سایه سار زندگی
سایه سار زندگی

سایه سار زندگی

یک سالگرد دیگه !

دقیقا سیزده سال پیش بود . روزی که پا به این محیط گذاشتم تا رسما زندگی جدیدم را به عنوان کارمند رسمی یکی از وزراتخانه های دولتی شروع کنم . قبل از اینکه در روز 17 آبان 76 کارم را شروع کنم ، در شهریور ماه به خاطر اعلام نیاز از اینجا ،با همراهی همسرم ،  به دفتر مدیر وقت اداره رفتم . ایشان ضمن این که ورود مرا خوشامد گفتند ، نکات مهمی را عنوان کردند که آن زمان باور پذیریش برایم بسیار سخت بود . اما متاسفانه در طی زمان تمامی آنها برایم ثابت شد . شاید برای من که در سن 22 سالگی و بلافاصله پس از فارغ التحصیلی جذب محیط کار شده بودم ، آنهم در شهری غریب که با روحیات مردمانش بسیار نا آشنا بودم ، سخت تر بوده باشد ، اما بعدها برایم آشکار شد که نه ،  خصلت این محیط  است اینگونه رفتارها و چه خوب شناخته بود و چه خوب شناساند این محیط و آدمهایش را به من ،  گر چه من تا به تجربه در نیافتم ، باورشان نکردم و نمی خواستم که باورش کنم . اینکه در این اداره ، هیچ نیروی جوان و تحصیلکرده ای را که حرفی برای گفتن داشته باشد و بهتر از آنها عمل کند ، به خاطر اینکه هویت خودشان زیر سئوال نرود ، را نمی پذیرند . اینکه طوری عمل می کنند که یا تو شبیه به آنها شوی ، یا بگذاری و بروی ، اینکه اینجا محیط فرهنگی دانشگاه نیست و نباید از همکاران همان انتظاری را داشت که از همدانشگاهی ها داری ! یا بسیاری موارد دیگر ، که البته من بعدها فهمیدم مشکل از درک خودم از اجتماع است که همینگونه نمی اندیشیدم ! که این منم که باید تغییر می کردم ، نه اجتماعی که مدل کوچکتر جامعه و کشور من است !

بگذریم . تجربیات من از این اداره ، سخت است . خیلی سخت ! و بیش از هر چیزی مساله ای که آزرده ام ساخته ، توقع جمع برای همسان سازی فکری افراد است ! یعنی می خواهند تو همانگونه باشی که آنها می اندیشند و دوست دارند ! که نمی توانند بپذیرندت همانگونه که هستی ، که برای پیشبرد اهدافشان گاهی حتی اصول اولیه انسانیت و جوانمردی را نیز زیر پا می گذارند . زمان زیادی گذشته ، من تغییر کرده ام ، تجربه آموخته ام ، شناختم نسبت به زندگی ، جامعه و انسانها بیشتر شده است . می پذیرم که اشتباهات زیادی داشته ام ، می پذیرم که سختی هایی که کشیده ام به خاطر خواسته خودم بوده ، که نخواستم آنگونه باشم که خواسته اند ، نه اینکه صددرصد موفق بوده باشم ، اما تلاش خودم را نموده ام تا سر حد امکان خودم باشم و خودم بمانم . پس طبیعی است که ازردگیها و ناراحتی هایی  هم بر سر راهم بوده است .

در تمامی این سالها ، دوری از خانواده و از شهرم ، دلتنگی ها ، فاصله ها  و تنهایی ها بسیار آزرده ام ساخته . خیلی اوقات به این می اندیشیده ام که چرا باید چنین سرنوشتی در انتظارم باشد ؟ که تا کی باید غربت را و تنهایی را دوام بیاورم ؟ که چرا فرزندانم باید به دور از عزیزترینهایشان بزرگ شوند و سختی بکشند ؟ اما ، الان  بسیاری از این سئوالات را برای خودم پاسخ داده ام و بسیاری را نیز بعد از این خواهم آموخت . اینکه انسانها در سختی هاست که ساخته می شوند ،  که این فاصله هاست که تو را قدردان حضورها می کند و به تو می شناساند لذت بودن در کنار نزدیکانت را ! چیزی که بسیاری از آدمها به علت داشتن ، قدردانش نیستند . حضور در این شهر و در این اداره با همه سختی ها ، آموخته های ارزشمندی را به من عطا کرده که به خاطرش همیشه شکرگزار خداوند خواهم بود. آشنایی با افرادی که بسیار تاثیر پذیرفته ام از آنها ، دوستی با کسانی که برایم موهبت بزرگی  خواهد بود . تجربیاتی که هرگز در کنار مادر و پدر و در شهر خودم آنها را نمی آموختم . در واقع می توانم بگویم ، این آدمی که الان هستم ، هرگز در جایی به غیر از این محل شکل نمی گرفت . خوب و بدش را با هم می سنجم و از نتیجه کار ناراضی نیستم . پس علیرغم اینکه کار کردن در این محیط برای من فرسایش های روحی و جسمی فراوانی را به همراه داشته و دارد ، علیرغم اینکه منتظر فرصتی برای جدا شدن از این محیط هستم ، و علیرغم همه سختی های دیگر ، ورود خودم را به چهاردهمین سال کاری تبریک می گویم . چهارده سال تجربه زندگی در شرایط سخت ، چیزی است که هرگز به مخیله من راه پیدا نمی کرد ، چهارده سال گذر روزهای تلخ و شیرین ، چهارده سال شناخت از خودم و از دیگران .

نه به لحاظ مادی ، که به لحاظ معنوی ، امیدوارم گذر این سالها بر من بیهوده نبوده باشد ، که امیدوارم بهره ای برده باشم از همه این زمانها ، که توانسته باشم حداقل تاثیر کوچکی بر محیط و بر اطرافیانم گذاشته باشم ، که توانسته باشم ذره ای در بهترنمودن روحیه  و آرامتر نمودن شرایط کاری  همکاران و دوستانم در زمانهای طولانی اداره نقشی داشته باشم ، که اگر این بوده ، می توانم ذره ای احساس رضایت داشته باشم از گذر ثانیه های فراوان عمرم در این محیط . خدا کند توانسته باشم قدری ، تنها به اندازه ذره ای ، همانی باشم که دوست داشته و دارم .

پی نوشت :

جز یکی دو بار که اجبارا پای گزینش نشستم برای استخدام و قبولی در دانشگاه ، هیچوقت مورد بازجویی قرار نگرفته بودم . تا اینکه بزرگ عزیز تصمیم گرفت مرا مورد شناسایی قرار دهد . فرصت پرسش و پاسخ تمام شده ، تنها اگر دوست دارید میتوانید ما حصل این بازجویی را بخوانید !

نظرات 33 + ارسال نظر
سمیرا دوشنبه 17 آبان‌ماه سال 1389 ساعت 08:07 ق.ظ http://nahavand.persianblog.ir

نمیدونم باید بهت تبریک بگم یا نه؟ البته اگه بخوام به خاطر کسب 13 سال تجربه بهش نگاه کنم جای تبریک داره اما خوب محیطش اصلا دلچسب نیست که جای مبارک باد گفتن داشته باشه شاید اگه جای دیگه ای بودی مثلا معلم شده بودی بیشتر دوست داشتم بهت تبریک بگم...اما امیدوارم همیشه کنار ما باشی و بمونی و بلاخره یه روزی برگردی به شهر و دیارت و به آرامش و رضایت برسی

محسن دوشنبه 17 آبان‌ماه سال 1389 ساعت 08:08 ق.ظ http://mohsenbaratpour.blogfa.com

سلام
خوشحالم از اینکه سابقه کاریت به عدد دو رقمی رسیده و دقیقا می فهمم اوضاع و احوال محل کارت رو که هر کس در ارگان دولتی کار میکنه میفهمه این اوضاع رو. کتاب جامعه شناسی خودمانی از حسن نراقی شرحی است بر احوالات ما جماعت ایرانی که خب خودم من هم جزیی از این اجتماع هستم و سوای این جامعه نیستم. به هر حال خدا صبرت بده جهت اتمام ۳۰ سال خدمت صادقانه ات در این محیط دولتی.
فعلا.

بزرگ دوشنبه 17 آبان‌ماه سال 1389 ساعت 09:19 ق.ظ http://navan1.blogfa.com/

سهبای مهربان منم چهارده سال تحملت رو بهت تبریک میگم ، چهارده سال دوری ، چهارده سال غربت ، چهارده سال حرف زور شنیدن ، چهارده سال .... کم نیست ولی باعث میشه مثل یه مرد کامل بشی ، پوست بندازی ، محکم باشی ، مادری قدرتمند باشی واسه دختران گلت ،ستون محکمی واسه همسرت و ... بهت تبریک میگم خدا خواسته و فکر میکنم خوب هم خواسته

مذاب ها دوشنبه 17 آبان‌ماه سال 1389 ساعت 09:40 ق.ظ http://mozabha.blogsky.com

سلام سهبا بانو

گذر این چهارده سال را بهت تبریک میگم ، چهارده سال تجربه ، تجربهء ارزشمندیست در یک محیط اداری و هر کاری شرایط و سختی های خاص خودش رو داره حال اگه در میحطی باشه که افرادش هم دارای اون شرایطی باشن که شما شرح دادی سختی هاش دو چندان میشه و من چهارده سال صبر و تلاشت را بهت تبریک میگم و احساس میکنم خدا رو باید شاکر باشم چرا که همکاران خوب و فهیمی را در جوارم گذاشته است و باید قدر کارم را بیشتر از پیش بدانم.

میکائیل دوشنبه 17 آبان‌ماه سال 1389 ساعت 11:02 ق.ظ

تبریک گفتن برای گذر از این 14 سال در این محیط نیست ...
تبریک گفتن واسه چیزیه که بعد این 14 سال بدستش اوردی و واسش جنگیدی ..... چه خوب و چه بد ....

مذاب ها دوشنبه 17 آبان‌ماه سال 1389 ساعت 11:43 ق.ظ http://mozabha.blogsky.com

سلام دوست عزیز
لطفا" همین الآن برو به این آدرس: http://diani.mihanblog.com

منیژه دوشنبه 17 آبان‌ماه سال 1389 ساعت 11:53 ق.ظ http://nasimayeman.persianblog.ir

نرگس جون منم همونطور که بهت گفتم سالیان زیادیه که از عزیزترین افراد زندگیم دورم و این خیلی برام سخت و دردناکه اینکه می دونم زمان داره به سرعت برق و باد میگذره و من نمی تونم در کنارشون باشم...اینکه من باید سالی چند بار اون هم برای مدت خیلی کوتاهی در کنارشون باشم...برام کشنده اس...اما چند وقتیه که به این باور رسیدم که شاید حکمتی توی این دور بودن باشه که حتماْ هست...شاید توی این سالها خیلی تجربه کسب کردم...خیلی قوی تر شدم...خیلی بیشتر زندگی و آدمهاش رو شناختم...خیلی راحت تر با هر چیز ناخوشایندی کنار اومدم...نمی دونم نمی دونم این خوبه یا بد...اما هر چه هست گریزی ازش نیست...پس باید کنار اومد...واای چقدر حرف زدم ببخشید...
راستی مبارک باشه...شاد باشی و ماندگار...

مذاب ها دوشنبه 17 آبان‌ماه سال 1389 ساعت 11:56 ق.ظ http://mozabha.blogsky.com

نه نمیشناسم
فقط میدونم چند وقته که یکی از مخاطبین مذاب ها شده و ظاهرا" متنی رو که در زنگ انشاء درج کرده بودید رو خونده و ازش خوشش اومده و در وبلاگش گذاشته، من که خیلی خوشحال شدم وقتیکه متن شما رو دیدم، این نشون میده که شما در زنگ انشاء نمرهء 20 گرفته اید.تبریک میگم بهتون.

شقایق دوشنبه 17 آبان‌ماه سال 1389 ساعت 11:58 ق.ظ

تبریک می گم دوست گلم مطمئن باش که جای تبریک داره اونم یه تبریک خیلی بزرگ..
کار بسیار باارزشی انجام دادی اگه می خوای موفقیتت رو به چشم ببینی خودت رو با من مقایسه کن!
تمام سختیهایی رو که از غربت گفتی داشتم..دوری از خانواده و تنهایی همیشگی..
اما در قبالش تجربه با ارزشی هم کسب نکردم حتی فرصتی برای آزمودن خودم نداشتم
بازم بهت تبریک می گم امیدوارم هر روز با انگیزه تر از روز قبل باشی
مطمئن باش شرایط هیچ جای دنیا عالی نیست فقط بد و بد تر داریم!

شقایق دوشنبه 17 آبان‌ماه سال 1389 ساعت 12:28 ب.ظ

سهبا جون ترسیدم دوست جون ..یه دفعه خیلی جدی شدی ..من تسلیم
فقط یه مشکل دارم اونم تجربه ی کاری هستش !
اونم که با نوجه به تعریف های زیاد شما ودوستان کارمند همچین آش دهن سوزی نیست!

sunflower دوشنبه 17 آبان‌ماه سال 1389 ساعت 01:22 ب.ظ http://sunflower10238.persianblog.ir

تنها به اندازه ذره ای ، همانی باشم که دوست داشته و دارم .

کاش همه ما هام اینجوری باشیم ....

مامانگار دوشنبه 17 آبان‌ماه سال 1389 ساعت 02:07 ب.ظ

مرررسی...خیلی عااالی بود...بنظرم بهترین دستاوردت همین بوده که راضی هستی ...و مهمتر اینکه پذیرفتی که غربت و سختی هات بی دلیل و بی فایده نبوده...و منشا تحولاتی در تو شده..همین پذیرش.. لپ مطلبه !!...

آلن دوشنبه 17 آبان‌ماه سال 1389 ساعت 02:33 ب.ظ

این شرایط محیطی تقریبن واسه همه شرکت های دولتی و خصوصی هستش.
خوشحالم که کلی چیز یاد گرفتید و این سالها براتون بیهوده نبوده.
و در ضمن در آستانه سال چهاردهم کاری بهتون خدا قوت میگم.
ایشالا باقیمانده سنوات کاری هم همینطور پر توان باشید.
و اینکه غبطه میخورم به حال همکاراتون که با شما کار می کنند.

آلن دوشنبه 17 آبان‌ماه سال 1389 ساعت 02:35 ب.ظ

در ضمن یه سوال واسم پیش اومده.
شما با این روحیه لطیف و شاعرانه و آرامتون ، تا حالا عصبانی هم شدین ؟ نه ، جون من ، شدین ؟

سهبا دوشنبه 17 آبان‌ماه سال 1389 ساعت 02:47 ب.ظ http://sayehsarezendegi.blogsky.com/

تا دلت بخواد عصبانی میشم بخصوص این روزا آلن ! میگی نه از میکائیل بپرس !

سپیده دوشنبه 17 آبان‌ماه سال 1389 ساعت 03:38 ب.ظ

تبریک میگم چهاردهمین سالگرد شروع به کارتو نو ......اما بیشتر بخاطر خودم که اگه یه سه چهار نفری مثل شما نبودن اینجا یه لحظه هم تحمل اینجا ممکن نبود ..........

سهبا دوشنبه 17 آبان‌ماه سال 1389 ساعت 03:52 ب.ظ http://sayehsarezendegi.blogsky.com/

تو چرا اینقدر همیشه منو شرمنده میکنی سپیده جون ؟

پرند دوشنبه 17 آبان‌ماه سال 1389 ساعت 07:46 ب.ظ http://ghalamesabz1.wordpress.com/

این شرایطی که گفتی فکر می‌کنم تو اکثر محیط‌های کار ایران هست ولی تو ادارات دولتی خیلی خیلی بیشتره
من هم ۶ ماه مخابرات کارآموزی می‌رفتم و به جو خسته‌کننده و نفرت انگیزی که تو ادارت دولتی حاکمه و جزئی‌ترین شرایط محیطیش با اصولی که باید باشه متفاوته تا حدودی واقفم
بخاطر تحمل این شرایط اونم ۱۴ سال و کسب این همه تجربه و شناخت بهت تبریک می‌گم

رویا دوشنبه 17 آبان‌ماه سال 1389 ساعت 08:54 ب.ظ

خوبه خیلی خوبه که این تجربه ها رو می نویسی. بازجویی هم مبارک

نازنین دوشنبه 17 آبان‌ماه سال 1389 ساعت 11:11 ب.ظ http://nazanin29.blogfa.com

سلاممم عزیزمممم
شاد و موفق باشی

جیران سه‌شنبه 18 آبان‌ماه سال 1389 ساعت 02:55 ق.ظ http://jairanpilehvari.wordpress.com

همه جای اینجا همینه عزیز...
همه جای جهانی که حاکمیت توش معنا داره همینه..
غم سال های از دست رفته رو نخور اگ رحتی از دست رفته وافعا...
فکر کن که چطور حتی اگه نمی تونی عوضش کنی بهترش کنی :)
تبریک..
کادو چی گرفتی حالا :)

دختر مردابی سه‌شنبه 18 آبان‌ماه سال 1389 ساعت 08:27 ق.ظ http://dokhtaremordabi.blogsky.com

سلام سهبای عزیز
ماندگاری ۱۳ ساله در محیطی که وصفش کردی کار هر کسی نیست. تحمل کردن تو آفرین دارد و البته قطعا بعد از این همه سال و با کوله باری که حالا از تجربه پر شده وقت پا پس کشیدن و بریدن نیست. سهم تو از این تلاش دشوار ۱۳ ساله قطعا تجربیاتی است که بسیاری از ما از آن بی بهره ایم و این کوله بار پر تبریک گفتن دارد

بزرگ سه‌شنبه 18 آبان‌ماه سال 1389 ساعت 08:46 ق.ظ http://navan1.blogfa.com/

واسه من ۱۲ سال تحمل کردن اداره خیلی سخت بود و وقتی به ۱۸ سال آینده مینگرم گریه ام میگیره .

بابای آرتاخان سه‌شنبه 18 آبان‌ماه سال 1389 ساعت 09:41 ق.ظ http://artakhan.blogfa.com

حتی اگه یه روز از عمر کاریم باقی مونده باشه دوست دارم قادر باشم تا استفعا بدم ! اونقدر از این محیط متنفرم که تو این ده سالی که کار می کنم ۳۶۵۰ روز آرزو کردم این روز آخر کاریم باشه . . . سهم بیشتر این تنفر به گردن همکارامه و بعد مراجعه کننده ها .
من تو این محیط یاد گرفتم از آدم ها بدم بیاد . مهارتی که قبلا نداشتم .
همیشه می گم اگه قرار باشه سی سال کار کنم حتما قبلش می میرم !
هیچ وقت این سگ دونی برام عادی نمی شه . . . هیچ وقت .

ناهید سه‌شنبه 18 آبان‌ماه سال 1389 ساعت 10:20 ق.ظ http://nahid-sunset.blogsky.com

تبریک می گم سهبا جان .
یادم اومد که 15 سال پیش کارم و ترک کردم در حالی که چند سالی بیشتر از شروعش نگذشته بود . و دست به یک مهاجرت بزرگ زدم . از شمالی ترین به جنوبی ترین نقطه جغرافیای وطن .

فرداد سه‌شنبه 18 آبان‌ماه سال 1389 ساعت 11:21 ق.ظ http://ghabe7.blogsky.com

منم یه ده دوازده سالی از شهرو دیارم دور بودم...به ضرورت کاری.مرارت ها کشیدم به امید بازگشت.وقتی برگشتم نه شهرم دیگه اون شهر بود..نه آدمهاش...حالا دیگه نه دلم می خواد بمونم...نه دلم می خواد برم.زمانی که نبودم حداقل امیدی داشتم....قدر بودنتونو بدونین...لحظه هاش و نشمارین...زندگی فقط بودنه .....کجاش مهم نیست.

DIANA سه‌شنبه 18 آبان‌ماه سال 1389 ساعت 02:03 ب.ظ

salam.omidvaram haletoon khoob bashe.aval az hame az oon moshkeli ke pish oomade vghean motasefam
o mazerat mikham
khahesh mikonam be bozorgvaritoon bebakhshid.
man emrooz adresse shoma ro didam o hamin alan sar zadam.
webe jalebi darin be shoma besyar tabrik migam.
babate oon mozou ham bebakhshid fekr konid khahare 15 saleye shoma in karo karde.


hamishe goftn bakhshesh az bozorgan ast pas shoma ham bozorgvari konin

سهبا سه‌شنبه 18 آبان‌ماه سال 1389 ساعت 02:44 ب.ظ http://sayehsarezendegi.blogsky.com/

سلام . خیلی خوش اومدی دیانای عزیز . این حرفها چیه میزنی خانومی ؟ ممنونم که به من سرزدی . راستی راستی شما ۱۵ سالته ؟

DIANA سه‌شنبه 18 آبان‌ماه سال 1389 ساعت 02:52 ب.ظ

بله البته بطور دقیق تر 14سال و6 ماه و 11روز و 23ساعت 16 دقیقه و 21ثانیه.
انتظار سن بالا تر یا پایین تری داشتید؟
مثلا" چقدر؟

سهبا سه‌شنبه 18 آبان‌ماه سال 1389 ساعت 03:19 ب.ظ http://sayehsarezendegi.blogsky.com/

نه عزیزم . با این حساب فقط ۲ سال و ۵ ماه و چند روز بیشتر ، بزرگتر از دخترم نیستی !
تا حالا دوست به این کم سن و سالی نداشتم آخه خانوم گل . خوش اومدی دوباره !

DIANA سه‌شنبه 18 آبان‌ماه سال 1389 ساعت 03:29 ب.ظ

واقعا؟چه جالب من دانش اموز دوره ی دبیرستانم بخاطر همین فقط عصرها وجمعه اینجام.بابت اون موضوع دوباره معذرت مخواهم.امیدوارم مرا بخشیده باشید.

DIANA سه‌شنبه 18 آبان‌ماه سال 1389 ساعت 06:35 ب.ظ

salami dobare be shoma
man tooye ye moshkel gir kardam be haghe in shabha va in ghoroobha barayam doa konid badjuri tooye moshkel oftadam.
mohtajam be doaye doosti raof chon shoma
eltemase doa...

kare digei bejoz 2a ham age azam bar miad begu golam. khoshhal misham betunam komaket konam.

مهتاب سه‌شنبه 18 آبان‌ماه سال 1389 ساعت 10:51 ب.ظ http://www.tabemaah.wordpress.com

واقعا مصیبته سهبا جانم ...
واقعا سخته که نخوای تن بدی ...
که نخوای منطبق بر اونچه می خوان باشی ... که نخوای خودت نباشی ... که نخوای احیانا هم پای بقیه دزد باشی ... آدم بودن رو فراموش کنی ...
خیلی سخته تحمل کنی ...
من دو بار کم آوردم و فرار رو به قرار ترجیح دادم ...

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد