مارو از یاد بردید ؟
حق دارید چون دیر دیر به حضورتون میرسم.
تشریف بیارید به وبلاگم خیلی خوشحال میشم.
عزیزم عمه تقصیر ندارن , شما خب آدرس وبلاگ نذاشته بودین تا حالا !
سلام عمه طهورا
سهبا خانوم سخته ...خیلی سخته....

من ماه رمضون 4صبح میخوابم تا 2ظهر....بعد که بیدار میشم میبینم چقدر خسته ام باز هم میخوابم تا افطار
ی وضیه اصن !!!!!
بعد از افطار هم که خستگی خواب ها رو در میکنم ....دیگه وقت ندارم بادبادک بسازم...وقت نمیشه یعنی ...تقصیر من نیست ها !!!
خب یه فرفره بساز ریحانه جانم ...
راست میفرماید خواهر جان
ولی باور کنید شما تشریف اوردید وزهرا خانم عزیز خیلی خوشحالم کردید . الان دیگه همه دارند منتظرتونم خوشحال میشم
منم اتفاقی پیدا کردم و مهمان ناخوانده شدم عزیز ... اما از حالا به بعد با خاطر جمع میام دیگه ! بازم ممنون .
بخواب ریحونی که خواب روزه دار عبادته
نرگسی؟! میشه من به نیابت از زهرای محب شهدا و این یکی زهرا و ریحونی فرفره درست کنم؟
بعداً پولشو ازتون میگیرم
آیکون یواشکی حرف زدن
زهرا محمودی عزیز که خودشون درست می کنند ... ریحانه رو هم به را ه میاریم , اما واسه زهرا زین الدین میتونی مریمی ! مرسی ...
واقعا جاش خالیه...