سه ساله بودم که انقلاب شد ، پنج ساله که جنگ ! جنگ که تمام شد ، سال 67 ، تنها سیزده سال داشتم . دختر بچه دوره راهنمایی که تمام دنیایش ، کتابها و مدرسه اش بود و آدمهای اطرافش . که از جنگ ، تنها گاهی شنیدن آژیر وضعیت سفید و قرمز را می دانست و گاه در اوج بمباران ها ، همشاگردی هایی که از تهران یا شهرهای دورتر برای سکونت موقت به شهر ما می آمدند . و البته رزمنده ها و شهدای جنگ را ...
فامیل ما ، فامیل جوانی بود و با قدیمی های پدر و مادرها ارتباطی نداشتیم . بزرگترین بچه های خانواده ما ، پسردایی هایم بودند که از متولدین دهه 40 بودند و هر کدام بیشتر از 9 سال با من فاصله سنی داشتند . مهدی ، متولد47 بود . درسهایش فوق العاده خوب بود . ایمانش عالی بود . پسر محجوب و متینی که تمام فامیل قبولش داشتند و همه ما به نوعی خاص احترامش را واجب می دانستیم . حتی شیطان ترین دخترهای فامیل هم ، هرگز به خود اجازه سر به سر گذاشتن با مهدی را نمی دادند . او از وقتی جبهه را شناخت ، درسش را نیمه تعطیل کرد و در آنجا درس هایی می خواند که فراتر از فهم ما بود ، فراتر از فهم من هست ، هنوز هم ...
به علاوه دو تا از شوهرخواهرهایش را هم تشویق کرده بود که با او همراه شوند . یادش بخیر مراسم ازدواج علی ، داماد دایی ام ، عجیب ترین مراسمی بود که تا آن موقع دیده بودم . از دست و دایره خبری نبود و داماد را هرگاه می دیدیم ، تنها صلوات می خواست و بس ! هنوز هم خانواده علی چشم به راه آمدن خبری از فرزندشان هستند و هنوز رضایت نداده به فرستادن خبری هر چند اندک از جایگاهی که دارد ... طفلک مریم سیزده ساله ما !
مهدی هم رفت . اردی بهشت 65 ، در جبهه غرب ... وقتی برای آخرین بار برگشت ، گلوله ای در گلویش بود که راه نفس را برای همیشه از او گرفته بود . مهدی رفت و یک فامیل داغدار بهترین فرزندشان شدند . مهدی رفت و از آن به بعد هرگز رنگ شادی واقعی را در چشم دایی محبوبم ندیدم که ندیدم ... هنوز هم عکس مهدی با آن جمله قشنگ وصیت نامه اش در تاقچه خانه های ماست . هنوز هم گوشه گوشه خانه دایی یادآور خاطرات اوست . هنوز هم وقتی به عکسش در خانه خودمان نگاه می کنم ، سخن نگاهش را می خوانم . لبخندش را و اخمش را خوب می فهمم . هنوز هم گاهی حضورش را با تمام وجود احساس می کنم . هنوز هم گاهی که به صندوقچه نامه های قدیمم سر می زنم ، با دیدن نامه ای که مهر قرمز " برگشت خورد ، گیرنده در محل نبود " آن آخرین نامه بغضم می گیرد و اشک می ریزم . هنوز هم ....
اینها را برای تو نوشتم خواهری . برای تو که تمام دنیایت پر از نام شهداست . که بدانی درست است آنقدر که باید و شاید با شهدا و روح بزرگشان آشنا نیستم ، اما آنطور که فکر می کنی با دنیایشان غریبه نبوده ام . که باور دارم عظمت روح آنها را که در کالبد تنگ جسم نمی گنجید و آنقدر به دیواره های قفس خاکی کوبید تا رها شد و جاودانه شد ... باور کن آنقدر ایمان و اعتقاد دارم که بدانم شهدا ، زندگان همیشه دورانند و مگر غیر از این است که خود خداوند به صراحت فرموده :
و لا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا ، بل احیاء ،عند ربهم یرزقون
من با تمام وجود مقرم بر همه آنهایی که تو می دانی ، تو می گویی ، تو می خوانی ، هر چند سهم من از دنیای وسیع آنها ، تنها مهدی خودم باشد . . هر چند شهید زین الدین را ، شهید همت را ، شهید ... را تنها با نام بشناسم . هر چند اطلاعات اندکی از شهید دکتر چمران ، یا شهید صیاد ، یا شهید احمد کاظمی داشته باشم ... هر چند حتی نام شهید ابراهیم هادی را نشنیده باشم یا همشهری شهید خودم را ، شهید برونسی را تازه پیدا کرده باشم ...
اما خواهرم ، باور کن دنیای من ، آنگونه که شما می پندارید ، با شما فرسنگها فاصله ندارد ، نداشته ... و اگر فاصله ای هست نه به دلیل گوناگونی مقصد ، که به دلیل تفاوت مسیر است و بس. که هر کدام از ما راهی داریم در زندگی که حق خود در پیش پایمان نهاده و مگر می شود از راهی غیر از خواسته او زندگی را پیمود ؟
و من چقدر خوشحالم که مسیر زندگی ما دو ، تقاطعی بدین زیبایی را در اختیارم نهاد تا با تو و اندیشه های زیبایت آشنا شوم و هر روز شکرگزار خداوند باشم به خاطر وجود تو و قدردان آسمانی که اینهمه ستاره های ناب را به من شناساند ...
دیگر چه بگویمت نازنین دوست داشتنی من ؟ ... به امید دیدارت در آینده ای نزدیک در هر آن کجا که تقدیر به زیبایی در زندگی مان بنگارد ...
آفتابگردان خانه مان
روزهای ابری هم باز می شود
بانو !
نسبتی با آفتاب داری ؟
( احسان پرسا )
بی خیال سهبا ، چه دلپذیر میشود خورشید به هنگامی که نگاهت تنها بهار را بفهمد ...
بی خیال چه برادر ؟ نگاهم همیشه رو به بهار است ، هر چند آسمان در هر فصلی از سال ، زیبایی های منحصر به فرد خود را دارد ....
گفتی آب دریایی شدم ، پر از ماهیان رنگارنگ
گفتی خاک زمینی شدم ، پر از کوه بیستون
گفتی اسمان ، کهکشانی شدم ، پر از ستاره
گفتی باد طوفانی شدم که تمام کشتیهای غم را غرق کرد
دیگر این سایه و سراب را میخواهی چکار ؟!
همه محبتهایت را خوب می دانم و با جان قدر می دانم . اما می دانم که باور نداری سراب بودن و سایه بودن ایشان راهم ، که تو خود از بزرگترین معلمان من بوده ای در این راه ... مگر غیر از این است ؟!
دریایت همیشه مواج ، آسمانت همیشه آرام ، و زمین زندگیت سرشار سرزندگی .... ممنونم عزیز .
سلام سهبا جان
عالی بود،فقط همین رو میتونم بگم
سلام . ممنون زهراجانم .
سلام
اطمینان من که برگشت بگو هرکه می خواهد برگردد به باغ بهشت
کم از دست تنگ نظران خیره نبودم به زمین سیاه!
حالا اگر همه چیز هم سیاه باشد، نور روزنه ی ماه، روشن است! اگرچه نسبت خشمی هم به من می داده می شد!!!(فعل درست کردم)
من می خواستم هیچ کس نسبت تیرگی به نورچشمان پرفروغت ندهد!
خواستم که اشتباهم تکرار نشود.
فداشدن اگرچه به دیده ای دیگر و چشمی تر!!
سلام .
راههای رفته هرگز بر نخواهد گشت مهربانم . رفتنی اگر بوده ، به خاطر اعتقادی بوده و هست که ستودنی ست . هر چند گاه دل کندن ها بسیار سخت است و بسیار تلخ می گذرد و شاید این میانه ، رنجشهایی پیش آید ، اما هر انچه در راه رسیدن به هدفی والا باشد ، به سختی اش می ارزد . مگر غیر از این است مهربانم ؟
همیشه منتظر نگاه مهربان و پرفروغ شما هستم و امیدوارم هیچگاه از من و این سرا گرفته نشود .باز هم ممنونتانم .
چقدر قشنگ بود عزیزم..یاد دایی خودم افتادم و همه پسرهای جوانی که چشم و چراغ خانه ها بودند و خیلی زود و ناگاه آسمانی شدند...روح مهدی عزیزشماهم شاد...ما که توی خونه شون صفا دیدیم و مهر و ایمان..و توی چشمهای دایی و زن داییتون صبر صبر صبر....زهرای عزیز را هم ندیده دوست داریم با آن فامیلی قشنگ و آن فامیلهای ماندگار...
ممنونم سمیرای عزیزم . خوشحالم که تو هم دایی مرا دیدی و با دیدن خانه اش ، یاد دایی همیشه ماندگارت افتادی .
زهرا هم محبت شما را در دل دارد . کاش بشود ببینیمش ...
نرگس جان خوندن پستت چقدر به آدم آرامش میداد
خوش به حال کسایی که اگر هم رفتن به خاطر اعتقاداتشون رفتن و عشقشون
مرسی افروزم . خوشا به سعادت هر آنکس که با اعتقادات زیبایش زندگی می کند و قدردان هر لحظه با اوبودن است .
حق با شماست سهبای عزیز اگرفاصله ای هست بدلیل تفاوت مسیرهاست نه درگوناگونی مقصد..
همینطوره سپیده جانم و کاش ما یاد بگیریم زود قضاوت نکنیم راجع به آدمها و دنیاهایشان .
ممنونم مهربانم.
سلام:
...و چقدر از این حرفهای نگفته بین ما هست هنوز...
که کسی مثل تو باید بگوید،تا فاصله ها کمتر و کمتر شود....
سوز دلت را قدری فهمیدم،ای کاش زهرا هم برایت غمنامه اش را بنویسد
تا بدانیم همه از یک کاروان جا مانده ایم.......
غمنانه زهرایم اشناترین سخنان این روزهایم هست برادر بزرکوارم . کاش تفاوت راهها و تفاوت نکاه ها ما را از هم دور و دورتر نسازد.
سلام . ممنون از حضور ارزنده تان .
دایی منم شهید شده. 23 سالش بوده... اونم تیر به گردنش می خوره...
آدم نمی دونه چی بگه...
حرفهای زیادی کفته شده حمیدجان و هنوز هم بسیار باید بکوییم و بشنویم تا شاید اندکی از حق کلام ادا شود. خداوند رحمت کند دایی شما را هم ک
پیغامت که رسیدخودم را رساندم
هرچنددیروکمی هم سخت.
این روزها حس وحالم عجیب است واطرافم هم پر شده از اتفاقات عجیب وغریب تر.وهیچ انسان زمینی به اندازه تو با حال این روزهایم آشنا نسیت
وچه خوب که هستی ومی توانم با تو بگویم آنچه را که به هیچ کس نمی توانم
مینویسم تا خیالت آسوده شود وبدانی که از اشاره ات(که همان حکایت همیشگی به در گفتن ودیوارشنیدن است)آزرده نیستم وهنوز هم همه راوحتی عمر سعدملعون را به سبب تعبد وتهجدش که به یقیین بیشتر از من بودهَ بالاتراز خودم می دانم واو به روایت تاریخ مومن ترین انسانهای زمانش بوده هرچندکه بصیرت نداشته واسفل السافلین شد عاقبتش.
ومن همچنان لحظه هارا یکی یکی می شمرم به امید لحظه ای که خیلی دور ودیر نیست وچقدر رویایی می شودکه اولین دیدارمان درکنار برادر شهیدم رقم بخوردوالبته اگر بگویم برادر شهیدمان قشنگ تر وحقیقی تر است
و
فقط تو میدانی وسعت شادمانی ام را از دریافت دعوت نامه اش وازاینکه دوباره بعداز مدتها اذن دخول داده تا به حریم باصفایش قدم بگذارم وبرای دقایقی با اوبگویم از شرح غم دل واحوالات این روزهایم
ودوباره او مثل همیشه با نگاهی وکلامی آرامم کند وغم عالم را از دلم بشوید
میدانم حالت را که تو هم نیک میدانی که جقدر شریکم در بسیاری از اهوالاتت وقتی تو می کویی و من اینطرف سیم تلفن اشک میریزم و ازز ترس لو رفتن سکوت میکنم تا بیشتر و بیشتر برایم بکویی و من هی سیراب شوم از حرفهای شیرین و تجربیات ارزنده ات و هر لحظه بیشتر قدردان خداوندی باشم که این زیباترین و شکفت ترین مخلوق را افرید تا محسود تمامی افریدکان باشد . خوشحالم که هستی و یافتمت و انقدر نزدیکت می یابم که حالا دیکر با جرات بکویم خواهر نداشته ام را هدیه کرفته ام از مهربانترینم . ممنونم خواهرترین که هستی .
همیشه عزیز بودی وبزرگ وبزرگوار

حتی همان زمانی که نمی شناختمت وبرای اولین بار آمدی ومن نسخه خودم را برایت نوشته ام.
نسخه یک نجات یافته.
وحالا وامروز بیشتر از قبل به مهربانی وپاکی دل آسمانی ات ایمان دارم
و
ممنون همانم که تو گفتی
یادت هست که یکبار برایت نوشتم نگاهی که با خلق نامهربان است به عالم شهادت نگاهی نیست ومهربانی تو نشان لیاقت توست وحالا هم همان را تکرارمیکنم البته مومن تر ازقبل.
لیاقت تو برای شهادت بیشتراز من وامثال من است خواهر.
تا بعد خدانگهدار تو لحظه های زیبایت باشد
به امید دیدار
مهربانی از تو می اموزد درس زیستن را وقتی اینقدر سرشار لطف و مهر هر انجه را میدانی در طبق اخلاص میکذاری خواهرم و من مکر میتوانم ان اولین بار را از یاد ببرم ?
مکر کجا میروی که اینکونه خداحافظی میکنی زهراجانم?
سلام بانو
چه زیبا برای خواهری نگاشتی که بوی بهشت از دامانش در فضا پر میشود....
زنده باشی بانوی نرگس
قربونت برم عزیز . خیلی خوب زهرای منو توصیف کردی . ممنونم
رو به چشمانم قد میکشند
روزهای دوری ات
لحظه به لحظه ف روز ، ماه ، سال
آنقدر که کودکانه های دلم را گم میکنم
در بازی قایم باشکی که هیچ گاه برای پیدا کردنم نیامد خواهر
گفت :
این قدر نامم را تکرار نکن !
...
نفسم را حبس کردم ....
سلام. ارادت.
سلام .
نمیدانید همین دو کلمه خواندن از شما ، چه حس غریبی را در من ایجاد کرد ، انهم در این اول صبح با این حس و حالی که من دارم ...
ممنونم عزیز بزرگوار . خوش آمدید .
سلام و درود بر دوست عزیز
نمیدونستم گذشت زمان
مارو اینچنین
روبروی هم قرار بده ..
میدونم به خدا صدات نزدیکتره ...
برام دعا کن
واز خدا بخواه برام بهترین مصاحتهاشو که من بدون اون ..
هیچم .. و همه بندگانش
عکس نوشته های قبلیت خیلی قشنگ بود
منم عاشق بچهام
برایت بهترین هارو
از خداوند منعال
خواستارم اگر که میدونم نجواهای عاشقانه
ات
با خدارو میفهمم
سلام دوست من . خوشحالم از بودنت . هر چند حضورت شده یه معما ، یا بهتره بگم یه تست هوش ظاهرا ! اما در هر حال ، ممنون که می آیی و شرمنده لطفت . من هم از خدا میخوام بهترین مصلحت ها رو در زندگی همه ما .
فهمیدن عشق را چه مشکل کردند; مارا زدرون خویش غافل کردند
انگار کسی
به فکر
ماهی ها نیست سهراب بیا ک اب را گل کردند ..
سفید بودی
از دل سپردن به آدم برفی ها ، حذر کردم ...
تابستان شد
آب نمی شوی ؟
ممنونم .
سلام خواهر جان
راستش من پرم از این خاطرات ریز و درشت...بگذریم...
اما خوش به حال کسی که گمشده اش رو میون این دسته گل ها پیدا کرد و میکنه...
فکر نمی کردم یه روز اینقدر دلم براشون تنگ بشه...خیلی دلتنگشونم...
کاش برامون بکین از خاطره هاتون برادرم . کاش می کفتین ....
ممنون سهبای عزیز
ناخوداگاه یاد دایی ته تغاریم افتاد که جانبازیش چطور قطره قطره تمومش کرد تا شهید شد
یاد همه اونایی که واسه خاک وطن پرکشیدن گرامی
شهدا زنده های جاویدند أقابزرک عزیز. خدا رحمت کنه دایی بزرکوارتون رو . جقدر خوشحالم از اینکه این بحث رو مطرح کردم ....
فقط میتونم بگم زیبا و پر احساس و تأثیر گذار نوشتی آبجی سهبا...
دلتنگ شقایق که میشوم
روی دیوار خیالم نقاشی اش میکنم...
حال و هوای دلم بارانی میشود
اینروزها سد گلویم سست است
زود میشکند....
شقایقی ترین احساسی که می شناسم را شما در خود فراوان به ودیعه دارید که خوب با سوز و کداز شقایق های دشت جنون أشنایید برادرم . ممنونم از لطف همیشکی تان .
برای تمام شهدا و جانبازان احترام بسیار زیادی قائلم .اما برای کسانی که رذیلانه از خون پاک ایشان بهره می برند ،هرگز.
یاد شعر سپیدی از عبدالملکیان افتادم بخشی از آن را برایت می نویسم.:
تمام چهارده سالگیش را در کفن پیچیدم
با همان شور شیرین گونه
که کودکیش را در قنداق می پیچیدم
حماسه ی چهارده ساله ی من
به پای شوق خویش رفته بود و اینک
با شانه های شهر
برایم بازش آورده بودند
صبور و ساکت
سر بر زانو انم نهاده بود و
دستان پر پر شده اش را
بر گردنم نمی آویخت
از زخم فراخ حنجره اش دیگر بار ،باران کلام مهربانش را
بر من نمی بارید
بر زخم بسیار پیکرش
عطر آسمانی ی شهادت موج می زد
.
.
.
محال است کسی این شعر را بخواند و اشک نریزد.این شعر بلند است ،بخشی از آن را برایت نوشتم.
سلام ویس عزیزم . حق با شماست . شهدای ما در جهت آرمانی والا به شهادت رسیدند و جه رذالت بزرگیست اگر آنرا در جهت اهداف پست دنیوی خودمان مورد استفاده قرار دهیم .... کاش حرمت ها را نگاهداریم عزیز ...
ممنونم مهربان.
خیلی قشنگ نوشتیش سهبا .
روزهات رنگی رفیق ِ روزهای دلتنگی .
وای که جقدر دلتنکتم بارانم....
سلام خواهری.عصرت بخیر.


خواستم خبر خوب وتایید شده ای رو بهت بدم.
امروز ودیروز باز دوباره از مسئولین دانشگاهمون درمورد سهمیه شاگرد اولی جویا شدیم واونها خیال ما رو راحت کردندکه دیگه نیازی به خوندن برای ارشد نیست وطبق قانون سهمیه 10درصد اول کلاس ما صددردصد بدون ازمون درکنکورارشد پذیرفته میشم ونیازی به خوندن برای ارشدنیست.حالاشیرنی چی میخواید خواهری؟
آب هویچ بستنی ،رولت،یا...
اصلا هرچی شمابگید.انشالله قسمت بشه آخرهفته قم همدیگه رو ببنیم ومن از رو دربایستی شما دربیام.
به شهرداری قزوین اصلاع بده که شهر رو از حالا آذین ببنده درحالت آماده باش باشندکه چشم وچراغ دانشگاه لرستان وجامعه روانشناسی کشور داره میاد
انشالله حالا با فراغ بال بیشتری میتونم در زمینه روانشناسی اسلامی تحقیق وپژوهش کنم
شایدم به سرم زد واومدم دستی به سر روی وبلاگ خاک گرفته ام کشیدم به روزش کردم
ای جانم . فدای خانوم دکترم برم من . اصلا شهرداری کدومه? خودم و کلی دیگه میایم استقبال آینده جامعه روانشناسان برجسته اسلامی .... این وسطا وبلاگتم به نوا برسه منم خوشحال میشم ....
سلام نرگسی ! صفحه آبی وبلاگت ساخته شده برای همدردی و مهربانی. مهربانی فاصله ای باقی نمی گذاره عزیز . این و هرکسی می تونه بفهمه. مگه من و تو خیلی شبیه هم هستیم؟ البته که نه. اما یه چیزی بود که باعث شد فاصله ای بینمون نباشه. قبول؟
صفحه أبی وبلاک یعنی یه قلب أبی که با عشق دوستانش رنک زندکی می کیره . قبول زری من . محبتها وقتی صادقانه باشند بر هر فاصله ای بیروز میشن . جقدر دلم هوای خودت و شعرخوندنات رو کرده غزلبانو.
سلام
تبریک
خوشحالیم که خانم دکتر بازمی گردند به جهان خاطره ها
شیرینی ما هم فراموش نشود
سلام مهربانم . من هم جون شما منتظر بازکشت خواهرم هستم با کوله باری لبریز علم و تجربه . شیرینی هم خواهیم ستاند.
سلام.چقدر این پست شما حال وهوای بهترین بچه ها ودوره های زندگی ماها رو داشت. فقط نفهمیدم این شرح حال خودتون بود یا نه؟برای من که دیگه اون خاطراتی که در فاصله سالهای 58 تا 68 دارم تکرار شدنی نیست..چه خبرایی بود...یادش بخیر...با این نوشته تون حس نزدیکی بیشتری پیدا کردم...خدا کمکمون کنه.. اوضاع دشواری شده.. خیلی ادم گیج میشه.. که البته کمک میکنه. مهم اینه که ما اونو از یاد نبریم..مگه نه؟؟
شرح حال خودم و بسر دایی ام هست . راستش جندان خاطره خاصی از أن زمان ندارم ء اما نمیشه اون حس و حال رو فراموش کرد ...
سلام برادر بزرکوار.....
برای زهرا برای سهبا
برای فردا
اسم زهرا را درین وبلاگ همیشه همراه شهرت بلندش دیده ام و خوانده ام
نوشته ی زیبای شما حق مطلب را ادا کرد
دلم نمیخواهد زورکی بنویسم
آنجه بی زور بر زبان قلم جاری میشد را شما جاری کردید
اما انگار به نیابت از طرف همگی ما
بزرگ مردانی همچون همت...زین الدین...چمران...باکری
دفتر تاریخ حالا حالا برای ثبت مردانگی و سادگی این عزیزان باید برگ های بسیاری قرض بگیرد
ممنون از حس خوبتان
سلام . با زهرایم سخن کفتم تا حرفهای دلم را بشنود , اما أنکس که نیاز به شنیدن این سخنان دارد نه او , که من و فرزندانم و دیکر فرزندان کشورم هستند که با نام و زندکی این عزیزان از اساس غریبه اند . حق باشماست . باید برکهای زیادی صرف نوشتن شود تا شاید تنها اندکی بتوان حق این بزرکان را ادا کرد.
ممنون کیارش عزیز
من به عشق مولایم علی زنده ام وهمیشه خواهان همراهی ان بزرگوار
بوده ام و هستم عاشقانه علی را میپرستم و به یکتا بودنش می نوازم نداهای یا علیم را
من اگر که نیستم از ترس نیست من زندهام برای زندگی کردن و مبارزه با مشکلات و مصاعب ان نمیخواهم دیگران سهیم این مشکلاتم باشن اگر که هستم به شوق زندگی شیرینم فقط با یادو ذکر خداست که برقرارم من عاشقم عاشق مولایم علی و دلبسته دنیا میخوام نباشم ولی سعادت برای هممون میخوام اگر که بهت گفتم چون نمیدونم چی میشه حتما تو یکی بهتر سر راهت خواهد امد اره یا نه من کوچیک نبودم تو اون سالها ولی خوب میفههم همه چیزاها واز شهادتو شهید شدنم نترسیدم
من معبودم خداست وهر چه او برام رقم بزنه همان خواهد شد
گفتهای دیگر ندارم
همین
برای تویی که هر بار با نامی می أیی میکویم: تا به حال در هویت تو شک داشتم , حالا اما به خیلی جیزها شک کردم . نمیدانم جه میخواهی یا مرا با که اشتباه کرفته ای خواهرم , اما از خداوند میخواهم همانکونه که میخواهی در سایه مهربانی های فراوانش , تو را به هر أنجه میخواهی و لیاقتت هست برساند . بیش از دعا کاری از من ساخته نیست عزیز . سلامت باشی و شادمان . مولا علی یارت .
چه کرده اید با این پاسخ به دانیال عزیز :
« گفت :
این قدر نامم را تکرار نکن !
...
نفسم را حبس کردم .... »
چه کرده اید...
نفسم را حبس کردم !!!
این روزها اشعار احسان عزیز شده جاری لحظه هایم , أنقدر که کاه بهترین جواب می شوند از زبان من ....
از بذل توجهتان ممنونم کیارش عزیز .
من اگر که زندهام با نداهای الله اکبر گفتنام که پابرجام نه چیز دیگه
هدایتگر من تنها اوست به هر سمتی که هدایتم کنه تو مختاری در انتخاب مسیرت ک کدوم راه رو برگزینی خوشبختی را برایتان ارزو دارم
ناراحتی را برای هیچ کدوم از بنده های خوب خدارو دوست ندارم
ابتداو انتهای راهم فقط اوست که مقدر کرده و بس
همینو دارم که بگم ..بخدا
خدایا خوب میبینی در این دنیا نامردان دلی
می میرد به زیز پای نامردمانی
صدای درد همسایه و چشمی بی خبر در خواب
تن کودک چه میلرزد , شب از سرمای نامردی ..
الهام عزیز ، من مرد نیستم که نامردی هم به من برازنده باشد ! اشتباه گرفته ای عزیز .....