چشم تو خورشید را برنمی تابد . پس بیهوده چشم در خورشید مدوز . سهم تو از خورشید آن است که در آینه می بینی . اما روزگار آینه ها نیز سپری گشته است . آینه های شکست گرفته و هزار تکه هر یک به قد خویش ، قدری نور می تابند و هریک به قدر خویش ، پاره ای از خورشید را حکایت می کنند . روزگاری بوده است که آینه های پی در پی روزهای سرد زمین را در تابش خورشیدهای مکرر غرقه می کردند . اما چیزی نمی گذرد که آینه ها یک یک شکست می گیرند و یاد خورشید در خرده های آینه بر زمین می ماند . چیزی نمی گذرد که در نبود آینه ها خورشید فراموش می شود و روی در خفا می کند ! چیزی نمی گذرد که داستان آینه و خورشید چندان افسانه می نماید که در آمدن ناقه از سنگ و فرود آمدن روح در کالبد مرده ! چیزی نمی گذرد که لاجرم تنها راه ما به خورشید از این پاره های آینه راست می شود . می شود دست بالا کرد و پاره های آینه را گرد آورد و در جای خویش نهاد ، شاید خورشید به تمامی جلوه گر شود .
( مقدمه کتاب تو که آن بالا نشستی )
این روزها عجیب شده ام . خودم هم میدانم . و وقتی من عجیب می شوم ، تمام وقایع دورو برم هم انگار به سمت و سوی حال من پیش می روند . دیگر انگار پایم به این زمین بند نیست . کنده شده ام انگار از اینجا ، شاید زندگی برایم همین را می خواهد !
گفتن ندارد ! می دانم که اگر بخواهید ، بهتر از همه می دانید . اما میگویم تا برای خودم یادآوری کنم . اینکه من از همان ابتدا هم به ماورا ، به چیزی ورای محدوده حس های زمینی و خاکی اعتقاد داشته ام . که می دانم نیروهایی بسیار قوی تر از آنچه من می بینم و می شناسم ، در هستی جریان دارد که با عقل من جور در نمی آید . اینها را می گویم که چه ؟! آخر از شماحرف زدن برایم سخت است. خیلی سخت ... حداقل شروعش توانی می خواهد که ... باور کنید در من نیست . اما بگذارید بگویم این چند وقت ، لحظه های زندگی من اینقدر با نام و یاد شما و دوستانتان عجین شده که خودم هم باورش برایم سخت است . اینکه حالا پس از این همه سال در مسیر زیبای دیگری بیفتم که می دانم اگر درست و کامل آنرا بپیمایم ، آنقدر راز و رمز دارد که برای چند روز باقیمانده عمرم مرا اسیر خود کند ، که همین یک ذره ای که از دلبستگی ام به دنیا مانده را از سرم باز کند و باقی مانده بندهای تعلق را بکند و ببرد ... اما ... راستش می ترسم ! از اینهمه جداشدن می ترسم ... من زمینی ام هنوز . من نمی توانم مانند شما باشم ، نمی توانم ... و چه اقراری سخت تر از این ؟
کتاب هدیه تان را که خواندم ، همان که روز تولدتان خواستم و شما هدیه اش کردید ، بسیار وقتها با آن گریستم ، بسیار وقتها بغض کردم و با تمام وجود مقر شدم بر اینکه چقدر دورشده ام از آدم بودنم ، از آنچه باید باشم . اما صادقانه بگویم ، بودنی آنگونه که هیچ ، حتی تحمل کردن آدمهایی چنین هم کار سختی است در این روزگار . باورهایی چنان کار هر کسی نیست ، این را هر کسی خوب می داند و من ....
نیمه های کتاب بودم که دلم هوای بیشتر خواندن از شما را کرد . شب بود و بارانی که بیرون آمدم از خانه . خیس می شدم و راه دور بود و من درست نمی دانستم کجا می روم و دقیقا نمی دانستم چه می خواهم ؟ اما باز همان توکل همیشگی به سراغم آمد . دست دلم را گذاشتم در دستان خدا و رفتم و یافتم آن چیزهایی را که می خواستم . یادتان می آید آنشب که برای اولین بار از شما خواندم . البته این اولین بار منظورم بر صحفه سپید کاغذ بود ، و گرنه خواهرتان – زهرا – که بارها از شما گفته و نوشته ، اما این خواندن از جنسی دیگر بود .... خودخواسته بود .... و بعدتر ...
میهمان داشتیم ، پدر و مادرم ... و قولی که به آنها داده بودم . و تشنگی عجیب اما دیرگاه من برای رفتن به آن مکان آرامش بخش با آن گنبدهای سبز دلنشین . خواهرم می خواست یکهفته زودتر برای دیدنتان بیاید ، که نشد و چقدر بی تابی اش را دیدم به این تقدیر و من که باز گفتم آرام باش عزیز ، حکمتی ست در این نرفتن ! و چه خوب شد که نشد ! که هفته بعد آن رویای به ظاهر دست نایافتنی ما دو که بر زبان آمده بود ، به همین سادگی محقق شد . به لطف حق و با دل مهربان شما . باورم نمیشد ، هنوز هم باورم نمیشود ، انگار که رویایی بوده شیرین ! من کجا ، گلزار شما کجا ، آنهم در کنار پدر و مادر و همسر و در کنار او ... خواهر ... با آنهمه عشقی که به شما دارد ، با آنهمه نگاههای عمیق ، با آن کلام زیبا . یادم نمی رود ، مگر می شود یادم برود اولین کلام را بر سردر خانه تان :
" نرگس ، آقا مهدی ...... آقا مهدی ، نرگس !"
