در منزلی بین راه , فرزندانت , عون و محمد , به کاروان رسیدند و تو را از دیدارشان متعجب ندیدند ! گمان غافلگیریت را داشتند , اما در نگاهت جز تبسم و آرامش نیافتند . پرسیدند: مادر مگر از آمدن ما خبر داشتید ؟!" گفتی :" شما برای همین روزها به دنیا آمده اید دیگر . مگر می شد امام من جایی باشد و فرزندان من جایی دیگر ؟ اینروزها باید جاده همه عشقهای من به یک نقطه منتهی شود . بدون شما دو پاره تن این ماجرا چگونه ممکن می شد ؟
اکنون هر دو بغض کرده و لب برچیده آمده اند که مادر ! امام رخصت میدان نمی دهد . کاری بکن . و تو می گویی : پای مرا به میان نکشید ! اما رمز این اجازه را به آنها می گویی . و می گویی :
" غبطه می خورم به حالتان . در آن سوی هستی , جای مرا پیش حسین خالی کنید و از خدای حسین , آمدن و پیوستنم را بخواهید . " و آمرانه می گویی :" همین وداعمان باشد . برنگردید برای وداع با من , پیش چشم حسین !"
و برمی گردی و خودت را به درون خیمه می اندازی و تازه نفس اجازه می یابد برای رهاشدن و بغض مجالی برای ترکیدن و اشک راهی برای آمدن !
ای وای ! این کسی که پیکر عون و محمد را به زیر دو بغل زده و با کمر خمیده و چهره درهم شکسته آن دو را به سوی خیمه می کشاند , حسین است . جان عالم به فدایت , حسین جان , رها کن این دو قربانی کوچک را . خسته می شوی .... اینها برای همین خاک آفریده شده اند . آنقدر به من فکر نکن . من که این دو ستاره کوچک را در برابر خورشید وجود تو اصلا نمی بینم . وای وای وای ! حسین جان , رها کن اندیشه مرا !
زینب ! کاش از خیمه بیرون میزدی و خودت را به حسین نشان می دادی تا او ببیند که خم به ابرو نداری و از پذیرفته شدن این دو هدیه چقدر خوشحالی و فقط شرم از احساس قصور بر دلت چنگ می زند . تا او ببیند که زخم علی اکبر , بر دلت عمیق تر است تا این دو خراش کوچک ! اما چه نیاز به این نمایش معلوم ؟
بمان ! در همین خیمه بمان ! دل تو چون آینه در دستهای حسین است . این دل تو و دستهای حسین ! این قلب تو و نگاه حسین !
ذوالجناح چشم هایم در انتظار اشک ، شیهه میکشد
پای بر زمین میکوبد و حسین بر لب و بی تاب
در انتظار زینب بی قراری میکند
سرمایه ای جز لطف تو نداریم بانو برای اشک ریختن
باز هم برایمان از بهشت بگو خواهر من
ای بابا ! حالا بدعادت نشین یه وقتی برادر !
اجازه؟
ما باز اومدیم عجله ای ابراز وجود کنیم
...
عزاداری هاتون قبول باشه انشالله
سلام علیکم نازدونه خانوم. صاحب اجازه این شما . هر وقت بیای , هر جور بیای قبوله .
از شما هم قبول باشه خانوم خانوما .
به شام آمد و دیدش چو دشنام و حسارت
بنالید از اسارت، امان از دلِ زینب
به بالای نیاش دید، سر زادهی زهرا
به چوبه زده سر را، امان از دلِ زینب
در آن کنجِ خرابه، شده بانوی ناله
ز هجران سه ساله، امان از دلِ زینب
اگر خون بفشاند، ز چشمِ بنی آدم
بگوید دلِ عالم، امان از دلِ زینب
چه با دلها بازی میکنی مهربانم! این شبها
ملتمس دعایت هستم نرگس خوشبویم
ای بابا مریمی جان ! شما هم که زدی رو دست محتشم کاشانی ! هر چی شعر مرثیه ست که بلدی خانومی !
چه می کنی با دل ما این روزها سهبا جان ....

روز خوبی بود با شنیدن صدای گرم تو بهتر هم شد و عصر و غروب خوبی رو گذروندم . حرفات و همینطور دوره می کردم با خودم و شگفت زده ام از این همه شباهت!! ممنونم که هم صحبت تنهایی های من می شوی عزیزم
آرامش قرین همه روزهایت
هر چی میگذره , بیشتر و بیشتر یقین پیدا می کنم که من و تو انگار سایه همدیگه ایم ! یا شایدم همزاد همدیگه ایم ! یا شایدم خواهران دو قلوی روحی همدیگه ایم ! یا شایدم ..... بی خیال سایه عزیزم ! مهم اینه که خیلی وقته حرف دلت رو فهمیدم و دونستم دردهایی و حرفهایی بین ما مشترکه که باعث میشه خوب بفهممت و خوب بفهمی منو ...
و این غنیمت بزرگی هست تو این روزگار . مگه نه عزیز دل ؟
یار را بنگر چه رعنا می رود
سوی دل ها بهر یغما میرود
تا بگوید من ز گل زیباترم
سوی میدان بی محابا میرود
تا ببیند گریه عشاق را
بیقرار و ناشکیبا میرود
ما به او دل بسته بودیم از أزل
عشق ما حاشا کرده ، حالا میرود
با اجازه خانم سعادت یار و البته هستی جان , میخوام برم تو نقش یه معلم ادبیات :


آففرین هستی عزیز ! روز به روز بهتر از دیروز , صاایرانی شدی واسه خودت ! باریک اله ! آفرین ! شعراتون روز به روز پخته تر و به کمال تر می شود ! معنا که همیشه خوب بوده , حالا وزن و قافیه اش هم عالی شده ! فقط به نظرتان اگر "ما "را از مصرع آخر حذف کنید , ضرری به مفهوم می رساند !؟
عشق حاشا کرده , حالا می رود !
جدا از اینکه وزن را هم رعایت خواهید کرد ! هان هستی جان ؟!
بروم به نیایش جان بگویم یک کارت آفرین برایتان کنار بگذارد !
یکی نیست بگه این اراجیف چیه در پاسخ به این شعر زیبا و سرشار معنا میگی تو !
خدا درود فرستد بر نیاکانت
که نیست خدشه ای اندر دیوانت
تو رشک یوسف مصری به زیبایی
بریز شعر تا که بنوشند تشنه کامانت
بسوخت در غم این آرزو دل خلیل
که نیست لایق شاگردی دبستانت
آخ آخ آخ ! این یکی نمره ش به اندازه اون نمیشه هستی جان ! گفتم که گفته باشم !
همه مثل من تشویق کنند , کل دیوانهای هستی از نظام آفرینش برچیده خواهد شد ! جون من حرفای منو جدی نگیری ها ! امشب یه خورده حس طنزم زیادی شده ! شرمنده!
نظر به دوست نکردن طریق احسان نیست
کجا رود مهمان ، اگر صفای میزبان نیست
شعر گفته ام ، جفا و جور کرده ام مگر جانا
دلم بشکستی ، بلایی چو درد هجران نیست
اختیار دارین , این خونه متعلق به خود شماست ! کی گفته من میزبانم و شما میهمان ؟ اما خب این دلیل نمیشه که بگم شعرتون بیسته , وزن و قافیه ش بیسته , معنیش بیسته , اصلا بی خیال این حرفا .... مهم دل خودتونه که اون واقعا واقعنی بیست بیسته !
چرا تو زهر به کامم علی الدوام کنی ؟
برای چه طعم شعر بر ما حرام کنی ؟
جفا و جور اگر میکنی ، نهانی کن ...
چرا عتاب به ما نزد خاص و عام میکنی ؟
ز هجر یار ملولم ، سهبا بهانه مگیر
نیازی نیست بر کشتنم قیام کنی !
من و کشتن ؟ آخه یه چی بگو هستی جان بقیه باور کنند ! من به این خوبی ! به این مهربونی !
کشتن کجا ؟ بهانه گیری کجا ؟ بی خیال هستی جان !
اصلا هر چه می خواهد دل تنگت شعر بگو ! منم فقط میگم به به ! چه چه !
خوبه ؟ حالا دیگه قهر نکن لطفا !
کو هها و دشت ها و دریا و ستارگان
همه یک صدا شده اند تا عجز خود را در شناخت قدرو عظمت زینب اقرار کنند ، براستی که هیچکس ِ دیگر جز آن که او را آفریده است و این شکوه و عظمت را در او نهاده است نمی تواند او را بشناسد ...
و سلام بر بانوی پاک دل دنیای مجازی و صد البته دنیای حقیقی، سهبای عزیز
دست مریزاد
سلام بر رفیق عزیز . اختیار دارید بزرگوار ! من چکاره ام این وسط؟
جز اینکه من هم چون شما اقرار کنم بر ناشناخته ماندن مقام این بانوی بزرگوار ...
ممنون .
سلام بر خواهر معلم با دانش خودمون
دیدی اینا که هیچی بارشون نیست، میرن تو محفل بزرگان، بعد از هم صحبتی و اندیشه های اینا، همینجور دهنشون باز میمونه !!!
حالا دقیقا حکایت من و این وبلاگ و نویسندش و صاحبان کامنت ها
میام پستو می خونم، هاج و واج می مونم که چی بگم از این همه زیبایی
میام کامنت ها رو می خونم، میگم خدایا من وسط این جمع ادیب و با دانش با این کلام کوچیکم چی می تونم بگم
الحق که این وبلاگ خاص و ویژه است
خدا پدر و مادرت بیامرز خواهر، تواین وانفسا این 3 تا پست همچین به دلم نشست که نگو و نپرس
مثل آب خنکی بود تو کویر داغ و برهوت
من خیلی ارادت دارمااااا
سلام آقا میلاد گل ! ببینم کبوتر نامه رسون , پیامم رو رسوند بهتون , یا صدای دلم رو شنیدید برادر که تشریف آوردین ؟! کم پیدایین ها ! هر چند من اهل به رو آوردن نیستم , ولی خب باور کنین منم دل دارم ! دلمم تنگ میشه واسه دوستان خوبی مثل شما ...
هر وقت کتاب قرآن کریم زمانی رو می گیرم دستم , یاد شما میفتم ! پس شما هم هراز گاهی یادی بکنین از این وبلاگ و صاحبش ... این حرفا رو هم نزنین , که اصلا باور کردنی نیست . بس که دانایید و اهل اندیشه . دیگه چرا منو شرمنده می کنین برادر خوبم ؟!
در هر حال خوش اومدین وخوشحالم که این سه پست رو پسندیدید و البته بگم که منتظر دوتای دیگه ش هم باشید , تا شاید به این بهانه باز هم بیاین اینورا !
بازم ممنونم از حضورتون .
صدای (( جل الخالق )) متواضعانه ای در دلم پیچید از این حاضر جوابی تان
اما من در مقام زینب گفتم ...
شما که روشنگر راه هستید
راستی سلام
اون که خب بله ! اما منم منظورم به دست مریزادتون بود ! گفتم که من فقط تایپ کننده و البته تلخیص کننده ام و نگارنده شخص دیگریست ...
ممنونم بازم رفیق عزیز .
قوه ی شعرگویی هستی نمونه خیلی عالی است کاش ادامه بدهد و رسمش را نیز بخواند
نثر " او " و شعر " هستی نمونه"
البته می دانید که می دانم.
خب منم منظورم رسمش بود و گرنه در استعداد این عزیزمون کسی هم هست مگه شک داشته باشه ?!
خب اینم تایید یک استاد ادبیات . دیگه چی می فرمایید هستی جان ?!
ممنونم خانوم معلم مهربون ما .
زینب.........
زینب.......
زینب........
زینب........
تکرار این نام انگار صبر و آرامش سرازیر می کند به جان آدمی...چه دلی داشتی زینب شب تاسوعا...چه دلی داشتی شب عاشورا...و چه دلی .......ظهر عاشورا دلی در سینه نبود...دل روی نیزه بود
دلدارترین زنیست که در تاریخ سراغ دارم .. اسطوره ای از مهربانی و شجاعت توامان ! صبر و شفقتی همزمان ! الگویی همیشگی برای زن مسلمان .
چی شده حمید ؟!
این سه تا پست خیلی به دل نشست. حال و هوای قشنگی داره اینجا.
البته همیشه حال و هوای اینجا یه جور دیگه بوده.
راستی سلام
لطف داری شما خانومی . حال و هوای خودت قشنگه !
علیک سلام .
..ما رأیت الا جمیلا . جز زیبائی ندیدم !!و این نگاه زینب است ..تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل ..
سلام استاد . رسیدن بخیر .
از زیباترین درسهای عاشورا , بیان همین جمله است توسط زینب (س ) .
ممنون از حضورتان .
قصه کدام است؟
زخم؟
عشق؟
خون؟
منکه خود را گم کرده ام درین میانه
حکایت را چه شیرین و پر غصه اما ! به پیش می برید
...
دهان من بسته است
موفق باشید
عشق بی زخم انگار روایت نمی شود در زندگی های ما ! اصلا با آرامش میانه ای ندارد این قصه ...
حکایتش شیرین باشد یا تلخ , بی غصه یا با آن , داستان عشق جایی خارج از اراده ما در حرکت است و زندگی را در خود به پیش می کشاند ! اما هر چه باشد , این تلاطم , بسیار شرف دارد به آرامشی از بی دردی !
نمیدانم چه می گویم ! من هم دهانم بسته به !
سلامت باشید و پیروز .
خوش به حالتون که اینهمه از خواهر بودن درک دارین و لذت می برید...
از زبان شما شنیدن این ماجرای تلخ شیرین می کند کام روح را تا با امیدواری در پی زلال تر شدن برود....
سلام خواهرم
این هم قبول باشه....شما با خودت هم مسابقه مهربانی می دهین.
سلام برادرم . و چقدر شیرین است طعم برادر مهربانی چون شما را حتی در قالب کلماتی به این اندازه از مهر , چشیدن . از لطفتون ممنونم . و عزاداریهاتون هم مقبول حق .
باز باران با ترانه
میخورد بر بام خانه
یادم آرد کربلا را
دشت پرشور و بلا را
گردش یک ظهر غمگین،
گرم و خونین
لرزش طفلان نالان
زیر تیغ و نیزه ها را
با صدای گریه های کودکانه
وندرین صحرای سوزان
می دود طفلی سه ساله
پر ز ناله، دلشکسته، پای خسته
باز باران، قطره قطره
میچکد از چوب محمل
آخ باران
کی بباری بر تن عطشان یاران
تر کنند از آن گلو را
آخ باران...
آخ باران...
چه زیبا بیان حال آن روز و حسرتی که آب و باران برای باریدن بر آن صحرای عطش دارند را بیان می کند این شعر .
ممنونم زهرا جانم . التماس دعا عزیز .