اولین شب ماه مبارک رمضان . ساعت از نیمه شب گذشته و من هنوز بیدارم . می دانم که دلشوره خواب ماندن سحر , اجازه خواب آرام را از من خواهد گرفت ! خواب ماندن سحر , برای من مساویست با روزه گرفتن یگانه بدون سحر و این یعنی فاجعه ! ناگهان دستی مرا از زمان حال جدا کرده و به پانزده سالگیم می برد ! به همان سنی که حالای دخترک نوجوان من است ... سحر است و در خواب ناز به سر می برم .. که ناگهان با صدای زنگ در از خواب می پرم . ساعت سه نیمه شب است و خاله صفورا , همسایه مهربان ماست که تک تک زنگهای خانه ها را به صدا در می آورد که نکند کسی خواب بماند ! و جالب اینکه آنقدر صبر می کند تا چراغ همه خانه ها را روشن ببیند ! هر چند مامان , همیشه حداقل دو ساعت قبل از اذان بیدار می شود و غذا را همان سحر می پزد و نماز و قرآن و دعا .... هیچوقت کمتر از یک ساعت قبل از اذان بیدار نشده ام ...
با خود می گویم , کاش هنوز هم بودند کسانی که برایشان مهم بود در رفع دغدغه دیگری بکوشند ! کاش ...
ساعت سه و نیم با صدای زنگ ساعت از جا می پرم ...شعله سماور را بالا می کشم و سراغ تلویزیون می آیم ! همسر و یگانه را بیدار می کنم و ...
صدای دعای سحر بلند می شود : اللهم انی اسئلک من بهائک و کل بهائک بهی ..... باز هم آوار می شود خاطرات قدیم بر ذهنم که ناگهان یگانه می گوید : " چقدر این دعا را دوست دارم . و بلند می شود و می رود جلوی تلویزیون و زل می زند به صفحه ای که دعا را در خود نمایان کرده ... به دخترکم می گویم : تا چند سال قبل , خواندن دعای سحر , جزء همیشگی سحرهایم بود , اما حالا ! امان از کار اداری و ترس از کم خوابی و خواب ماندن و دیر رفتنی که این روزها برایم عادت شده است ...
سری به نیایش می زنم و یاد التماس های آخر شبش می افتم که " مامان , قول بده منو بیدار کنی !" و می دانم آنقدر خسته و غرق خواب است که صدا زدنش هم بی فایده است ... می گذرم ... اما به این می اندیشم که رمضان , برای این دخترکوچک من هم با کلی خاطرات قشنگ همراه شده : با آش رشته و حلیم و شربت خاکشیر دم افطار , با نان پنیر و سبزی و سفره رنگین اما ساده افطار و با زولبیا و بامیه و شوله زرد و .... و باز من بر می گردم به گذشته ای آنقدر دور که از آن تنها خاطرات کمرنگی بر جای مانده ... دخترک نه ساله ای که حاضر نبود حتی یک روز ماه رمضان را , آنهم در گرمای تابستان و روزهای طولانی آن از دست بدهد و التماس می کرد مامان حتما بیدارم کنی ! و باز یادم آمد که من هم با شربت خاکشیر و فالوده هایی که مادر درست می کرد خاطره های قشنگی دارم . و با دعای ربنای دم افطار و با صدای اذان موذن زاده و آقاتی و طوخی و با سحری هایی که مادر , تازه تازه درست می کرد و با ....
خدای من , چرا تمام زندگی ما شده خاطرات ؟ چرا هر چیز ساده ای برای ما اینقدر حس نوستالژیک به همراه خود دارد ؟!
اینروزهای غریب , با همه حس های قشنگی که با خود دارد , با دعای دم افطار و التماس سلامت مادر و پدر , با اشک دلتنگی همسر برای پدری که دیگر نیست و این اولین رمضانی ست که جای خالیش بر دل ما سنگینی می کند و با این فکر که سال دیگر , کدامیک از ما نخواهیم بود و فرصت با هم بودنمان را در همین لحظه ها به جای خواهیم گذاشت ؟
رمضان در این سالهای اخیر با میهمانی های افطار دوستانه مان هم معنای دیگری یافته است . میهمانی هایی که در این روزهای دوری و فاصله , غنیمت بزرگی ست و فرصت خوبی برای دمی شاد بودن . رمضان فرصت خوبیست ... برای یافتن خودم , برای دیدن خدا در نزدیکترین فاصله به خود ... برای یافتن آرامشی که اینروزها , بسیار گاهها از ما دور می شود ... رمضان و فرصت قدرش و حاجتهایی که اگر از دل برآیند , سریع روا می شوند ! مثل حاجت سال گذشته من که در کمال ناباوری , مرا راهی سفری کرد به دیار نی نوا , آنهم در کنار پدر و مادر ...
کاش قدردان این لحظات زیبا باشیم . کاش ....
پی تولد نوشت :
فیروزه ای ترین معلم مهربانی , خورشید پرفروغ آسمان دوستی ها , خانم سعادت یار نازنین , تولدتان مبارک . همیشه شاد باشید و سربلند .
روح پدر همسر گرامی ات شاد باشه ایشالا همه تون در پناه حق زیر سایه ی همسر هر غروب ماه مبارک را با شادمانی افطار کنید .. از یگانه التماس دعا دارم و نیایش نازنینم و از طرف من ببوس دلم برا همه تون تنگ شده و ... فدات
سلام سایه جانم . چقدر خوشحالم که اولین نظر این پست , به نام تو و با مهربانی ات شکل گرفت نازنین .
من هم آرزوی روزهای شاد و آرامی را برایت خواهانم در این لحظات زیبای ماه خدا ...
سلامت باشی و پیروز .
اومدم دیدم به روز شدی خوشحال شدم اونم با این حس و حال قشنگت ..
زندگی رو خاطره نکنیم خاطره بسازیم .. خاطره های خوب ..
دعای سحر رو همیشه دوست داشتم. و ربنای افطار رو بیشتر .. چه حس خوبی است اطاعت از خدا ...
خاطره های این بچه ها رو که ما ساختیم سایه جانم ... زندگی هر لحظه ش یه خاطره ست .
سهبا جان یگانه بنیه اش ضعیفه برای این روزه های طولانی ... کم آبی بدنش و اذیت می کنه ..
خودش میخواد ناهیدم ! اصراری نداریم ما ...
سحر که می شود...
نمی دانم چرا ولی حس کوچک و ناچیز بودن مرا فرا می گیرد...
و ناخواسته این دعا می شود تمام خواسته ی دلم...
من فدای دل تو و خواسته های قشنگش ...
حس بزرگ شدن و نزدیکی خداوند به سختی ناچیزش می ارزد سایه بانو...
ممنون از لطفتان
خوشحالم برات عزیزکم .
از ته ته دلم...
در این ماه مبارک...
از خدا می خوام که روح پدربزرگ همیشه و همیشه شاد باشه...
مرسی دخترکم. خداوند سایه پدرت رو بر سرت مستدام بداره .
برای خندیدن


هنوز راههای زیادی پیدا میشود
میتوانی جلوی آینه بایستی و
برای خودت شکلک دربیاوری
(این کار فقط یکبار خندهدار است)
میتوانی بنشینی و
حماقتهای زندگیات را
یکی یکی پیش رو بگذاری و بشماری
(این خندههای بیشماری را در پی خواهد داشت
اگرچه کمی تلخ)
یا اگر هیچیک میسر نشد
بیدلیل بلند شو بلند
قاه قاه بخند
(قهقهههای هیستریک هم
گاهی گرهی را باز میکنند
بگذار بگویند دیوانهای
وقتیکه دیوانگی
تنها مجالِ توست برای خندیدن)
اگر باز نشد
روی میز
دستهایت را به هم حلقه کن
پیشانیت را روی انگشتهای درهم فرورفتهات بگذار
و زار زار گریه کن
آنقدر گریه کن
تا گریهها تمام شوند
حتماً دیگر در تو جایی باز خواهد شد
برای یک لبخند
از شهاب مقربین
از یک مهندس دیگه پرسیدید وقتی لبخند کم بیاریم چه کنیم این مهندس هم جواب داد...ببخشید فضولی کرد ولی خب لازم بود بگم
راستی من هیچ وقت سحری نخوردم...یعنی بیدارم تا سحر ولی نمیتونم سحری بخورم نمیدونم چرا ؟!!
مرسی خانوم مهندس قشنگم . هرچند خندیدن به روشهایی که گفته جناب مقربین کار اسونی نیست , اما سعی می کنم !
حالا چرا سحری نمیتونی بخوری ؟! این که خیلی بده !
می دونم یگانه جان که حس خوبیه ولی سلامتی هم مهمه عزیزم ...
فقط در اون لحظات نزدیکی ات به خدا برای ما هم دعا کن تو پاکی و دعای تو هزاران بار ارشمندتره ...
می بوسمت عزیز دل
یگانه چند ساله که روزه می گیره سایه جانم . و شکر خدا ثابت کرده که میتونه و ( در گوشی بگم برات , از مامانش قویتره !)
سلام آبجی
روح پدر همسر گرامیتون شاد،یادشون گرامی
انشاءالله که همیشه از زندگی خاطرات خوب رو به یاد داشته باشیم
سلام خواهری . ممنونم عزیز .
تولد استاد عزیز هم مبارک
یاد خاطرات شیرین گذشته بخیر
بازم تولدشون مبارک .
یادش بخیر..تازه به سن تکلیف رسیده بودم،فکر می کردم هرچقدر سحر بیشتر بخورم،در طول روز کمتر گرسنه ام می شود...




تا خرخره که هیچ تا گوشه مژه چشم چپم غذا می خوردم...
احساس می کردم برای لحظه ای هم نباید ضعف کنم...
اما کمی بعد سحر که برای مدرسه رفتن بیدار می شدم از شدن تشنگی ودل پیچه به خودم می پیچیدم...
یادش بخیر...
عجب دورانی بود...
آجی من هیچ وقت تا جایی که یادمه جزءاون دسته آدمهایی نبودم که از روی حواس پرتی روزه خواری کرده باشند...
اگه اشتباه نکنم به غیر یکبار، که یه دونه از پفکای همکلاسیم رو توی دوره ابتدایی خوردم وبعد تعارف دوستم یادم اومد روزه بودم...
سر کلاسا وقتی معلما درس می دادند حس می کردم که اینا حتما سحر یه دل سیر یه بشقاب لب پر برنج وقورمه سبزی خوردندکه حالا میتونندبرا ما درس بدن وهمین تخیل گرسنه ترم می کرد به وقت درس گوش دادن...
وای ببخش کامنت من از پست شما طولانی ترشد...
به گمونم بااین کامنت الان اولین گزینه ای که به ذهن اکثریت بیاد اینه که من چه دختر شکموی بودم اما به جون خودم اینجور نبود...
فقط همیشه باعشق غذا می خوردم وهمین باعث میشد بینندگان غذاخوردن من،اشتهاشون باز بشه ...
البته غیراز اون باری که با شما همسفره شده بودیم جهت خوردن قیمه دست پخت خواهر وشیرینی های قزوین...
به همراه پدر ومادر عزیزت وجناب دکتر گرامی...
وداداش مجمد...
یادش بخیر///
بله ! خوبه تمام با شوق خوردنت رو به من نشون دادی زهرایی ! هرچند اون قیمه , دست پخت مامان بود و نه من !
یادش بخیر .... یاد همه خاطرات قشنگمون بخیر ....
مرسی خواهری . خیلی حرف زدنت رو دوست دارم . میدونی که !
تولد خانم سعادت یار عزیز مبارک

خدایا به حق امامان نیکو نهاد
که یک روز ما بی معلم مباد
سهباا جان چه جالب اتفاقا دیشب با خواهرم داشتیم درباره همین خاطرات شیرین سحرها و افطارهای اون موقع حرف میزدیم ...ما هم یه عصمت خانوم داشتیم که تا چراغ خونه ها روشن نمی شد ...و این که مادرم غذای سحر رو همون سحر می پخت...و این که التماس می کردیم ما رو هم بیدار کنن....
و این که بابام چقدر چایی دوست داشت همین طور که تا یه دقیقه مونده به اذان آخرین نعلبکی چایشو سر می کشید و مارو تشویق می کرد هندونه مونو حتما بخوریم...
ممنون قشنگ بود و دلنشین ...خدا رو شکر از این خاطرات خوبی که داریم .
اونایی که نیستن مهمان ائمه (ع)باشن ان شالله...
حس های مشترک , خاطره های مشترک , مدارهای روحی مشترک ...
سلام عمه جون . ممنونم ازتون .
ای جانم نیایش رمضان هم برای من پر از خاطره های زیباست
فکر می کنم همه ما به نوعی با رمضان خاطرات فراوانی داریم افروزم .
خوبی عزیز ؟ همسرت خوبه ؟ سلام منو برسون براشون .
تولد خانم سعادت یار رو هم به خودش و هم به شما تبریک میگم
منم دوباره تبریک میگم تولد استاد رو . ممنون آقابزرگ عزیز .
اگه خدمت سربازی هم در درگاه خداوند مورد قبول باشه دارم تو روزه گرفتن بازنشسته میشم
هیچگاه سحری های دوران گذشته رو فراموش نمی کنم
تو خونه ما هم همینطور بود مامانم 2ساعت قبل از سحری شروع میکرد به پخت سحری و بابام دعا میخوند و ما بچه ها از اونی که روزه کامل میگرفت و اونی که کله گنجشکی میگرفت بیدار میشدیم سحری با افطار فرقی نداشت
خواهرم قبل سحری درس میخوند و ما هم میزدیم تو سر و کول هم
یادم نمیره یه سالی که ماه رمضون وست تابستون بود و من سنم کم بود و روزه بهم واجب نبود روزه میگرفتم و تا عصر هر وقت گرسنه ام میشد میرفتم سیر دلم غذا میخوردم و هر دفعه به مامانم میگفتم وای یادم نبو د روزه بودم و مامانم هم که میدونست دروغ میگم میگفت چون یادت نبودی خدا قبولش میکنه و من تا افطار چهار پنج باز مثلا یادم میرفتم روزه بودم و موقع افطار نمیدونی چه میکردم و بابا و مامانم میگفتند تو که روزه بودی زیادتر بخور شربت به لیمو بخور هنداوند بخور
اگه منظورتون به سی سال روزه گرفتنته , منم سال دیگه بازنشست میشم آقابزرگ !
ولی چه حس و حال قشنگی بوده اون زمانها توی سحر ماه رمضون و حالا چقدر فاصله گرفته ایم ما از اونهمه خاطره ها و حس های قشنگ ! حیف ...
ماه رمضون ها واسم سرشار از خاطرات تلخ و شیرین بوده و هست
از تلخی ماه رمضون در عید نوروز (که روزا نمیتونستیم آجیل بخوریم)
تا شیرینی ماه رمضون تو زمستون که اصلا گرسنه مون نمیشد
خدمت سربازی من وسط ماه رمضون شروع شد یادم نمیره اذان صبح تو شهر خودمون تا بیرجند چقدر تفاوت داشت
تنها روزی که روزه نگرفتم همان روز حرکت به سمت بیرجند بود
ماه رمضون واسه منم همه ش خاطره های قشنگه , الا سال 86 و اون دو هفته ای که توی بیمارستان مشهد , بالای سر مامان بودم و ....
سلام نرگسی

ای جانم نیایشِ خاله، خب بذارین بیدار باشه حس مهم بودن به آدم دست میده وقتی که بچه باشی اما بزرگترا برای سحری بیدارت کنن...
آخجون شربت خاکشیر، آخه نمیگی ما با زبان روزه دلمون شربت خاکشیر میخواد؟
یعنی میمیرم برای شله زرد... حاضرم هیچی نخورم فقط شله زدر باشه سر سفره افطار و سحر...
من میگم نرگسی همین الان هم که هستیم میشه خاطره...میشه حسرت...میشه یادآوری... نیست؟
خدا پدر همسر عزیزت رو هم رحمت کنه، ایشالله که سایه مهربوین خودش بر سر شما و بچه ها مستدام باشه
ای کاش قدردان لحظات در کنار هم بودن باشیم
باشه . سعی می کنم یکی دو باری بیدارش کنم که حس بزرگ بودن داشته باشه ! منتها وقتی ساعت یک می خوابه , آخه چطور بیدارش کنم ؟
تولد خانم سعادت یار عزیز رو هم اول به خودشون و بعد به شما مهربان نرگس بلاگستان تبریک عرض می کنم و از خدا میخوام که همیشه سلامت و موفق و سربلند باشن
بازم تولدشون مبارک .
چند تا مورد بود که بنا گذاشتم توو کامنت مجزا بگم

1- آواتارم.... عمه طهورا برای آواتار از شما جلو افتادما
2- با دیدن کامنتای یگانه خانوم گل اشک نشست توو چشمام....هزار ماشالله به ادب و نزاکت این دختر
3-پیشنهاد یه بازی عالی که در کنار هم بودن رو تجربه کنیم
بخدا من نه حسش رو دارم نه مخاطبشو
عکس سفرۀ افطار
چطوره؟
آواتارت مبارک .
ممنون بابت یگانه و راجع به بازی ... نمیدونم حس و حالش رو دارم یا نه ! تا بعد ...
عکس سفره افطار موضوع بازی قدیمی جوگیریات بود مریمی ... باور کن اینروزها برام خیلی سخته این کار ...
حالا تا ببینم بقیه دوستان چی میگن !
سلام... نماز و روزه هاتون مقبول درگاه حق
پستتون حس خوبی بهم داد... خاطرات جالبی رو برام تداعی کرد! با این تفاوت که خاطره اولین سالهای روزه گرفتن من من توی زمستان اتفاق افتاده . خبری از شربت و فالوده نبود...
یادش بخیر...
سلام . خوش اومدین . طاعات شما هم قبول .
خب این که شما اولین خاطراتتون واسه زمستونه , یعنی اینکه سالها از من کوچیکتر هستین دیگه !
ممنون از حضورتون .
سلام
حال شما؟
خوبین؟
نماز روزتون قبول باشه
این پست بهم یه احساس قشنگ داد
چیزی که این ماه رمضون انگاری گمش کرده بودم
حسی که نبود و این سه روز همش گیج و ویج گذشت
نمی دونم چرا این ماه رمضون مثل قبلیا نیست
یه چیزی کم داره
یه حس ناب
یه شوق قشنگ
که باید باشه و نیست
تو لحظه های ناب نیایشتون التماس دعا دارم
تولد خانم سعادت یار عزیز هم هزاران هزار بار تبریک
سلام نازدونه قشنگم . خوبی عزیز؟ دلم حسابی برات تنگ شده بود ها !
مرسی از حضورت .
اون حس قشنگ چرا گم شده برات ؟ لابد هنوز اولشه و یه خورده نرفتی تو حس ... مطمئنم یکی دو روزه دیگه برمیگرده برات .
تو لحظه های ناب نیایش , یگانه و من , به یادتون خواهیم بود !
تو هم منو از دعا فراموش نکنی ها !
قربان شما
زنده باشی نازدونه گلم .
پرتابم کردی به خاطرات خوش رمضانهای کودکی...اونقدر سرتق بودم که حتی اگه خوابم می موندم روزه رو می گرفتم...یادش بخیر مامان مدام گوشش به رادیو بود که چند دقیقه مونده تا اذان...و افطار با زولبیا بامیه...چرا همه چیزمون خاطره شده نرگس؟سال دیگه جای کی خالیه؟
منم همینو میگم سمیرا ! چرا دیگه اون احساس امنیت قدیم رو نداریم ! چرا هر لحظه بخاطر از دست دادن چیزی واهمه داریم ؟ چرا همش به خاطره هامون چنگ میندازیم ؟
سهبا خانوم خبر های خوشی در راهه...
البته هنوز هم راز بمونه ها
ای جاااانم !
http://shahab-ramezan-fans.persiangig.com/video/Shahab-ramezan-fans-khushbakhtam.mp4
oh, thanks honey ....
چقدر حال و هوای سنگین و غمباری توی این نوشته بود...
جای خالی عزیزان
شوق بی نتیجه بچه ها برای حضور در لحظات سحر
دلتنگی ها
رفتگانی که قبلا بار بستند
و روندگانی که دیر یا زود راهی هستند...
گرگ اجل یکایک ازین گله می برد
وین گله را ببین که چه آسوده می چرد...
خودمو میگم...تا لحظه هامونو داریم قدرشونو نمی دونیم
تموم که می شن تازه می شن خاطره !
چی بگم من الان ؟ وقتی حس شادی و غم اینقدر درهمه ؟
کاشکی قدردان لحظه هامون باشیم ...
آدمی دو قلب دارد :
قلبی که از بودن آن با خبر است و قلبی که از حضورش بی خبر
قلبی که از آن با خبر است همان قلبیست که در سینه می تپد ،
همان که گاهی می شکند ،
گاهی می گیرد و گاهی می سوزد ،
گاهی سنگ می شود و سخت و سیاه ،
و گاهی هم از دست می رود ...
با این دل است که عاشق می شویم ،
با این دل است که دعا می کنیم ،
با همین دل است که نفرین می کنیم ،
و گاهی وقت ها هم کینه می ورزیم ...
اما قلب دیگری هم هست . قلبی که از بودنش بی خبریم .
این قلب اما در سینه جا نمی شود ،
و به جای اینکه بتپد ... می وزد و می بارد و می گردد و می تابد ...
این قلب نه می شکند نه میسوزد و نه می گیرد ،
سیاه و سنگ هم نمی شود ،
از دست هم نمی رود ،
زلال است و جاری
مثل رود و نسیم
و آنقدر سبک است که هیچ وقت هیچ جا نمی ماند ،
بالا می رود و بالا می رود و بین زمین و ملکوت می رقصد
این همان قلب است که وقتی تو نفرین می کنی او دعا می کند ،
وقتی تو بد می گویی و بیزاری ، او عشق می ورزد
وقتی تو می رنجی او می بخشد ...
این قلب کار خودش را می کند
نه به احساست کاری دارد نه به تعلقت
نه به آنچه می گویی نه به آنچه می خواهی ...
و آدمها به خاطر همین دوست داشتنی اند
به خاطر قلب دیگرشان
به خاطر قلبی که از بودنش بی خبرند ...
سلام آبجی
و آدمها به خاطر همین قلبشان دوست داشتنی اند ...
سلام زهراجان . شبت خوش خواهری . طاعاتت قبول ..
باد آمد و آورد به من عطر تنت را
در کوچه ی دل جار زدم آمدنت را
از سیر و سفر آمده ای, خسته ی راهی
لرزانده تب و تاب نفس ها سخنت را
شیرین دهن! ای وای که شوریده عرق هات
لازم نشده درک کنی کوهکنت را
بگذار که کنجی بگذارم چمدانت
بسپار به من رو سری و پیرهنت را
نزدیک شو تا رفع شود خستگی "ما"
بگذار به دست "من_" من دست "من" ات را
(این کوزه ترک خورده) شدیدن نگرانم
در من بدم از گرمترین فوت و فن ات را
دیگر چه خبر? شعر نگفتی? ننوشتی?
پس زود بخوان, ذوق کنم تن تتن ات را
آغوش من از عهد ازل جای خودت بود
ممنون که فراموش نکردی وطنت را
"مرتضی لطفی"
......
میدونم این حرف تکراریه , ولی واقعا شعرهای انتخابیت رو خیلی دوست دارم ریحانه جانم . مرسی عزیز دل .
سلام
این پست شما یه جورایی در زندگی همه ما کاملا تجربه شده..و خیلی عجیب وجالب و نکته اموزه..نکاتعجیبی که در این سنتها هست و تاثیرات عمیقی که در ما بجای میگذارن ..که متاسفانه گاهی بغفلت این سنتها رو از دست دادیم یا بهش بی مهری کرده ایم و وقتی بعداز مدتها دیده ایم که بدیلی ندارند تازه فهمیده ایم که چه ارزشی داشتن که ما ازش بی خبر بوده ایم
و شما بزیبایی این حالات رو در نوشته تون تصویر کرده بودید..
دستتون درد نکنه..
کاش قدر همه این نعمتها که برای بدست اوردنش زحمتی نکشیده ایم بدونیم که براتحتی از دست ما گرفته نشن..
التماس دعا
سلام . روزتون خوش و طاعاتتون قبول . از برکات رمضانه که شما اینورا تشریف آوردین برادر ؟ سایه تون همچین یه نمه , سنگین شده ها !!!
حق با شماست . خیلی از سنتهای قشنگ ما , به خاطر اینکه قدردان نیستیم و درست نمیدونیم چی داریم , به راحتی هم از دستمون سر میخوره ! مثل همین مسئولیت پذیری ای که قبلاها خیلی بیشتر نسبت به همدیگه و دردهای هم داشتیم و حالا اینقدر این احساس تعهد کمرنگ شده ! یه وقتایی واقعا دلم می گیره از این دنیا ... کاشکی یه رسم های خوب قدیم رو برای خودمون نگه می داشتیم ...
ممنونم برادر بزرگوارم از حضورتون . ازتون میخوام در دعاهای سحرگاهیتون , منو فراموش نکنین و مادرم رو ...
محتاجم حسابی .
رمضان در حال رسیدن به نیمه ی راه است و خاطرات شیرین آن در سالهای دور و نزدیک در کوچه ی یاد مان در ازدحام تردد روزگار عبور کرده ، کمرنگ شده اند اما آینه ای که هیچ گاه غبار روز مرگی ها چهره ی خیال آنرا کدر نمیکند خاطرات دوران کودکیست لحظات نشستن در کنار مادر بزرگ و بدربزرگ سر سفره افطار و سحری وحرکات گهواره وار سر و گردنم از فرط خواب و نهایتا" تکه بر بازوی نحیف پدر بزرگ و خواب با دهانی پر از لقمه ی سحری و معطر به عطر دستان مادر بزرگ و نگرانی همیشگی او ازکنار گذاشتن سهم ایتام مشهدی باقر و جمله خاطره ساز و تکراری او که میگفت : نان سفره ی باز از تنور آسمونه.... و من درمانده و سرگردان این کوچه ی پر از خاطره که با هر بار مرور و جاری شدن این جمله با همان آهنگ مهربان مادر بزرگ در ذهن ، لرزه بر اندامم میافتد ...
...........................
سلام خواهرم
طاعات وعبادات مغبول درگاه حق
نان سفره ی باز از تنور آسمونه ...
خاطره تون , بارونیم کرد باز ! عجیبه اینهمه حس از این ماه , اینهمه خاطره , اینهمه زیبایی , اینهمه درس ...
سلام برادرم . تصور شما در حال سحری خوردن بسیار جالب بود ! ممنونم از لطفتان و از درج خاطره زیبایتان ... خداوند رحمت کند درگذشتگان را .
طاعات شما هم قبول درگاه احدیت .
سلام
شرمنده ام به خدا احتمال ندادم به فکرم تبریکی جداگانه بنویسید.
مثل همیشه گم می کنم نشانی دوستانه ها را
از همه ی دوستانی که دوستانه و به خاطر سهبای مهربون تبریک گفتند تشکر می کنم.
شرمندگی ام را بهانه بپذیرید.
سلام مهربان . خوش آمدید . باز هم تولدتان مبارک . من شرمنده شما که بضاعتم در همین حد بود !
دشمنتان شرمنده . امید که همیشه سلامت و شاد باشید مهربان استاد .
از خانم طهورا و مریم عزیز و جنابِ بزرگ مهربان و
سعیده ی نازین(واژه ی خودم ساخته!) و هرکدام دوستان که تبریک گفته و من درنیافته ام، سپاس گزارم
البته کمی هم تقصیر از خودت بود چون یک کامنت گذاشته بودم برای مهتاب تایید نکردید به جرم حذف کامنت های آشپزی!!! گفتم لابد دیگر نبایدم آمد!!
گرچه بعید می دانستم.
کامنت برای مهتاب ؟ کو ؟ کجا مهربان ؟ من محاله کامنتی رو حذف کنم , میگین نه از ریحانه و برادر و دیگران بپرسین ! از همه جا کامنت استاد رو حذف کنم ؟!
باز این بلاگ اسکای کامنت منو خورد ؟!
مهربون من از دست این حرفای شما خودمو دار میزنم آخرش , البته با کش ها !
باور کن برای پست مهتاب بی تاب. نشان به این نشان که گفته بودم چرا این قدر غمگین نوشتید
البته الآن یادم نیست ولی میدونم متناسب با زمان بود.
من فکر می کنم نباید گسسته شویم چون بدجور گره خوردیم
نمیدونم مهربون ... من کامنتی رو حذف نمیکنم در هر حال ...
اما با خط آخرتون صد در صد موافقم . اصلا من از توابع همبستگی خوشم میاد نه گسستگی !(چی گفتم !)
سلام خواهرم
تولد خانم سعادت یار عزیز را به ایشان تبریک عرض کرده و آرزوی سلامتی دارم براشون ....
سلام برادر عزیز . ممنون از محبتتان . امید که شما هم هماره شاد و سلامت باشید .