و بغض من و صدای ناله نی که دیوانه ترم کرد و بی قراری ای که ثبت شد بر صفحات نخست کتاب شما ... و حالا کتابی که باز در دستانم می چرخد به آهستگی , که کلمه به کلمه اش را به آرامی ببلعم و نیرو بگیرم از تو که آن بالا نشستی و لشگر نور را فرماندهی می کنی . و من هنوز نمی دانم چه خطابت کنم وقتی حالا با نگاه چشمانت آنقدر آشنایم که خنده نهفته در آن را بیابم و دلم را آرام کنم ! آرام ....؟ نه ! بی قرار ، بی تاب ! پریشان ! اما کدام قرار زیباتر از این بی قراری ؟ و من بی قرارم ، پریشانم ، خسته ام ، همانگونه که خودت گفتی ! یادت می آید خیبر را ؟ گفته بودی :" بابا من هم آدمم ، عاطفه دارم ، چه انتظاری از من دارید .... ؟"
من هم آدمم به خدا ! بالم شکسته است ، حالم به هم ریخته است ، دنیایم خراب و عاقبتم ... ؟ وای که اگر نبود این توکل به مهربانی های بی انتهایش ، چقدر هراس می نشست در این جان بی قرار پریشان ! اما خوشحالم که دل بسته ام به خورشید تا با مهرش ، تکه آینه های دلم را غبارروبی کند ، تا حتی اندکی هم که شده بتوانم منعکس کنم نور مهربانی های لایتناهی اش را . تکه های دلم زنگارگرفته ، اشکهایم را باید به پای آنها بریزم تا شاید بشود زنگار را از آن زدود . از شما و آنهمه دوستان نابتان که با هم میهمان سرای دوست هستید می خواهم یاریم کنید .. دلگیرم و نمی دانم درمان این همه دلتنگی را ! اصلا نمی دانم درد بی درمان دل را ، فقط می دانم هم دوستش دارم ، هم به امان آمده ام از آن ، کمکم می کنید که خودم را بیابم در این میانه ؟
و امروز ، بیست و هفتم آبان ماه ، روز پرواز تست . روز عروجت ، روز شهادتت به آنچه که در دل داشتی ! به اینکه تو آن انسان کاملی هستی که خدا به خلقتش می نازد . روز فنا ، روز بقا ، روز تو ، روز شهادتت ، روز تولدت ! تولدت مبارک مهدی جان . هر چند آخر ندانستم به چه عنوانی خطابت کنم ، هر چند آنقدر در خودم ندیدم که برادر صدایت کنم ، هر چند زیباتر از نامت نیافتم برای سخن گفتن با تو ...
این بار هم از تو هدیه می خواهم . در همین مدت کوتاه ، به مهربانی و گشاده دستی ات عادتم داده ای ، همانطور که به گشاده رویی ات . منتظرم ببینم هدیه این بار من چه خواهد بود پرنده سپید بال خوش اقبال نشسته بر بام آسمان ابری این روزهای دلم ... مهرت را چگونه به بیان بیاورم مهربان ؟ شکرش را چگونه ؟ تو می دانی ؟....
بعدا نوشت :
سرگردانی احساسم را بین تو یا شما خطاب کردنتان , به بزرگواری خودتان ببخشید . هیچ تغییری نمی دهم نوشته را , همانطور که بوده , بماند !
پی تولد نوشت :
قاصدک عزیزم , تولدت مبارک .
همه جمال تو بینم چو چشم باز کنم
همه شراب چو نوشم چو لب فراز کنم
حرام دارم که با مردمان سخن گفتن
وچون حدیث تو آید سخن دراز کنم.
دیروز کسی آمدبر صفحه دفتر مجازی ام نوشت:تو لیاقت نداری از زینب دم بزنی وخودت را بااو مقایسه کنی،او کجا وتوکجا؟؟؟
ومن اما هیچ گاه قصد مقایسه نداشته وندارم.مدعی چیزی هم نیستم.
من زینبِ حسین نیستم اما زینب مهدی چرا.
اگر دل دلیل است آورده ایم وبه جز همین سند،مدرک دیگری دال بر خواهری چون اویی ندارم.
سهبا،بگذار از اتفاق عجیبی که چند روز پیش برایم رخ داد وتونیز از آن باخبری حرف بزنم.دوست دارم که بقیه نیز در این حادثه شیرین وشگفت سهیم باشند.
به خداوندی خدا،به قطره قطره خون پاک برادرم قسم،قصد خودنمایی وریا ندارم.می گویم تا از محبت او باخبر شوید وبدانید که او از من عاشق تر است:
....چندروز قبل در دانشگاه ما،نمایشگاه کتابی برپا شده بود.برای من که عاشق کتاب ودانستن چیزهای جدیدم فرصت خوبی بود.همین طور که با چشم یک به یک عناوین کتاب ها را مرور میکردم چشمم به کتابی با موضوع صهیونیسم شناسی افتاد.مدتها بود دنبال کتابی با موضوع یهودشناسی بودم واز برخی هم پرسیدم اما....نشد.
نمی دانستم که از کجا وچگونه باید اینچنین کتابی راتهیه کنم.کتاب را برداشتم وبه محض اینکه بازش کردم با لبخند برادرم روبه رو شدم.انگار یک نفر این عکس را در وسط کتاب جاسازی کرده بود.دقیقا همان اولین عکسی بود که من از او دیدم.همان نخستین نگاه ونخستین لبخندش را میگویم.
ماتم برد.کتاب را ورق زدم اما نمی دانم چرا حس کردم این کتاب خیلی با عنوان تحقیقم مناسبتی ندارد.نتوانستم دل از عکس بکنم.برداشتمش واز مسئول غرفه پرسیدم که میتوانم عکس را باخودم ببرم.او که خوب مرا وبرادرم را می شناخت لبخندی زد وگفت:این عکس از اول هم سهم تو بوده که اینگونه به دستت رسیده.
همه دوستانی که آنجا بودند از این شیطنت برادر شگفت زده شده بودند.
شب که به خوابگاه آمدم عذاب وجدان شدیدی گرفتم از اینکه نکند آقامهدی میخواسته چیزی را به من بفهماند ومن خودم را به غفلت زدم.
این کار او بدون مصلحت وعلت نبوده.اینکه میان آنهمه کتاب این عکس میان کتاب صیهونیسم شناسی باشد.اینکه میان آنهمه شهید عکس برادر من زینت بخش صفحات میانی کتاب شودومهم تر آنکه این تصویر دقیقا" همان دوست داشتنی ترین تصویر او برای من باشدومیان اینهمه انشجو درست من باید به این عکس برسم....
مسلم است که حرفی ونکته ای در پس اینهمه اتفاقات به ظاهر تصادفی اما کاملا" تعیین شده وبرنامه ریزی شده،نهفته است.
وحالامصلحتش را نه که نفهمیده باشم فهمیدم.الان که خوب به کتاب نگاه میکنم میبینم که نکات خوب ودقیق ونابی را برا یمن وتحقیقم دارد.انگار او میخواسته برای هزارمین بار برادری اش را ثابت کند وبه من بفهماند:آن قدر هوایت را دارم وحواسم جمع توست که از احوالاتت بی خبر نباشم.
هروقت کتابی را هم نیاز داشتی بیا وبه خودم بگو تا آن را به دستت برسانم.
مرا دست کم نگیر خواهر.
....وآخر اینکه شبیه این اتفاق دیگر در نمایشگاه کتاب برای کسی تکرار نشد
چه جوابی باید بدهم زهراجان ؟! جای حرفی هم برای من میگذاری خواهر ؟ آن هم الان با این حال و هوایی که من دارم ؟!
یکسال ونیم گذشت ازعقد وعهد وپیمانِ میانِ من واو.عهدی که خدا شاهد وبانی وباعث بود.یک سال ونیم از داغ ودلتنگی ام برای برادر گذشت.
یک سال ونیم گذشت ومن هواخواه وعزادار برادری هستم که هرگز ندیده امش وصدایی وکلامی هم از او به گوشم نخورده.اما توگویی هرروز میبینمش وهرروز از راهِ نگاه باهم گفتگوهاداریم.
من دلتنگ برادری هستم که تابه امروز حتی به خوابم هم نیامده.اما در واقعیت تا دلتان بخواهد به کمکم آمده ومن به حضورش درواقعیت محتاج ترم تا در رویاهایم.
هرچند،گاهی هیچ چیزی جای دیدنش را نمی گیرد وچه بسیار شب ها که با این امید سربربالین می گذارم که بیاید وبرای لحظه ای شده فرصت ورخصت دیدنش را به من بدهد.اما حیف...
می دانم جنس این محبت برای خیلی ها بیگانه است.میدانم شاید صمیمی ترین ومحرم ترین دوستانم بااینکه به روی خودشان نمی آورنداما ته دلشان به من واحساسم می خندندوباخود میگویند:فلانی دیوانه شده.شاید خیلی ها فکرکنند دارم ادا در میاورم وفیلم بازی و جلب توجه میکنم.فکرمی کنند کمبود محبت دارم واز این طریق میخواهم خودم را فریب دهم وبا تفسیر به رای خود شهید زین الدین را برادر زمینی وآسمانی ام بدانم وشاید..
وهزاران شاید دیگر.
اما اینگونه نیست.حقیقتا" اینگونه نیست.همانطور که شما برادرانتان برایتان حقیقی اند.همانقدر که شما دوستشان دارید ودلتنگشان می شوید.همانطور که برخی مدیون دلسوزی وغیرت برادرنتان هستید وهمیشه از راهنمایی آنها بهره مند بوده اید.
من هم نسبت به او همین گونه ام.او واقعی ودوست داشتنی ترین حقیقت زندگی من است.
من با او معامله هم نکرده ام.اگر خودم را خواهرش میدانم.اگر روی رفتارم حساس ترودقیقتر شده ام .چون میدانم او حواسش به من هست وانتظار دیگری از من دارد.اطرافیانم هم از خواهر شهید زین الدین انتظار دیگری دارندومی خواهند که حق این رسالت سنگین را به خوبی ادا کنم.
با وجود دیدن وداشتن چون اویی ،حجت بر من تمام شده وجای هیچ عذر وبهانه ای نسیت.
وهمین ها باعث شده که گاهی به خودم میگویم من حق اشتباه ندارم وآنچه برای دیگران مکروه است برای من حرام است.
من چشم به شفاعتش هم ندوخته ام.همین که روز حساب برای یک لحظه بیاید ونگاهم کند ولبخندی نثارم.برای من کافیست ومراهمین بس.
مهدی من هست.حی وحاضر است.این را خداوند هم فرموده که گمان باطل نکنید زیرا که آنان زندگان حقیقی اند.مهدی من هست وجایی همین نزدیکی ها نزد محبوبش روزی میخورد ومشغول فعالیت است(فی شغل فاکهون)و مسئولیتش این است که بیایدودستگیر انسان های دردمندی چون من باشد وکوتاهی وقصورمان را جبران وتکمیل کندوواسطه می شوند تا باوجودگناهانی که تحبس الدعایمان کرده اند،صداودعایمان به عرش خدا برسد.
مهدی من وهمه دوستان شاهدش جاودانان تاریخند وروزی که خیلی دیر ودور نیست می آیند ورجعت میکنند وانتقام ارباب بی کفن وآل مظلوم ودوستان شهیدشان را خواهند گرفت.
...خواهرترینم ببخش که خیلی طولانی شدچه کنم وقتی نام او به میان می آید قلم بی محابا وبدون اختیار من می تازد.
پرگویی ام را به شوریدگی ام ببخشایید.
شوریدگی خود را چه کنم خواهرم ؟! و میدانی که من اینگونه مواقع فقط چشم می شوم و گوش ! از من زبان مخواه !
حالا که قرار است فردا،عطارا بعد ازمدتها ببینم
بهتر وبیشتر از همیشه معنی دلتنگی را میفهمم...
کاش به اندازه یک نگاه ،یک پلک برهم زدن،مجال دیدنش را به من
می داد.
نمی دانم.اما کاش می دانستم.
کاش میدانستم خط پایان ونقطه آخر این همه بغض ودلتنگی کجاست؟
یاد آن روز ،آن غروبی که باهم میهمانش بودیم،بخیر.
یاد همان لحظه ای که شما،این عکس سه نفره را از آقا مهدی،آقا مجید ومن ،انداختید.
هزار بار یادش بخیر.
یا دلیل المتحیرین!
دیوانه وبی تاب تر از آنم که بنشینم ومنتظر بمانم...
یالهی وسیدی ومولای
لِاّی امور الیک اشکو؟
ادرکنی ادرکنی ادرکنی
/////....
بی نظیر بود آجی.بهتر از اونی که فکرش رو میکردم.
اجرکم عندالله.انشالله خود آقا مهدی مستقیما" بابت این پیشکشی پاسختان دهند
امان از این دعا که دیوانه ام می کند اینروزها ...

مولای یا مولای , انت الدلیل و انا المتحیر ...و هل یرحم المتحیر الا الدلیل .
دیشب همسرم می پرسید , کی برویم قم ؟ بلافاصله گفتم , فردا خوبه ؟!
فکر کنم دو تا شاخ در آورد زهرا !
خوش به حالت که فردا برادرت رو می بینی , پدرت رو می بینی ... من هم دلتنگم خواهری . بد دلتنگم !
چترها نیز خیس شده نگاه آقا مهدی اند ...
سلام هستی جان . جلسه پیش غیبت داشتید ! برین با بزرگترتون بیاین ! حالا برادر هم قابل قبوله واسه دفاع کردن از شما !
فدای تو واون دل مهربونت بشم.


جان من یعنی میخواید برید قم؟
منم میخوام.بی خبر نری آجی.
قبلش یه ندا بده شاید منم بابا اینا رو راه انداختم وماهم اومدیم ودوباره همدیگرو دیدیم.
خوشبحال اونایی که فردا میرن گلزار علی بن جعفر.آخه هرسال خانواده آقا مهدی اونجا براش مراسم میگیرند.
دلم اونجاست.به دوستان هم سپردم رفتند اونجا جای منم زیارت کنند.
اما حضور در اونجا یه چیز دیگه است وشما این رو بهتر از من میدونید...
افسوس وصد افسوس...
نه بابا , قم کجا بود آجی ! مگه به این راحتیاس ؟! کلی منتظر بودم تا اون هفته جور شد ! حالا کو تا دفعه بعد !
سلام نرگس جان!
سالروز شهادت مهدی زین الدین را به شما و خواهر گرامیشان تبریک و تسلیت عرض می کنم
روحشان شاد و قرین رحمت الهی گردد
باشد تا شفیع من روسیاه در روز محشر گردند
سلام مریم جان . ممنونم مهربان . کاش بی نصیب نمانیم از شفاعت صاحب نامشان , مهدی صاحب الزمان ...
زین الدین بیست و پنج سال زندگی کرد ه است . جاهای مختلفی بوده ، روی پله خانه ، در حالی که مادرش بند کفشش را می بندد تا او برود مدرسه . توی کتاب فروشی وقتی پاسبان ها آمدند پدرش را ببرند ، در خانه ی کوچک اجاره ایش ، در اهواز ، کنار همسرش و در خیبر ، هور ، سوسنگرد ،محرم و بلاخره کردستان ، هم راه برادرش کنار جیب لند کروز با بدن سوراخ سوراخ .
در همه ی این لحظه ها ، اگر خوب نگاه کنی یک آدم عادی را می بینی که سعی می کند در هر لحظه بهترین کار را بکند . بهترین تصمیم را بگیرد ، بهترین باشد . واین سعی مدام و طاقت فرسا ، دلی برایش ساخته مثل قلب کوه ، آرام اما جوشان ... (یادگاران شهید زین الدین)
سلام
ممنون از مطالبی که ارائه کردی . امیدوارم بیاموزیم از این بزرگان که الحق روح بزرگشان در کالبد جسم نگنجید و پرواز کردندبه سوی نور.... روحشان شاد
قلبی مثل کوه , آرام , اما جوشان .
سلام عزیزترینم . کاش ........
ممنون .
سلام خواهرگلم چقدر زیبا نوشته اید وقتی که نوشته های شماوزهرای عزیزم روخوندم به شما دونفر حسودیم شد که اینقدر آقا مهدی هوای شما روداره واشک ازچشمانم جاری شد خوش بحال شما سفارش مارو به آقا مهدی بکنید نمیدونید الان با چه حالی دارم مینویسم من هم امروز کلاسم رو بایاد آقامهدی وبرادرش مجید شروع کردم شما به این دو بزرگوار بگید درست من خواهر خوبی مثل شماوزهرا نیستم ولی من هم دوستشون دارم ونگاهی به ما هم بکننداشک هایم اجازه نمیدن بنویسم ممنون بابت تبریک تون به امیددیدار التماس دعا
من شرمنده شمایم بابت اشکهایت آجی لیلای گلم , اما باور کن من این نیستم که می گویی ! البته در مهربانی و بزرگی روح شهید زین الدین حرفی نیست ! اما من ..... (دستم ما کوتاه و خرما بر نخیل ...)

التماس دعای مراهم شما فراموش نکن عزیز . باز هم تولدت مبارک .
غروب افتادگی خورشید را معنا میکند
اما غروب تو به معنای غائب عارفانه ما را بیدار میکند
چه ، آنکه از خویشتن سفر نکرد بارانی است که از چشمان خورشید ریخته
این سفر را نور بی حرمت نکرد خواهر
باید شهید شد چون خاطرات کوچکی در کوچه ها ...
مشکل از گیرنده های حسی من است یا از ایهام کلمات شما ؟ چرا نمی فهمم چه می گویید برادر ؟!
زیبا بود...
مثل نگاه شما !
سلام سهبای عزیز...
...به پست قبلیت نرسیدم...الان خوندم..ممنون از ذکر نام بنده حقیر در کنار دوستان جانتان...
...تبریک برای دوسالگی بنای خانه مجازی ات..
..و برای سالگرد تولد مهدی عزیز...
سلام مامانگار عزیزم. هر زمان که بیایید , غنیمتی ست حضورتان برایم . نام شما همیشگی ست در این سرا . سلامتی شما و مادر بزرگوارتان را از خداوند مهربان خواهانم .
جلسه پیش مگر اسم من در خیل دوستانتون بود ؟
که محترمانه طلبکار هم شدید ....
حق با شماست هستی جان ! ولی چه کنم که هنوز هم شما را با داداش دانیال , دو روح در یک جسم می بینم !
هی یادم می رود که شما مستقلی !
شرمنده !
یا لیل من لی أشتکی ، قلب الحبیب تحجّرا ...
ای شب از که شکایت کنم وقتی قلب لیلی هم از سنگ شده ؟!
.......
علی الحساب پروفایلتان را که به روز کردید ...!!!
از طرف من اجازه دارید نام هستی نمونه را در لیست علاقه مندی هایتان درج کنید
اینگونه فراموش نمیکنید که بنده نه روح هستم و نه هویج و نه چغندر
آنگونه که میخوانی ام ...
اختیار دارین هستی جان ! شما روح رو با هویج و چغندر در یک راستا قرار می دهید ؟!
لطف دارین شما خیلی اصولا !
اما اونجا هم گفتم , علاقمندی ها رو که نمیشه لیست کرد ! میشه ؟ اونوقت چطور یه روح رو توی لیست جا بدم من ؟
چی بگم ؟! پر از احساسی نازنینم پر از احساســــ....
اونوقت شما چی سایه جانم ؟ شما پر از احساس نیستی ؟!
پرنده ها به تماشای بادها رفتند
شکوفه ها به تماشای آب های سپید
زمین عریان مانده است و باغ های گمان
و یادِ مهر ِ تو ة ای مهربان تر از خورشید
یادِ ایثارشان و یادِ مهربانی هایشان به خیر
و سلام سهبای عزیز
ﺳﻠﺎﻡ . ﻣﻤﻨﻮﻧﻢ ﺭﻓﯿﻖ ﻋﺰﯾﺰ. ﻣﺜﻠﺎ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﮐﻠﺎﻣﺘﺎﻥ ﺭﺍ ﭘﺎﺳﺨﯽ ﺩﺭ ﺧﻮﺭ ﻧﻤﯽ ﯾﺎﺑﻢ . ﺳﻠﺎﻣﺖ ﺑﺎﺷﯿﺪ.
سلام سهبا جان
خیلی زیبا بود.غبطه میخورم به حال زهرا و شما
ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﺍﺯ ﻧﮕﺎﻩ ﺗﻮﺳﺖ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ . ﻣﻤﻨﻮﻧﻢ.
سلام
به خدا که جاشون خالیه....خیلی خالیه....
خوش به حالشون.... آخرت خوش....
خدا همه شون رو رحمت و ما رو هم رحمت کنه.
من هم به عنوان یک ایرانی به خاطر زنده نگه داشتن یاد عزیزامون ...افتخارامون ...دسته گل هامون...از خواهر خودم ممنونم.
هفته تون پر از برکت.
ﺳﻠﺎﻡ ﺑﺮﺍﺩﺭﻡ . ﻫﻐﺘﻪ ﺷﻤﺎ ﻫﻢ ﺳﺮﺍﺳﺮ ﺧﯿﺮ ﻭ ﺑﺮﮐﺖ . ﺷﺮﻣﻨﺪﻩ ﺍﻡ ﻧﻔﺮﻣﺎﯾﯿﺪ .
ﻣﻤﻨﻮﻥ ﺍﺯ ﻟﻄﻔﺘﺎﻥ.
یه روز دیر شده اما دیروز دلم پیش همه اونهایی بود که به یاد مهدی زین الدین غرق در حال و هوای کربلایی اش بودند ...سالگرد پروازش خجسته..از پرکشیدن چنین پروانه های عاشقی هرگز رخت عزا بر تن نمی کنیم که افتخار میکنیم به زیستن در وطنی که چنین لاله هایی را تقدیم کرد تا من و تو امروز نفس بکشیم...من که همیشه مدیون و خجالت زده چنین شهدای ارزشمندی هستم..روحش با مولایش حسین محشور و همنشین باد
ﻣﺮﺳﯽ ﺳﻤﯿﺮﺍﯼ ﺟﺎﻧﻢ . ﺣﺮﻓﯽ ﻧﺪﺍﺭﻡ ﮐﻪ ﺩﺭﺧﻮﺭ ﺳﺨﻨﺎﻥ ﻗﺸﻨﮕﺖ ﺑﺎﺷﻪ ﻋﺰﯾﺰﻡ.
سلام بر شما خانمی خوبین چه خبرا ؟حال و احوال چطوره بچه ها چطورن ؟
ﺑﻪ ﺑﻪ ﯾﻠﺪﺍ ﺑﺎﻧﻮﯼ ﻋﺰﯾﺰﻡ . ﭼﻪ ﻋﺠﺐ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﻮﺭﺍ ؟ ﻓﮑﺮ ﺩﻝ ﺗﻨﮓ ﻣﺎ ﺭﻭ ﻧﻤﯿﮑﻨﯽ ﻣﻬﺮﺑﻮﻥ ؟
سلام
خسته نباشید
چقدر در گزینش عبارات و کلمات تلاش کردید ( از لابلای خطوط به روشنی پیداست)
چقدر...
انسان کامل که مدتهاست دیگر نیست
اما
می شود بگویید این تشویش غریبی که در نوشتن سطر سطر این متن موج می زند از کجاست؟
ﺳﻠﺎﻡ ﮐﯿﺎﺭﺵ ﻋﺰﯾﺰ . ﺗﺸﻮﺑﺸﯽ ﻧﯿﺴﺖ ﻣﮕﺮ ﺍﺑﻨﮑﻪ ﻧﮕﺮﺍﻧﯽ ﺍﻡ ﺑﺎﺑﺖ ﺍﺩﺍ ﻧﮑﺮﺩﻥ ﺣﻖ
ﻣﻄﻠﺐ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﺍﺑﻦ ﻋﺰﯾﺰﺍﻥ ﺍﺳﺖ . ﻭ ﺭﺍﺳﺘﺶ ﻗﻠﻢ ﮐﻪ دست ﺍﺣﺴﺎﺱ ﮐﻪ ﺑﺎﺷﺪ ﺗﮑﻠﻔﯽ ﺩﺭ ﮐﺎﺭ ﻧﯿﺳﺖ . ﺩﻟﺒﻞ ﺍﺣﺴﺎﺳﺘﺎﻥ ﺭﺍﺩﺭ ﻧﯿﺎﻓﺘﻢ !
به احترام همهء معتکف های پس از بزم شاپرک ها و
رقصی چنانگونه میان میدانشان ، ندیم دلهایی میشوم
که هنوز هم یاد پروانه هایشان گونه هاشان را داغ
میکند ، تا یادم بماند که در آن مناسک چه ابراهیم هایی
که چه اسماعیل ها به قربانگاه این بزم سپردند....
من از روزمرگی ها گله دارم....
من از اپیدمی آلزایمرها گله دارم....
من از گرد و غبار نشسته بر طاقچه خاطره ها گله دارم....
(حرف های تنهایی 30.... سایه روشن)
روحشان شاد ، خاطرشان گرامی و باورهایشان همواره ناب و خالص باد....
ﺍﻣﺎﻥ ﺍﺯ ﺭﻭﺯﻣﺮﮔﯽ ﻫﺎ ... ﻭﺍﯼ ﺍﺯ ﻓﺮﺍﻣﻮﺷﯽ ﺧﺎﻃﺮﺍﺗﯽ ﮐﻪ ﺭﯾﺸﻪ ﺩﺭ ﺟﺎﻧﻤﺎﻥ ﺩﺍﺭﻧﺪ ... ﮐﺎﺵ ﺭﯾﺸﻪ ﻫﺎ را ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻧﮑﻨﯿﻢ .
ﻣﻤﻨﻮﻥ ﺑﺮﺍﺩﺭﻡ .
اونطرفا نمیای دیگه ؟!






اصلا کجایی؟
چرا نیستی؟
داد می زنم ها ....
خصوصیه بی زحمت تایید نشه
تایید بشه جیغ می کشم
همینجوری دوستتون هم داریم
د بخند دیگه
ﻧﺨﻮﺍﺳﺘﻢ ﺑﺪ ﻗﻮﻟﯽ ﮐﻨﻢ ﺍﻣﺎ ﻧﺸﺪ ﺑﺎ ﺍﺑﻦ ﺷﺮﺍﯾﻂ ﺩﺭﺏ ﻭ ﺩﺍﻏﻮﻥ . ﻣﯽ ﺑﺨﺸﯽ ﻣﻨﻮ ؟ [:S005: ﻣﯿﺪﻭﻧﯽ ﮐﻪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﻪ ﯾﺎﺩﺕ ﻫﺴﺘﻢ ﻋﺰﯾﺰ ﻡ . ﺑﺒﺨﺶ ﮐﻤﯽ ﺣﻀﻮﺭﻡ ﺭﻭ .
سلام
این بار هم قصد نداشتم نظری بدم، اما ناخودآگاه یاد این شعر از مرحوم فریدون مشیری افتادم که بخش اولش در مورد من صدق می کنه و بخش دوم ( به ویژه بیت های 9 و10) در مورد شهدای بزرگی چون شهید مهدی زین الدین و شهید برونسی. خلاصه این شد که گفتم برای شما هم بنویسمش.
نقش پایی مانده بود از من، به ساحل، چند جا
ناگهان، شد محو، با فریاد موجی سینه سا !
آن که یک دم، بر وجود من، گواهی داده بود ؛
از سر انکار، می پرسید : کو؟ کی؟ کِی؟ کجا؟
ساعتی بر موج و بر آن جای پا حیران شدم
از زبان بی زبانان می شنیدم نکته ها :
این جهان : دریا، زمان : چون موج، ما : مانند نقش،
لحظه ای مهمانِ این هستی دِهِ هستی ربا!
یا سبک پرواز تر از نقش، مانند حباب،
بر تلاطم های این دریای بی پایان رها
لحظه ای هستیم سرگرم تماشا ناگهان،
یک قدم آن سوی تر، پیوسته با باد هوا !
باز می گفتم : نه! این سان داوری بی شک خطاست .
فرق بسیار است بین نقش ما، با نقش پا.
فرق بسیار است بین جان انسان و حباب
هر دو بر بادند، اما کارشان از هم جدا :
مردمانی جان خود را بر جهان افزوده اند
آفتاب جانشان در تار و پود جان ما !
مردمانی رنگ عالم را دگرگون کرده اند
هر یکی در کار خود نقش آفرین همچون خدا !
هر که بر لوح جهان نقشی نیفزاید ز خویش،
بی گمان چون نقش پا محو است در موج فنا
نقش هستی ساز باید نقش برجاماندنی
تا چو جان خود جهان هم جاودان دارد تو را !
به قول خواهر عزیز شهید زین الدین (نقل به مضمون) جای اونها که پیش ما خالی نیست، هرچند من شناخت و بصیرت درک این حضور رو ندارم، اما امیدوارم اونها جای ما رو پیش خودشون خالی کنن.
سالروز شهادت و تولد حقیقیش تبریک و تهنیت باد
یاحق
ﺳﻠﺎﻡ . ﻣﻤﻨﻮﻥ ﺍﺯ ﺷﻬﺮ ﻓﺸﻨﮕﺘﻮﻥ . ﺧﻮﺷﺤﺍﻟﻢ ﮐﻪ ﺑﯽ ﻧﻈﺮ ﻧﮕﺬﺷﺘﺒﻦ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻧﻮﺷﺘﻪ . ﺑﺎﺯﻡ ﻣﻤﻨﻮﻧﻢ.
پیش از اینها فکر میکردم خدا خانه ای دارد میان ابرها،حکم میراند به تلخی رو به ما سخت میگیرد به ما بعد از دعا،دیر فهمیدم خدا در قلب ما خانه ای دارد به شکل ابرها،اشک میریزد ز دلتنگی ما،مینوازد دیده گریان ما.
سهبای عزیزم ، از پیام تبریک در وبلاگت خوشحال و مسرور شدم.
پاینده باشیدودلشاد
سلام عزیزم . خوشحالم که امدی و خواندی تبریکم را . باز هم تولدت مبارک نازنین . از کامنت زیبایت هم بی نهایت ممنونم .
مهدی اکنون مردی شده ولی خواهرش یادهای زمان جوانی او را به تمام ثروت دنیا نمیفروشد ، پس اگر میخواهید از زین الدین بیشتر بدانید از خواهرش بپرسید ، او بهتر از من سخن میگوید ...
از خواهرش سوال میکنم برادر , اما منظور شما مهدی من است یا مهدی خواهرم زهرا ?
حضور برادرانم را و محبتشان را با دنیایی معاوضه نخواهم کرد . خواهر بودن هدیه ارزشمندیست از جانب خداوند , هر جند سخت می شود زمانهایی ....
خواهری این پست در مورد مهدی شماست آخه ؟!
مهدی من یا مهدی زین الدین دیگه آخرشه ...
خوب شد نفرموید مهدی صاحب الزمان ع
قربونت پاسخ را اصلاح کن
اینم خصوصی
تصحیح نمیکنم هستی جان ! تاییدم میکنم کامنت رو تا دلیلی بشه بر اینکه میکم شما و داداش دو روحید در یک جسم !
اخه هستی جان داداش همجین کفتند مهدی برای خودش مردی شده فکر کردم منظورشون به داداشی منه !
نوشتن نظر برای این نوشته خیلی سخته!
حرفهای شما و زهراجان پر از احساسه....احساسی عجیب ولی دوست داشتنی...و صد البته برای اونهایی که تجربه ش میکنن مثل شما٬ شیرین...
بهتره فقط بگم تولد حقیقیشون مبارک باشه
مرسی که حرفمو کوش کردی خاله . حالا جریمه سختی نبود که فدات شم ?
خواهرانه ها همیشه نمود عینی محبت بوده اند
و در این هیچ شک نیست و برادرانه ها مظهر بخشش و گذشت
بی رودربایستی و جانبداری از تو سوال میکنم :
خواهر بودن سخت تر است یا برادر بودن ؟!
بی رودروایسی می پرسم برادر ، گذشت زنان بیشتر است یا مردان ? بخشش خواهران یا برادران ?
اما بسته به اینکه سختی را چه معنا کنیم خواهر یا برادر بودن هر دو سخت است ... مثل پدر یا مادر بودن . به نظر شما کدام سخت تر است: پدر بودن یا مادربودن ?
نرگس...بی نظیر بود...
ای جانم ... خوش اومدی منیژه مهربانم . دلتنگت بودم عزیزدل.
نه عزیزم صاحب اختیاری
فقط درباره پست آخرم دلم یه تامل و جواب می خواد .... ولی هر وقت تونستی .
شبت خوش .
چه بارونی .... خدارو شکر که پاییز امسال بارانی است
قربون سایه عزیزم . حتما خانومی . در اولین فرصت .
خدای بارون رو شکر .
و لا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیاء عند ربهم ...
آقا مهدی هم حیّ و حاضر است و الان حدود پنجاه و خورده ای سال دارند ولی گذشت این همه سال ، وجود این همه فاصله ، هیچگاه نتوانسته خاطرات کودکی را از ذهن خواهرش پاک کند ،...
جان داداش این بار ، آر یو آندرستند ؟!
نه عزیز . ای دونت اندرستند!
:-)
خوش به سعادت اونای که نبودشون به خاطر بود بقیه بود
منم سالروز انتخاب قشنگشو تبریک میگم
کاش ما هم اینقدر از خود گذشته بودیم
راهشون رو زود و خوب پیدا کردند این ادما . خوش به حالشون .
گونه ام ،بر خواسته از اشک شد
دیدم چه لحظه ای زیبا بود
به یادشم و به یادش خواهم بود
فدای داداش محمدم برم من . اگه بدونی چقدر ذوق داشتم از بودن کنار تو و بابا مامان توی اون سفر !
سلام به شما نرگس خانوم.چی کار کردین با دلم من با این پست و اون عکس از داداش مهدی!مزاری که حتی دیدنش واسه من مثل آب رو آتیشه.دلمو هوایی اونجا و زیارت دادشم کردین.اونجایی که با دیدن این عکس فک کردم دیگه آخر دنیاس. تو ش آرامش آرامش آرامشه چیزی که این روزها گم کرده ام شده دعایم کن مهربان خواهرم
سلام عزیز . خوش اومدی مهربون . اگه همون دوست مهربونی باشی که از دیار کرمانشاهان برخاسته ای و در جوار قلعه فلک الافلاک , به جنگ با هر چه افزار سخت و نرم رفته ای , قدومت را بر چشمانم می گذارم و شادیم را نمی توانم پنهان کنم , که دوستان دوست هم , راحتان روح و روانند .
خوش آمدی عزیز . من نیز محتاج دعایم .