باران در لباس هدیه عمه نرگس
یکسال گذشت . چهاردهم اسفند ماه 89 ، ساعت 14 بود که تلفن همراهم به صدا در آمد و مژده حضور لطیف ترین باران زندگی ام را به من رساند . آنروز حس غریبی همراه لحظه های من شد . لبریز شوق بودم و شور . سخت است آنهمه شور و شوق را در وجودت بخوابانی ، بی هیچ واکنشی ! دلم فریاد می خواست ، اما در چهاردیواری اداره محبوس شده بودم و اسیر . اولین گوشهای شنوایی که یافتم ، فریاد شوقم را سردادم :
سلام ... همین حالا به من خبر دادند که عمه شده ام ، برای اولین بار ! منتظرم که در اولین فرصت بارانم را در آغوش بگیرم ، دلم برای دیدنش ضعف می رود ... دیدن بارانم به رسیدن بهار وصل شده ، باران و بهار ، تکرار در تکرار لحظات ، کو تا بهار ؟ چقدر باید ثانیه بشمارم برای دیدنش ؟
و پاسخی که دریافت کردم شگفت انگیز بود :
باور می کنی هوا آفتاب آفتاب بود . همین الان چنان بارانی داره می باره که چشم چشم رو نمی بینه ... مبارک باشه !!!
و آن نامه دیگر :
سلام ... عمه شدم نازنینم . باران من هم به دنیا آمد و من مشتاق دیدنش ، لحظات را برای رسیدن بهار می شمارم ! گاهی ثانیه ها چه سخت می گذرند . باران و بهار ! چه سرنوشت زیبایی هستند ! ممنون از خالق این هر دو ...
و حالا یکسال از آنروز می گذرد و امروز غمی مبهم به دلم چنگ انداخته که گفتنی نیست .بارانم را سه چهار روز پیش دیدم . راه رفتنش را با چشمان خود نظاره کردم . آن چهار دندان کوچک سفیدش را ، آن لبخند قشنگش را ، آن نگاه معصوم و بغض مظلومانه اش را . باران من در آغوش مهربانی عزیزانش ، لحظه به لحظه قد می کشد و بزرگ می شود و من در این فاصله ، با همه دلتنگی هایم کنار می آیم و فقط دعا می کنم که همیشه جمع دوست داشتنی عزیزانم جمع باشد و لبخند و شوق و سلامتی ، قرین لحظاتشان . که تا اینگونه باشد ، بر هر آنچه فاصله و دلتنگی ، سر تسلیم فرود می آورم ...
خدای فاصله ها ، دلگیرم و دلتنگ .... خدای مهربانی ها ، بغضم را می خوانی ؟ خدای باران ، باران اشکهایم را می بینی ؟
خدای تقدیرها .. باران استجابت دعا ... سلامتی ... شفا ... خدا .... خدا ....خدا ...
تولد باران قشنگم هست و من بارانی ام .
تولدت مبارک بارانی ترین حس لمس مهربانی خدا .... تولدت مبارک لطیف ترین هدیه خدا .... تولدت مبارک زیباترین ثمره زندگی برادر ... تولدت مبارک بارانم ... امید که همیشه طراوت حضورت ، در لحظات باهم بودنمان جاری باشد . مانا باشی و سربلند ، عزیز دل عمه .
و تبریکی ویژه دارم به داداش مهدی عزیزم ، پدر بارانم . امید که قدمهای کوچکش ، منشا خیر باشد و برکت . لبهایتان پر لبخند ، دلتان لبریز آرامش ، زندگیتان سرشار نور ، سلامت باشید و پرتوان .
تولدت مبارک باران کوچکم .
نرگسی سلام صبحت بخیر بانو!
نمیخوای دیگه به من سر بزنی مهربون؟
دیگه دوستم نداری خواهری؟
چرا به وبم سر نمیزنی؟
من قبول ندارما بگی وقت ندارم بیا ببین چقدر و چنتا پست غیبت داری؟
بخدا اگه نیای میدونم یعنی اینکه مریم توام به وبم نیا
خودت میدونی چقدر نازک دل هستم و حساس
میای دیگه باشه؟
وای مریمی ، میدونم باور نمیکنی ، اما ........ چه فایده گفتی نگم دیگه ! باشه نمیگم و سعی می کنم بیام ، در اولین فرصت عزیز ....
راستی سلام . صبحت بخیر .