هنگامی که خدا آدم را آفرید , از همه فرشتگانش خواست که در پیش این آفریده تازه به سجده در آیند و ستایشش کنند . همه فرشتگان چنین کردند مگر یکی از آن ها که نامش شیطان بود . این امتناع موجب طرد او از قلمرو بهشت شد . خدا اورا به فرشته مغضوب , به ابلیس مبدل کرد .
ابلیس در دفاع نامه خویش , خطاب به پروردگار چنین می گوید :
" آغاز کار را به یاد بیاور . لحظه های پیش از طرد مرا , زمانی را به یاد بیاور که فرشته بودم وجز اطاعت از تو کاری از من سر نمی زد . جز نیکان همدمی نداشتم و همسایگانم همه ساکنان بهشت بودند . چه خوب است که این لحظات را به یاد بیاوری . امروز , دور از تو , مانند مسافری هستم که تا روم و چین رفته است , اما مهر وطن از دلش بیرون نمی رود . تولدم را به یاد بیاور , آن لحظه را که با گفتن نام تو نافم را بریدند و بدینسان مرا برای همیشه به تو پیوند دادند . آن روز را به یاد بیاور که با دست محبت خود مرا کاشتی و از عدم بیرونم آوردی .
امروز , دور از تو , نوازش هایت را و دست رحمتت را که هرگاه بر سرم قرار می گرفت , هزار چشمه مهر از آن می جوشید در پیش خود مجسم می کنم . مرا از خود راندی , به کیفر رساندی , درها را به رویم بستی , اما امیدوارم این درها روزی از نو باز شوند . از تو دورم , اما چشم هایم جز روی خوب تو هیچ نمی بیند و در شگفتم که چگونه رویی به این خوبی می تواند موجد چنین خشمی و چنین اعمالی باشد . چگونه توانستی مرا از خود برانی , دور کنی , طرد کنی ؟ در پیرامون خود می شنوم که هر کسی علتی برای این امر ذکر می کند . می شنوم که می گویند :" علتش این است که از سجده کردن به آدم سرباز زدی . " اما من این توجیهات را مانند ورق پاره ای به دور می اندازم , چون این توجیهات حادثند , فانی اند , تنها تویی که نه آغازی داری و نه پایانی .
اکنون که دیگر باید از تو دور باشم , بدان که انگیزه ام در سجده نکردن به آدم , عشق تو بود و نه بی ایمانی . چون می دیدم که تازه واردی را , ناشناسی را , عزیز می داری و من می خواستم تنها به تو , ای عشق من , سجده کنم . آن گاه ناگهان دیدم که بر نطع شطرنج تو جز این یک بازی وجود ندارد و به من گفتی :" بیا , بازی کن !"
به من بگو , عشق من , در آن لحظه چه می توانستم بکنم ؟ از فرمانت سر بپیچم و آن یک بازی را انجام ندهم ؟ از تو اطاعت کردم , در حالی که می دانستم خود را به دام بلا می افکنم . و چنین شد . تو ماتم کردی , مات , مات !
امروز با آنکه در دام بلا گرفتارم , هنوز هم طعم شادی ها و لذاتی را که به من چشاندی به خاطر دارم . کفر یا ایمان من ,هر چه هست , دستباف توست . همه چیز از آن توست . هر چه کرده ام از سر عشق بوده است . "
آیا پروردگار پاسخی به شیطان داد ؟ نمی دانم ....
ومن یعش عن ذکر الرحمن نقیض له شیطانا" فهوله قرین/36سوره زخرف
"وهرکس از یاد خدای رحمان رخ بتابدشیطان رابرمی انگیزیم تایار وهمنشین دائم وی باشد"
...گفتم غیور است چون او عشقش را ثابت کرده.چون او به خاطرما غیرت به خرج داده وبهترین وباسابقه ترین عبادت کنندگانش را به خاطر ما از زخود دور کرد.او عاشق ماست.
خودش گفته که جهان را برای تو آفریدم وتو را برای خودم.
فرموده:من گنج ناشناخته ای بودم انسان را آفریم تا شناخته شوم.
آنقدر اشرف مخلوقاتش را دوست دارد که وقتی با اعتراض فرشتگانش روبروشد که خدایا این مخلوق تو عصیان میکند و...
اما او بازهم به پای ما نشست وصبوری کرد وگفت من چیزی میدانم که شما نمیدانید.
او محبت را تا آنجا پیش برد که گفت هرکس یکی از بنده های مرا بکُشد گویی همه آنها را کشته وهرکس یکی از آنها را زنده کندگویی همه را زنده کرده.
اگر روزی فقط به اندازه یک سوال او به من مهلت دهد قطعا" خواهم پرسید که تو در ما چه دیدی که اینچنین صبور ماندی ومحبت کردی ومدارا نمودی و...؟؟؟
محبوب فقط اوست.لفظ عاشق فقط شایسته اوست.
این است خدای ما
خواهری خیلی زیبا بود.شیطان به ما آموخت تسلیم عین عشق است نه تعصب.وخط آخرسرنوشت هرکه عصیان کند به جایگاه شیطان ختم میشود.
او عاشق است و از ما هیچ نمی خواهد الا عشق ....
چه پاسخی بدهم به زیبایی کلامت نازنین خواهر ؟!
حالا که حرف از فرشته شد ، به دیدارم اگر می آیی با یک لبخند بیا
همیشه سرزنده باشی ، مثل فرشته ها
اشکهایم را همیشه در پس لبخندها پنهان کرده ام هستی جان , اگر به سراغت آمده ام . اما من , فرشته نیستم ..... تنها یک خواهرم که گاه , بسیار دلتنگ و گاه بسیار نگران می شود !
سلام.نمیدانم درست فهمیده ام یانه. این روزها کمی متفاوت بنظر میرسید...بهرحال اگر از دست این برادر کاری برمیاید برای خواهرش در خدمت است...البته قطعا در نیایش صبحگاهی دعایتان میکنم ولی هر کار دیگری هم باشه در خدمتم...
سلام . درست حدس زده اید برادر , این روزهایم رنگ دیگری دارند ... و چقدر محتاج نیایش های زیبای شما و استاد عزیز هستم ...
ممنونم از شما . برقرار بمانید همیشه .
چه خوب که فهمیده ای آغاز مرحله ای دیگری از استدراک خودت !
چه خوب !
تبریک می گویم
این یک تولد است در بارها به دنیا آمدنت !
بودنش را که درک می کنم , اما اگر تنبلی ذهن , اجازه بدهد شنای در عمق را ! همیشه فرصتها را همینگونه از دست می دهم مهربانم ! دعایم کنید .
خداوند غیور است ....
تو همان جایی که غیوران می ایستند . تو شیر زنی سهبا جان . درود بر تو ...
واقعا هم داری وارد مرحله دیگری میشی
از نوشته هات ، دغدغه هات، فکرت میشه همه این عبور رو حس کرد
نمیدونم چرا و چگونه ولی منم عبورتو حس کردم
مارو هم دعکن مهربان ....
نمیدونم این روزها کی تمام میشوند روزهای سرگردانی و گمشدگی
سلام سهبای نازنین...
...برات آرامش و وجد درونی آرزو دارم...
...هر اتفاقی باشد خوب است و خیر...عزیز...
راستی عزیز , جمله ات مرا به تفکر شدیدی انداخته ... "خداوند غیور است "! تو بگو , من در کجای این معامله ام ؟
از مرز همه ی نگاه ها و جمله های زیبا که میگذرم ' به باوری زیبا میرسم که انگار مرا به گونه ایی به پروازی میسپارد به مقصد جایی که از جنس این جهان نیست...
بی وزن بودن هم عالمی دارد
بی احساس سنگینی هر آنچیز که بر شانه فشار و بر سینه چنگ میزند....
ای همه ی باورهای زیبای دل من
مرا بر فراز این خاک به کجاها اشارت میدهی
من سالهاست که این بشارت ها را در رؤیاهایم با تار و پود نگاهم میبافتم ....
بسان بخارم...
حس شقایق ها را دارم و همچون نیلوفران در پیچ و تاب رُستن آنقدر هست میشوم تا در تو نیست شوم و در این نیست شدن هست تازه و دگر بار و دگر گونه ایی شوم ، بدانگونه که تو میخواهی و بدانگونه که تو در بهاری ترین تاریخ نگاهت بشکفی ، پر از لبخند ، پر از شوق ، سرشار از دلی که از دوست داشتن ، خداست....
سلام سهبای عزیز....
نا خودآگاه بر انگشتانم جاری شد هرآنچه که در دل توست و من جز اینکه بنویسم کار دیگری نکردم....
تو خداوند باورهای زیبایی....
ما از اول فرشته بودیم اما خوش بحال تو مثل روز اول ماندی
از زبان من همی گویی سخن جانا!
سلام خواهر مهربان
من فکر می کنم پاسخ پرودگار به شیطان یک تبسم بود با نگاهی بی احساس...شیطان عشق را هم دستاویز ابلیس بودنش کرد...
واقعا عجب کتاب های زیبایی می خونی شما....
....
من به نوبه خودم خواهرم را دعا می کنم شما هم به نوبه خود خواهر ما را یاری کن ...تا آرامش موجود در شبهای مهتابی سهم لحظه لحظه تان شود.
دمی با دوست در خلوت به از صد سال در مکنت
من آزادی نمی خواهم که با یوسف به زندانم
...راستی شما اهل معامله با خدایت نیستی چرا که عاشقش هستی و دوستی و عشق فرسنگها با بازار و معامله فاصله دارد...پس به نظر من هیچ جایی در این معامله نداری چرا که معامله وجود ندارد.
یا من لیس الاهو...
همه چیز اوست و ماهم از اوییم
(کلی سخنرانی کردم...نه؟)
حق یارت خواهرم و روزت آفتابی.
فرشته...
فرشته...
فرشته...
ابلیس...
شیطان...
و هو عدو المبین...
دوری کنید از شیطان که او دشمن آشکاری برای شماست
آه آیا شیطان هم عاشق بوده است؟؟؟
چه کینه ای از ما به دل دارد این شیطان که بخاطر ما از درگاه محبوب و معبودش رانده شده است! و ما چه آشکار و راحت گول ظاهرش را می خوریم و خداوند چقدر غم اینکه ما با اوییم را می خورد
گرفته این دل عجیب هم گرفته
این سرگردانی و این دلتنگی کی پایان پذیرد؟؟؟
مهربان بانو تبریک می گویمت ورود به این مرحله را اما آماده باش که جاده سخت است و شیرین
یا حق
نرگس عزیزم این روزها همه همین حال را دارن ولی امیدوارم هر چه زودتر آرامشتو بدست بیاری،راستی تو الان هم فرشته ای
کاشکی یه بال از دوره فرشتگیمون با خودمون نگه میداشتیم...چرا عجیب شدی خواهر؟ ما که هر چی نگاهت میکنیم چیزی نمی بینیم...راستی...ملی پوشان........
سلام به خانم معلم اندیشمند و بزرگوار
چقدر دلم برای این خونه و صاحب خونه ی با معرفت اش تنگ شده بود
از کم سعادتی من بود که خیلی وقته نتونستم بیام اینجا
ولی هرگز خانم معلم مهربون که اندیشه های نابی داره رو فراموش نکردما
انشاالله که کنار همسر بزرگوار و دختر گلتون روزهای خوبی رو سپری کرده باشید
این متن زیباتون منو یاد سوالی که خیلی وقت پیشا یکی از دوستام ازم پرسید انداخت
ازم پرسید به نظرت واقعا شیطان از سر غرور سجده نکرد یا از سر عشق ؟
اینکه رو عشقش غیرت داشت و نمی خواست کسی رو در گستره عشقش جای بده ؟!!
یادمه اون موقع هم خیلی ذهنم درگیر کرد و الان دوباره متن شما همون سوال تداعی کرد برام
بازم عشق، حتی شیطان !!!
مولانا میگه :
ترک سجده از حسد گیرم که بود
آن حسد از عشق خیزد، نه از جحود
هر حسد از دوستی خیزد یقین
که شود با دوست غیر همنشین
هست شرط دوستی غیرت پزی
همچو شرط عطسه گفتن دیر زی
دوست دارم نظر خودتونم بدونم تا مثل همیشه بر دهن تاریکم نوری بتابه
سلامممم سهبا جان
دل و روحت آروم و سامان بگیره عزیز...
می فهم حس یه گمشده داشتن رو.....
وقتی تو نیستی هوای حوصله ابری است،
وقتی تو نیستی همه ی فصل ها پاییزاست وهمه ی لحظه ها غروب دلگیر وخونین،
وقتی تو نیستی گلودرد میگیرم از فروخوردن بغض هایی که به گلو چنگ می اندازند ودنبال بهانه ای هستندبرای ماندن وشکستن ،
وقتی تو نیستی به که بگویم حرف هایی را که به هیچ کس نمی توان گفت
وقتی تو نیستی برای رفع دلتنگی ام نه به ماه نگاه میکنم ونه به خورشید،میترسم برق جاذبه شان حتی برای لحظه ای تو را از
خاطرم ببرد
وقتی تو نیستی...
یا بقیه الله هنوز وقتش نرسیده بعد عمری حضور در لحظه هایم ظهور کنی؟
نکند روزی که نزدیک به خط پایان ایستاده ایم وبه عقب وآنچه که گذشته می نگریم با خودمان اینگونه زمزمه کنیم:
عمری گداختن ازغم نبودن کسی؛که،تابود از غم نبودن تو می گداخت
باور نمی کنم.
هرگزباور نمی کنم که سال های سال همچنان زنده بودنم به طول انجامد،
یک کاری خواهد شد.
زیستن مشکل شده است ولحظات چنان به سختی وسنگین برمن گام می نهند ودیر میگذرندکه احساس میکنم خفه می شوم.
هیچ نمی دانم چرا؟
اما میدانم کس دیگری به درون من پاگذاشته است واو است که مرا چنان بی طاقت کرده است که احساس میکنم دیگر نمی توانم درخوردم بگنجم.
درخودم بیارامم
از بودن خویش بزرگتر شده ام واین جامه برمن تنگی میکند
این کفش تنگ وبی تابی فرار!عشق آن سفربزرگ!...
اوه چه میکشم!!
چه خیال انگیز وجان بخش است« اینجا نبودن»
آدمها غالبآ پیش از مرگشان می میرند،
وکم اند آنها که هردو مرگشان یکی است
همانگونه که هرکسی دومرگ دارد دو تولد نیزداردودر این آفرینش جدید،کسانی که چنین حرفی یا حرفهایی را می آموزند آفریدگاران روح آدمی اند،
این حرف ها از آن حرفهای خلاقانه است
حرفهای آفریننده...
راستی سلام خواهری.تولد روحت مبارک.بابت پرحرفی های مجازی وحقیقی ام عذر میخوام
ابلیس بی نوا


عجب بازی دردمندانه و عجیبی
به عشق بردن یارت
خود را در نطع شطرنجش مات کنی
میتوانستی سجده کنی
بی آنکه خم به ابرو بیفکنی
اما
خواستی که اینبار هم
همچون همیشه
عشقت...یارت... نگارت
برنده باشد
آه ای شیطان
ای عزازیل
براستی که سلطان عشق بی منت و بی تکلف تویی
خود را محروم کردی
که یار
لحظه یی ...
جایی خوانده بودم که عشق یعنی در یک روز بارانی چترت را روی سرت یارت بگیری تا خیس نشود بی آنکه او هرگز بداند که تو کاملا خیس شده یی
عجب قصه ی غریبی بود از ابلیس
که ما ابلیسش میخوانیم و سالیان دراز مقرب بارگاه بود
غافل از اینکه ابلیس در درون نفس و روح و غرور کاذب و سنگین و بیجای ماست نه در آسمان و زمین
و نه رانده از بهشت
و
او
از ما مومن تر
که با ایمان به بخشش پروردگار
هنوز هم منتظر روز جزاست
باشد که خدای رحمان و رحیمش
اورا مورد بخشش بیکران خود قرار دهد...
شرمنده از آنیم که در روز مکافات
اندر خور عفو تو نکردیم گناهی
چطور دلت آمد جواب میلاد را ندهی؟
به خاطر میلاد خودت!
حتی در سفری که هستی !
ببخش خواست حرفی زده باشم
سفرت پربار مثل همیشه!
سلام مهربانم .
میلاد عزیز اگر بداند خانم معلم مهربان و بامعلوماتی چون شما در این سرا رفت و آمد دارند با محبت بی نهایتشان , هرگز از من سئوالاتی چنین سخت را نخواهد پرسید . که در این روزها از پاسخ دادن به سئوالی ساده هم , ناتوانم . اما مگر می شود عزیزی چون ایشان بپرسد و من گوشه ذهنم نماند که باید پاسخ گویی , هر چند دیر ؟!
باور کنید به یادش هستم , اما شما که می دانید این روزهایم به چه سختی می گذرند ...
همیشه گفته ام , باز هم می گویم , لازم باشد صدها بار دیگر هم خواهم گقت که حضور شما در این سرا برای من غنیمتی ست ارزشمند . کلمه به کلمه شما را دوست دارم و شما بگویید , کلماتی را که از سر مهر نوشته شده , چگونه می توانم حذف کنم ؟ آنهم این کلمات را که یادآوری می کند یک اصل مهم انسانی را ! " یادت باشد هر محبتی را باید پاسخ گویی "
اگر حذف نکردم در روزهای قبل , چون نمی توانستم و دیشب , چون نمی خواستم ! امیدوارم مرا ببخشایید .
این چه آتیشیه به دلت افتاده بانو؟


به فکرتم...
به فکر تو
سمیه
...
دلم واسه اون روزای خوش تنگ شده...
که کامنتا ردیف پشت سر هم بود...
یعنی میری یکی رو بدرقه ی اون دنیا کنی؟
خدا بیامرزتش...
بانوی مرداب چطوره نازنین؟
قاصدکا رسیدن به بالینش؟
امروز ظهر خوندم متنو...

اما هر چی فکر میکنم میبینم شیطون نمیتونه این نامه رو نوشته باشه...
شیطونه از آتیشه...
خاصیتش سوزوندنه نه منت کشی...
خاصیتش به آتش کشیدنه نه آتش رو با خاک انسانی خفه کردن
بانو...
مراقب خودت که هستی؟؟؟
خوبی؟
امشب شب قطره قطره چکیدن دلهاست ...
تسلیت سهبا بانو
سلامی از برایم فرستاده بودید این وظیفه بنده حقیر بود و من همان جا سلامتان کردم چرا که شرم داشتم از اینکه در سرایتان گام نهم
خدا یار مهربان لحظه هایتان باشد
سهبای عزیزم چی اومده سر دل مهربونت که اینجا بوی ماتم میده
کوش اون همه شور و حال سهبایی
یعنی کسی فوت کرده ؟؟
میدونی چند شب پیش خواب بد دیدم و هی دلمو بردم و آوردم باهاتون تماس بگیرم اما نخواستم بشم جغد شوم
همین که یه پیام ساده دادم و بلافاصله جواب دادید دلم آروم گرفت
چقدر نزدیکی به ذهن من
همین جا یه فاتحه ...
روحشون شاد هرچند نمی دونم کی بودند
=========
ببخش توروخدا روز و شبام انقدر قاطی پاتی شده که قول دیشبم پاک یادم رفت البته درست و حسابی هم ننشستم پای کام
دوباره عین دیشب داشتم از خستگی چپه می شدم که یاد قولم افتادم و با کلی شرمندگی پاشدم اومدم...
وای خیلی جاخوردم
انشالله باقی عمر شما باشه
مثل همیشه میگم :
الهی به سلامت برگردی
سهبا خانوم عزیز امیدوارم خدا خودش دلتون رو آرامش بده و خدا ببخشه گناه همه مارو
نمی شه گفت چه حالی دارم . خدا رحمت کنه عزیز از دست رفته تون رو ...!
به یادتیم هرچند دوریم ... فدای اون همه بزرگی و مهربونیت بشم . نمیتونم بگم چقدر شرمنده م که سر سوزنی رفاقت بلد نیستم !
سلام عزیزم. اول اینکه تلخی سفرت و تونستم از همون دو خط نوشته پست آخرت بکشم توی ریه هام... سرد بود و تلخ... دوم .. نه دوم و دلم نمی یاد بگم... منتظر می شم تا برگردی...
دست حق به همرات خواهرم...
راستش نگران شدم...هرجا هستی در سلامت باشین و به سلامت برگردین.
خداوند روحشان را قرین رحمت کند.
خدا صبر دهد...
با اینکه نمی دانم چه کسی هستند ولی از دادن انسانی که دوستش داریم صبری می خواهد که فقط خدا به پاس از دست دادن آن عزیز به بنده عزیز دیگرش هدیه می کند...
خدا پشت و پناه شما و خانواده گرامی تون باشه.
دعا تون میکنم...و چشم به راهتون هستیم.
سلام خواهرم
عجب چشم به راه شمایم...
کاش هرچه زودتر برگردین.
یاحق
تقسر خودته خب ، بد عادتم دادی که دلتنگت بشم !!!
امید دارم از همین حالا اگر چشمانت پر از اشک شد
به شوق آرزو باشد و دیدار و وصال و نه تکرار غم دیروز
وقتی سهبایی که به همه روحیه میداد اینجوری بشه کی میتونه آرومش کنه؟؟؟
سلام سهبای عزیز
انشالله که خیریت باشد! و هر کجا هستی سلامت باشی و تندرست .
امیدوارم غم و غصه و پریشانی از دلت رخت بربندد....
چقدر اینجا رو سوت و کور دیدن کار سختیه...
سلام خواهرم
با اینکه از شما بی خبریم ولی دل قوی و روحیه مثال زدنی شما باعث میشه نگرانی کمتر بشه ولی دعاها بیشتر بشه....
براتون آرامش از درگاه باریتعالی تمنا می کنم...الهی آمین.
چشم به راهتون هستیم.
زمزمه ها کم شده بانو...
سفرت به سلامت...
هنوز مسافری انگار
سلام سهبا جان
می بخشی که خیلی وقته نتونستم بیام وبلاگت . در حالیکه تو پر از لطف و محبتی همیشه نسبت به من و فقط می تونم بگم شرمنده که کم آوردم در مقابل محبت هات . خیلی سرم شلوغ بود و هنوز هم هست . از پست آخرت احساس کردم که در سوگ عزیزی غمگینی . البته امیدوارم اشتباه کرده باشم .
نمی دونم باید چی بگم ... فقط آرزوی سلامتی برای خودت و تمام عزیزانت دارم .
چقدر وقتی نیستی همه چیز سرد و بی رنگه..جات مثل همیشه خالیه...بازم تسلیت میگم..خداوند بهتون صبر بده
سلام خواهرم
اومدم دعای خیرمو تقدیم کنم و برم...
نبودتون واقعا محسوسه
هرجا هستین درپناه حق باشین.
در این غبار لحظه ها ، کجایی آسمان من ؟
بیا فدای مقدم تو با هر ترانه ای که هست ...
عزازیل
اسم ابلیس بود
قبل از آنکه از بهشت رانده شود
و در کنار اسرافیل و میکاییل و جبراییل ... از مقربین بود
...به هر حال لحظه یی درنگ در اطاعت امر یار این روزها را هم دارد !!!
لحظه ای درنگ و ... عمری پشیمانی بی فایده ..
سلام
من چند بار تسلیت گفتم و به خدا آن کامنت برای میلاد را ندانسته گذاشتم که حالت خوشایندی نداشت اما هرچه التماس کردم حذف نکردی
می دانستم که گاهی کامنتها را می خوانی
روزگارم هم آنقدر شلوغ بود که به تماس فرصت نمی شد به جز شبها که آن هم ...
بعد از چندبار التماس که حذف نکردی گمان بردم تمام شده است راه!محبت جاری
البته یک پستم به خاطر تو بودپنهانی: آهنگ نشستن و برخاستن
موفق باشی
آخرین غمت باشد
سلام .
بعد از اینهمه مدت اگر شما را نشناسم و لحن مهرآمیز کلامتان را که باید سرم را بگذارم و بمیرم مهربان ...
حذف نکردم کامنتتان را , البته نه در آن زمان که امکانش نبود , در این زمان که دسترسی هست , چون دلیلی ندیدم , که کلامتان نشان مهر بود و نه هیچ چیز دیگر !
آمدم و خواندم پستهایتان را و دیدم مهربانی تان را . ممنونم از شما .
راه محبت من در دلم ثبت شده ! هرگاه از دلم رها شدم , محبت ها را هم فراموش خواهم کرد ! به نظر شما این ممکن است ؟
سلامت باشید و پایدار . غمهایتان همه در شوق وصال دوست , آسمانی چون خودتان ...