سایه سار زندگی
سایه سار زندگی

سایه سار زندگی

هفت نظر , هفت زمان ...

منظره غروب از خانه دایی ام

1-

پنجشنبه عصر است . جای خالی پدر همسرم بر سینه ام سنگینی می کند . از خانه بیرون می زنم . با محمد در محل کتابخانه قرار می گذارم . قدم , قدم آن مسیر برایم خاطره است . کودکی هایم در خاطر زنده می شود و با یاد دوستان , تمام لحظاتم عطرآگین می شود . برای محمد از آن سالها می گویم .


2-

از خانه که بیرون آمدم , تمام دلم به سمت دایی ام کشیده شد . به دیدارش می رویم . با هم که صحبت می کنیم , یاد دایی کوچکترم که حالا دقیقا 12 سال است بین ما نیست , برایم زنده می شود . فلش بک می زنم به بیست سال گذشته و تمام خاطرات قشنگی که از او دارم ...


3-

کنار عمه نشسته ام . با مهربانی های همیشگی اش برایم در استکان هایی که از تمیزی برق می زنند , چای می ریزد. بساط شیرینی و شکلات و میوه هم برقرار است . این بار یاد مادربزرگم است که برایم زنده می شود . و فلش بکی به سی سال گذشته . عمری گذشته از آن زمان , اما طعم مهربانی هایش هنوز برایم تر و تازه است .



4-

در جمع خانواده نشسته ام . پدر و مادر و برادرها و همسرانشان و ... باران ! حس آرامش غریبی در جانم نشسته . با خود می گویم کاش همه ما قدردان این دور هم بودنها باشیم . 

بارانم , زیباترین و معصوم ترین سوژه این جمع است با آن اداهای شیرین کودکانه اش !



یک شب برفی در حرم


5-

روبروی ضریح , داخل حرم ایستاده ام و غرقه در آرامش سبزآبی فضا , آرام آرام گفتگو می کنم با او . ناگاه دختری در کنارم می ایستد و صدای گریه اش و شنیدن صدای مناجاتی که به آرامی از گوشی همراهش می شنود , حضور عزیزی را برایم تداعی می کند و قراری را که نشد با هم اجرا کنیم.

ای حرمت ملجا درماندگان , ربط می یابد به راز و نیاز حضرت زینب با برادرش ... و این بار فلش بکی به گذشته ای که چندان دور نیست .


6-

تنها نشسته ام . این بار فلش فوروارد می زنم به ده سال آینده . باران و نیایش و یگانه را می بینم که با هم گفتگو می کنند . راستی , آن روز جای کدامیک از ما خالیست ؟ خاطرات کدام یک از ما در حافظه ی این سه پررنگ تر خواهد بود ؟ هر کدام ما در ذهن این کودکان امروز چه رنگی را برجای خواهیم گذاشت ؟ خدا کند رنگی از تیرگی نباشد ! خدا کند در فراموشخانه ذهنشان نباشیم ! خدا کند ......


7-

زمان خیلی زود می گذرد . کاش قدر لحظه ها را بدانیم ...





نظرات 38 + ارسال نظر
هستی نمونه دوشنبه 7 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 07:08 ب.ظ

عجب پست درام و دلارامی بود سهبا جان
خدا به همه عزیزان ماضی و آتی شما خیر کثیر
در دنیا و آخرت عطا کند ، ان شاء الله
راستی این اصطلاح فلش فوروارد را از کجا یاد گرفتی خواهری ؟!
جالب بید

درام و دلارام ؟؟؟!!! بله خب ! لطف داری شما ! خداوند به شما و عزیزانتان هم خیر عنایت کند به مهر کثیرش !

بعد اینکه از خودم ! یعنی برم ثبتش کنم تو اداره لغات ؟!

قابلی نداره !

بــاران دوشنبه 7 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 07:30 ب.ظ

سلام بانوی عزیزم . خوش برگشتی ! زیارتت هم قبول :*
بازم از اون پستای قشنگ قشنگ ...
جدا دلتنگتم . خیلی دلم میخواد یه بار وقتی سرت آرومه حرف بزنیم .

سلام دردانه خانوم قشنگم . لطف داری مهربونم .
همین روزها صدای بارانم را خواهم شنید با آن لطافت ذاتی اش ... ( اگر زنده بمانم !)
فدای تو و اون دل قشنگت .

هستی نمونه دوشنبه 7 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 08:49 ب.ظ http://d.blogsky.com

پ ن پ اداره گذرنامه ثبتش کن ، نه که خارجکی هست ،
خدا را چه دیدی ، شاید نوبل ادبیات امسال را هم
به پاس این واژه به شما اهدا کردند ...

حالا من یه چی گفتم ! خب معادل قشنگی واسش پیدا نکردم دیگه !
اما نوبل ادبیات به من نمیرسه , تا داداش دانیال رو دارم ! شک نکن هستی جان !

حمید دوشنبه 7 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 09:55 ب.ظ http://samandis.blogfa.com

الهی قربونش برم چقدر خوردنیه این دختر!
گاهی وقتا بچه ی کوچیک می بینم مخصوصا دختر،این نگاه معصومش و دستای کوچیک بغض می گیرم!
چه عجب وب ما هم اومدی

شرمنده م حمید ! باور کن .... بی خیال ... چه فایده بخوام توضیح بدم ؟

حمید دوشنبه 7 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 10:28 ب.ظ http://samandis.blogfa.com

عزیزم همش دلم میخواد نگاش کنم! مخصوصا اون عکسش که توی حمومه!

چشم داداش مهدی روشن !

مهدی پژوم سه‌شنبه 8 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 01:31 ق.ظ

سلام بانو...
کسی چه می دان اد چه خواهد شد؟

چه کسی جز خداوندگار ؟
سلام بزرگوار . ممنون از حضور پرمهرتان .

مهرداد سه‌شنبه 8 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 07:33 ق.ظ http://kahkashan51.blogsky.com

سلام خواهر عزیز
از اینکه دیداری با خانواده تازه کردی خوشحالم»‌و خوشحالتر اینکه مزین گردید به زیارت آقا امام رضا (ع) » دیدار هایی تماما" از جنس نور.
خواهر جان ما که از آینده خبر نداریم ولی گاها" همین فلش بک ها هستند که با یاداوری خاطرات شیرین موجب لطافت روح وبا مرور یادمانهای تلخ عیار صبوری روحمان را در آن شرایط گوشزد می نمایند.
در پناه حق باشید .

سلام برادرم . ممنونم از شما .
حق با شماست . گذشته هر چه هست سرشار است ازتجربیات ارزنده و محکیست برای سنجش صبر و درس گرفتن از سختیها و ساختن آینده ای روشنتر ...
سلامت باشید و پیروز .

سمیرا سه‌شنبه 8 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 07:59 ق.ظ http://nahavand.persianblog.ir

فارسی را پاس بداریم لطفا...آخه فلش بک دیگه چیه؟ فلش فوروارد دیگه چیه؟ بفرمائید بازگشت به عقب یا حرکت به جلو چه میدونم هرچی که خارجکی نباشه! خوشالت که باز رفتی حرم...

خب خواهری حق با شماست . اما انصافا نمیدونم معادل مناسب این دو کلمه کدومه ؟ بازگشت به عقب یا حرکت به جلو , نمیتونه مفهوم رو اونطور که من میخوام برسونه دیگه خانوم سردبیر !
حالا این بار رو دعوام نکن !
به یادت بودم مهربون . تو با اون چشای گریان و گوشی ای که صدای حرم رو به نهاوند میرسوند , در کنارم و در خاطرم بودی ...

بزرگ سه‌شنبه 8 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 08:30 ق.ظ http://navan1.blogfa.com

۱.
خدا پدر همسرتون رو بیامرزه
گاهی منم وقتی تنهای از کوچه و خیابانی که هزاران بار با دهها تن از دوستانم عبور کردم میگذرم تنها چیزی که اذیتم میکنه یاد و خاطره همان روزهاست که بر نمیگرده

خداوند پدر شما رو هم رحمت کنه آقا بزرگ مهربون . اما چرا با خاطرات اون روزها اذیت میشین ؟! من فقط یه لبخند میشینه رو لبم , و البته یه حسرت کوچولو واسه کسانی که ازشون بی خبرم ! و رفتگان که میدونم جاشون بهتر و سبزتر از جایی هست که من هستم ! غصه نداره که !

بزرگ سه‌شنبه 8 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 08:33 ق.ظ http://navan1.blogfa.com

۲.
خدا دایی کوچکتون رو هم بیامرزه
من ۵ دایی دارم که همشون از هم گل ترند
دایی کوچکتر منم الان ۶ ساله پر کشیده و بعد از کلی زجر کشیدن زخمهای جانبازیش شهید شد منم از دوران کودکی و نوجوانی خاطرات بیاد موندنی از دایی کوچکم دارم

خداوند رحمت کنه داییتون رو , هر چند شهدا جایگاهشون بسیار بالاتر از این دعاهایی ست که در خاطر ما میگنجه !

سیب ترش سه‌شنبه 8 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 08:35 ق.ظ

پست قشنگی بود مثل همیشه
من از این گذر سریع زمان دلخورم

به جای دلخور بودن , سعی کن بهترین استفاده رو ازش ببری الهام جانم . کاری رو انجام بدیم که در توان ماست ,وگرنه غصه چیزهایی که از دست ما خارج هست رو خوردن که درست نیست !
دلم برات تنگ شده بود مهربون . کجایی که نیستی ؟

بزرگ سه‌شنبه 8 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 08:40 ق.ظ http://navan1.blogfa.com

۳.
خداوند مادر بزرگتن رو بیامرزه
بر عکس شما با وجود اینکه عمه های من منو خیلی خیلی دوست دارند و میگن تو رو(منو) میبینن یاد داداششون میفتن و بوی داداشمون رو میدی من زیاد میانه آنچنان خوبی باهاشون ندارم البته نه اینکه نبینمشون و قهر باشم نه اصلا
دو مادر بزرگ من با هم خیلی فرق داشتند مادر پدرم خیلی جدی بود و کدبانوی کامل تو آشپزی و با وجود بی سوادی اسم اکثر رئیس جمهور های کشورهای خارجی رو میشناخت و تمام پیش بینی های سیاسیش از داخلی گرفته تا خارجیش درست از آب در میومد
ولی مادر مامانم مهربان و خوش خنده -اصلا آشپز خوبی نبود - تا سرحد آخر هم باهاش شوخی میکردیم ناراحت نمیشد بیشتر به سر و وضعش میرسید

عمه کوچیک من به رحمت خدا رفته , اما از وجود این عمه ام در دنیای من حضور فراوون و موثری داره , و کلی خاطره دارم ازش از بچگی تا حالا ! شبیه ترین هست به مادربزرگم در مهربونی , هر چند قیافه رو میگن من شبیه ترینم به اون خدابیامرز !
مادربزرگ مادریم رو هرگز ندیدم !

بزرگ سه‌شنبه 8 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 08:46 ق.ظ http://navan1.blogfa.com

۴.
چه خوبه همه قدردان این گردهمائی باشند
خدا بارون رو روز به روز واسه خانوادتون درشت تر (بزرگتر) کنه و برکت درشت تر شدن باران در زندگیون بیشتر بشه(هرچی بارون بیشتر بشه برکت بیشتره)
خدا حفظش کنه چه خانمی شده واسه خودش
حالا یه سوال چرا اکثر عکسهاش دهانش ماستیه؟
کی رو داره نگاه میکنه؟
عمه شو که نگاه نمیکنه؟

به قول آبجی لیلام هرچه فکر میکنم خیلی وقته هستیم

ممنونم از دعاهاتون .
اما از اونجایی که باران ما خیلی ماستیه ( یعنی ماست دوست داره ) و همیشه با غذاشون ماست سرو می کنند , و از آنجایی که غذای ایشون معمولا قبل از سفره بهشون خورانده میشه , و از آنجایی که عادات غذاخوردنشون بسیار شیرینه , من همیشه وقت غذاخوردنش , دلم ضعف میره واسش و عکس می گیرم تند تند ازش . اینه که اینه ....
این دختره , هر لحظه به یک کدوممون نگاه میکرد ! منتها این دو عکس در یک راستاست و جهت نگاهش به سمت و سوی مامانش و عمو حسنش هست ! اصلا به سفارش عمو حسن در حال دست زدنه دیگه !
وای دلم براش تنگ شد !

بزرگ سه‌شنبه 8 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 08:49 ق.ظ http://navan1.blogfa.com

۵.
خوش بحالت که اینقدر امام میطلبد
ما هم اگه قسمت باشه اول دی مشرف میشیم

خب پس خوش به حالتون که امام طلبیدتتون !

بزرگ سه‌شنبه 8 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 08:52 ق.ظ http://navan1.blogfa.com

۶.
ده سال دیگه اگه تنه مون رو مثل درخت ببرن نزدیک ۵۰ حلقه داخلش میبینن مثل تنه درخت
ده سال دیگه مسلما من نیستم امیدوارم خاطره تیره ای نباشم برای دیگرن

ای وای ! یه لحظه تصور کردم این تصور شما رو ! بی خیال آقا بزرگ ! بهتون نمیاد خشن باشین !
ده سال دیگه با سلامتی دارین واسه کنکور آستیاژ حرص میخورین و سر انتخاب رشته ش خودتون رو به آب و آتیش میزنین ! کجا میخواین در برین از این کارا ؟!

بزرگ سه‌شنبه 8 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 09:06 ق.ظ http://navan1.blogfa.com

۷.
زمان خیلی زودتر از خیلی زود میگذره
انگار دیروز بود پا به کلاس اول گذاشتیم
انگار دیروز بود بالغ شدیم
انگار دیروز بود رفیتیم سربازی
و...
ما همیشه با خاطرات زندگی میکنم
ولی با حال زندگی نمیکنیم


یاد بابام بخیر وقتی با هم میرفتیم بر سر مزار گذشتگان میگفت آقابزرگ هر چه فکر میکنم اینهای که تو قبرستون هستند رو بیشتر از زنده ها میشناسم

و چقدر بده که قدر آدمهای اطرافمون رو ندونیم , و همه اش در خاطرات گذشتگان یا کسانی که با ما نیستند , سر کنیم ! این بزرگترین ظلم به خودمون و به عزیزانمون هست آقا بزرگ ...

با همسرم صحبت می کردیم بعد فوت پدرشون , سر یک موضوعی گفتم ببین خدا رحمت کنه حاج آقا رو , رفت و از دنیا و درد و رنجش راحت شد , ولی حواست باشه , من هستم , دخترام هستن , پدر و مادرم هستن , ممکنه چند روز دیگه ما هم نباشیم ! فقط توی حسرت ها نباید زندگی کرد ! نباید به کسانی که نیستند بیشتر از کسانی که در دو قدمی ما زندگی می کنند توجه کنیم و فکر کنیم نزدیکانمون برای همیشه در دسترس هستند ! در حالیکه بازیهای زندگی گاهی خیلی با بیرحمی مخلوط میشه ! کاشکی حواسمون رو جمع کنیم همیشه . کاشکی حواسم رو جمع کنم ....

مهیاد سه‌شنبه 8 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 09:22 ق.ظ http://lemonade.blogsky.com

سلام
جای دلتنگی است که عزیزانمان از ما دور می شوند ... و برای من جای بهجت و خوشحالی که دیری نخواهد پایید که به آنها ملحق خواهم شد.
جایی کنار تمام خانواده ی بشری ...
مهم این است که انسان در این دنیا یاد خدا را زنده بدارد که تا ابد نزد خدا زنده بماند ...

خدا به شما و عزیزانتان سلامت و طول عمر عطا کند .

سلام .
گذر از این دنیا , و رسیدن به جوار امن الهی , بهترین است برای ما , اگر بدانیم ,
اما برادر بزرگوارم , شما بیش از هر کس می دانید که این گذر بهترین فرصت است برای خودسازی , نعمتی ست که باید قدردان بود ...
امید که این فرصت برای شما طولانی و کارساز شود . سلامت باشید و سربلند در کنار خانواده محترمتان .

سپیده سه‌شنبه 8 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 10:23 ق.ظ

انشاله که همیشه سلامت و پایدار باشی مطمئنا" مهرخوبان هرگز راهی فراموشخانه نخواهد شد حتی با فرسنگها فاصله ......سپاسگذار لحظه های داشتن وبودن با عزیزان هستیم ودلتنگ زمانهایی که نداریمشان

وقتی اینطور حرف میزنی , دلم می گیره از نبودنت ! بهتر از هر کسی میدونی که چقدر دلبسته تو هستم و چقدر بی تاب روزهای نبودنت ...

هر چند , خواستن بهترین ها برای تو , آرزوی همیشگی من هست . هر جا هستی , سلامت باشی و سعادتمند عزیزترین سپیده آرزوهایم .

مریم سه‌شنبه 8 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 11:33 ق.ظ http://najvaye-tanhai.blogfa.com

الان ... من ... عمه مریم ... که هلینا هم پیشمه ... هیچی نمی گم ... فقط به اون عکس عروسک تپل و بارگاه حرم مطهر نگاه می کنم و آروم آروم میشم
هلینا:سلام باران منم به ده سال بعد فکر می کنم خدا رو چه دیدی شاید مثلا هم دانشگاهیی شدیم وای ده سال بعد میشیم کلاس چهارم خب نمی دونم آخه عمه مری همش میگه شاید تو وباران یه روز همدیگه رو یه جایی دیدین
عمه مریم:هلی جونم عمه نرگس که قابل نمی دونه بریم و ببینیمش بلکه م از طریق تو و باران دیداری برا من بی نوا هم حاصل شد

خدا رو شکر که مریمی ما آروم میشه با دیدن این عکسها . امید که باز هم به دیدار خود ضریح بره تا حسابی آروم بشه .

و اما هلینای عزیزم , فدات بشم من , خاله حرف عمه مریمت رو جدی نگیر ! همچین میگه انگار من راه قزوین رو بستم با یک تابلوی ورود مریمی ممنوع ! عزیز من , هر وقت بیای , قدمت رو چشای خاله نرگس هست و خواهد بود ...
باران هم ... خدا رو چه دیدی , شاید روزی که در تصور ما نمیگنجه , شما دو تا با هم آشنا بشین , هم بازی بشین , هم مدرسه ای بشین , هم دانشگاهی بشین , چه میدونم , خلاصه لحظه هایی رو با هم بگذرونین , بی من , یا با من !
تا اون موقع مراقب خودت باش عزیز .

سایه سه‌شنبه 8 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 11:43 ق.ظ http://shadowplay.blogsky.com/

چه عکسهای قشنگی
چه باران نازی
چه حال و هوایی
مرسی سهبا جان

پ.ن این ده سال دیگه که گفتی واست بگم که اون خوشگلا که واسه خودشون مشغول شدن من و تو هم با هم می ریم سفر و کلی می گیم و می گردیم و خوش می گذره ...وای چه فلش فوروارد با حالی !...

مرسی سایه جانم ...

اگه زنده باشم , پای سفرهات خواهم بود , اگر عوامل غیرجوی بگذارند !

مریم سه‌شنبه 8 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 11:57 ق.ظ

و اینگونه بود که مریم یک بار دیگر به وبلاگ خواهرش سر زد اما دید که نظرش هنوز تایید نشده است کمی ملال انگیز بود برایش طاقتش تمام شده بود و منتظر
اما با دیدن دختری که دستانش را به هم گره زده است و ژست زیبایی در برابر دوربین پنج مگا پیکسلیه مبایل عمه اش گرفته بود و چتریهاش دلبرانه بروی پیشانی کوچکش ریخته بود آنقدر مسرور شد که بهتر دید باز هم (فک کنم تا ساعت یازده شب) باید منتظر تاییدیه وزیر صلح و آرامش دکتر نرگس... بماند
بگو با بیقراری هلینا چیکار کنم مثل این عروسکای جیق جیقو همه ش جیق میکشه که باران در جوابم چی گفته پس؟

الان ساعت شش و نیمه مریمی و من هر دو تا کامنت شما رو جواب دادم ! ضمنا عزیز دلم , باران دستاشو در هم گره نکرده , داره دست میزنه مثلا !
و اینکه شما متخصص شناسایی کیفیت عکس یا دوربین هستید خواهری خانوم مارپل ؟!

جواب هلینای عزیزم هم با خودم ! اونو ننداز وسط لطفا !

فرداد سه‌شنبه 8 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 01:49 ب.ظ http://ghabe7.blogsky.com

سلام خواهرم
این هفتگانه فال نیک من شد...راز و رمز هفت را متجلی کردین...
یک دنیا دعای خیر پیشکش تمام عزیزانی که در این هفتگانه حضور دارند....
بوی خوش زندگی در مشامم پیچید...
از این بابت ممنون شمام...
زندگیت پر از خاطرات خوش..پر از عافیت.

سلام برادرم .
اصلا این هفت مرا همیشه یاد هفتمین قاب برادر و چهره خندان او می اندازد , هر چند گاه دل تنگش را هم به یادم می آورد و یادآورم میسازد که برای شادی دلش و برای حاجتهای قلب مهربانش دعا کنم .
سلامت باشید و شادمان برادرم . و البته باز هم شرمنده شما شدم با دیدن سرای پرمهرتان !
ممنون , ممنون , ممنون .

ثنائی فر سه‌شنبه 8 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 01:56 ب.ظ

این گذر زمان است که چون برق می گذرد و ما نیز به همان سرعت به خانه مان خوانده می شویم و به همان ها که رفتند میپیوندیم
روحشان شاد باد
چه خوب است این یادآوری ها

تنها حسرتش , از دست دادن به رایگان فرصتهاست , و نه پیوستن به درگذشتگان , که ما از آسمانیم , نه از زمین ! باید پرواز کنیم به سمت لایتناهی حضور مهربان خداوندگار .....

سلام نازنین دوست داشتنی ام . خوش آمدید .

ر ف ی ق سه‌شنبه 8 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 02:20 ب.ظ http://www.khoneyekhiyali.blogsky.com

1_تو که رفتی
اما من
تشنه ی توام
گرسنه ی سالیان ِ دیدارت !!
2_تاریک است کوچه
چراغ لحظه ها خاموش
کنارِ خانه ات ( خانه ی ابدی )
پروانه می رقصد
3_ هنوز کودکی ام
راه می رود
در کوچه های تر
بارانِ آن سال ها
اکنون ، کجا می بارد !؟
4_نگاهت او را می جوید
و آرامش به جانت نشسته
اما باران
برای تو می بارد
5_اگر خواهر نبود
رنگ از زندگی رفته بود
عشق مرده بود
6_ در ساحل راه می روم
در دور دست
مرغی سپید ( منظور رنگ یاد شما در ذهن کودکان )
بر موج ها بوسه می زند
7_ برای مردن همیشه وقت هست
بگذار زندگی کنیم ...
و سلام بر سهبای یگانه

1- سعی میکنم گرسنه ی دیدار عزیزی دیگر نمانم !
2- آن پروانه یاد تست در خانه ی ذهن من !
3- آن باران هنوز زمین دل مرا تازه نگاه می دارد به مهرش !
4- باران برای همه ما می بارد , اگر بدانیم ...
5- برادر اگر نبود , اینهمه عشق خواهری در کجای هستی نمود می یافت ؟ اصلا زینب بود اگر حسین نبود ؟
6- کاش سپید باشم ..
7- مرگ هم نوعی زندگیست , اما فرصت این زندگی را هم غنیمت میدانم !

چطوره من خودم کم حرف بزنم و فقط این کامنتهای زیبای شما دوستان رو بذارم واسه پست هایی مستقل ! خداییش هر چی میخونم سیر نمیشم خب !

سلام بر استاد واژه های مهربانی ...

تنفس سه‌شنبه 8 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 02:34 ب.ظ http://tanaffos.blogsky.com

سلام
امید که خوب باشی !
زمان بسیار بسیار زود می گذرد گاهی اوقات تا بیاییم لحظه اش را درک کنیم دقایقش را نیز از دست می دهیم عزیز مهربان .
خدا کند خاطرات و یادگاری های خوبی را در ذهن پاک فرزندانمان به یادگار بگذاریم .

سلام عزیزترینم . خدا کند خاطرات خوبی در ذهن فرزندان و عزیزانمان به جای بگذاریم ...
ممنون مهربانم . سالیان فراوانی را در کمال صحت و سلامت و پیروزی برایتان به دعا می نشینم .

دانیال سه‌شنبه 8 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 06:49 ب.ظ http://www.danyal.ir

من ساکت نیستم ، صدایم را نمیشناسی
شاید از عشق های تکراری ...

صدایتان را شاید نشناسم , اما با صدای دلتان خوب آشنایم ! ساز دلتان کوک باشد همیشه از عشق برادر ....
اما من عشق تکراری نمی شناسم ........

مادمازل شرور سه‌شنبه 8 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 08:34 ب.ظ http://www.madmazelsharur.blogfa.com

این لحظه های زندگی اونقدر زود میگذر که یه روزی با حسرت میشینیم به گذشته ها نگاه میکنیم که جز خاطره هیچی ازش نمونده
پس بهتره خوب این خاطره هارو واسه خودمون رقم بزنیم

این دختر تپلو چه خوشمزه و نازه. خدا نگهش داره

همین دیگه ! هنرمون همینه که نذاریم به بطالت بگذره تا بعدا نشه حسرت ! کاشکی هممون هنرمند باشیم .
اره واقعا . خیلی خوشمزه ست !

خوش اومدی .

مامانگار سه‌شنبه 8 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 08:56 ب.ظ

زیارت قبول سهبابانوی عزیز...
...هفتگانه زیبایی بود...
....ممنون...

سلام مامانگار عزیزم . ممنونم از حضورتان .

زهرا سه‌شنبه 8 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 09:20 ب.ظ

زمان خیلی زود می گذرد . کاش قدر لحظه ها را بدانیم ...
و همینطور آدمهای اطرافمان
سلام بر سهبای عزیز

و سلام بر زهرای عزیز . هر روز که غیبتت را در ذهنم می زنم , با مهربانی پیدایت می شود و مرا شرمگین میکنی از غیبتت !

سایه سه‌شنبه 8 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 09:26 ب.ظ http://shadowplay.blogsky.com/

اصلا پیدات نیست ها!.. خوب آدم دلش می گیره دیگه!..

وا !!! عزیز دو دقه پیش که برات کامنت گذاشتم خب سایه جانم !

زهرا سه‌شنبه 8 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 09:39 ب.ظ

دشمنت شرمنده.
درسته حرف نمی زنم اما شک نکن که بیشتر وقتا همینجا هستم

خب من دلم میخواد زهرای عزیزم حرف بزنه برام ! سکوت چرا ؟

مریم چهارشنبه 9 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 12:19 ق.ظ http://najvaye-tanhai.blogfa.com

ای جانم!
می بینم که مادمازل خانومی منم اینجاس و به سرای نرگسی اومده
وای که چقدر خوشحال شدم وقتی اسمتو دیدم نازی خانوم
می بینی نرگسی؟ مهربونیت به کجاها رسیده؟

سلام مریمی جان . حالا اینو من جواب بدم یا نازی خانوم شما ؟! قدمشون و قدمتون روی چشم من عزیز .

زهرا چهارشنبه 9 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 08:43 ق.ظ

سکوت واسه اینکه حرف زدن رو خوب بلد نیستم

اختیار دارین زهراخانوم گل ! نگین این حرفو خانومی ...

بانوی آبان چهارشنبه 9 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 08:54 ق.ظ http://www.poshtevazheganesokot.blogsky.com/

چه حرف دل نوشت زیبایی ....

همیشه سلامت و در کنار هم باشید .... در پناه خدا و امام رضا .... انشاالله

سلام

سلام عزیز دل . ممنونم از شما . سلامتی شما و برآورده شدن حاجاتتان را هم از خدای مهربانی , با تمام وجود خواهانم ... امید که شادمان باشید و سرفراز .

سایه چهارشنبه 9 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 10:04 ق.ظ

صبحت به خیر بانوی گلم

سلام سایه مهربانی ها ! خوبی نازنین ؟

کیارش چهارشنبه 9 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 10:35 ق.ظ

دووووووووووور مران از در و راهم بده


چه حالی ام من الان !!!!

چه حالی هستید شما الان ؟!

آناهیتا پنج‌شنبه 10 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 02:18 ق.ظ http://www.a-n-a-a-r-i-a.blogsky.com

زیارتتون قبول خواهری گلم
همین که در اون مکان مقدس به یاد دوستانتون بودید و یادی هم از خواهر کوچکتون کردید یک دنیا ارزش داره...

سلام عزیز . خوبی آناجون ؟ کم پیدایی خواهری و من نگرانت شدم . هستم به یاد همیشه . ایشاله همیشه دلت شاد و تنت سلامت باشه .

اشکان شنبه 12 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 07:19 ب.ظ http://tashkan.blogsky.com/

موفق باشید

ممنونم .

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد