سایه سار زندگی
سایه سار زندگی

سایه سار زندگی

با چتر , زیر باران ستارگان ...

به یاد آن روز حرم در کنار خواهر ...

" پس بشنو عزیز من حروف در دستور زبان عشق دو دسته اند یا حرف های اضافه یا حرف های ربط و پیوند که حرف ربط پیوند نیز بر دودسته است پیوند همپایگی و پیوند وابستگی . تا اینجا که مشکلی نیست! مشکل اینجاست که همپایگی ها چندان وابستگی ایجاد نمی کنند و می مانند در یک سطح مثل یا این یا آن هم این هم آن  خواه این خواه آن. اما وقتی حرف ربط وابستگی داشته باشیم می بینی که چقدر ناقص می شود جمله: اگر او نیاید، ...
خب چی؟ جمله ناقص است و قسمتی دیگر مکمل این جمله باید باشد: اگر او نیاید من نیز نمی روم. حرفها تکمیل شد تمام !
ببین وابستگی چه می کند؟
باید دیگر تمام درسهای این دو هفته را هردو یاد گرفته باشید من خودم بلد بودم اما روش تدریسم اینطور ایجاب کرد که در صحنه ی نمایشی این درس را نشان بدهم که وابستگی اگر حقیقی باشد ترک نمی شاید و اگر هم پایگی باشد شوری نیارد.
اما خوب است بد نیست باید باشد می تواند نباشد ولی حتما لازم بوده است که حروف ربط هم به دو دسته تقسیم شده اند!!"

 

امروز از آن روزهایی بود که هیچ نامی نمی توانم برایش بگذارم , الا عجیب ! روزهایی که باز سلسله حوادثی تو را ناخودآگاه به سمت و سویی می کشاند تا خود آگاه کاری را انجام بدهی که باید .... یا شاید نشانه ای برای تو که به یادت بیاورد راههای نرفته را , یا تلنگری بر اینکه بگویی حرفهای نگفته را .

امروز صبح , همان اولین ساعات صبح بود که نیرویی غریب مرا به سمت اردی بهشت 90 کشاند و نوشته های آنروزها . سه ساعتی درگیر بودم در تک تک مطالب آن روز و بیشتر از هر چیز , درنگم بر پست " از پس کارزاری نو " و کامنتهای آن پست بود . حضور افراد موثر آن روزهای عجیب تر از امروز و گفته های آنان مرا پرتاب کرد به حس و حال غریب آن دوران : حضور اردک عزیز , عبداله , احمد , دوست و سخنان خانم سعادت یار نازنین , حروف ربط وابستگی و پیوستگی , کلاسهای درس شیرین ادبیات ایشان , حکایت افتادن پر سیمرغ در سرزمین چین و عکس روم , حضور پنهان و آشکار افراد , همه و همه ..... اصلا نمی دانید چه بر من گذشت ! نمیدانم چگونه گذشت آن دو سه ساعت , شاید آن عزیز تنها اندکی از حال و روز مرا فهمید وقتی آمد و رفت و هر چه گفت نفهمیدم و شکایتش را نادیده گرفتم , که نبودم , من امروز در زمان حال نبودم !

دیروز بود که برای عکس زیبای برادرم فرداد , آن کبوتران نشسته بر سقاخانه حرم ثامن الائمه گفتم از آن دو عکس زیبای خانم سعادت یار نازنین و امروز که ناخود آگاه برگشتم به آن زمان و درسهای شیرین و خواستنی شان و بعد ...

ذهن و دلم هر دو درگیر , عجیب دلم می خواست صدایشان را بشنوم , اما عقربه های ساعت به من یاد آور می شد که حالا وقت کلاس و مدرسه است و استاد سر کلاس , مشغول آموزش آرایه های زیبای مهر و ادب در ذهن نوجوانان خوب کشورم هستند . و من باز به خود صبر را یادآوری کردم تا فرصتی مناسب ...

می دانم شاید باورش برایتان سخت باشد , اما هنوز درگیر همان احساس بودم , میکائیل شاهد , که بود , در اتاقم بود و می دید حال مرا , که ناگاه پیک پست رسید و بسته ای به من داد و من , وقتی با چشمان گرد شده ام نام فرستنده را دیدم , فریادی از شادی و شگفتی توامان سر دادم و .... باور کنید بغضم را فروخوردم و نمی دانستم چگونه تمامی این اتفاقات غریب را به هم ربط دهم!  اگر بدانید با چه شوقی باز کردم پاکت را و آن دو بسته کادو پیچ شده را و چگونه با شوق خواندم ذوق سرشار آن مهربان استاد را که در قالب واژه هایی از جنس مهر بر اولین صفحات کتاب نقش بسته بود ...  چگونه بگویم حسم را از دیدن کتاب بادبادک باز و خاطره شیرینی که اعتبار این کتاب شده , یا آن کتاب آبی رنگ با این نوشته زیباتر :

"با چتر , زیر باران ستارگان

و تقدیر روشنی از

خیال خدا "

و کتاب سه خواهر و دیگر منظوماتی به رنگ سبز بهار و ... بعد چگونه بعد اینهمه آبی و سبز و سفید زیبا , خزان کودکی را باور کنم مهربانم و نخواهم که برگردد ؟

کاش بدانید چه گذشت و چه می گذرد بر من . کاش بدانید با خوانش تک تک کلماتتان ,چه بار سنگینی از اندوه بر دلم نشست و بادیدن این کوتاه نوشته ها چه بغضی بر جانم ! کاش می توانستم تمامی آن نظرات زیبایتان را واگویه کنم تا شاید یادآوری کند برایمان گذر اینهمه روزهایی که بر ما گذشت و می گذرد و می تواند که بسیار زیباتر و شیرین تر از این بگذرد که هست ...

زبانم نمی چرخد به بیان آنچه در دلم دارم , که من چلچله ام که برخلاف نامش  ,گفتن نمیداند ! یا شاید کوچه باغی که سرشار است از همه خاطرات زیبای با هم بودن , اما سکوت را بیشتر می پسندد تا هیاهو را ! اینها هم که گفتم همه شرح ما وقع ساعاتی ست که بر من گذشته , اما آنچه را در دلم هست , تنها خدا می داند ....


آن روز زیبای دیدار ...



دیگر هیچ نمی گویم که می دانم حرف دلم را می دانید و تنها با همین زبان الکن , قدردانی بی نهایت خودم را از شما و این شگفتانه بی نهایت زیبایتان و این مهربانی های زلال آبی رنگتان که پیوسته آسمان دل مرا روشن می کند , بیان می کنم و باز هم چونان گذشته می گویم , من هنوز اسیر آن نخستین کلام مبهم آسمان سکوت و آن نخستین لبخند نگاه آّبی چشمانتان هستم و خواهم بود . کاش بدانید قدر و حرمت خودتان را در دلم و بر من ببخشایید تمامی کوتاهی های این روزگارانم را .

مهربانم , باز هم می گویم سلامتی تان ,شادی تان , آرامشتان و هر آنچه خوبی و زیبایی است آرزوی همیشگی من برای شماست . حالا و همیشه سپاسگزار حضور پرمهرتان هستم .
پی عکس نوشت :
هر دو عکس این پست , هدیه های خانم سعادت یار نازنین هستند , از پس خاطره ای زیبا برای هر دوی ما .

نظرات 30 + ارسال نظر
علی چهارشنبه 9 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 04:32 ب.ظ http://www.ansd.blogsky.com

توصیف دلنشینی بود
با چتر , زیر باران ستارگان

از استاد مهربانی و ادب , غیر زیبایی انتظاری نمی رود .... ممنون از حضورتان .

زهرا چهارشنبه 9 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 05:16 ب.ظ

چقدر قشنگ بود.
و چقدر جای شما در آسمان سکوت خالی هست

جای من خالی‌ست
جای من در عشق
جای من در لحظه‌های بی‌دریغ اولین دیدار
جای من در شوق تابستانی آن چشم
جای من در طعم لبخندی که از دریا سخن می‌گفت
جای من در گرمی دستی که با خورشید نسبت داشت
جای من خالی‌ست
من کجا گم کرده‌ام آهنگ باران را؟!
من کجا از مهربانی چشم پوشیدم؟!

من بهار دیگری را دوست می‌دارم
جای من خالی‌ست
جای من در میز ِ سوم، در کنار پنجره خالی‌ست
جای من در درس نقاشی
جای من در جمع کوکب‌ها
جای من در چشم‌های دختر خورشید
جای من در لحظه‌های ناب
جای من در نمره‌های بیست
جای من در زندگی خالی‌ست
می‌شود برگشت
اشتیاق چشم‌هایم را تماشا کن
می‌شود در سردی ِ سرشاخه‌های باغ
جشن رویش را بیفروزیم
دوستی را می‌شود پرسید
چشم‌ها را می‌شود آموخت

مهربانی کودکی تنهاست.

ر چهارشنبه 9 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 06:58 ب.ظ

سحر به بوی نسیمت به مژده جان سپرم

اگر امان دهد امشب فراق تا سحرم

چو بگذری، قدمی بر دو چشم من بگذار

قیاس کن که منت از شمار خاک درم

بکُشت غمزه ی خون ریز تو مرا صد بار

من از خیال لب جانفزات، زنده ترم

گرفت عرصه ی عالم، جمال طلعت دوست

به هر کجا که روم آن جمال می نگرم

به رغم فلسفیان بشنو این دقیقه ز من

که غائبی تو و هرگز نرفتی از نظرم

........(ادیب پیشاوری)


سلام. ممنون. قابل نداشت.
خدا را شکر شاعری به یاریم برخاست تا حق مقصدم عرضه شود.
حالا شعر می سرایم:
برآید اگر خستگی از برم
به غمزه، طرفه ای این پست می برم!!

زیبا , هوای حوصله ابری ست
چشمی از عشق ببخشایم , تا رود آفتاب بشوید , دلتنگی مرا
زیبا هنوز عشق
در حول و حوش چشم تو می چرخد
از من مگیر چشم
دست مرا بگیر و
کوچه های محبت را با من بگرد
یادم بده چگونه بخوانم
تا عشق در تمامی دل ها معنا شود
یادم بده چگونه نگاهت کنم که تردی بالایت
در تندباد عشق نلرزد
زیبا
آنگونه عاشقم که حرمت مجنون را
احساس می کنم
آنگونه عاشقم که نیستان را
یکجا هوای زمزمه دارم
آنگونه عاشقم که هر نفسم شعر است
زیبا
جشم تو شعر
چشم تو شاعر
من دزد شعرهای چشم تو هستم ....

ر چهارشنبه 9 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 07:03 ب.ظ

متشکرم از لطف شما مثل همیشه متن خیلی زیبایی نوشته اید.
همیشه نگارشت را دوست داشتم.

(خسته ،نزار ، زار خاموش و بی صدایم. صدایم دیگر در نمی آید از بس امروز حرف زدم و درس دادم!!)

سلام . شبتان بخیر مهربانم . خسته نباشید . باز هم از شما و این محبت و آن شگفتانه بسیار زیبا ممنونم . باور کنید نمیدانم چگونه بیان کنم احساسم را ...
راستی , هنوز هم به شاگردان شما حسودیم می شود به خاطر معلم مهربان ودانایی چون شما ! خوشا به حالشان ! کاش قدردان باشند ...

و البته باعث افتخار من است اینکه شما از نگارشم تعریف می کنید . بال در می آورم !
هزاران هزار بار ممنونم مهربانم .

هستی نمونه چهارشنبه 9 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 07:08 ب.ظ http://d.blogsky.com

بادبادک که برای قدیم قدیم ها بود خواهر من ..
الان دیگه باید موشک شهاب سه هوا کنیم

موشک شهاب سه ؟ چی هست حالا این هستی جان ؟!
من همیشه بادبادک رو بیشتر دوست دارم !

دانیال چهارشنبه 9 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 07:11 ب.ظ http://www.danyal.ir

باز که فلش بک زده اید به گذشته ها ... !!!
الانمان را دریاب

امروز همه اش گذشته بود داداشی ! تقصیر خودم نبود .... باور کن دستی مرا پرتاب کرد به آن روزها .... به امید اینکه فرداهایمان بهتر از امروز باشد ...

چشم . حواسم به امروز هم خواهد بود . ممنون.

هستی نمونه چهارشنبه 9 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 07:30 ب.ظ http://d.blogsky.com

ای کاش من هم قلب بی رنگم را در کادویی هزار رنگ
به تو تقدیم میکردم تا با چشمان آسمانیت میدیدی
که جز اکسیر ناب محبت چیزی ندارم
هر چند میدانم که هیچ قلب و دل و جگر و پاچه ای به اندازه کتاب
خواهر ما را خوشحال نمیکنه !!!
خصوصا این کتاب ها که مفهومی فراتر از عطر کاغذ و جلدهای رنگی دارند
در نهایت امید دارم حداقل شما خواهر من ، مثل همیشه ،
چون خاطره ها ، یادگاری ها را هم ارج نهید
تا هر گاه گوشه چشمانت به این کتاب و به این دفتر بیفتد ،
تک تک ستارگان آسمان یرایت سو سو بزند ...

با پای دل قدم زدن آن هم کنار تو
باشد که خستگی بشود شرمسار تو
در دفتر همیشه ی من ثبت می شود
این لحظه ها عزیزترین یادگار تو
احساس می کنم که جدایم نموده اند
همچون شهاب سوخته ای از مدار تو
هر چند مثل آینه هر لحظه فاش تر
هشدار می دهد به خزانم , بهار تو
اما در این زمانه ی عسرت مس مرا
ترسم که اشتباه بسنجد , عیار تو !

س چهارشنبه 9 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 07:52 ب.ظ

اشکال در این جمله چیست؟

اما آنچه در دلم هست را تنها خدا می داند ....

می گویی یا نمره کم کنم!!

اما آنچه را در دلم هست , تنها خدا می داند ....
وای باز نشانه مفعولی رو جابه جا نوشتم ! خانم اجازه , میشه نمره کم نکنین !

بــاران چهارشنبه 9 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 07:52 ب.ظ

فرشته ی من !
چی میشه به اون دل ِ مهربونت هدیه داد جز بوسه ؟؟ :*

یه نگاه بارونی از اون چشمای قشنگت ! کی هدیه می گیرم دردونه خانوم ؟!

عاطفه چهارشنبه 9 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 08:52 ب.ظ

خدا حفظشون کنه-

ممنونم عاطفه جانم .

تقدیم به شما چهارشنبه 9 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 09:24 ب.ظ http://www.danyal.ir

http://s1.picofile.com/file/7198785264/ana_atshan.jpg

و باز هم هنرمندی دیگری از برادر ! چگونه سپاستان گویم ؟!

حالا که آمده ای
دوباره همان حرف را می زنی
چرا ما همچنان کشته می شویم
پس آن حقیقت پنهان
کی آشکار می شود
در میان اینهمه افسانه ؟

سید داود ساجد چهارشنبه 9 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 09:53 ب.ظ http://zharfayenegah.mihanblog.com

سلام
در آسمان دنبال شما میگشتیم که پیدا نکردیم و گفتیم روی زمین بگردیم که بالاخره پیدا کردیم.
چه خبر از محرم؟

سلام . ما را چه به آسمان برادر ! در همین زمین هم بیابیدمان جای شکرش باقیست ! بیشتر اوقاتمان را در زیرزمین به سر می بریم !
محرم ؟ از آنانکه محرم حریم حرم هستند باید سراغ گرفت محرم را ! اما دلهای ما هم عزادار است این روزها !
ممنون از حضورتان .

حمید چهارشنبه 9 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 10:49 ب.ظ http://samandis.blogfa.com

همیشه هنگ می کنم وقتی میام تو وبلاگت!
{آیکون حسودی به یه قلم زیبا}
رفتم باران رو هم دیدم! هنوز در حسرت یه بوس کوچولو از لپاش!

اختیار دارین حمیدخان ! منم هر وقت میام به وبلاگت هنگ میکنم به تفکر قشنگت !
یعنی میشه یه روزی من و داداش مهدی با باران و نیایش بیایم نهاوند ؟

حمید چهارشنبه 9 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 10:56 ب.ظ http://samandis.blogfa.com

چرا نشه؟ قدمتون روی چشم. خیلی دلمون میخواد بخدا
شما که افتخار نمیدید؟ این همه میرید مشهد یه بارم بیاید ناون!

یه بار همینجا گفتم , حالا نسبت به نهاوند هم تعصبی دارم که به شهر خودم ... نهاوند هم شده نصف النهار دل من ! چه کنم حمید که بسته پایم !
دلم بودن تو جمع شماها رو میخواد ! مانا و اردک , یلدا و بزرگ , حمید و منیژه و فائزه و البته عزیز دل همه مون , سمیرا با احسان عزیزش !
آخ که چقدر ثانیه شماری میکنم اون روز رو !

حمید چهارشنبه 9 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 11:06 ب.ظ http://samandis.blogfa.com

شما تشریف بیارید همه اینا هم دلشون می خواد زیارتت کنن!
اراده کنی 4 ساعته تا اینجا!

اراده من قوی هست و خیلی وقته که بر این امر قرار گرفته ! مشکل از اونجاست که اختیارم , به طور کامل دست خودم نیست ! باید شرایطش فراهم بشه حمید جان ! شما که دیگه باید بدونی اوضاع رو ! ایشاله سر یه فرصت مناسب میام ... به خودم قول دادم که حتما اینکار رو انجام بدم . دعا کن بشه فقط .
ممنونم از لطف تو و دوستان دیگه .

حمید چهارشنبه 9 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 11:11 ب.ظ http://samandis.blogfa.com

خلاصه ما دلمون می خواد
اینم فردات بزرگ میاد جواب میده:
مگه نه بزرگ؟

بازم ممنون حمیدجان . باور کن منم دوست دارم بیام شهر قشنگ شما رو ببینم . ایشاله که فرصتش پیش بیاد .
آقا بزرگ چی باید جواب بدن ؟

حمید چهارشنبه 9 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 11:34 ب.ظ http://samandis.blogfa.com

فردا با دو تا کامنت مجبورت می کنه بیایی ناون!
حالا ببین!
یه بزرگه بزززززززززززززززززززززززززرگ بنویسم تا ببینه!

حرف اقابزرگ حجته و من قبولشون دارم اما یه شرط دارم واسه ناون اومدن و اونم برگشتن و نوشتن اردک و مانای عزیزه ... هان حمید ? امکانش هست ?

حمید چهارشنبه 9 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 11:57 ب.ظ http://samandis.blogfa.com

خب دیگه برگشتن مانا و اردک بستگی به مخابرات نفتی ناون داره! فکر کنم adsl از تلفنشون حمایت نمی کنه

اکه سنونی بزنه وت مخابرات ناون ! خب برین سراغ وای مکس ! نمیشه حمید ؟!

کیارش پنج‌شنبه 10 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 09:20 ق.ظ http://miraas.blogsky.com

حرف های اضافه
حرف های اضافی
حرف های ربط
حرف های بی ربط...
افعال لازم
اعمال غیر لازم...
اگر او نیاید...
خب نیاید
آسمان به زمین می رسد؟
آسمان؟ کدام آسمان؟
آسمان قفس؟ اینکه خیلی کوتاه است
سقف اتاق؟ نه
اینهم افاقه نمی کند
آسمان یک متر و هشتاد و دو سانت
ارتفاع بالها... سقف قفس !
نه
او نیاید؟او؟ یعنی چه کسی؟
کسی که تا نمردم نبضم را نگرفت؟
یا آنکه من هنوز تب نکرده بودم او برایم به لرزه و تب افتاد

به قول استاد :
گیرا تر از تبی که به جان افتد

نمونه اش هم زیاد...
نمونه معکوس هم زیااااااااد تر
پس خودم کجاهستم؟ کجای این حکایت تلخ و شیرین هستم؟ نقش من چیست؟
چرا حروف ربط و بی ربط دارند اما من و تو و او و ... ربط را پیدا نمیکنیم؟ربط را بهل...رابطه را هم گم کرده ایم

این درست که هر چیزی باید دو جانبه باشد ( که نقض آنرا فراوان و مستند در دست و زبان دارم ) اما گاه یا این سو کشش ندارد یا آنسو حوصله ندارد
نتیجه : جاده های یک طرفه !
گاه یک دوست از برادر تعصبش برایم بیشتر بوده
گاه کسی و جایی که بیشترین کانون نگاهم معطوفش بوده کک مبارکش هم نگزیده
...
حضرت استاد درس را نیمه کاره رها کن
تلخی اش بر شیرینی اش چربیده
بگذار دقایقی در حیاط مکتب اندکی هوا به این کله داغ و پوکمان بخورد

تلخ ... تلخ ... تلخی ..
می دانید کیارش عزیز , مشکل نه از درس استاد است , نه از حروف اضافه و ربط , نه از خود استاد ! مشکل از این است که به ما نیاموخته اند تمامی این درسها , فقط یک درس جهت امتحان بر روی برگه کاغذ نیستند . کسی نیامده مانند خانم سعادت یار برایمان بشکافد که هر کدام از این سرفصلهای کتب , می تواند یک درس زندگی باشد ! که ما باید بیاموزیم و یاد بگیریم سر درونش را ! که اگر می گوییم حرف اضافه , یا حرف ربط وابستگی , یا همپایگی , خب اینکه تنها در بین کلمات و جملات نباید مفهوم داشته باشد ! من یک کلمه ام , شما یک جمله ای , آن یک جمله ای دیگر ! باید آموخت که من و شما و آن دیگری , در برابر همدیگر کدام نقش را باید ... باید... باید ایفا کنیم ؟ نقش ربط همپایه را ؟ یا ربط وابسته را ؟ یا هیچکدام ؟ حرف اضافه هم هست ! به قول استاد هست , باید باشد , نمی تواند که نباشد ...
مشکل از اینجاست که عمری را در مکتبخانه ها و در مدرسه ها گذراندیم , بی اینکه کلمه ای درس زندگی بیاموزیم از آن . هی نمره های بیست را پشت سر هم ردیف کارنامه هایمان کردیم ,اما دریغ از اینکه کلمه ای بر ظرفیت قلبمان و بر ذهنمان و بر دلمان بیفزاییم . غزل خواندیم , شاهنامه خواندیم , گلستان را , بوستان را , مثنوی را , اما نفهمیدیم که مولانا یا سعدی یا فردوسی و آن دیگران , دارند در لابه لای کلمات , به ما می گویند آی آدم ... زندگی کردن را بیاموز از لابه لای این کلمات ! تنها سیراب واژه ها نشو ... نیاموختیم کیارش عزیز , نیاموختیم ...
خودم را می گویم ... خودم را می گویم که عمریست درس خواندم , شعر خوندم , غزل خواندم و تا وقتی نگفت این مهربان استاد نقش حروف ربط را , نفهمیدم ... هنوز هم ....
اینها همه درد است , اینها همه زخم است , زخمهای که ناگهان در زندگی ها سرباز می کنند و به عفونت می نشینند و علاوه بر زندگی تو , زندگی من , زندگی کودکانی بی گناه را هم به درد و زجر آلوده می کنند .... کم ندیده ام اساتیدی را که بهترین استاد شهرند , اما در زندگی خود از طفلی دبستانی , عقب ترند ! کم ندیده ام معلم پرورشی را که در پرورش فرزند خود مانده ! کم ندیدم معلم ادبیاتی را که خود از ادب بی بهره بوده ! کم ندیدم سیاسیونی را که سیاست درست زندگی کردن را ندارند ! جامعه ما سرشار است از اینگونه آدمها ... نمونه اش خودم ! یک عمر حسابدارم , اما حساب و کتاب خودم و اعمالم و کارهایم را ندارم ... ندارم بخدا .. ندارم ! و این چقدر تلخ است و زخم است و درد دارد ...
من هم مانند شما درد دارم کیارش عزیز ! ببخشید اگر زخمم سرباز کرد ! ببخشید و از من نرنجید ...

میکائیل پنج‌شنبه 10 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 11:39 ق.ظ http://sizdahname.blogsky.com

باران می آید

آسمان اما ابری نیست ....

چشمهایت

اینگونه جاودانگی عشق را خیس میکنند !!!

این سخن را با سخن پاسخی نیس ! تنها چشم باید بود ... تا جان شد .. تا سرایه شد بر روح .... تا جاری شد مثل سیل بی مقدار .. که تن را آسایش دهد !

آرزویی است .. که آن دم که تو باشی ...آن باشد !!!

این جمله آخری یعنی چی ؟ آندم که تو باشی ... آن باشد ؟؟؟ کدام آن باشد ؟!!!

بزرگ پنج‌شنبه 10 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 11:46 ق.ظ http://navan1.blogfa.com

مثل همیشه قشنگ و جذاب بود
مثل همیشه بالا و پایین بردی ما رو

یعنی چی آقا بزرگ ؟ مگه تاب بازیه که بالا پایین برین شما ؟!

بزرگ پنج‌شنبه 10 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 11:49 ق.ظ http://navan1.blogfa.com

ما هم منتظر اون روزی هستیم اینجاملاقتتون کنیم
میای مگه نه؟
بیا
خوب
حتما
منتظریم

ملاقات با زیارت فرق میکنه آقا بزرگ ! حمید میگه زیارت , آدم یاد امامزاده میفته ! شما میگین ملاقات , آدم یاد زندانی میفته ! خب من هیچکدوم این دو تا نیستم و دلمم نمیخواد باشم ! حالا چیکار کنم ؟!

حمید پنج‌شنبه 10 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 11:49 ق.ظ http://samandis.blogfa.com

کره ناونی!
اخه هنوز وایمکس نیومده اینجا!

ای باباااا ! خب من نمیدونم حمید ! یه جوری راست و ریس کنین اینترنت مانا و اردک رو دیگه ! خب من دلم تنگ شده خب !

بزرگ پنج‌شنبه 10 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 11:50 ق.ظ http://navan1.blogfa.com

چه لذتی داره یک تا سر با همه دوستانی که نام بردی بشینیم و فقط حرف بزنیم
چه صفای داره باهم بخندیم و گریه کنیم
منتظر اون روز و شب میمانیم

آی گفتین آقا بزرگ ! واقعا منتظر یه همچین روزی می مونم ... خیلی دلم میخواد زودی بیاد همچین روزی ........ یعنی میشه ؟!
میگما , اگه ما نتونتستیم بیایم , خب شماها پاشین بیاین اینورا ! شما و یلدا , اردک و مانا وحمید بیاین , بقیه رو ما میاریم اینورا ! خوبه ؟!

زهرا پنج‌شنبه 10 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 11:59 ق.ظ

میگم سهبا جان من آی کیوم ضعیفه

هان ؟ چرا این حرفو میزنی زهراجان ؟ متوجه نشدم !
بعدشم , اصلا هم آی کیوتون ضعیف نیست ! نشنوم این حرفو دومرتبه !

افروز پنج‌شنبه 10 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 12:17 ب.ظ

سلام نرگس جون اومدم که بگم مثل همیشه می خونمت شاید قدرت قلمت در حد فهم من نباشه اما خواندن شما سعادتی است برای ما

سلام افروزجانم . اختیار داری خانوم گل . این حرفا چیه می زنین شما ؟!

وای افروز اینهفته هم نشد برنامه رو جور کنیم ! عجب گره ای خورده این ماجرا !

میکائیل پنج‌شنبه 10 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 07:38 ب.ظ http://sizdahname.blogsky.com

روایت قصه ساعت هاست ...
گفتگو در خلوت شب به از همهمه بازار است....

الان شما خود میکائیل هستی ؟ یا یکی به اسم ایشون واسم داره کامنت میذاره !؟ چرا نمی فهم چی میگی ؟! باز زدی رو در فلسفه ؟!

تنفس پنج‌شنبه 10 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 08:55 ب.ظ http://tanaffos.blogsky.com

سلام سهبای عزیز
امید که خوب باشی و هیچ دردی هم نداشته باشی عزیز مهربان !
آنقدر با این مفاهیم و مضامین آشنایم و آنقدر ارتباط با قلبها را می دانم ، و هر گاه دقت میکنم که چگونه به کرات این ارتباطات در روزمرگی هایمان اتفاق می افتد و پیام مهربانی می دهد که گاهی خودمان هم متعجب می شویم !
حضور خانم سعادت یار را اجر می نهمیم و قدر می دانیم ، امید که سلامت و تندرست باشند .

آنقدر باورت دارم
که وقتی می گویی " باران "
خیس می شوم !

سلام عزیزترینم . سلامت باشید مهربان . من هم بارها و بارها , اصلا بهتر است بگویم , هر روزه ام , را با این پیوند قلبها , می گذرانم و آشنایم با آنچه در ورای این طبیعت بی جان در جریان است . و قدر می دانم حضورش را در زندگیم .
من هم چون شما قدردان حضور مهربان خانم سعادت یار نازنین هستم . ممنونم مهربان.

س پنج‌شنبه 10 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 09:10 ب.ظ

سلام مجدد یک بار دیگر از لطف خطابت تشکر می کنم. برخی نظرات را خواندم و دیدم که هیچ کس مثل خودت نمی شناسد اگر نیایم فکر می کنند دوستی یکطرفه است و
کیارش گرامی می گوید معلم برو کنار بذار هوا بیاد!!:
حضرت استاد درس را نیمه کاره رها کن
تلخی اش بر شیرینی اش چربیده
بگذار دقایقی در حیاط مکتب اندکی هوا به این کله داغ و پوکمان بخورد
------
اگر آشفتگی و کارهای زیادم را بدانید حق می دهید که نخواهم بمانم.همیشه به یاد استعداد وافر نوشتن همه ی شما هستم
گاهی هم که می خوانم ایرادها را به شوخی و طنز هم که شده می گویم امیدوارم ببخشید.
پس خیالتان راحت باشد دوستی ها یکطرفه نیست. وقت ندارم و آشفته ام و برآشفته ام (البته این دو فعل یعنی فعل پیشوندی "برآشفته ام" و" آشفته ام") تفاوت معنایی ایجاد نمی کند. هر دو تقریبا به یک معناست. اما فعل پیشوندی "فرو رفتن" با " رفتن" فرق می کند.

سلام مهربانم .
وای نه ! کیارش عزیز , نه شما را می شناسدو نه خطابش با شماست ! دردیست که سرباز کرده ! حرف دل می زند اینجا این دوست عزیز . باور کنید مقصودشان به شما نیست مهربان ...
می دانم و می دانند که دوستیها یکطرفه نمی تواند باشد ! که مهربانی چون شما , جز مهر نمی داند ...
ممنون از اینکه آمدید با اینهمه برآشفتگی و دغدغه های کار و زندگی .
سلامت باشید و پرتوان .

ر پنج‌شنبه 10 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 09:29 ب.ظ

از لطف و توجه دوستان لطیف و زیبا اندیشت سپاسگزارم اگر گاهی تندی می کنم همه ببخشید.

درس معلم ار بود زمزمه محبتی .....

چوب معلم گله .... ( بذارین بگردم ببینم مثل بهتری واسه این یکی نیست ؟ که بگه تندی معلمها هم ارزشمنده چون رنگی از مهر داره ؟! )

خلاصه که خانوم معلم ماهنوزم مشتاق نشستن سر کلاسهای درس شماییم ! حتی اگه خصوصی باشه و رقم کلاسش بالا باشه !

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد