سایه سار زندگی
سایه سار زندگی

سایه سار زندگی

مردن ات

هیچ چیز جلودارت نبود

نه لحظه های خوش، نه آرامش ، نه دریای مواج .

تو مشغول مردن ات بودی.

نه درختانی که به زیرشان قدم می زدی

نه درختانی که سایه سارت بودند

نه پزشکی که بیم ات می داد

نه پزشک جوان سپیدمویی که یکبار جان ات را نجات داد .

تو مشغول مردن ات بودی .

هیچ چیز جلودارت نبود . نه پسرت ،نه دخترت

که غذایت می داد و از تو باز ، بچه ای ساخته بود .

نه بادی که گریبان ات را می جنباند .

نه سکونی که زمین گیرت کرده بود .

نه کفش هات که سنگین تر می شدند.

نه چشم هات که به جلو نگاه نمی کردند .

هیچ چیز جلودارت نبود .

در اتاق ات می نشستی و به شهر خیره می شدی و

مشغول مردن ات بودی .

می رفتی سر کار و می گذاشی سرما بخزد لای لباسهات .

می گذاشتی خون بتراود لای جوراب هات .

رنگ صورت ات پرید .

صدایت دورگه شد .

بر عصایت یله می دادی .

و هیچ چیز جلودارت نبود.

نه دوستان ات که نصیحت ات می کردند .

نه پسرت ، نه دخترت که می دید نحیف و نحیف تر می شوی .

نه آه های خسته ات

نه شش هایت که آب انداخته بود .

نه آستین هایت که حامل درد دستهایت بود .

هیچ چیز جلودارت نبود .

تو مشغول مردن ات بودی .

وقتی که با بچه ها بازی می کردی ، مشغول مردن ات بودی .

وقتی می نشستی غذا بخوری

وقتی که شب ، خیس اشک از خواب پا می شدی و زار می زدی

مشغول مردن ات بودی .

و هیچ چیز جلودارت نبود .

نه گذشته

نه آینده با هوای خوش اش .

نه منظره اتاق ات ، نه منظره حیاط گورستان .

نه شهر ، نه این شهر زشت با عمارت های چوبی اش .

نه شکست ، نه توفیق .

هیچ کاری نمی کردی فقط مشغول مردن ات بودی .

ساعت را به گوشت می چسباندی

حس می کردی داری می افتی .

بر تخت دراز می کشیدی

دست به سینه می شدی و خواب دنیای بی تو را می دیدی .

خواب فضای زیر درختان

خواب فضای توی اتاق

خواب فضایی که حالا از تو خالی ست .

و مشغول مردن ات بودی .

و هیچ چیز جلودارت نبود

نه نفس کشیدن ات ، نه زندگی ات .

نه زندگی ای که می خواستی .

نه زندگی ای که داشتی .

هیچ چیز جلودارت نبود !


                                  مارک استرند


نظرات 18 + ارسال نظر
محسن پنج‌شنبه 5 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 11:56 ب.ظ http://bakhyr.blogsky.com

سلام. فقدان ترمز مشکلیه برای بعضیا! نه؟

یک خاطره:
بیمارستان شلوغ شلوغ بود. عملیات نبود، گرمای هوا همه را از پا انداخته بود. دکتر سرم وصل کرده بود بهش. از اتاق می رفت بیرون ، گفت «بهش برسید. خیلی ضعیف شده.» گفت «نمی خورم.»
گفتم «چرا آخه؟»
- اینا رو بر ای چی آوردن این جا؟ مریض ها را نشان می داد.
– گرمازده شدن خب.
– منو برای چی آوردن؟
– شما هم گرمازده شدین.
– پس می بینی که فرقی نداریم.
گفت «نمی خورم.»
«حسین آقا به خدا به همه گیلاس دادیم. این چن تا دونه مونده فقط .»
گفت «هروقت همه ی بچه های لشکر گیلاس داشتند بخورند، من هم می خورم.»

خاطره ای بود از شهید حسین خرازی، فرمانده شهید لشکر امام حسین و عملیات کربلای پنج.

به راستی اگر ما شهدا را الگوی خویش قرار می دادیم، در این کشور اینقدر دزدی و تقلّب وجود نمی داشت؛ اینهمه ریاست طلبی وجود نمی داشت. الگوهای ما امروزه سرمایه داران و ثروتمندان هستند، زیبایی را در چهرۀ زیبا و صدای خوش می بینیم.

سلام . الگوهای تقلبی .....
ممنون از درج این خاطره زیبا . اما فقدان ترمزش کدام بود ؟!

میکائیل جمعه 6 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 12:42 ق.ظ http://sizdahname.blogsky.com

توش مشغول مردنت بودی
حتی قبل از آنکه به چرایی زنده بودنت برسی

بــاران جمعه 6 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 01:32 ق.ظ

سلام بانوی عزیزم ...
داشتم با صدای خودت که میپیچه توی گوشم , همونقدر آروم , این بار با غمی که پشتشه می خوندمش ...
چه لذتی داشت شعر ... چه لذتی داشت صدات !
به همون بزرگی که دلتنگتم آرزو میکنم حالت خوب باشه .

سلام بارانم .
اینروزها همزمان با آسمان که ابریست و بارانی , دلم بارانیست ... اما امیدم این است که رنگین کمانی بر آید از پس طلوع آفتاب شادمانی ها , تا روزهایمان را رنگ زیبای زندگی بخشد ...

من هم دلتنگ تو و آن صدای قشنگت هستم نازنینم .

وانیا جمعه 6 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 10:43 ق.ظ http://BFHVANIYA.BLOGSKY.COM

سلام سهبایه مهربونم
زیبا بود

سلام عزیز . ممنونم گلم .

آرمین جمعه 6 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 11:47 ق.ظ

سلام آبجییی خوبیبیی؟؟؟

من تماس گرفتم به همسرتان برای عرض تسلیت ، ایشاالله هر چه خاک آن مرحوم هست ، بقای عمر شما و خانواده محترمتان باشد

سلام . ممنون آرمین جان .لطف کردی . ایشاله خدا نگهدار شما و خانواده عزیزت باشه .
بازم ممنون .

سپیده جمعه 6 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 04:09 ب.ظ

آنچه که می ماند بعدازرفتنها
چشمی وصدنم جانی وصدآه

حمید جمعه 6 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 05:19 ب.ظ http://samandis.blogfa.com

خودت بگو
انگار سرد می‌شود و خاکستری می‌بارد از هوا
که باز می‌خواهی قدم بزنی و
همان آهنگ را بشنوی
مهم نیست خودت را
کجا پیدا می‌کنی
در گنبدِ تاریکی
یا زیرِ سفیدیِ بی‌نظیرِ نگاهِ ماه در دره‌ی برفی...مارک استرند
زیبا بود... همیشه منو یاد چیزایی میندازی که فراموششون کردم. مثل مارک استرند...

خوشحالم که این یادآوری , یک یادآوری قشنگ بود حمید ..

مشتاق جمعه 6 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 11:20 ب.ظ

سلام.ببخشید که باید زودتراز این اظهار همدردی میکردم ولی بدلایلی نتوانستم...واقعا بشما تسلیت میگم...انشاا..بقای عمر بازماندگان باشه و خداصبر بده..بله واقعا این نسلهایی که با سنت ما پیوند بیشتری داشتند بسیاری رفتارها براشون طبیعی بود رفتارهایی که با صد تا کلاس هم نمیتونی به نسلهای بعدی منتقل کنی.. گاهی از ته دل دلم برای اونا تنگ میشه. زندگیهای امروزه.. ادمهاش و..یه جور دیگه اس..یادش بخیر ..بهر حال اینه سنت الهی.. هر چی خودش صلاح بدونه همون میشه...بازم عذرخواهی میکنم بخاطر تاخیر...سالم باشید..کاش میتونستم در فضای حقیقی و نه مجازی کاری برای این خواهر مهربانم انجام بدم..چقدر دنیا کوچکه و چقدرتو این دنیای حقیر مهربانیها قشنگه.. جقدر وسط این حقارتها عظمت انسانیت خودشو نشون میده..چقدر دلهای اگاه از حق زیباست.. خدایا دلهای ما رو با یاد و توجه خودت بزرگ کن...خدا پشت و پناهتون...

سلام برادر بزرکوار از لطفتان بسیار ممنونم محبتهایی از این دست را نمیتوان مجاز دانست وقتی ریشه در واقعیت وجود دارند . در هر حال باز هم متشکرم و امیدوارم خداوند نکهدار شما و عزیزانتان یاشدک

سرزمین آفتاب شنبه 7 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 09:20 ق.ظ

پروین اعتصامی میگه :

اندر آنجا که قضا حمله کند
چاره تسلیم و ادب تمکین است

شعر زیبایی بود.دستتون درد نکنه.آره. واقعا وقتی وقتش میرسه و دیگه اعلام میشه که پرونده فلانی بسته بشه دیگه همه چیز دست به دست هم میدن تا یه اتفاق تلخ اما خیلی خیلی طبیعی بیفته. و به قول مارک استرند هیچ چیز جلودار آدم نمیشه !

یادمه سال ۸۵ یکی از دوستان قدیمی پدرم فوت کرده بود. رفته بودیم توی منزلشون نشسته بودیم تا بریم برای تشییع. یه پیرمرد مراغه یی داشت برای بقیه توضیح میداد که : بعله...این راهیه که همه مون باید بریم اما جدی نمیگیریم
و بعد خوند :
گرگ اجل یکایک از ین گله می برد
وین گله را ببین که چه آسوده !! می چرد

این بیت همون لحظه کالنقش فی الحجر توی ذهن من حک شد و موند.بسکه تکون دهنده بود... راستی ماهمون گله ایم و بیخیالیه ما هم همون آسودگی پوچ و بی محتواس. بی اینکه به فکر راه سختی که پیش رومونه باشیم
سبز باشید

ــــــــــــ

ممنون از این شعر درخور توجه

سلام .
آموزه های کودکی چه خوب بر اذهان نقش می بندند ! کاش فراموششان نکنیم این آموزه های خوب را ...
ممنون از شما .

بزرگ شنبه 7 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 10:29 ق.ظ http://navan1.blogfa.com

هیچ چیز جلوداررفتنان نخواهد شد
زمان آمدنمان هم کسی جلودار آمدنمان نبود

در دایره قسمت , ما نقطه تسلیمیم....

دانیال شنبه 7 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 11:08 ق.ظ

کاش دوباره ، باران بگیرد ...
سلام استاد ...

به خاطر دل شما , باران می آید ....

زهرا شنبه 7 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 11:30 ق.ظ http://sheydayevesal.mihanblog.com

زندگی میگذرد؛ آنچه بگذشت نمی آید باز
قصه ای هست که هرگز نتوان شد تکرار؛
آنچه مانده است به جا،خاطراتیست به بلندای خیال
سلام سهبا جان

امیدوارم حاصل زندگیت , نقش بستن زیباترین خاطره ها باشد بر صحیفه دل و ذهنت ...
سلام عزیز مهربان .

س شنبه 7 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 12:14 ب.ظ

روزگاری را که می زئیم ، مشغول مردن مان ایم! تا فضای عاطفه های اطراف را به حس رفتن آشنا کنیم.
آرام می گذریم و به زیبایی گذر ثانیه ها نمی نگریم!
به رفتن یک حادثه خیره نمی شویم و قدر خیلی چیزها را نمی داینم و نمی خواهیم بدانیم .
نفس، نگاه ، چتر، راه، سقف ، خدا !!
چیزهاییست که ندیده می گذریم و نشنیده ، می گیریم

وای اگر در راه , باران را در نیابیم و چترهای ذهنمان , نگاهمان را از سوی خداوند بگیرد ! وای از نفس هایی که بی یاد خدا برآیند .. وای از وقتی عاطفه هایمان را گم کنیم ...

سلام مهربانم . خوش آمدید .

مهرداد شنبه 7 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 12:49 ب.ظ http://kahkashan51.blogsky.com

قطار بی وقفه در حرکت ،
ایستگاه مرگ ، بی صدا در کمین.
و سوزن بان ِ خوش خیالی که بر روی ریل ها عشق جستجو می کرد.
سلام خواهر عزیز
بازم سبک وسوی قلم نازنینت رو به غروب رفت و من هم به تبع اون در عزای روز نشستم.
شادی را در همه حال برایت آرزو دارم.

سلام برادرم . خدا نکند به عزای روز بنشینی مهربان برادر !
و خوشا به آن سوزن بان که تا آخرین لحظه , عشق را جستجو می کند ...

شاد باشید و سربلند .

فرداد شنبه 7 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 02:28 ب.ظ http://ghabe7.blogsky.com

سلام برخواهرم
عنوان پست دلم را لرزاند...میان پست شانه هام ...و در نهایت لبهایم لرزیدند تا چیزی بگوند اما لبخند خودش را میان آنها جا داد.
شما به مرگ هم مهربان می نگری....
بازهم از خدا برایتان تسلی دل تمنا دارم
هفته تون پر از خیر و برکت.

سلام برادرم .
هر چند شرمنده شمایم از لرزش دل و شانه مهربانتان , اما شکر که در آخر لبخندی میهمان لبهایتان شد ...

برقرار بمانید همیشه , در کمال صحت و شادمانی .

افروز شنبه 7 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 03:29 ب.ظ

صد سال زنده باشی نرگس نازنینم دلم برات تنگ شده خواهرجون

افروزم همین امروز به تو و قراری که نمیدانم چرا گذاشته نمی شود , فکر می کردم ! من هم دلتنگم باور کن ....

عاطفه شنبه 7 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 05:10 ب.ظ http://hayatedustan.blogfa.com/

سلام سهبای عزیزم.. روح پدر همسرت شاد.. خدا به خانواده شان صبر دهد..
گفتی پاییز را دوست داری.. این عکس برای شما:
http://s2.picofile.com/file/7169871284/65000856877307476613.jpg

وای از این هدیه های زیبای عاطفه جانم . مرسی عزیز دل ...

راستی سلام .

سهبا شنبه 7 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 05:52 ب.ظ

سلام سهبا جان خیلی خوشحالم از اینکه شمارو شبیه به خودم اینجا دیدم
تودنیای بیرونم اخیرا ادمهایی بزرگتر از خودم دیدم
ادمهایی شبیه به من و مثل تو
روزهام خوبه میگذره
خوب با اضطرابهایی که همیشه بده
مخصوصا برای من که دخترم ...
من اختیارم کاملا دست خداست
این که باشم یا نه ولی میام از داستانام
واقعیت های زندگیم براتون
میگم
مشتاقم برای حرفزدن
و حرفها و احساس مشترکی که همیشه بوده
یا علی

سلام عزیز همنام . خوش آمدی . اول شوکه شدم از دیدن اسمت ! اما بعد ...
خوشحال میشم از اینکه شنونده حرفها و داستانهای واقعی زندگیت باشم نازنین ...
علی یارت , حق نگهدارت ...

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد