سایه سار زندگی
سایه سار زندگی

سایه سار زندگی

برگهایی از دفتر خاطره ها ، نشسته بر مدار دل


دفتر زندگی تمامی آدمها با خاطرات فراوانی پرشده که نشانه رد پاهای افراد مختلف در گذر زمان بر او و زندگی اش می باشد و چه نیک خواهد بود اگر مرور این خاطرات ، طعم خوش لبخند را بر لبان ما برجای بگذارند ، یا که نه ، سهم ما از خاطرات ، تلخی هم اگر  هست ، در پی آن تجربه ای ارزنده و آموزه ای از درس های بی شمار زندگی را به یادگار داشته باشیم که در اینصورت این تلخی هم ، خود بسیار ارزشمند خواهد بود و در نهایت لازم و شیرین .

دو سال و نیم از زندگی من در آسمان بلاگ می گذرد . و به اندازه گذر تک تک روزهایی که سپری شده ، خاطراتی شکل گرفته از بودن من در جمع دوستان این سرا که برایم گرانقدر و ارزشمند است . دوستیهایی ایجاد شده که در قلب من مهر جاودانه ، دریافته اند . آموزه هایی که بی قیمتند و انسانهایی که بودنشان بزرگترین غنیمت این روزهای من است و اندیشه و محبتشان دستاوردی ارزنده برای من .

سمیرا که به اداره ما منتقل شد ، حس تازه ای را برای منی که سالها در آن محیط به تنهایی خوگرفته بودم ایجاد کرد که امیدوار کننده بود . در گذر زمان دریافتم که اشتباه نکرده ام و سمیرای من ، دوستی است که معنای دوستی را مفهومی حقیقی می بخشد . انسانی که بی بدیل است و مهربانی و زیبایی نگاه و اندیشه و درک عمیقش مثال زدنی ست . خیلی از آمدنش نگذشت که متوجه قلم زیبایش شدم و بعدها وبلاگش را کشف کردم و دنیای قشنگ نوشته هایش را و یکی یکی با دوستانش آشنا شدم . رویا ، زری ، محبوبه .... او مرا به ایجاد سرا در این فضا ترغیب کرد و من علیرغم اینکه هرگز توان نوشتن خود را باور نکرده ام ، بیست و ششمین روز از آبان 88 ناگهان این امر را محقق کردم و با سرآغازی از یاد خدا ، دفتر زمزمه های گاه گاه را گشودم . یادش بخیر ، اولین کامنت من مربوط به رویا دلشاد بود و بعدتر که سمیرا و دیگر دوستانش ، با محبت خود مرا به بودن و ماندن دلگرم کردند . یادش بخیر روزنامه نیم نما را و آن مشاعره های به یادماندنی اش با دوستان را . یادش بخیر نمایشگاه های کتاب تهران با سمیرا ، با زری ، در کنار رویا ... یادش بخیر سه بیت از غزل استاد محمد قهرمان و تقاضای محسن باقرلو برای درج کامل شعر و آشنایی من با استاد محمد قهرمان . یادش بخیر دیدن زری در خانه ام و در سرای سعدالسلطنه ، آمدن محبوب و رفتن به کنسرت حسین علیزاده ، یاد همه تولدهای سه نفره من و سمیرا و سپیده بخیر ، یاد سه تایی ( که بعدها شد این چندنفر ) بخیر . یاد همه کلنجاررفتن های ستاره و آفتاب و مهتاب برای کشف هویت آقا بزرگ  بخیر ... آقا بزرگی که حالا خود از بهترین و قدیمی ترین دوستان ماست که علیرغم اینکه هیچگاه  ندیده امشان ، هرگز رنگی از مجاز در قلب و در ذهن من برایشان متصور نیست . آقابزرگی که خانه مجازی شان حکم یک خانه امن برای حضور دوستانه داشت و دارد. با آن ایده های قشنگشان ، بازیهای جذاب ( بازی عکس پدرها اولین بار در آنجا شکل گرفت ) ، یا مشاعره هایی که در سرای ایشان شکل گرفت . یا خواندن همه خاطرات قشنگشان ، دیدن عکسهای قشنگترشان ، آشنا شدن با دوستان بزرگوارشان ... یا حس کردن محبت تمام ناشدنی روح بزرگشان . چطور می توانم فراموش کنم آموزش زبان نهاوندی برای مرا که در پی درخواست من جهت ورود به جامعه نهاوندیهای محبوب خودم شکل گرفته بود؟ مگر می شود آش پشت پای سفر من و سمیرا را فراموش کرد که در سرای ایشان تهیه شد ؟ مگر می توانم تولدنامه های پرمفهوم آنجا را که نشان محبت خالص دل بزرگشان می باشد را از یاد ببرم ؟ به نظر شما امکان دارد ؟

زمستان سال گذشته و پست پرنده های آقابزرگ ، باعث شد پرنده ای بر بام سایه سارم بنشیند که تقدیر مرا در فضای مجاز رنگی دیگر بخشید . امپراطور بهاران با واژه های من قابل توصیف نیست . در توانم نیست از جوجه اردکی بگویم که بارها و بارها نگاه مرا ، قلب مرا ، روح مرا دچار تکانه های عظیم نموده است . نمی توانم شرح دهم آن لحظه های نابی را که به کرات تجربه نموده ام ، در حالیکه همه حس و حال آنرا مدیون برادر بزرگوار بهاری ام هستم . من همیشه مسحور نگاه و قلم و واژه ها و وامدار محبت بی بدیل برادری هستم که روح خدا در کالبد خاکی شان آنقدر گسترده است که گاه رنجهایی عظیم برجسم شان می نشاند و وقتی درد بر جسم و بر روح این پرنده آسمانی می نشیند ، چلچله ها به درد می نشینند و دل من هم بی تاب و بی قرار ، بر سینه می کوبد و اشکها که امان مرا می برند و نگاهم که تا فراسوی مرزهای آسمان خدا بالا می رود تا هر آنچه در بضاعت ناچیز من است ، در نگاه بیکران او به معجزه ای تبدیل شود تا شاید اندکی آسودگی ارمغان بیاورد برای این عزیز مهربان . برادر بزرگواری که دردهایش ، زخم دل مرا تازه می کند و روح مرا سرگشته ، وقتی از صیغه استمراری درد می گوید و ماجرای هبوط و سیب عاشقی را به زیبایی با واژگانی منحصر به فرد در عطر بابونه و دلشوره انارستان و طعم گس زندگی به من و ما یادآوری میکند همانطور که طعم خوش لبخندهای به یادماندنی از خواندن طنزهای فاخر ایشان هم برای همیشه در ذهنم ماندگار شده است .

و درکنار امپراطور بهاران ، این مهربان برادر عمیقم ، سلطان ماه  و مهر ، برهر آنچه پروانه های عاشقی ست می آموزد که برای مانا نمودن لبخند عشق بر لبان زندگی ، باید قلبت را همچون سیب سرخ حوا ، پاک و زلال ، در کف دستان گشوده ات بگذاری و مهربانی را همچون چشمه ای جوشان از اعماق وجودت به غلیان واداری تا بشوی همراه لحظه های ناب عاشقانه ها ، حتی اگر این همراهی در متروک ترین امپراطوری بهار شکل بگیرد تا مردمک تنهایی حوا، پرشود از عطر خوب یادخدا و ثمره اش بشود زیباترین حدیث خلقت ، فرشته ای به نام ال یاسین ...

چه زنجیره زیبایی از دوستیها شکل گرفت ، زنجیره ای که ابتدایش سمیرایم بود و حلقه های بعدی اش ، آقابزرگ و یلدا ، جوجه اردک و مانا ، حمید ، منیژه ، فائزه ، خانمک و ...

به نظر شما ارزش اینهمه خاطرات زیبای این انسانهای بزرگ را می توان در قالب اعداد و کلمات آورد ؟!

ادامه دارد ...

نظرات 41 + ارسال نظر
سمیرا شنبه 20 اسفند‌ماه سال 1390 ساعت 01:30 ب.ظ http://nahavand.persianblog.ir

امروز روز سورپرایزهاست نرگس جانم...ممنونم به خاطر این کلمات قشنگی که من لیاقتش را ندارم.....منم افتخار میکنم که تو رو پیدا کردم....و این حلقه مهربانی که تو نگینش هستی و همه این دوستیها گرد قلب پرمهرتو شکل گرفته نرگس جانم...

ای جان ! یعنی واقعا سورپرایز شدی ؟ به اندازه اون کفشدوزک قشنگی که از قلب مهربون یکی پرواز کرد و اومد تو دست تک تک ماها نشست ؟!

خواهش میکنم خواهری . هرچی گفتم حقیقت هست و همه حقیقت نیست که تو قابل بیان شدن نیستی مهربونم . خوشحالم که هستی ، در کنار من و برای همیشه ، در قلب من .
ممنونم سمیرای من .

شب های نقره ای شنبه 20 اسفند‌ماه سال 1390 ساعت 01:36 ب.ظ http://silvernights.blogsky.com/

سلام
عالی بود ... چقدر زیبا دوستانت را در این متن دلنشن آوردی
مسلمن ارزش ها در قالب اعداد و کلمات نمی گنجند ...
موفق باشی عزیز

سلام عزیز . اینها همه آنچیزی که درقلبم هست ، نیست نازنین . که کلمات همیشه کم می آورند بیان احساس را .
سلامت باشی . ممنونم .

شب های نقره ای شنبه 20 اسفند‌ماه سال 1390 ساعت 02:00 ب.ظ http://silvernights.blogsky.com/

نظر قبلی نصفش مال این پست بود
دفتر خاطراتم , سلام ...
چند تا پست آخر وبلاگ رو نخونده بودم
یعنی نبودم که بخونم
ولی تا همینجا که مدت آشنایی من با شما وبلاگ خوبتون به حدود یک ماه م یرسه باید بگم
خیلی از آَنایی با شما خوشبختم چون شما علاوه بر هنرمند بودنتون بسیار خوب و مهربون هستید
خوش به حال من و همه ی کسانی که دوستتون هستن
موفق باشید سهبای عزیز

رسما شرمنده مهربونی و خوبی شما شدم من عزیز دل . این از پاکی قلب شماست که در این مدت کم ، منو اینطور شناختی . لطفت پایدار . باز هم ممنونم نازنین .

طهورا شنبه 20 اسفند‌ماه سال 1390 ساعت 02:10 ب.ظ

به نام خدایی که می آفریند مروارید محبت را در صدف قلبها آنکه می داند راز ها را و آنکه فنا می کند رنج ها را و بنیان می کند دوستی ها را.....
زمانی که انسان بخواهد از انسانیت ها و محبت های صمیمانه دوستان تشکرو قدر دانی نماید چه سعادتی بهتر از این که با چند سطری پیوند عشق و محبت را در دلها گره بیشتری دهد.
من به عنوان عمه ی سهبا خانم از همه دوستان تشکر می کنم که به برادرزاده ام این همه لطف داشته اید که البته او برازنده این محبت هاست

ای جانم عمه طهورای نازنینم . دوستان همیشه به من لطف دارند ، شما هم هم ...
فدای شما .

کاش همیشه قدردان باشیم .

افروز شنبه 20 اسفند‌ماه سال 1390 ساعت 03:04 ب.ظ

خاطرات همیشه از زبان تو خوندنشون یه مزه دیگه داره چند وقته با سمیرا همکار هستین ؟

لطف داری افروزم . سه سال و نیم تقریبا ...

مذاب ها شنبه 20 اسفند‌ماه سال 1390 ساعت 03:40 ب.ظ http://mozabha.blogsky.com

سلام آبجی سهبا
بحق تمامی دوستان عزیزی را که نام بردی دوستان بزرگوار و فرهیخته ایی هستند و من کم و بیش با آنان طی این مدتی که در بلاگ اسکای هستم آشنایی دارم و از همینجا از حضورشان تشکر میکنم بخاطر دانسته های ارزشمندی که از محضرشان آموختم ، همچنین از حضور شما که در این مدت گرمای مهرتان مثال زدنی است و سایه سارتان چتر محبت است بر سر دوستان ، همیشه مستدام باشید و شاد و شادکام.

دوستانی دارم بهتر از آب روان ... و سپهر آسمانی هم از بی نظیرترین دوستان این سرا و صاحبش هستند ...
ممنونم برادرم .

فریناز شنبه 20 اسفند‌ماه سال 1390 ساعت 03:47 ب.ظ

یجوری مینویسین انگاری آدم داره میبینه

چقدر باحال بود اون کشف آقا بزرگ

سلام نرگس بانو

یعنی خاطرات تصویری ؟! چه جالب ...
سلام شادونه خانوم گل . خوش اومدی نازنینم .

فرداد شنبه 20 اسفند‌ماه سال 1390 ساعت 04:29 ب.ظ http://ghabe7.blogsky.com

سلام خواهرم
از دوست گفتن همیشه زیباست...از دوست شنیدن همیشه زیباست...
و شما که کلامتان همیشه دوستانه است...
برقرار باشی و دوستی هایتان همیشه پایدار.

سلام برادرم .
گاه احساس می کنم حرفهایم شده تکرار ... هرچند دوست دارم این تکرار دوستیها را ... اما ....
چون از شما گفتن است , دوستش دارم و تکرارش خواهم کرد , که دلم می خواهد آینه باشم در برابر آینه دوست تا به نهایت تکرارش کنم ....
ممنون مهربان برادر .

یگانه شنبه 20 اسفند‌ماه سال 1390 ساعت 06:15 ب.ظ




جمع نهاوندی ها جمع است..
به سلامتی ادامه هم داره؟
خدا بخیر بگذرونه...
پ.ن:در ضمن گفته باشم لازم نیست برای تقدیر از من خودتون رو به زحمت بیندازید..خودم می دونم..لازم به این همه تشکر نیست.

خب آره , بدو بیا من و تو هم بریم تو جمعشون ! البته نمیدونم تو رو راه بدن یا نه , ولی من که از قبل , تبعیت نهاوندی رو گرفتم ویزاش هم دستمه !

ادامه ش هم در مورد سایر دوستان وخاطرات دیگه من تو این سرا هست , از تو هم هیچ خاطره ای ندارم ! بیخود خودت رو خسته نکن خانومی !

فریناز شنبه 20 اسفند‌ماه سال 1390 ساعت 06:18 ب.ظ

یه جورایی

مثلا فک میکنم همتون تو یه شهرک زندگی میکنین دور همین و اینا


دوستی های نتی شاید زیباییش به حرف های دلشه و دوامش به دوریش!


آدم های خوب زیادن بانو
ولی آدم های خوووب کم

خب همینطور نیست مگه عزیز ؟ که فضای بلاگ یه جور شهره یا شهرک که ما رو با هم همسایه کرده ! همسایه هایی که بعضی همدیگه رو میشناسن , بعضی نه , و فقط با اسم همدیگه آشنا هستند .... و البته با افکارشون .
و این خوبه ... دوستی ای که بر مبنای اندیشه و تفکر باشه , ماندگارتره شادونه گلم . اینطور نیست ؟

یگانه شنبه 20 اسفند‌ماه سال 1390 ساعت 06:30 ب.ظ

مامان؟
دلت میاد؟
تو رو خدا روزگار رو ببین؟

جانم ؟!
چیو دلم میاد ؟
آره خب ! خوبم دلم میاد ؟
حالا چی رو دلم میاد یا نمیاد ؟!
کدوم روزگار رو ببینم ؟

یه شعری بود یکی از همکارانم همیشه می خوند , بذار برات بخونمش :
از ما گذشت نیک و بد اما تو روزگار
فکری به حال خویش کن , این روزگار نیست !
خوب بید !؟

حسام شنبه 20 اسفند‌ماه سال 1390 ساعت 06:51 ب.ظ

سلام ؛

زنجیره ی دوستی هاتون همیشه محکم...

سلام . ممنون از لطفتون . امیدوارم حلقه ای باشید از این زنجیره !

سایه شنبه 20 اسفند‌ماه سال 1390 ساعت 07:17 ب.ظ http://shadowplay.blogsky.com/

دوستی هایت پایدار ...
رفتم تو فکر دوستی هایی که از اینجا از دنیای مجازی بهشون رسیدم ...
نرگس جان هیچی نمی تونم بگم ! ..

چرا عزیز ؟ چرا هیچی نمیتونی بگی ؟!

سایه شنبه 20 اسفند‌ماه سال 1390 ساعت 08:31 ب.ظ http://shadowplay.blogsky.com/

چی بگم ؟!
نرگس جان تو یه پارادوکس بزرگ گیر کردم ... انگار من از من رهایی نداره . انگار نمی خوام از خودم گذر کنم . انگار کم شدم از خودم ...

اینا یعنی چی سایه جانم ؟!

زهـرا شنبه 20 اسفند‌ماه سال 1390 ساعت 09:36 ب.ظ http://sheydayevesal.mihanblog.com/

دوستی هایت پایدار
انشاءالله این جمع دوستانه در پناه خداوند موفق باشن

ممنون زهرای من . و امید که این جمع روز به روز گرمتر و گسترده تر شود !

سرزمین آفتاب شنبه 20 اسفند‌ماه سال 1390 ساعت 10:02 ب.ظ http://sarzamin-aftab.blogsky.com

سلام

خوشحالم که مچون گذشته
باز پرانرژی و ریبا می نویسید

شرمنده
کمی درگیرم
مدتی کمرنگم
( بهتر. نه ؟ )

سلام . پارسال دوست , امسال غریبه ؟! کجایید برادر ؟ ماژیکهاتون کمرنگ شدند دومرتبه ؟ بفرستیم خدمتتون ؟!
نه والا , ما کمرنگ دوست نداریم ! همون پررنگ پررنگ خوبه . جدی میگما !

مریم شنبه 20 اسفند‌ماه سال 1390 ساعت 10:54 ب.ظ http://najvaye-tanhai.blogsky.com

تو زیبایی و همچون موج دریا پر هیاهویی
منم تشنه کویری ، که ندارد هیچ آهویی
بیا یک شب کنارم تا سحر بنشین ببین جانا
که خوشتر باشد از صد موج این بی ها و بی هویی
سلام بانوی مهربانی ها

سلام مریمم . شبت خوش عزیز مهربان .

مریم شنبه 20 اسفند‌ماه سال 1390 ساعت 11:00 ب.ظ http://najvaye-tanhai.blogsky.com

تنها چیزی که فروغش به خاموشی نمی گراید

خاطرات پاک به یاد هم بودن است

شبتان به خوشی و مهربانی

موافقم مریم جان . خاطرات هرگز فراموش نمی شوند , آنهم خاطرات خوب در کنار دوستان بودن . شب شما هم به شادی عزیز .

جوجه اردک زشت شنبه 20 اسفند‌ماه سال 1390 ساعت 11:23 ب.ظ

سلام مهربان
اشک را حیف نمی شود اینجا دید ونوشت....شوکه شده ام...چه باید بگویم ؟ من همان متروکه ایست که جز مزاحمت برای شما هیچ ندارد

باتمام وجود می ویم: خدایا لبخند مرا قربانی این دوستی ها کن که بی دوست ره به جایی نمی برم
دوست سبزه دلم است که هرروز برایشان گره می زنم به امید استجابت لبخندشان

سلام برادرم . شوکه چرا ؟ من که هرروز و هر لحظه شوکه مهربانی های شما هستم ... و همیشه دعایم آرامش و لبخند و سلامتی شماست . امید که دعاهای ما مورد استجابت خداوند مهربانی قرار بگیرد . ممنون که هستید مهربان برادرم .

حمید شنبه 20 اسفند‌ماه سال 1390 ساعت 11:39 ب.ظ http://samandis.blogfa.com

سلام آبجی نرگس جون. خوبی؟
توی این ‍پست شما یعنی ما سهمی نداشتیم؟ یه خط کوچولو؟

حمید هستی بخدا , هم تو پست , هم تو قلب ما !
سلام حمید عزیز .

حمید شنبه 20 اسفند‌ماه سال 1390 ساعت 11:47 ب.ظ http://samandis.blogfa.com

خب یگانه خانم یک ساعت دیگه یکی از نهاوندی ها نهاوند رو به مقصد تهران ترک می کند!

هان ! پس از این ناراحتی ؟ تهران چه خبره حمید ؟

جوجه اردک زشت یکشنبه 21 اسفند‌ماه سال 1390 ساعت 12:03 ق.ظ

شوکه از اینهمه مهربانی ...ظرفیت من تا این حد است...اینجا مهرتان آیینه ای از بهشت است که نور خدا را می تاباند تا کور شود هر آنکس که نتواند دید

شرمسار خدایم و شما ، اگر که ایینه دلم ، به دلیل غبار کدورت ها ، نمی تواند نور وجودی تان را آنگونه که باید ، بتاباند !

حمید رضا یکشنبه 21 اسفند‌ماه سال 1390 ساعت 12:49 ق.ظ http://seyedhamidrezamirmah.blogfa.com

سلام
امیدوارم این حلقه ها هرلحظه محکمتر از قبل بشن.
راستی خیلی خیلی ممنونم از اینکه افتخار دادین و بهم سر زدین. وقتی اومدم دیدم خونم نورانی شده ها!
خوشحالم از اینکه شغلم باعث شد با شما دریادل آشنا بشم. البته نماند که با خودکشیه نسبی آدرس وبلاگتونو گرفتم.

سلام . ممنون از حضورتون . لطف دارین شما !
حالا چرا خودکشی ؟! اینقدر جو خراب بود ؟!

حمید رضا یکشنبه 21 اسفند‌ماه سال 1390 ساعت 01:33 ق.ظ http://seyedhamidrezamirmah.blogfa.com

سلام
امیدوارم این حلقه های قشنگ هرلحظه بیشتر بهم فشرده بشن که هیچ حادثه ای باعث جداییشون نشه.
راستی خیلی خیلی ممنون از اینکه افتخار دادینو منت سرم گذاشتین به خونم سری زدینو با نظر زیباتون اونو رونق دادین. درضمن خیلی خوشحالم که باهاتون آشنا شدم. البته با کمی پررویی! بهر حال براتون آرزوی خوشی و سلامتی دارم

بازم سلام و باز هم ممنون ...

حمید رضا یکشنبه 21 اسفند‌ماه سال 1390 ساعت 03:03 ق.ظ http://seyedhamidrezamirmah.blogfa.com

بازم سلام و اینبار عرض این مطلب که واقعا کف کردم! بیشتر قسمتای پستتونو ۲-۳ بار خوندم تا فهمیدم چی شده. وقتی کامل خوندم متوجه شدم که واقعا قلم زیبایی دارین. درضمن یه تبریک به همه ی دوستانتون برای داشتن دوست با کمالاتی چون شما.

یعنی ساعت کامنتتون من رو شوکه کرد ! جالبه که یکنفر دیگه به بیداران شب اضافه شد در این وبلاگ !
منم خوشحالم برای پیوستن شما به حلقه دوستان این سرا . امید که پایدار باشد این زنجیره ...
ممنونم .

پدرخوانده محجوب یکشنبه 21 اسفند‌ماه سال 1390 ساعت 08:54 ق.ظ

آنکه هرگز نظری با من شیدا نکند
نتواند که مرا بی سر و بی پا نکند
دوش می‌گفت که من با تو وفا خواهم کرد
لیک معلوم ندارم که کند یا نکند
اگر آن حور پری رخ بخرامد در باغ
نبود آدمی آنکس که تماشا نکند
خسرو آن نیست که از آتش دل چون فرهاد
جان فدای لب شیرین شکرخا نکند
گل چو بر ناله‌ی مرغان چمن خنده زند
چکند بلبل شب خیز که سودا نکند

هر که را تیغ جفا بردل مجروح زنی
حذر از ضربت شمشیر تو قطعا نکند
چون توانم شدن از نرگس مستت ایمن
کانکه چشم تو کند کافر یغما نکند
گل خیری چو بر اطراف گلستان گذرم
نتواند که رخم بیند و صفرا نکند

هر که احوال دل غرقه بداند خواجو
اگرش عقل بود روی بدریا نکند

سلام بر پدرخوانده محبوب و محجوب . خیر مقدم ! آمدید و با دستانی پر و غزلی زیبا آمدید ...
ممنونم ...
هر که احوال دل غرقه بداند خواجو
اگرش عقل بود ، روی به دریا نکند !

به نظرتون ، این دوروبرها ، عقلی یافت می شود ؟!

پدرخوانده محجوب یکشنبه 21 اسفند‌ماه سال 1390 ساعت 08:56 ق.ظ

یاد باد آن‌ که صَبوحی زده در مجلس اُنس
جز من و یار نبودیم و خدا با ما بود

رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند
چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند
من ار چه در نظر یار خاکسار شدم
رقیب نیز چنین محترم نخواهد ماند
....
ز مهربانی جانان طمع مبر حافظ
که نقش جور و نشان ستم نخواهد ماند

طهورا یکشنبه 21 اسفند‌ماه سال 1390 ساعت 09:59 ق.ظ

خوبی برادرزاده جان ؟حالا که خوب فکر می کنم فهمیدم شغلت چیه؟! جراح پیوند قلبی آره؟

جراح پیوند قلب ؟!!!

وای عمه جون ! آدمی که خودش دل نداره ، میتونه دل پیوند بزنه ؟! اگه بدونین چه اوضاعی دارم من !!!
ممنونم عمه مهربونم .

پدرخوانده محجوب یکشنبه 21 اسفند‌ماه سال 1390 ساعت 10:01 ق.ظ

عقل بند ره روانست ای پسر

بند بشکن ره عیانست ای پسر

عقل بند و دل فریب و جان حجاب

راه از این هر سه نهانست ای پسر

چون ز عقل و جان و دل برخاستی

این یقین هم در گمانست ای پسر

مرد کو از خود نرفت او مرد نیست

عشق بی‌درد آفسانست ای پسر

هین دهان بربند و خامش چون صدف

کاین زبانت خصم جانست ای پسر

شمس تبریز آمد و جان شادمان

چونک با شمسش قرانست ای پسر

عقل ، بند رهروانست ای پسر ....

عشق بی درد افسانست ای پسر ...

هین دهان بربند و خامش چون صدف ........


...........

چقدر دلم همیشه بودنتون رو میخواد ...

پدرخوانده محجوب یکشنبه 21 اسفند‌ماه سال 1390 ساعت 10:07 ق.ظ

باز آمـــــدم باز آمدم از پیش آن یـــار آمـــــدم
در من نگـــردر من نگر بهر تو غمخوار آمدم
شاد آمدم شاد آمدم از جملــــــه آزاد آمـــــــدم
چندین هـــزاران سال شد تا من به گفتار آمــدم
آن جا روم آنجا روم بالا بدم بـــــــــــــالا روم
بازم رهان بازم رهان کاین جا به زنهــار آمـدم
من مرغ لاهوتی بدم دیدی کا ناسوتی شـــــــدم
دامش ندیدم ناگهان در وی گرفتــــار آمـــــــدم
من نور پاکم ای پسر نه مشت خاکـــم مختصـر
آخــــر صدف من نیستم من در شهـــوار آمـدم
ما را به چشم سر مبین ما را به چشم سر بیــن
آنجا بیا ما را ببین کان جــــا سبکبـــار آمـــــدم
از چار مادر برترم وز هفت آبا نیـــــز هـــــم
من گــوهر کانی بدم کاین جا به دیــدار آمــــدم
یارم به بازارآمده ست چالاک وهشیارآمده ست
ور نه به بازارم چه کا ر وی را طلبکار آمــدم
ای شمس تبریزی نظر در کل عالم کی کنـــــی
کانـــدر بیابان فنا جان و دل افگـــــــار آمــــدم

یارم به بازار آمده ست ، چالاک و هشیار آمده ست ......

دامش ندیدم ناگهان ، در وی گرفتار آمدم ....

طهورا یکشنبه 21 اسفند‌ماه سال 1390 ساعت 10:42 ق.ظ

سهبایم مگه نگفتی دلتو گرد گیری کردی ؟پس عمه چی بگه که هیچ کار نکردم..........

دلمو گرد گیری کردم ؟! نمیدونم عمه جون ! راستش حالا که دارم به خاطراتم فکر می کنم ، می بینم چقدر دلم واسه بعضی آدما تنگ شده . که اینهمه دوری و فاصله ، یه ذره هم باعث نشده از مهرشون توی دلم چیزی کم بشه ! هرچند شاید به قول داداش ، به نبودن هم عادت کنیم ، اما این دلیل نمیشه که وقتی به یادشون میفتیم ، آهی از حسرت نکشیم ...

کاشکی هیچوقت این فاصله ها آفریده نمیشد ...
عمه من دلش همیشه صاف و زلاله ! نیازی به گردگیری نداره که! توروخدا اگه یه وقت خواستین خونه تکونی دل کنید ، منو بیرون نندازین عمه جون !

مشتاق یکشنبه 21 اسفند‌ماه سال 1390 ساعت 10:56 ق.ظ

سلام
به قدری توصیف شما در حالات افراد قشنگ و دل نشین است که فرد میخواهد از شما بخواهد که توصیفش کنید... مثل اینکه به یک نقاش زبردست میدهی که تصویرت را بکشد..
خلاصه ...خیلی جالبه...
البته انصافا کار شما هم در ژیوند دادن دلها حرف نداره!

سلام .
این که البته از لطف شماست ، ولی توصیفهای من ، عین حقیقتی ست که از دوستانم در ذهن من است و در قلبم . خب شما هم در برنامه نقاشی من قرار دارید ، اما راستش از همین حالا می گویم که در توانم نیست آنگونه که شایسته شمایان است ، طرحتان را از دل ، بر صفحه سپید کاغذ ، پیاده کنم ! نمی شود ! نشدنی ست ! یا بهتر بگویم ، کار من نیست !!!

خوشحالم اگر تنها اندکی سهم داشته باشم در پیوند دادن دلها .
ممنون بزرگوار .

بزرگ یکشنبه 21 اسفند‌ماه سال 1390 ساعت 12:37 ب.ظ http://navan1.blogfa.com

یعنی من الان باید چی بگم اون وقت

یعنی شما همین که هستین یعنی یه غنیمت بزرگ واسه من ! ممنون که با حضورتون خوشحالم می کنین آقابزرگ عزیز .

بزرگ یکشنبه 21 اسفند‌ماه سال 1390 ساعت 12:44 ب.ظ http://navan1.blogfa.com

کاش این کامنت ها میتونستند احساس رو هم منتقل کنن
کاش به قول جوجه اردک اشک رو میتونستیم بنویسیم
کاش لرزش و کنترل چشمانم رو میتونستم بفرستم

سهبای عزیز
کاش میتونستم یک اشک از تو جلو بیفتم
کاش توان جبران محبت هایت را داشته باشم
کاش ...

ای بابا ! از دست شما و اردک عزیز ! خب چرا همه معادلات منو راجع به آقایون به هم می زنین شماها ؟! ای بابااااا !!!!

طهورا یکشنبه 21 اسفند‌ماه سال 1390 ساعت 01:10 ب.ظ

از جان طمع بریدن آسان بود ولیکن
از دوستان جانی مشکل توان بریدن

دوست وقتی رفت تو دل نشست دیگه بیرون نمی ره .
من هنوز با دوستای دبیرستانم رفت و آمد دارم سهبا جان
دوره داریم با هم .اینم خودش یه گرد گیری حسابیه چون وقتی پیش هم جمع می شیم دیگه یادمون می ره الان چه مشکلاتی داریم یاد اون موقع ها دلامونو پاک پاک می کنه .
ادامه داره......
به دوستی که برسه همیشه آخرش به جای خداحافظی کلمه ادامه داره میاد

قبول دارم حرفتون رو عمه جون . اینکه وقتی دور هم می شینیم ، ناخودآگاه از غمها فاصله می گیریم ، یا حداقل وقتی از درددلهامون واسه هم میگیم ، حس می کنیم چقدر سبک شدیم ، یا چقدر درد و غمهای ما ، نسبت به دیگران کم و بی ارزش هست و همین باعث میشه قدردانی بیشتری داشته باشیم نسبت به داشته های زندگیمون .
تو قلب من هم جای شما محفوظ هست عمه جون . ممنون که هستین .

دانیال یکشنبه 21 اسفند‌ماه سال 1390 ساعت 03:22 ب.ظ http://www.danyal.ir

وقتی که در آینه کاغذت نگریستم ، دانه های بلورین اشک را دیدم که میلغزند و به دوستی با تو می بالند ...

خدا شما را برای ما نگه داره

نفس کشیدم به آسودگی ! چه کرده اید با من که وقتی نیستید ، دنیایم پر از آشوب و نگرانی می شود برادر ؟!
به هر چه می پرستید ، باشید ، حتی اگر به آتش سوزاندن !

سعیده یکشنبه 21 اسفند‌ماه سال 1390 ساعت 05:56 ب.ظ http://s73.blogsky.com

سلام
متن رو قبل تر خوندم اما نشد کامنت بذارم
چیزی که خیلی برام لذت بخش بود صداقتی بود که لابه لای تک تک کلماتتون احساس می شد...
خوش بحال ما

فدای شما !
سلام نازدونه خانوم . خوشحالم که امتحانت خوب شد عزیز دل !

سایه یکشنبه 21 اسفند‌ماه سال 1390 ساعت 06:16 ب.ظ http://shadowplay.blogsky.com/

ببین چه کردی دانیال با نرگسمون !!
دیگه نای جیغ بنفش کشیدن هم نداره ...

هیشکی ندونه تو خوب میدونی سایه جانم که دلشوره و نگرانی چه بلایی سر دل میاره ! دیوانه شدم بخدا از بی خبری !

یگانه یکشنبه 21 اسفند‌ماه سال 1390 ساعت 08:58 ب.ظ


انقدر تهران بده؟
خب البته نهاوند کجا و تهران دود زده کجا..

من نمیدونم چرا اینقدر حمید از تهران بدش میاد ؟!

جوجه اردک زشت یکشنبه 21 اسفند‌ماه سال 1390 ساعت 09:11 ب.ظ

سلام آبجی فرهیخته ام
منم به لیست حمید اضافه کنید آنقدر بدم از تهران می آید که بعد از 2 زندگی کردن فرار کردم به نهاوند والان هروقت میخام برم تهران عزا میگیرم

بازم سپاسگزار اون جملات قشنگم
با این نوشته شما دارم از خودم خوشم میاد

علیرغم شلوغی و آلودگی تهران , من دوستش دارم برادر !
بعد اینکه شما نیازی به تعریف من ندارید که ! مشکی هستید که عطر خوشتان فضای دوستانه ما را معطر کرده ... چه نیاز به تعریف عطار ؟!

سلام برادر اندیشه ام .

جوجه اردک زشت یکشنبه 21 اسفند‌ماه سال 1390 ساعت 09:52 ب.ظ

من فقط از شلوغی تهران بدم می آید اما شب هایش را دوس دارم...افسوس که همه امکانات فرهنگی وهنری ریخته اونجا
وآدم چقدر وقت کم می آورد

گاهی عطار باید از عطرهایش تعریف کند چون بعضی عطرها به پای بقیه بویهای ملیح نمی رسد

ممنون
کاش می دانستم این مواقع چه باید بگویم

من هنوز هم می گویم شما نیازی به تعریف چون منی ندارید برادرم که از خوشبوترین عطرهای گلهای باغ اندیشه و مهر هستید ...

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد