ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
ایستاده ام ،شاید در ابتدای درک هستی آلوده زمین!
اینجا را، این خانه پر مهر را عاریه گرفتم تا واژه ها را به یاد خود آورم. تا یادم بماند استخوان های احساسم را بر قامت تقدس جاودانه "کلمه" قلم زدند.
این روزها شکسته و شاید کمی خسته تر از گذشته به جمله ها می نگرم.همان ها که مرا با همه دردهایم میسرایند و با خود میاندیشم حالا که درد همه زاویه های جوانیم را تراشیده و چشمانم را سرشار از شب کرده است چگونه با این واژه ها آشتی کنم؟
امروز اینجا در خانه درخشان ترین ستاره آسمان، اندکی آرام گرفته ام تا بگویم این استخوان های شکسته هنوز رام دستان سرنوشت نشده اند.
آمدم تا اینجا صدای آرام اما استوار مبارزه ام را در تندیس واژه ها بریزم و بگویم که برای سازش با تقدیر زاده نشده ام.
میدانم اینکه سهبا، مهربانترین همراه روزهای تلخ گذشته، عرصه قلم زنیش را برای اندکی آسودن از درد در متن واژه ها به من بخشیده است حاصل لطف بی حد و مهر بی حساب اوست و البته اقبال بلند من در دوستی غریبم با این همراه مهربان.
این مجال اندک را قدر میشناسم چراکه فرصتی برای رویارویی دوباره ام با واژه ها بود،همین.
پی سهبا نوشت :
افتخار این را داشتم که برای ساعاتی هم شده ، میزبان گل نیلوفر نازنینم ، سمیه عزیز باشم تا از زبان او ، با کلمات خودش ، با قلم مخصوص خودش ، حرفهایش را برسانم به گوش دوستان عزیز . باقی حرفها را هم میگذارم ناگفته بماند که خودش و خدایش خوب می دانند چه در دلم می گذرد . مهربانترینم را به بزرگیش قسم می دهم تا .....
نوشته قشنگی بود..امیدوارم این سرآغازی برای شروع دوباره باشه گل نیلوفر عزیز..بازهم بنویس..امیدوارانه تر
کاش سمیه ام خودش پاسخ بدهد سمیراجانم . ممنونم عزیز.
واژه ها در بیان روایت ها همیشه عقب افتاده اند ....
حتی قلم ...
قلم که ساری از خون دوستی شد !!!!
دلی خواهد ...
دریایی ...
تا ماهی باشی ..
و جاری
در این بیکرانه هستی دوستی ...
خب من این بار هم سکوت میکنم به حرمت قلم ...
ممنون .
یاد فروغ افتادم. شما چرا در ابتدای درک هستی آلوده زمین؟
منظورت منم یا سمیه جان ، حمید?!
سلام بانو...
خدای تان و خدای شان که یکی ست حافظ و نگاه بان باشد شما را و این دوستی های جانانه را...
ممنون برلدر بزرگوار و چقدر محتاج این دعای برخاسته از دل هستیم ... سلامت باشید و دلی سرشار عشق و شادمانی در سینه تان تپنده باشد به حرمت مهربانی های بی پایانش...
ممتونم
کسی که این جملات رو نوشته
امیدوارم خود سمیه جان جوابت رو بده حمید عزیز .
من شیفته ی نرگس جادوی توام ...
دنباله رو قامت دلجوی توام ...
تو رود، که متصل به دریا شده ای ...
من چشمه ی خردی که روان سوی توام
استاد محمد قهرمان
ای جااااااااااانمممم !!! مرسی سایه جانم .
چون رشته هــای زلفِ ترا باز می کنم

هرتار را چو رشته ی جان،ناز می کنم
با لطفِ اشک،دیده ی خود را دهم صفا
آیینــــه را به شــــوق ِتو پرداز می کنم
افتـــــم ز بــــرق پیشتر و بگذرم ز باد
چون درهــوای زلفِ تو پرواز می کنم
ای مهربـــان که محرم ِرازنهان تویی
دردِ نهفتــــه را به تــــو ابراز می کنم
یک گوشه ازدل تو اگرافتــدم به دست
سرمستِ فتح ، دعـوی ِاعجاز می کنم
صد ره به امتحان اگـــرم پیش ِپا نهند
راهی که می رسد به تو،آغاز می کنم
هرروز،شوق می نهدم کفش پیش ِپای
چون بیندم که برگِ سفر، ساز می کنم
گردون به جای ِآب،شرنگم کند به کام
از تشنگی اگــرلبِ خود ، باز می کنم
محمّد قهرمان 1386/12/6
این سروده ی زیبای استاد است که برات می ذارم کمی دلت باز شه عزیز. اگر دوست داشتی تایید کن
چون رشته های زلف ترا باز می کنم
هر تار را چو رشته ی جان ناز می کنم ........
وای ... مرسی سایه جانم . خیلی زیبا بود . ممنونتم عزیزم .
تو بر می گردی
و من هزاران ماه
بر آسمانت
بالا می برم
تا گامهایت را
ستاره باران کنند
تقدیم به گل نیلوفر زیبایم
هزاران بار سپاس سایه جانم !
سلام بانوی نرگس








خدایی بگو خواب نمیبینم؟
یعنی این همون نیلوفر مرداب خودمونه که شیرجه زد تو دریا؟
خطو بده بهش بانو
سلااااااااااااااام و سلااااااااااااااام و سلااااااااااااااااااام بانوی مرداب
خورشید اصفهانو چند روزی میشه فرستادم واسه شب چشمات بانو...
هنوز روز نشده؟
قاصدکم قاصدکای قدیما
اما میرسه
بانو مطمئنم همین روزا می رسه
نا امید نشی یا
قول بهمنی بده بانوی بهمن
فدای اینهمه شور ونشاطت نازنین . کجا بودی این چند وقته ؟!
سلام فرینازم . خوش اومدی مهربونم .
سهبا جون اول گفتم واااااای خدای من سهبا و شب و ...


خانوم جان!
خاتون آسمون!
ما رو نصف عمر کردی که
خب پی سهبا نوشت رو اول می آوردی که زودتر جیغ بزنم از خوشحالی
راستی سمیه جون
بیا برو خونه خودت دیگه
اینجا سهبا جون باید ازمون پذیرایی کنه خو
منتظرتیمابانو
این خونه , خونه سمیه ست فریناز جان . منم قاچاقی اینورایم الان ! از مهربونیشه که هنوزم راهم میده !
سلام.از وعده های خشک تو بی تاب میشوم کی از زلال وصل تو سیراب میشوم....گویا که خسته ترینم بدین دیار دستم بگیر ورنه چو غرقاب میشوم...
سلام . روزتون خوش . اومدم بگم چه عجب از اینورا ... اما اینقدر تلخی نشست تو دلم ...... بی خیال وعده وعیدهای خشک دنیا برادر ....
شاد اشیدو پیروز
بگذار تا بنفشه تو باشی
از خاک بروئی
بگذار تا حضور تو را بشنوم
از بطن سرخ زادن
در لحظه وارِ ِ سبز شکفتن
بگذار تا نگاهِ تو ناگاه
ویران کند سکوتِ سترون را
الان و همیشه دعا میکنم همه دلها و همه نگاهها بنفشه زار باشند . سرسبز ، رنگارنگ ، و بهارگونه .
سلام رفیق عزیز . ممنون از حضور و نظرتان .
اینجا چه خبره
خونه اجاره میدین؟
متریه ؟ یا دونه ایه ؟
احتمالا قلبیه
خوش به حال و هواتون
سبز باشید
اجاره ای نیست . اینجا خونه دوست هست . کلیددارش اما منم .
شما هم میخواین میزبان باشین تو این سرا?
کنار سفره سین هایش را شمرد :
سمیه
سمیرا
سایه
.
.
.
اما افسوس که عیدی ، سیب سرخش را
لای قرآن گذاشت تا هستی آلوده ادراکش نکند ...
سپیده ،
سپهر
سهبا
سیب سرخ حوا ....
کرمانیها یه مثل دارند که میگه هسته بر پنج نوع هسته . یک هسته هسته زمین هسته ......
حالا هستی جان ، هر گردی که گردو نیست ... هر هستی ای که شما نیستی عزیز ....
اولش که خوندم متعجب شدم. باورم نمی شد اینطور تغییر کرده باشی... قلمت و ذهنت! بعدش فهمیدم این و خودت ننوشتی. عزیزم ؛ باید مطمئن می بودم که تو در ابتدای درک هستی آلوده زمین نمی ایستی هرگز...تو حتی با این هستی آلوده هم مهربان خواهی بود.
ﺳﻠﺎﻡ ﺯﺭﯼ ﻣﻦ. ﺧﻮﺑﻢ ﻋﺰﯾﺰ ﺍﻣﺎ ﺩﻟﺘﻨﮓ ﺗﻮ ﻭ ﺩﻟﮕﯿﺮ ﺍﺯ ﺑازی ﻫﺎﯼ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ.
آبجییییییی سلام
....
انشب تولدم باید میومدیییییییییییییی
اا راستی قرار شد کادو م.ن... اقای.چگینی رو بپیچی واسم ارسال کنیییی
ﺳﻠﺎﻡ ﺍﺭﻣﯿﻦ ﺟﺎﻥ . ﺗﻮﻟﺪﺕ ﻣﺒﺎﺭﮎ . ﺍﯾﺸﺎﻟﻪ صد ﻭﺑﯿﺴﺖ ﺳﺎﻟﻪ ﺑﺸﯽ .
ﺑﺒﺨﺸﯿﺪ ﻫﺎ ... ﻭﻟﯽ ﻣﻦ ﺍﺳﺘﻄﺎﻋﺖ ﻫﻤﭽﯿﻦ ﮐﺎﺩﻭﯾﯽ ﺭﻭ ﻧﺪﺍﺭﻡ ﺍﺭﻣﯿﻦ . ﺩﺭ ﺣﺪ ﺧﻮﺩﻡ ﯾﮏ ﮐﺎﺩﻭﯼ ﺳﺎﺩﻩ ﺗﺮ ﺑﻔﺮﻣﺎﯾﯿﺪ ﻫﺴﺘﻢ ﺧﺪﻣﺘﺘﻮﻥ.
ﺩﻡ ﻧﻘﺪ ﮐﯿﮏ ﻣﺎ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺗﻌﺪﺍﺩ ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ ﺍﯾﻦ ﺳﺮﺍ ﺍﺭﺳﺎﻝ ﺑﻔﺮﻣﺎ ﺗﺎ ﺑﻌﺪ....
سلام
همیشه احساس میکردم واژه ها در بیان احساسات درونی کاملنداما میبینم که احساسات عزیزی که برگرفته از هنر و رنج درون اوست ، گوی سبقت را از واژه ها ربوده است و مخاطب را به عمقی فراتر از آنچه که در غالب کلمه ها میبینیم غرق و جذب خود میکند واین هنر و لطافت طبع از معدود انسانهایی مثل سمیه عزیز برخواسته است ، امروز که میبینم خواهرم در کشاکش با دشواری ها دوستان خود را از هنر خود محروم نکرده به خود به داشتن چنین دوست فرهیخته ای می بالم دعا کرده و دقایق چشمانم را در بیان احساس همدردی خود با ایشان بسته ، تا در میهمانی ِ شبی که چشمان نیلوفری او به نا خواسته به آن دعوت شده ، شریک باشم ،
الهم اشف ِ کل مریض (آمین)
ﺳﻠﺎﻡ ﺑﺮﺍﺩﺭﻡ . ﻣﻦ ﻫﻢ ﺍﻓﺘﺨﺎﺭﻡ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﯽ ﭼﻮﻥ ﺷﻤﺎﺳﺖ .
ﻫﻤﺮﺍﻩ ﺑﺎ ﺷﻤﺎ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﺩﻋﺎﺑﺘﺎﻥ ﺭﺍ ﻭ ﺍﻣﯿﻦ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻢ ﺍﺯ ﺟﺎﻥ .
ﻣﻤﻨﻮﻧﻢ ﺑﺮﺍﺩﺭﻡ.
به امید پیروزی سمیه عزیز در این مبارزه
مثل همیشه , برنده میدان , سمیه ماست . اینرا نیک میدانم .....
و همه اسیریم اسیر واژه ها
سلام و درود بانوی مهربان
سلام نازنین . نمیدانم در اسارت کلمات بودن خوب است یا بد?
خوش امدی عزیز .
یک نفر همره باد،آن یکی همسفر شعر و شمیم
یک نفر خسته از این دغدغه ها،آن یکی منتظر بوی نسیم
همه هستیم در این شهر شلوغ
این کفایت که همه یاد همیم
سلام سهبای عزیز
این کفایت که همه یاد همیم ...
سلام زهرای مهربان .
آخرین برگ سفرنامه باران این است:
زمین چرکین است
خدا نگهدار شاعر همشهری من باشه و شما و همه دوستان عزیز ...
زمین هم با باران شسته خواهد شد عابر عزیزم .
ما اومدیم کلی ماچ تقدیم رفیق مهربون گل نیلوفر بکنیم :*
ای جاانم ! شما یه خورده دعوا لازمین باران جانم ! فقط مگه در نری از دستم ! ( به قول خودت ، دی :)
http://www.ins4u.ca/DL/LastSecond/NewsLetter/0031-Michigan_Falls/7.jpg
و
http://www.ins4u.ca/DL/LastSecond/NewsLetter/0031-Michigan_Falls/12.jpg
این عکسها را امروز که دیدم یاد تو افتادم آبجی نرگس عزیزم-
دلت آروم و لبت خندون مهربان خواهرم-
فدای تو و اون صدای قشنگ و اینهمه نگاه زیبا به اطرافت ...
ممنون مهربونم .
قشنگ بود
گل نیلوفر
فرصتی که دوباره بدست آوردی رو از دست نده
سهبای ما گله که فرصت ها رو واسه همه بوجود میاره
ﻣﻦ ﺍﯾﻦ ﻭﺳﻂ ﭼﮑﺎﺭﻩ ﺍﻡ ﺑﺰﺭﮒ ﻋﺰﯾﺰ ... ﻓﺮﺻﺘﻬﺎ ﺩﺳﺖ ﺩﯾﮕﺮﯾﺴﺖ....
ﻣﻤﻨﻮﻥ ﺍﺯ ﻟﻄﻔﺘﺎﻥ.
راستی دیدی یلدا بلاخره به روز شد باید جشن گرفت
امشب با یلدا و حمید خونمون جشن به روزی وب رو میگیریم
به قول خودتون مارک با ... حالا ما هم دعوتیم یا نه ?
سلام
نه
ممنون
کلید داری ملزوماتی میخواد
که من هنوز به حد و اندازه ش نرسیدم
یه میزبان قوی می خواد
که داره !!
بچه که بودیم از جامون پا می شدیم بریم پای تخته... وقتی برمی گشتیم می دیدیم دوستمون جامون نشسته
به شوخی ( نمی دونم...شایدم جدی ) می گفتیم :
«جا خواستیم. جانشین نخواستیم»
بهتره تا همچین جمله یی رو بعد از ساااااالها ! نشنیدم سرجای خودم بشینم !
اختیار دارید قربان ... شما خخودتون یک با کلیددارین .... قول میدم من سر جاتون نشینم ....
سلام سهبایم
چندین بار آمدم و خواندم ! اما نمی دانم چرا گاهی حرفم نمی آید !
امیدوارم بهترین ها را از خدای مهربان دریافت کنی .
سلامت باشی و تندرست
سلام عزیزترینم . همین حضور شما برایم دنیایی ارزش دارد . ممنونم از دعای خیر و حضور مهربانتان .
سمیه عزیز برام کامنت گذاشته
میای ببینی ؟!
خانوم خانوما , من اگه دلم نیاد کامنتهای شما رو پاک کنم یا خصوصی بدونم , چه کسی رو باید ببینم ؟!!!
میام مهربونم . میام و با علاقه میخونم .
از ما مپوش جان من این قزص ماه را
تا باز هم تشخیص دهیم ، راه از چاه را
هستی ام سوخت در غم هجر تو ای عزیز
از ما دریغ مکن زمزمه های گاه گاه را
ای وای ! داداش کوچیکه اید دیگه ! چی کنم ؟ مجبورم بگم زمزمه های گاه گاه دربست واسه شما ! خوبه ؟!
گمان بردم که مرا زین نمد کلاهی نیست
به نزد دلبر عیار یعنی سهبا جایگاهی نیست
پس کجاست یار که یادی نمیکند از ما
برای من که به غیر خدا پناهی نیست
هدف گرفتی به مژگان خود دل ما را
برای ما در این زمزمه گاه ، سپاهی نیست
گلی نچیدم از این بوستان خوش خط و خال
به جز نشستن و کامنت انداختن گناهی نیست
میگما , زن و شوهری زدین رو خط شعر و شاعری چرا هستی جان ؟! بابا بی خیال ! حالا من یک روز گرفتار بودم ها !
لطفتون مستدام بر سر این سرا ! زمزمه های گاه گاه چه قابل داره واسه دوستان جان ؟!
آغاز میشوم
من در طلوع دوباره همین واژه ها و در طراوت بهارانه همین دوستیهای عمیق حتی در پاییزیترین فصل سال هم شکوفه خواهم زد.
من دوباره خورشید را از آسمان همین جمله های پرمهر خواهم گرفت و چشمان شبزده ام را به روز میهمان خواهم کرد.
من دوباره آغاز می شوم به آفتاب سوگند...
سلام سهبای نازنین
اگر بدانی و بدانند که خواندن این جمله ها و لمس این مهربانی ها چقدر تازه ام می کند و امید را برایم آواز می دهد باور می کنید که ماندن این روزهایم به چیست
که اگر این روزها با این همه درد ایستاده مانده ام به بهانه کدام مهربانی است...
من آغاز می شوم، می ایستم و می نویسم، به همین واژه ها سوگند
و باز هم هزاران بار سپاس که فرصت حضور به من دادی در خانه پرمهرت که اگر چنین نبود هرگز مجالی برای خواندن و لمس این همه مهربانی پیدا نمی کردم
دستان مهربانت را می بوسم
سمیه جانم , عزیز , مطمئنم که میدانی چقدر برایم عزیزی , اما عمق این دوستی را کسی نمیداند جزخدا و اگر بدانم کاری بدین کوچکی می تواند اینقدر تاثیر داشته باشد برایت , باور کن حاضرم از حالا تا هر وقت تو بخواهی , این دفتر ناچیز را در اختیارت قرار دهم تا واژگان زیبایت را بر این صفحه سپید نقش ببندی . باور کن افتخار بزرگیست برایم مهربانم و من این کار را با دل و جان انجام می دهم .

زنده باشی و پرتوان مهربان دوست داشتنی ام . همه با هم , با مهر , می ایستیم در برابر هر چه ظلمت ... به هر چه واژه مهربانی ست قسم ...
ممنون که تو هم چنین مجال زیبایی به من دادی نازنینم .
منتظر فرصت دوباره ای هستیم تا میانبری به دریا , درس ایستادگی در برابر طوفانها را به ما بیاموزد . تا آن موقع صبر می کنیم و نیایش به درگاهش تا توانمان دهد ...
باز هم ممنونم سمیه نازنینم , زیباترین گل نیلوفر هستی .
با بهترین آرزوها...
به به ! عجب از جناب دکتر موسوی عزیز ! خوش آمدید ...
و من هم آرزومند بهترین هایم برایتان .
ئه ه ه ه ...
اذیتم کنی همینجارم تخته می کنما : ))
{ آیکون ِ ماچ و قلب و لاو و کلا از این چیزا :دی }
به به ! خانوم شجاع ! کلا زدی تو کار تخته کردن دل و قلب و وبلاگ و ....
قربون لاو و ماچ و قلب و این آیکونای ویژه بارانیت برم من .
آخه دردونه قشنگ من , یه ذره هم فکر قلب من باش ! به قول بعضیا , گناه دارم من بخدا ! هی دلم میلرزه واست اینطوریا که !
سلام سهبا جان

خوبید بانو؟
گرچه با دایره ی گسترده ی دوستان شما آشنا نیستم اما برایشان آرزوی شادکامی دارم
..
دیگه چی بگم خب!!
ای جااانم ! خوش اومدی نازدونه خانوم . دلم تنگ شده بود برات عزیز . فکر دل ما رو هم بکن و گاهی یه سر بزن بهمون !
تو همین بیا ,هر چی دلت خواست بگو ...
من آقای موسوی رو اینجا دیدم کلی شوکه شدم .
سلام برسونید بهشون :دی
سلامت باشید خانوم گل . یه زمانایی رفت و آمدمون بیشترا بود ! حالا من بس که گرفتار شدم , بی معرفت شدم !
تو بکارت کدامین نگاهی به آفتاب ؟....
و نگاههای مرده ، بر کدامین معصیت چشم میچرانند ؟....
تو خیال انگیز ترین معصومیت یک وجودی...
و نگاه های مرده ، مأیوس ترین باور یک عصمت....
هردم ناشکیب تر از چزخش ثانیه ها، شکل تاریخ میشوند....
بی هیچ باران تطهیری و بی هیچ نشانی از طلوع افتاب، در سرزمینی که هبوط کرده اند....
و تو همچنان پر میگشایی، و تو همچنان اوج میگیری، و تو همچنان صعود میکنی برای دریدن حجاب....
ای راه بلدِ جهان اثیری....
از زلف های پریشان ماه که میگویی ....
دل را بدجور پریشان میکنی....
کاش مردمکهای چشم ها آنقدر بزرگ بودند که عکس ماه در آنها اینقدر کوچک نمیشد و به اندازهء همه ماه پریشان میشدند به اندازه همهء پریشانی اش ، به اندازهء تلاطمِ همهء دریاها و اقیانوسها.... به اندازه ی دل تو....( حرف های تنهایی... سایه روشن)
به اندازه دل تو !
سلام داداش سپهر عزیز . این یکی کامنت اینقدر اختصاصی بود که من حرف نزنم بهتره !
سمیه جانم کجایی نازنین ؟
یارانِ خفته وار
بیایید
راز روای رود راببینید
در لحظه های برهنه ی مرجانی
و بادبانِ سرخ بر افراشتنِ آسمانِ از زمین کوتاه تر را
یاران خفته وار ؟!!!
اینا که گفتین یعنی چی رفیق عزیز ؟!