سایه سار زندگی
سایه سار زندگی

سایه سار زندگی

یک


لحظه ای چشم می گذاری و حضور بی رحم طوفان را احساس می کنی و احساس می کنی که زیر پایت خالی می شود و اولین شکافها بر تنه شاخه دست آویز تو رخ می نماید و بی اختیار فریاد می کشی :

- وای برمن !

حسین , دو دستش را بر گونه های تو می گذارد , سرت را به سینه اش می فشارد و در گوشت زمزمه می کند :

- وای بر تو نیست خواهرم ! وای بر دشمنان توست . تو غریق دریای رحمتی . صبور باش عزیز دلم !

چه آرامشی دارد سینه برادر , چه فتوحی می بخشد , چه اطمینانی جاری می کند .

انگار در آیینه سینه اش می بینی که از ازل , خدا برای تو تنهایی را رقم زده است تا تماما به او تعلق پیدا کنی . تا دست از همه بشویی , تا یکه شناس او بشوی .

همه تکیه گاههای تو باید فروبریزد , همه پیوندهای تو باید بریده شود , همه دست آویزهای تو باید بشکند , همه تعلقات تو باید گشوده شود تا فقط به او تکیه کنی , فقط به ریسمان حضور او چنگ بزنی و این دل بی نظیرت را فقط جایگاه او کنی .

تا عهدی را که با همه کودکی ات بسته ای , با همه بزرگی ات , پایش بایستی :

پدر گفت :" بگو یک !"

و تو تازه زبان باز کرده بودی و پدر به تو اعداد را می آموخت .

کودکانه و شیرین گفتی :" یک !"

پدر گفت :" بگو دو !"

نگفتی !

پدر گفت :" بگو دو دخترم ."

نگفتی !

و در پی سومین بار , چشمهای معصومت را به پدر دوختی و گفتی :" بابا ! زبانی که به یک گشوده شد , چگونه می تواند با دو دمسازی کند ؟"

و حالا بناست تو بمانی و همان یک ! همان یک جاودانه و ماندگار .

بایست بر سر حرفت زینب ! که این هنوز اول عشق است .


از کتاب آفتاب در حجاب ( سید مهدی شجاعی )

نظرات 13 + ارسال نظر
دانیال پنج‌شنبه 10 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 10:35 ب.ظ http://www.danyal.ir

چشم ها را کشش آن نباشد که بهشت را در کربلا بینند
ولی تو میتوانی بر صورت زرد و موهای سفید زینب س
آثار این عشق را ببینی که چگونه در پوست و استخوان بانو رسوخ کرده است.

عشق را آنگاه یافتم که خواهرترین هستی فرمود :
لارایت الا جمیلا ....
و مگر جز زیبایی , در آنروز خون و آتش و چکاچک شمشیرها , هیچ بود ؟!

دانیال پنج‌شنبه 10 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 10:43 ب.ظ http://www.danyal.ir

سلام بر سری که نور می پاشد و شمس میخرامد ...
سلام بر لبی که به تشنگی اش می نازد ...
سلام بر چشمی که مهتاب شرم میکند ، چشم به دیدار او بندازد
سلام به مسیح سال شصت و یک هجری
سلام بر مسلم بن عوسجه و دلشورگی هایش که نکند حسین او را نخواهد
سلام به کودک پیر خرابه که در خواب لنگ زنان به دنبال بابا میرود
و سلام برخورشید که تنها برای بردن سه ساله عاشق به زمین می آید
و طبق نشین میشود ....
عشق را کامل کردی بانو سهبا ولی سرخ ، سوخته ، کبود ....

این هر سه مشخصه , ذاتی عشقند برادر : سرخ , سوخته , کبود .... که غیر این اگر باشد , باید شک کرد در ماهیت آنچه که عشق نامش نهاده ایم ...
ممنونم از نظرات زیبایتان . نمی توانم پاسخی در خور کلام زیبایتان بیابم . مرا ببخشایید .

مریم پنج‌شنبه 10 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 10:47 ب.ظ http://najvaye-tanhai.blogfa.com

او می دوید و من می دویدم
او سوی مقتل من سوی قاتل
او می نشست و من می نشستم
او روی سینه من در مقابل
او می کشید و من می کشیدم
او از کمر تیغ من آه باطل
او می برید و من می بریدم
او از حسین...
ای امان امان امان از دل زینب زینب زینب
سلام نرگس مهربانم!چقدر زیبا و با احساس است این متن
دلها را بیقرار کردید مهربانم
التماس دعا

سلام مریم جانم .
راست میگویی . کتابهای شجاعی , همه اش زیبایند و سرشار احساس . کلماتش پابندت می کند . دلت پریشان می شود و انگشتانت بی قرار نوشتن ...
محتاج دعایت هستم مهربان مریم .

زهرا پنج‌شنبه 10 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 11:13 ب.ظ

همه تکیه گاههای تو باید فروبریزد , همه پیوندهای تو باید بریده شود , همه دست آویزهای تو باید بشکند , همه تعلقات تو باید گشوده شود تا فقط به او تکیه کنی , فقط به ریسمان حضور او چنگ بزنی و این دل بی نظیرت را فقط جایگاه او کنی
سلام سهبای عزیز چه انتخاب قشنگی.ممنون

سلام زهراجان . به انتخابهای زیبای شما که نمی رسد عزیز . ممنونم .

حمید پنج‌شنبه 10 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 11:24 ب.ظ http://samandis.blogfa.com

مذهبی بودنت به نوشته های زیبایت نمی آید...

متوجه منظورت نمیشم حمید عزیز ! رگه هایی از مذهب در تمام نوشته های من وجود دارد به گمانم ! شما غیر این می بینی ؟!

لیلا جمعه 11 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 01:09 ب.ظ

سلام
برای کربلا یک مرز بیشتر نیست! از خود که گذشتی ... به کربلا رسیده ای... . . . حسرت همه بی کس ها کربلا کربلا... یا حسیـــــــــــــــــن
توی لحظات آسمونی دل شکستگی تون دعام کنید..

و حسرت اینروزهای من .... کاش بگذریم از مرزهای خود تا خدا ...

سلام آجی لیلای عزیزم . خوش اومدی . منم ملتمس دعا هستم .

مریم جمعه 11 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 02:17 ب.ظ http://najvaye-tanhai.blogfa.com

تا زخم های کاری تو ناب می شود

در لاله زار چشم تو خون قاب می شود

چون یوسفی که از قمر عارض تو ماه

در سایه سار طلعت تو خواب می شود

دیگر چه جای سرو شدن در حضور تو

آنجا که سرو پیش قدت آب می شود

باور کن از نجابت چشمان پاک تو

آئینه هم به روی تو بی تاب می شود

کوه از طنین نام رشیدت تناور است

عشق از زلال نام تو سیراب می شود

هر صبح از عمودی پیشانی تو باز

خورشید می تراود و خوناب می شود

آب از رفیع شانه تو آبرو گرفت

ور نه میان مذبله مرداب می شود

چه حسی دارد خواهری برادری به نام عباس داشته باشد
خوش به حالت نرگسی خوش به حال دلت
چقدر غمین و سنگین است اینروزها دلم
مگر چه شده است که پریشان است اینروزها دلم
آهسته گویمت مهربانم رباب نشود
چند روزی بیشتر به سیرابی اصغر نمانده است
امان ای امان امان از دل زینب

برادرها در تمامی زمان , عزیزان خواهرند ! داستانهای تاریخ سرشار است از روایت محبت خواهر به برادر ! اما آنکه به این نام آبرو می بخشد , زینب است و آن برادر که الگوی برادریست , حسین (ع) و عباس (ع ) ....

کاش رهروان خوبی باشیم .

ر ف ی ق جمعه 11 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 02:28 ب.ظ http://www.khoneyekhiyali.blogsky.com

حرکت کشتی نجاتِِِِ آدمیان ، احتیاجی به دریا ندارد !!
این کشتی روی قطره ی اشکی مقدس که برای حسین (ع) ریخته می شود ، می گذرد
سلام سهبا جان
زینب کاری کرد که هنوز هم بعد از صدها سال ، دنیا اول عشق حسینش را زمزمه می کند ...

انتخاب زیبایت را می ستایم اما همیشه اقتباس آزاد از نوشته های مهدی شجاعی رابیشتر می پسندم

سلام .
اینروزها هر چه فکر کردم چه بنویسم که حرمت قلم را و حرمت اینهمه احساس را نگاه دارد , دیدم زبانم الکن است و قلمم شکسته ! به همین دلیل تصمیم گرفتم تنها با چشم دیگری ببینم و با زبان دیگری بگویم !

اقتباس آزاد شما را از این کتاب زیبا هم خوانده ام و ستوده ام ! اما بزرگوار , این هنر در من نیست ! کاش می توانستم .
ممنونم از شما .

حمید جمعه 11 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 03:05 ب.ظ http://samandis.blogfa.com

نوشته هات نه! ظاهر و باطن وبلاگت!

چرا نمی فهمم چی میگی حمید ؟! چقدر گیج میزنم امروز !

حمید جمعه 11 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 04:51 ب.ظ

گیجی از منه! یعنی نوشته های قشنگ اصلا به عکسایی که میذاری نماید!

آهان ! خب .... ببین حمیدجان , این پست اصلا نوشته من نیست و به قلم سید مهدی شجاعی هست و در مورد حضرت زینب , خب عکسش هم در همین مورده !
نوشته قبلی هم در مورد خانم سعادت یار نازنین هست و دو تا عکسش , اهدایی ایشون هست !
عکسهای پست قبلی هم دقیقا مرتبط با پست هست ! یعنی عکس اول رو از خونه دایی گرفتم , عکسهای باران هم که معلومه , عکس آخر هم از حرم امام رضاست و مربوط به اون تیکه ای که گفتم در حرم بودم و ....

دقیقا منظورت کدوم عکس و کدوم نوشته ست عزیز تا توضیح بدم خدمتتون !

حمید جمعه 11 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 05:51 ب.ظ

خب شاید من اشتباه کردم!

چی بگم حمید جان ؟!

فرداد شنبه 12 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 11:53 ق.ظ http://ghabe7.blogsky.com

عاشق اون بی که دائم در بلا بی
ایوب آسا به کرمون مبتلا بی
حسن آسا بنوشه کاسه زهر
حسین آسا شهید کربلا بی
(بابا طاهر)
سلام خواهرم
این دوبیتی رو در جواب کامنتتون گذاشته بودم...نمی دونم چرا دلم خواست اینجا هم بگم...
قبول باشه همه بندگی هاتون.

سلام داداش فرداد . ممنونم از درج این شعر قشنگ . شما هر چی بنویسید زیباست و خواندنی .
نگاه قشنگ شما به این ایام هم , مورد توجه صاحب این روزها .... ا
ممنون برادرم .

بــاران پنج‌شنبه 17 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 12:10 ق.ظ

خب ببین یه جوری گفتمش که نتونی جر بزنی : ))
قربونت می رما !
دلتنگتم ...

این یعنی چی بارانم ؟ کدام جر زنی ؟!
فدای تو , باور کن من هم دلتنگت هستم ... بذار برسم , میام پیشت !

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد