خودت را مهیا کن زینب که حادثه دارد به اوج خودش نزدیک می شود . همه تحملها که تاکنون کرده ای , تمرین بوده است , همه مقاومتها مقدمه بوده و همه تابها و توانها , تدارک این لحظه عظیم امتحان ! نه آنچه از صبح تا کنون , که همه آنچه از ابتدای عمر سپری کرده ای , همه برای همین لحظه بوده است .
پیامبر که رفت و در شش سالگی که مزه مصیبت نخستین را چشیدی , مادر که از میان در و دیوار فریاد کشید " فضه مرا دریاب !" , وقتی حسن , پدر را با فرق شکافته و خونین آماده تغسیل کرد و بغض آلوده ترا گفت : " زینب جان , آن کافور بهشتی را بیاور !" , وقتی پاره های جگر حسن را در تشت دیدی , در تمام اینها حسین بود و آغوش آرامش بخشش , که با او آفرینش از تلاطم ایستاد , که سینه حسین همواره مصدر آرامش بوده و آفرینش , شکیبایی را از قلب او وام گرفته . حالا اما آنچه که تو با آن وداع میکنی , حسین نیست ! تجلی تمام تعلقهاست . نقطه اتکاء همه سختی ها , لنگر کشتی وجود در همه طوفانها و بلاها ... که با حسین انگار هیچ مصیبتی نبوده , هیچ خلا و کاستی ای نبوده ... اما ....
به هر حال آنچه باید و مقدر است , محقق می شود , اما ردو بدل یکی دو نگاه بیشتر , دو کلام گفتگویی افزونتر , غنیمت است . این زمان دیگر تکرار پذیر نیست . همین یک نگاه به دنیا می ارزد . دنیا نباشد آن زمان که تو نیستی حسین !
وداع سکینه را تاب آوردی , اما رقیه ... دیدن جست و خیز ماهی کوچکی بر خاک , در تحمل تو نیست . بخصوص اگر آن ماهی کوچک , قلب تو باشد , دردانه تو باشد ....
از خیمه بیرون می زنی و به خیمه ای خالی پناه می بری تا بتوانی بغضت را رها کنی و به آسمان ابری چشم , مجال باریدن دهی ... از هوش می روی ...
احساس می کنی سر بر زانوی خدا گذاشته ای . به هوش می آیی و حسین را می بینی که سرت را بر زانو گرفته و با اشکهایش گونه های تو را طراوت می بخشد ...
هیچ کس تا ابد , جز خود خدا نمی داند که میان تو و حسین در این لحظات چه می گذرد , حتی فرشتگان . هیچکس نمی تواند بفهمد نگاه حسین چه در جان تو ریخت ؟ فقط آنچه ممکن است بفهمند این است که زینبی دیگر از خیمه بیرون می آید . زینبی که دیگر زینب نیست .... تماما حسین شده است ...
و مگر پیش از این , غیر از این بوده است ؟!
پی نوشت :
... و هنوز و همیشه , ماجرای زینب , قصه تکرار ناشدنی تاریخ خواهد بود ...
این پنج نوشته , پنج برداشت مجزا از کتاب آفتاب پنهان به قلم سید مهدی شجاعی عزیز است .
سلام
وب خوب و پر محتوایی داری تقاضای تبادل لینک با وب سایتت رو دارم
گویند که از هیبت دریای دلت
آنروز زبان آب بند آمده بود....
سلام سهبا جان !!
فعلا که زبان دلم بند اومده سایه جانم !
سلام مهربونم .
سلام
سلام . دوستی هایی که با قلب باشه , تا نداره ! دوستی منم تا نداره ...
سلام
قبول باشه خواهر خوبم
بعضی وقت ها چاشنی ادبیات دیوانه کننده میشه
هرچند زیبای صبر خانوم زینب فراتر از این حرفاست که این چیزها بخواهر زیباش کنه
انقدر زیبا هست که لازم به هیچ ملزومی نیست
اجر این 5 برداشتت به نیت 5 تن با 5 تن
سلام میلاد عزیز . از شما هم قبول حق باشد .
زنده باشی و در پناه سلطان خوبیها , پیروز و موفق . ممنون .
من دوست داشتم هنگام خطابه ی زینب ،در بارگاه یزید آنجا بودم تا ببینم که رنج ،چقدر انسان را بزرگ می کند.هر چند که او بزرگ بود.و سخنان همچون پدرش را بشنوم.چون او نیز چون پدر مسجع حرف می زده.و در پایان سخنان شجاعانه اش ،حتی یزید با تحسین می گوید که او همچون پدرش،علی حرف می زند.
هر چند شنیدن آن کلمات از زبان شیرزن تاریخ شنیدن دارد , اما گاه می اندیشم , اگر بودیم , در کجای آن داستان و مشغول کدام کار بی پایان می بودیم ویس عزیزم ! سئوال سختیست و قضاوت سخت تری را می طلبد از خودمان ...
هنوز اخمهات باز نشده حمید ؟
آنکس است اهل بشارت که اشارت داند......
ممنون بانو بابات این پنج پرده پرازدرس
من تنها جمع کردم پنج پرتو از کتابی سرشار از نکات زیبا . ممنونم سپیده جانم.
آنکس است اهل بشارت که اشارت داند......
ممنون بانو بابت این پنج پرده پرازدرس
امید که درسها را خوب بیاموزم نازنینم .
ای خون اصیلت به شتکها زغدیران
افشانده شرفها به بلندای دلیران
جاری شده از کرب و بلا آمده وآنگاه
آمیخته با خون سیاووش در ایران
تو اختر سرخی که به انگیزه ی تکثیر
ترکید بر آیینه ی خورشید ضمیران
ای جوهر سرداری سرهای بریده
وی اصل نمیرندگی نسل نمیران
خرگاه تو می سوخت در اندیشه ی تاریخ
هر بار که آتش زده شد بیشه ی شیران
آن شب چه شبی بود که دیدند کواکب
نظم تو پراکنده و اردوی تو ویران
و آن روز که با بیرقی از یک سر بی تن
تا شام شدی قافله سالار اسیران
تا باغ شقایق بشوند و بشکوفند
باید که ز خون تو بنوشند کویران
تا اندکی از حق سخن را بگزارند
باید که ز خونت بنگارند دبیران
حد تو رثا نیست عزای تو حماسه است
ای کاسته شأن تو از این معرکه گیران
ای جوهر سرداری سرهای بریده
وی اصل نمیرندگی نسل نمیران
خرگاه تو می سوخت در اندیشه ی تاریخ
هربار که آتش زده شد , بیشه ی شیران ...
بسیار زیباست . ممنونم .
از حسین نوشتن ، عین بر حسین گریستن است ، آفرین بر تو خواهرم
انشاالله همه ی دعا های شما در این روز ها و شبها مورد اجابت حضرت حق واقع شده و همه ی درگذشتگان شما با شهدای کربلا محشور گردند.
در پناه حق باشی.
سلام برادرم . کاش ذره ای ادای دین کرده باشم در این روزهای گرانقدر . امید که حاجات دلتان روا بشود در بارگاه مهربانترین .
ممنون از مهربانی هایتان.
سال گذشته
بنا به دلایلی در راهروی یکی از ادارات منتظر نشسته بودم
برد تبلیغاتی و اطلاع رسانی توجهم را جلب کرد
در گوشه سمت راست این برد که اتفاقا خاکی و کثیف هم بود و چندان ذهن هر بیننده یا خواننده یی رابه خود فرا نمیخواند بریده یی از یک روزنامه چسبانده شده بود و در آن شرح حالی متفاوت از حضرت عباس (ع) و برادران و مادر بزرگوار ایشان نوشته شده بود
ادعا نمی کنم آدم پر مطالعه یی هستم
اما به جرات میگویم تا بحال نوشته یی اینقدر کوتاه و مجمل اما گیرا از زندگی آن حضرت و مادر بزرگوارشان نخوانده بود
مو بر تن آدم سیخ می شد
اینهمه شعور
اینهمه فهم
اینهمه کمال
اینهمه غیرت
اینهمه...
اینهمه قید ضعیفی است
اصلا جوابگو نیست
کلمات در قبال ایندو برادر و آن خواهر همواره کم آورده اند
من نیز هم !!!
دست مریزاد خواهر
پایدار باشید
نگفتید اون نوشته کوتاه چه بود کیارش عزیز ! و آیا شباهتی به این نوشته های سید مهدی شجاعی عزیز داشت یا خیر ؟
لطفتان مستدام ! دلگرمی ام می دهید !
سلام خواهرم
این متن هایی رو که در این روزها مهمانمان کردین...انقدر زیبا و کاملن که اگه چیزی گفتم فقط برای این بود که بگم من هم هستم.....فقط همین.
خدا ازتون قبول کنه و همه ما به حرمت امثال شما حاجت روا بشیم...اول خودشما و خانواده عزیزتون حاجت روا بشین....انشالله.
سلام برادر .
من هم چون شما دوست دارم این نوشته ها را . و چه خوشحالم که شما نیز دوستشان دارید .
امید که حاجتروا باشید همیشه . کاش بدانید حضورتان چه آرامشی برایم به ارمغان می آورد .
سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام
با همون لحن قوی همیشگی مینویسید حضرت فخیمه
دلنشین و زیبا
هرچه فکر می کنم درک نمیکنم این بانو چقدر محکم و قرص است داغ ها دید در طول زندگی اما هنوز چیزی جز زیبایی ندید به گفتار خودش
راستی بیاید وبلاگم من رو خواهید شناخت
فقط اسمم رو نگید بنا به دلایلی مجبور شدم وب قبلیم رو حذف کنم
دلم براتون تنگ شده بود
سلام . چه عجب از اینورا !
چشم می آیم , هر چند بی آمدن هم شناختمتان ! ادبیات شما , منحصر به خود شماست ....
ممنون از حضورتان .
سهبای عزیز چرا اینجا ساکته؟؟؟؟؟
دیگه ساکت نیست زهراجانم . ممنون که به یادم بودی .
آیینه دار ام ابیها صبور باش
زینب در این دو روزه ی دنیا صبور باش
دنیا اسیر درد و غم بی ملالی است
در این سکوت سرد تماشا صبور باش
بابا که نیست هر چه دلت خواست گریه کن
اما کنار غربت بابا صبور باش
این روزهای غرق محن با برادرت
یا صحبتی مکن ز کوچه یا صبور باش
حرفی نزن ز پهلوی زخمی مادرت
در این غروب عاطفه تنها صبور باش
کار من از طبیب و مداوا گذشته
انگار رفتنی شده زهرا صبور باش
گاهی دلت بهانه ی مادر که می کند
بر سر بگیر چادر من را صبور باش
امروز تازه اول راه است دخترم
فردا که پر کشیدم از اینجا صبور باش
یک روز میروی به بیابان کربلا
بر تل بیقراری و غمها صبور باش
خورشید خون گرفته ی من پیش چشم تو
بر روی نیزه میرود امّا صبور باش
بر حنجر بریده بوسه بزن جای من
امّا بخاطر دل زهرا صبور باش
این آخرین وصیت مادر به زینب است
تا جان به پای مکتب مولا صبور باش
از کربلا به بعد علم روی دوش توست
روح حماسه!زینب کبری!صبور باش........!!!!!!!!!
سلام نرگسم! سلام مهربانم! ببخش مرا که دیر آمدم شرمنده ام تعطیلی ها و مهمان آمدن ها و و مهمتر از همه دیدن برادرها آنقدر سرگرمم کرد که وقت سر زدن به دنیای مجاز را از من گرفت در هیئت و نذری خانه عمویم نیز بودم و دعاگوی دوستان بودیم چقدر معنوی و زیبا بود چقدر ماتم داشت چقدر یا حسین گفتیم و دعا کردیم و گریه بر مصیبت های زینب چقدر ... چقدر ...
مرا ببخش اما آهنگ سرایت غمی عمیق در دلم نهاده بغض مجال بیشتر ماندن نمی دهد
فدای دل غمگینت
ممنون.
وچه عجیب است ماجرای این شیرزن تاریخ کربلا..عمق کمالات او برای ما دست نیافتنی است و چه زیباست که در تاریخ تفکر دینی ما نقشهای بسیار حساس به زنانی اینچنین داده شده است..
کاش زنان کشور اسلامی ام , قدرشناس خود باشند برادر ! که اگر بدانیم جایگاه خود را , شاید , تنها شاید بتوانیم قدمی زینبی برداریم , اما .... حیف ...
متاسفانه , گمان می برم , داستان زینب , داستان تکرار ناشدنی تاریخ خواهد بود !
چه انتخاب زیبایی کردید.. واقعا به انتخابتان احسنت میگویم... جقدر در این انتخاب احساس حس مشترک میکنم..
دیر به دیر می آیید , اما هر بار آمدنتان , مرا به حضور همیشگی تان , مشتاق تر می کند ! ممنونم از محبتتان .
شاید اگر زینب نبود برای صبر و استقامت هرگز اسطوره ای زاده نمی شد
زینب اگر نبود شاید زن تا همیشه در لباس زنانگی اش اسیر می ماند زینب میراثدار حماسه ای بود که باید در صدا و استقامت و مردانگی او و البته ورای مرزهای لطیف زن بودنش نامیر می شد و چه کسی جز او یارای انجام چنین رسالتی را داشت؟
بی گمان هیچ کس
سلام سهبای نازنین
مرور کردن نوشته های سید مهدی شجاعی در خانه تو انگار طعم تازه ای دارد
نسیم آرام این پنج نوشته جانم را تازه کرد...٫
دست مریزاد به سلیقه و حسن انتخاب
سلام گل نیلوفرم . خوش آمدی نازنینم . چقدر جای خالی تو و اینهمه احساس ناب و واژه هایی که در دستانت رنگی از مهربانی می گیرند , خالی بود در بینمان . باش , همیشه شاد و سرحال و پرانرژی بمان در بینمان نازنینم .
ممنونم عزیز دل .
بهت نمیاد این مطالب

یعنی که ادمورا خر فرض کردی
جدی ؟! چه جالب ؟! ببینم حالا تو هم گوشات عین زبونت دراز شد یا نه ؟!
سلام خواهر مهربان
از دست ما که دلخور نیستید؟
ما که هر موقع بحثی با شما داشتیم این چای حلش کرده.
این بار هم تقدیر را به دست چای گلستان(عجب تبلیغاتی) می دهیم تا اختلافات قومی قبیله ای را حل کند.
سلام علیکم بزرگوار . نه قربان ! دلخور چرا ؟
اما عرض کنم خدمتتان چای قدیمی شد و از شما هم قبول نیست ! فکری دیگر بیندیشید ! دم نقد یک فنجان نسکافه داغ , آنهم ارسالی از طرف خود جنابتان ! تا بعد ....
هیچ کس تا ابد , جز خود خدا نمی داند که میان تو و حسین در این لحظات چه می گذرد , حتی فرشتگان . هیچکس نمی تواند بفهمد نگاه حسین چه در جان تو ریخت ؟ فقط آنچه ممکن است بفهمند این است که زینبی دیگر از خیمه بیرون می آید . زینبی که دیگر زینب نیست .... تماما حسین شده است ...
سلام خواهر بزرگوارم....
چقدر پاراگراف فوق احساس شگفت انگیزی را در حس مخاطب می آفریند ، به راستی که نویسنده ی گرامی علاوه بر هنر خوب نوشتن ، هنر خوب اندیشیدن را به گونه ایی ناب دارد و نیز هنر به تصویر کشیدن حالات را در ذهن مخاطب به مدد واژه ها را خوب میداند.
آفرین بر ایشان و آفرین بر شما بخاطر حُسن انتخاب های شایسته تان.
سلام برادر آسمانی ام . دقیقا حس من نسبت به این پاراگراف , وصف ناشدنی ست . اصلا اولین باری که می خواندمش , اشکبارانی داشتم با این تکه !
خداوند نگهدار مهدی شجاعی عزیز باشد . قلمش در راه حق باشد همیشه .
ممنون برادرم .
سلام سهبای عزیز
خوبی عزیزم ؟ امیدوارم به سلامت باز گشته باشی و اوقات خوبی داشته باشی .
برقرار باشی
سلام عزیزترینم . خوبم به دعای شما . برگشته ام و ....
اوقات خوش آن بود که با دوست به سر شد !
ممنونم مهربان .
نمایشنامه ی تعلیمی تکه تکه شدن،
همیار معلمی زینب!
تشریف اشکهای مرحومین!
قبولی حاجات
اینها یعنی چه مهربانم ؟ خسته تر از اینم که ایهامش را دریابم مهربان استاد ! کاش ساده تر بگویید !
من روم نمیشه بپرسم کامنت گذاشته بودم یا نه ! یادم میاد گذاشته بودم :دی
پاینده باشی بانوی عزیزم !
گذاشته بودی عزیز دلم . توی پست یک , یعنی چهار تا پست قبلتر !
شرح و توصیف عکس ها و کامنت هایت بود و التماس دعاهای دوستان به قبول شدن حاجات تعبیر شد در حرفهایم.
هوش بیشتری داشتی قبلا
هوشم هم با خیلی چیزها پرید و رفت ! حالا بیشتر به سادگی محتاجم تا ایهام و ابهام ! شاید اینگونه بهتر باشد مهربان استاد ! هرچند از شما , هر آنچه رسد نیکوست ...
باید برگردم ببینم چه می گویید و کدام حاجات و التماس دعاها را می گویید ! باور کنید خسته ام .....
دلم میخواد این امتحانا میذاشت و مینشستم کامل میخوندمت بانو...


اما یه فرصت چند وقته میخوام...
راستی بی خیال اون هایی که تهمت دروغ گویی میزنن...
تو خودت بودی و خودت هستی
نام که فرقی نداره مهربون
پس بیخیالشون..
تو کار خودتو بکن
سلام نرگس بانو
ای خدا ! ببینم همه تون دست به دست هم کاری می کنین بذارم از ترس برم و در اینجا رو هم تخته کنم ؟!
فدای مهربونیت عزیز دلم , دروغگویی نه ! بی صداقتی در احساس ! اتهام که نه , محکومیت من در دادگاه دوست عزیزمان همین بوده ! که لابد بوده خب ! چی بگم من الان ؟!
سلام فریناز عزیزم . الهی توی همه امتحانات زندگیت پیروز باشی نازنینم .