قصه عجیبی ست این ماجرای عطش . و از آن غریبتر , قصه کسی است که خود بر اوج منبر عطش نشسته باشد و بخواهد دیگران را در مصیبت تشنگی , التیام و دلداری دهد . گفتن درد تحمل آن را آسانتر می کند اما نهفتنش و به رو نیاوردنش , توان از کف می رباید و نهال طاقت را می سوزاند . اما از همه مهمتر و سخت تر , این است که نگذاری آتش عطش بچه ها , توجه ابوالفضل را برانگیزد . چرا که عباس تمام صلابت و استواری و دلیری اش در مقابل دشمن است و در پیش دوست , تاب کمترین لرزشی را ندارد . او علمدار لشکر است و پشت و پناه برادر , او اگر دلش بلرزد , طنین زلزله در کائنات می پیچد . او تاب دیدن اشک بچه ها را ندارد . و در مقابل نگاه سکینه ....
سکینه فقط کافی ست که لب به خواستن آب ,تر کند , او تمام دریاهای عالم را به پایش می ریزد . نه ! نه ! عباس نباید لبهای به خشکی نشسته سکینه را ببیند . نگاه عباس نباید با نگاه سکینه تلاقی کند . عباس جانش را بر سر این نگاه میگذارد و زندگی بدون آب ممکن تر است تا بدون عباس ... عباس , دل آرام عرصه زندگی است . آرام جان برادر است .
چه گذشته است میان سکینه و عباس , که عباس ادب , عباس معرفت ,عباس خضوع , پیش روی امام ایستاده است و گفته است :" آقا تابم تمام شده است . " و آقا رخصت داده است . خب اگر برادر رخصت داده , چرا نمی روی عباس ؟ اینجا حول و حوش خیمه زینب چه می کنی ؟ عمر من ! عباس ! تو رابه جان نیم سوخته من چکار ؟ آمده ای که داغم را تازه کنی ؟ آمده ای که جانم را به آتش بکشانی ؟ تو خود جان منی عباس ! برو و احتضار مرا اینقدر طولانی نکن ... آمده ای که معرفت را به تجلی بنشینی ؟ ادب را کمال ببخشی ؟ عشق را به برترین نقطه ظهور برسانی ؟ چه نیازی عباس من ؟ تو خود معلم عشقی ! امتحان چه را پس می دهی ؟ عرفان شاگرد معرفت توست و عشق , در کلاس تو درس پس می دهد ...که تنها آفرینش تو , برای بالیدن خداوندگار به مدال " فتبارک الله احسن الخالقین " کافیست .
به من نیندیش عباس من ! اندیشه من پای رفتنت را سست نکند . تا وقتی خدا هست ,تحمل همه چیز آسانتر می شود . خدا همینجاست که من ایستاده ام . برو آرام جانم , برو قرار دلم ! من از هم اکنون باید به تسلای حسین برخیزم . غم برادری چون تو , پشت حسین را می شکند . جانم فدای این دو برادر !
و این عکس آنقدر اندوه مثل باران بر آن می بارد و دل تاب ماندن ندارد
دقایقی طولانیست که به آن خیره ام و یادم میرود چه می خواستم بگویم
تو مانده ای و آخرین شتر بی جهاز ... و یک دریا دشمن و ... کاروان پا به راه که معطل سوار شدن توست ... نگاه دوست و دشمن خیره تو مانده که چه می خواهی بکنی زینب ؟ چه می توانی بکنی ؟
پیش از این هرگاه عزم سفر می کردی , بلافاصله حسن پیش می دوید , عباس زانو می زد و رکاب می گرفت و تو با تکیه بر دست و بازوی حسین بر می نشستی . در همین آخرین سفر از مدینه , پیش از اینکه پا به کوچه بگذاری , قاسم دویده بود و پهلوی مرکبت کرسی گذاشته بود , عباس زانو بر زمین نهاده بود , علی اکبر پرده کجاوه را نگاه داشته بود , حسین دست و بازو پیش آورده بود تا تو آنچنانکه شایسته عقیله یک قبیله است , بر مرکب سوار شوی ... و اکنون ....
امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء ...
خدا نمی تواند زینبش را در اضطرار ببیند . اینت اجابت زینب ! ببین که چگونه برایت رکاب گرفته است .پا بر زانوی او بگذار و با تکیه بر دست و بازوی او سوار شو , محبوبه خدا ! بگذار دشمن گمان کند که تو پا بر فضا گذاشته ای و دست به هوا داده ای .....
زیبا ...زیبا
نیایشی دلنشین ...
ممنونم سایه جانم .
سلام خواهر مهربانم
باید بگم که کبوتر نامه رسونی در کار نبود، فقط صدای دل بود
مخصوصا این روزها که شما از دل می گید، صدای دل بیشتر شنیده میشه
منم دلم برای خواهری مثل شما تنگ شده
مشتاقانه می خونم همیشه این سرا رو
سکوتم رو بزارید به حساب اینکه چیزی ندارم برای گفتن در برابر این همه زیبای کلام که هم در نوشته های خودتون وجود دارد هم در کامنت های دوستان و من بی مقدار عددی نیستم تو این جمع پر از معرفت، اینو جدا میگم
وقتی جملاتتون می خونم یا کامنت های دوستانو، دهنم قفل میشه،میگم اخه میلاد چی داری بگی جلوی این عزیزان، ادب حکم میکنه جلوی اساتید سکوت کرد و گوش داد
اما چشم خواهر مهربونم، وقتی شما امر کنید وظیفه است که سکوت شکست
اما مطمئن باشید میلاد همه ی این روزها به این سرای بینظیر سر زده و فقط سکوت کرده بود و گوش می داد
این نوای دلتونم در پس اون 3 تای دیگه شنیدم
اشکی از دل این بی نوا جاری شد
مرحبا به این همه صلابت نوشته
کم خونده بودم اینجوری از اسطوره ی عاشقی کسی چیزی بگه
کم دیده بودم اینجوری با قدرت، زیبای احساس معلم عشقم، کسی به تصویر بکشه
لذت بردم م م م م
چقدر سیراب شدم از این جمله :
" که تنها آفرینش تو , برای بالیدن خداوندگار به مدال " فتبارک الله احسن الخالقین " کافیست "
یاد کلام مادرمون زهرا افتادم که گفت :
" همین دو دست بریده عباس، برای شفاعت امتم کافیست "
دلم لرزید د د
امشب من دعا کنید به صاحب همین شب که خدا اون نوری که این اقا روشن کرده، هیچوقت خاموش نکنه
خواهری صاحب این شب یه قرقی داره با بقیه ادم های دیگه برای میلاد
کاشکی بازم یه نظری میکرد به این فرزند ناخلفش
برای منی که سعی کردم همیشه با خودم صادق باشم , شنیدن حرفهای پراز مهر شما , هر چند نشانه لطف و محبت بی نهایت شماست و منو شرمنده شما میکنه , اما باعث نمیشه فکر کنم حقیقت داره اینا ! چون هر کی ندونه , خودم میدونم من هیچ نیستم و اینجا اگه به نگاه قشنگ شما , صفایی هم داره , به لطف حضور دوستان خوبی مثل خودتونه . پس واقعا دوست ندارم به خاطر این فکر , از حضور قشنگتون توی جمعمون بی بهره بمونم میلاد عزیز .
ضمن اینکه یادآوری میکنم هنوز قولم یادم هست و یه گوشه ذهنم مشغولشه , براتون دعا میکنم صاحب این روز , حاجات قلبی تون رو برآورده کنه و دعای همیشگیم برای برادرانم رو برای شما هم تکرار می کنم : که الهی همیشه سلامت باشید و عاقبتتون خیر باشه .
ممنون از لطف حضورت میلاد عزیز .
روزی که در جام شفق ،مل کرد خورشید
بر خشک چوب نیزه ها گل کرد خورشید
شید و شفق را چون صدف در آب دیدم
خورشید را بر نیزه گویی خواب دیدم
خورشید را بر نیزه؟آری اینچنین است
خورشید را بر نیزه دیدن سهمگین است
...
فریادهای خسته سر بر اوج می زد
وادی به وادی خون پاکان موج می زد
از پا حسین افتاد و ما بر پا بودیم
زینب اسیری رفت و ما بر جای بودیم
از دست ما بر ریگ صحرا ،نطع کردند
دست علم دار خدا را قطع کردند
نو باوگان مصطفی را سر بریدند
مرغان بستان خدا را سر بریدند
در برگ ریز باغ زهرا ،برگ کردیم
زنجیر خاییدیم و صبر مرگ کردیم
چون ناکسان ننگ سلامت ماند برما
تاوان این خون تا قیامت ماند برما
سلام سهبای عزیز،شعر بالا بخشی از مثنوی علی معلم است که از نظر محتوایی علاوه بر سوگسروده،خود اتهامی هم می باشد.این مثنوی بلند است ومن تنها بخشی از آن را برایت نوشتم.
سلام ویس عزیزم . ممنونم از درج این مثنوی زیبا . ادامه اش را خود خواهم یافت .
ای بابا ! باز چی شده حمید ؟!
برادر بودت از گذشته های دور سخت بوده و هست...
انسان بودن در طول تاریخ سخت ترین کار آدم بوده....خدا کند که گم نشود...خدا کند.
سلام خواهرم
خدا کند این حس های قشنگ را که این روزها در مردم می بینیم را در طول سال هم ببینیم... و همه مثل شما همه روزها عاشق باشن.
الهی آمین.
قبول دارم برادرم . انسان بودن در طول تاریخ سخت ترین کار آدمیان بوده و خواهد بود . خدا کند انسان بمانیم و ره گم نکنیم ...
شما که خود الگویی هستید از انسانیت . ممنون از شما , امید که همواره قلبتان گرم باشد به نور عشق الهی .