سایه سار زندگی
سایه سار زندگی

سایه سار زندگی

یوسف از نوع من ...

ظلم نمودم بر خود ...

به چاه افتادم از خود ...

خود را فروختم ...

خود را فریفتم ...

خیانت کردم به خود ...

گریختم از زندان خود ...

عزیز شدم بر خود ...

دیدم همه را زلیخای خود ..

و نامیدم خود را یوسف ...


****

برادرانم را که از میدان بیرون بردم ...

نوبت به نابینایی چشمان پدر است ...

پیراهن معجزه گرم کو ؟


***

تنها مانده ام چرا تعبیر نمی شود رویاهای همیشگی ام ؟

کجای هستی من , هفت سال برکت و نعمت گم شد که همیشه قحطی عشق است و نور و آرامش ؟!


پی درد نوشت :

معجون خشم و بغض و نومیدی که با هم صرف شود , درمانده می کند آدمی را ... چه سخت صرف می شود زمانهایی این چنین ! شادیِ بعید می شود صرف این لحظه ها ...

نظرات 27 + ارسال نظر
جوجه اردک زشت شنبه 31 تیر‌ماه سال 1391 ساعت 10:26 ب.ظ

سلام مهربانوی ذولبیا و بامیه

یوسف به مرام است که انگشت بریده می شود وگرنه زیبایی به ردای معجزه شفا می بابد
یوسف چشمهای یعقوب بود

سلام مهربان برادر اندیشه ام .
کاش باور کنیم کنه روایت ها را و بدانیم آنچه چشمان یعقوب را بینا کرد , نه پیراهن که یوسف بود و یوسف , زیبایی ظاهر نبود که ماندگار شد ! آنچه یوسف را به بهترین روایتگر قصه قرآن تبدیل می کند , فراتر از زیبایی ظاهر است ...
مرام ... نمیدانم در این روزگار کجا می توان یافتش !

سپیده شنبه 31 تیر‌ماه سال 1391 ساعت 10:35 ب.ظ

شادی مجلسیان درقدم مقدم توست
جای غم باد هرآن دل که نخواهدشادت ....
الهی به حرمت این روزها وشبهای مبارک همه لحظه هاتون خالی از هربغض ونومیدی باشه ...

مرسی نازنینم . خوبم سپیده گلم . نگرانم نباشی ...

فاطمه شمیم یار شنبه 31 تیر‌ماه سال 1391 ساعت 10:46 ب.ظ

سلامم عزیز جان
درد رو خوب می فهمم و حس و احوال را...
درد هست ولیکن الهی پایدار نباشه که نیست..

سلام خانوم معلم عزیزم . خوش اومدین . ممنون از همدردیتون ...
دردها ماندگار نیستند ... می آیند و می روند و جای خود را به دردی دیگر می دهند ! تنها کاش دردی باشند که به رنج بردنش بیرزند !

محب شهدا شنبه 31 تیر‌ماه سال 1391 ساعت 10:51 ب.ظ http://nejat-yafeth.blogsky.com

صبر کن خدا بزرگه دل من
یه روزی بهاری میشه این خزون

صبر کن خواهری...
تموم میشه همه این بی قراری ها...
انگار یه رسم شده،هرکی کربلا بره وبرگرده دیگه رنگ آرامش وقرار به خودش نمیبینه..
کرب وبلا میشه همه زندگی اش...
از بعد کربلا کل یوم عاشورا وکل ارض کربلا میشه...
طاقت بیار خواهری...
طاقت بیار...
به یادتم
به یادم باش...

آخ گفتی خواهری ... آخ که چقدر دلتنگم باز برای حرم مهربانترین پدر , برای حرم سراسر بغض امام حسین , برای سلطان وفا , ابوالفضل ....
به یادت هستم خواهری ... شما هم گوشه چشمی داشته باش مرا ...

ریحانه شنبه 31 تیر‌ماه سال 1391 ساعت 10:55 ب.ظ

دل اگر از من گریزد وایِ من...غم اگر از دل گریزد وایِ دل

غم اگر از دل گریزد , وای دل ...
مرسی گل نازبوی قشنگم .

مهرداد شنبه 31 تیر‌ماه سال 1391 ساعت 11:02 ب.ظ http://kahkashan51.blogsky.com

ترنجی نبود !
دستم را نمیبریدم
تعبیرت را باور ندارم ،
حتی اگر زلیخا باشم...!!
...................................
سلام آبجی دستمریزاد درود بر تو

گاه ترنجها , همان خواسته های دل است که باعث می شود به یوسف نگاه کنیم و زیبایی و عظمتش را به یاد بیاوریم ... دست هم اگر برید و اشکی اگر جاری شد , چه بهتر ... که به قول برادرم امپراتور بهاران , خاک وجودمان نرم می شود و آماده ورز دادن خداوندگار مهربانی ...

سلام برادرم . ممنون از لطفتان .

سایه شنبه 31 تیر‌ماه سال 1391 ساعت 11:26 ب.ظ

خشم و بغض و نومیدی ؟! چی شده سهبا جان که اینجور شکایت می کنی ؟! نه قحطی عشق و نور که قحطی زندگی است انگار این روزها .. ولی تو خوب باش همیشه ...

این سرریز خشم چند روز پیش بود سایه جانم ... وقتی ..........
بی خیال ! به نوعی همدردی بود با عزیزی ! من خوبم نازنینم .

مریم شنبه 31 تیر‌ماه سال 1391 ساعت 11:32 ب.ظ http://najvaye-tanhai.blogsky.com

یا خدا خودت ختم بخیر کن همه چیو
عجب پستی
اولش با فرو افتادن چاه و آخرش هم درد نوشتی که آتش زد بر جان
چ خبره نرگسی؟

دل که با خدا باشه و توکل به او همراه همیشه ش باشه , همه چی ختم به خیر میشه مریمی ...
خبر سلامتی . یادت نره دعا کنی منو ها !

جوجه اردک زشت یکشنبه 1 مرداد‌ماه سال 1391 ساعت 12:19 ق.ظ

یعقوب برای بهتر دیدن می بایست دیدن را باور کند وچه چیز بهترازاین که سالها به امید دیدن یوسف کوری اش را نجوا کند...برای دیدن باید کور شد تا معجزه دین اتفاق بیفتد
داستان یوسف تمثیل است افسوس ذهنم یارای شکافتنش را ندارد عفو کنید

داستان یوسف تمثیل است و می شود از برادر بهارانم بخواهم در زمانی دیگر , برایمان بشکافندش ؟!
شنیدن قصه ها از زبان شما بسیار شیرین است برادرم ! شرمنده درخواستهای پیاپی !

زهـرا یکشنبه 1 مرداد‌ماه سال 1391 ساعت 12:20 ق.ظ http://anywherewithu.blogsky.com/

پیله ها،کنچ عافیت نیست،

دنج خلوت است

گوشه نشینی،نه!

پیله نشینی است که پروانه می آفریند
سلام آبجی نرگس
عجب پستی
جای داداشت خالی که کامنت بذارن واسه این پست

اتفاقا تمام مدت , به یاد برادر بودم و همچنین منتظر نظر شما ...
مرسی عزیز .

زهـرا یکشنبه 1 مرداد‌ماه سال 1391 ساعت 12:37 ق.ظ

آبجی نظر من اینجا در این سرا دیده نمیشه که
ولی همیشه که قحطی عشق و نور و امید نیست!
اگه یه وقتی عشق و نور و امید کم نشه ما آدما هیچ وقت قدردان بودنش نمیشیم
در بدترین شرایط و روزگار هم یه ذره عشق هست
آفتاب پشت ابر هنوز هم تاثیر خودشو داره

متوجه نشدم زهراجان , یعنی چی نظرت اینجا دیده نمیشه ؟

و در مورد کامنتت و بخصوص کامنتی که واسه امپراطور بهار گذاشتی باید بگم , فوق العاده بود ... خوشحالم که این عقیده رو داری عزیز .

فائزه یکشنبه 1 مرداد‌ماه سال 1391 ساعت 12:58 ق.ظ

سلام نرگس بانوی مهربان که دوستی ما در ماه رمضان کلید خورد و دوستانه هایمان و مادرانه هایت را هرگز فراموش نخواهم کرد...
رمضانت فرخنده و مردادت عسل باد

سلام خانوم مهندس عزیز من . و من هم آنروزهای دور را فراموش نمی کنم عزیز دل .
بر شما هم رمضان در کنار پدر و مادر عزیزت مبارک و به شادی و خیر .

یگانه یکشنبه 1 مرداد‌ماه سال 1391 ساعت 01:00 ق.ظ http://yeganeh98.blogsky.com
















من فکر میکردم ادم وقتی دختر گلی مثل من داشته باشه غصه نداره...














اما حالا میبینم اینطور نیست...














چرااااااا؟

غصه که نه , اما قصه زیاد داریم با شما دخترا !!!
حالا چرا اینقدر تعجب کردی ؟!

یگانه یکشنبه 1 مرداد‌ماه سال 1391 ساعت 01:04 ق.ظ http://yeganeh98.blogsky.com
















ماه رمضانتون مبارک...











شیطونک درونت باز فعال شد دخترییم ؟!

زهـرا یکشنبه 1 مرداد‌ماه سال 1391 ساعت 01:10 ق.ظ

یگانه به نظرت چرا؟

یگانه ؟؟؟؟

طهورا یکشنبه 1 مرداد‌ماه سال 1391 ساعت 01:21 ق.ظ

وای اول ماه رمضونی چه معجونی !ننوشی این معجونو !
معجونی بنوش که اگر توش دلتنگی و بغض و ....داره چاشنی امید داشته باشه .
ناامیدی تو هر معجونی خیلی بده ٬صاحب خون اصلا دوستش نداره سهبا جان .
راستی با شادی بعید چیکار داری شادی نقلی رو صدا کن نزدیکتره.شادی بعید مال این جا نیست ....
تمام هفت سال ها یا همه سالها ذخیره اند برای مبادا برای روز های قحط محبت و دلتنگی های بعد از آن ....
از دانه های ذخیره برایمان معجونی بساز که حال خرابمان را امید دهد ....دلتنگی امانم را در اشک بریده ...معجون من کجاست....

چشم عمه ! چشم , چشم , نمی نوشم !
اما شما چرا و دلتنگی و امانی که بریده از اشک ؟! عمممههههه ؟؟؟!

یگانه یکشنبه 1 مرداد‌ماه سال 1391 ساعت 01:22 ق.ظ http://yeganeh98.blogsky.com

این یعنی چی ؟ انتظار نداشتی که ساعت یک ونیم بیام جوابت رو بدم ؟ هان ؟؟؟؟

افروز یکشنبه 1 مرداد‌ماه سال 1391 ساعت 08:16 ق.ظ

سلام نرگسم انشالا هیچ وقت از این معجونها تو زندگیت نباشه عزیزم
نماز و روزه ها قبول خواهر ما رو هم سر افطار دعا کن

سلام عزیزم . خوبی افروزم ؟ ما هم محتاج دعاییم نازنین .

بزرگ یکشنبه 1 مرداد‌ماه سال 1391 ساعت 10:21 ق.ظ http://navan1.blogfa.com

چو با پیراهنش بینا شدم من
بسان غنچه گل وا شدم من
زلیخا بودم و یوسف چو دیدم
ز عشق روی او برنا شدم من
-------------------------------
سلام بر سهبای مهربون
چه بر دلت میگذرد که این چنین شاکی شدی؟

تو دلم ؟ بی خیال آقا بزرگ مهربون .
سلام و صد سلام . خوبین شما ؟

سمیرا یکشنبه 1 مرداد‌ماه سال 1391 ساعت 06:09 ب.ظ http://nahavand.persianblog.ir

راز همه دل گرفتگی ها و بغضها در زلف گره گیر نگار است که دعا میکنم نظری بیفکند تا حال دلت مثل شیرینی عسل شود در خنکای افطار....بی تابی هم جزء زندگی است بی تابی اگر نباشد وصال شیرین نمی شود عزیز دل

آخ گفتی سمیرا , زلف گره گیر نگار , گیر داده به دل ما , اما نمیکنه ورمون داره ببره پیش خودش حداقل ! همینطور گیرکردیم بلاتکلیف ... نه روی ماندن و نه پای کندن ! این بی تابی ها هم خودش حکایت شیرینی داره ... می خرمشون ...

مثل باران یکشنبه 1 مرداد‌ماه سال 1391 ساعت 06:23 ب.ظ

سلام بانو
چه پست عجیبی
آرامش رو برای قلبتون آرزو دارم

راستی توی این غروب و سحرهای ماه مبارک برای من و قلب سیاهم هم دعا کنید بانو...

سلام نازنینم ... ممنون از دعای قشنگت . تو وقلب سیاه ؟!

زهـرا یکشنبه 1 مرداد‌ماه سال 1391 ساعت 06:36 ب.ظ

خدا جونم...
امشب که دلم شکست...
خرده هایش را پیش تو می آورم...
وهنگامی که بغضم شکست...
اشکها یم را پیش تو می ریزم...
قلبم که به درد آمد ...
درآغوش توتسکینش می دهم ودلم که پرشد برای تو سخن می گویم... وقتی پاهایم حس رفتن نداشت دستان تو را می گیرم...
طاقتم که طاق شد قوتش را ازتو می گیرم...
ووقتی خسته شدم روی شانه هایت آرام می گیرم...
تنها که شدم...


نه هیچ گاه تنها نیستم....

آبجی نرگس دلتنگ نباش که هیچ وقت تنها نیستی

هیچوقت تنها نیستیم زهرایی ... منم قبول دارم !
مرسی که هستی عزیز خواهری .

طهورا یکشنبه 1 مرداد‌ماه سال 1391 ساعت 10:12 ب.ظ

سلام سهبا خانوم خوبید ؟دارید سحری درست می کنید یعنی؟کجایی برادرزاده ؟کامنتا سوخت جواب بدید خب!

سلام عمه جان عزیز دلم , جواب دادم که عمه ! فداتون شم , الان میرم سریع غذامو درست میکنم باز میام پیشتون .

فائزه یکشنبه 1 مرداد‌ماه سال 1391 ساعت 11:31 ب.ظ

راز همه ی دلگرفتگی ها اونجایی برملا میشه که شما یک لبخند جانانه به روی دنیا بزنید تا نتونه روی ما رو کم کنه

گاهی لبخند کم میاری خب خانوم مهندس قشنگم ! اونوقت چی ؟

زهـرا دوشنبه 2 مرداد‌ماه سال 1391 ساعت 01:05 ق.ظ

آبجی
اون عقیده ای که نوشته بودم به راحتی به دست نیومد
حالا هم بارها با خودم زمزمه میکنم تا یادم بمونه
تا ملکه ی ذهنم بشه
میدونم میشه به خیلی چیزها عادت کردن،به بودن کسی یا نبودنش
ولی خیلی سخت میشه فراموش کرد
فراموش کرد
حرفا و خاطرات رو
هرهفته شنبه و یکشنبه با خاطراتش....
آبجی خیلی واسم دعا کن

سخته , نیازی به فراموشی هم نیست ! منتها باید یه طوری به ذهن سپرد که دل رو خراش نده !
حالا چرا شنبه و یکشنبه ؟!

حمید اسکندری تربتی دوشنبه 2 مرداد‌ماه سال 1391 ساعت 03:08 ب.ظ

سلام

خیلی زیبا بود
انگار داشتید درد دل من رو می‌گفتید
"تنهایی"
"که همیشه قحطی عشق است و نور آرامش"
البته من مدت مدیدی است که دیگر رؤیا نمی‌بینم و به قولی:
دیگر فریب هم به سرابم نمی‌برد

احساس می‌کنم با تمام تلخی تنهایی، معتادش شده‌ام
اصلاً اگر روزی به تنهایی‌ام لطمه‌ای وارد شود، به چیزهایی شک می‌کنم و این یعنی اعتمادی دیگر وجود ندارد و این از همه بدتر است

ببخشید، برای لحظه‌ای خوندن نوشته‌تون باعث فوران دردهای قدیمی شد و تلخی به بار آورد و این البته ناشی از کجی من بود و نوشته‌ی شما

راستی، ماه مبارک رمضان بر شما مبارک
طاعات‌تون هم قبول درگاه حق
التماس دعا

یاحق

سلام . خوش اومدین همشهری عزیز . خوشحالم که این نوشته باعث شد شما سکوتتون رو بشکنین تو این سرا .
راستش من هم شدیدا معتقدم همه ما در این روزگار , در پیله تنهایی خودمون فرورفتیم . و چقدر دلم میخواد این تنهایی پیله ای باشه واسه پرواز , نه یک لاک تنهایی که تنها به روی دوش زندگیمون می کشیم بیهوده ...
و عجیب من هم دلم تنهایی ای میخواد که خدشه ای بهش وارد نشه !
چی بگم , تلخی توی وجود همه مون ریشه زده ! کاریش نمیشه کرد ظاهرا !

حمید اسکندری تربتی دوشنبه 2 مرداد‌ماه سال 1391 ساعت 06:28 ب.ظ

سلام

ببخشید
در نظری که دادم یک بخشی رو اشتباه نوشتم که باید اصلاح کنم:

"این البته ناشی از کجی من بود و «نه» نوشته‌ی شما"

ممنونم
یاحق

سلام .
خواهش میکنم , هرچند مفهوم مشخص بود , اما در هر حال تلخی نوشته من باعث این حس شما شده بود .

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد