سایه سار زندگی
سایه سار زندگی

سایه سار زندگی

داستان آدم نشدن آقای صاد


آقای صاد دوباره رفته بود توی لاک خودش . همه این حالت اورا می شناختند . هر چند وقت یک بار یک دفعه از همه رو می پوشاند . می نشست توی اتاقش و در را به روی خودش می بست و به زور جواب سلام و علیک بقیه را می داد . این جور وقتها همکارهایش فکر می کردند او هیچ وقت آدم نمی شود . اما او فکر می کرد هیچ وقت کارمند نمی شود . ... آقای صاد کارمند یا آدم نمی شد ، چون از اداره متنفر بود . از همان روز اول که پایش را توی آن ساختمان تاریک و دوده گرفته گذاشته بود ، دلش لرزیده بود . حیف نبود آدم باغ و صحرا را ول کند و برود توی یک اتاق فسقلی پشت میز بنشیند و از پنجره ی اتاقش ، پنجره های یک اداره دیگر را ببیند ؟ این نفرت ته دل آقای صاد نشسته بود و تا کسی عواطف و احساسات او را به هم می زد ، مثل ذرات لجن توی آب ، به صورت معلق در می آمد و تا ذهن آقای صاد بالا می رفت و روزگارش را تیره وتار می کرد . آن وقت باز به این نتیجه می رسید که بی خود باغ و آسمانش را فروخته و به تهران آمده ، که نشستن پیش گوسفندها توی صحرا ، کلی باصفا تر از همنشینی با این جماعت ریاکار و بدجنس است و آن وقت با گلدانهای توی اتاقش ور می رفت و هی ساقه های آن ها را به دیوار می کشید  با چسب می چسباند ودیوارهای اتاقش را نقش و نگار می انداخت . دو سه ماه اولی که استخدام شده بود ، اتاقش را پرکرده بود از پیچ تلگرافی و حسن یوسف ، بعد کم  کم گیاه های جدید را کشف کرد و اتاقش تبدیل شد به یک گلخانه ، تا این که دوازده سال پیش ، مدیر عامل وقت شرکت آمده بود به اتاقش و گفته بود " شما روزها  کار می کنید یا به گلدان ها می رسید ؟" و دستور داد گلدان ها را به گلخانه ببرند و تنها چهار گلدان برایش باقی گداشتند . معلوم نبود اگر آقای مدیرعامل نوار آواز قناری او را می شنید چه می گفت ؟... این تنها رازی بود که توانسته بود از بقیه مخفی کند وگرنه همه می دانستند که او تنهاست و با دوتا قناری توی دو تا اتاق اجاره ای زندگی می کند و عاشق شعر است و حتی می دانستند که همیشه خواب می بیند توی دانشگاه دارد درباره ی نظامی گنجوی سخنرانی می کند . توی اداره هر وقت بیکار می شد ، کتاب لیلی و مجنون را از توی کشو در می آورد و همیشه بعد از خواندن خط پنجم از خودش می پرسید : آخر من اینجا چه کار می کنم ؟ و بعد از خواندن یک صفحه تصمیم می گرفت اداره را ول کند و به زادگاهش برگردد و بعد از صفحه ی دوم به این نتیجه می رسید که اصلا اشتباهی به دنیا آمده و برای همین هم هر تصمیمی بگیرد اشتباه خواهد بود . بعد کتاب را می بست و توی کشو می گذاشت ! به خاطر همین عشق به شعر هم بود که اغلب به قول احمدآقا – آبدارچی اداره – دچار بی وقتی می شد . مثل این دفعه که دوباره رفته بود توی لاک خودش . البته این دفعه یک کمی فرق می کرد و همه فکر می کردند این دوره گوشه گیری او بیشتر طول می کشد و حتی دو سه نفری معتقد بودند که این دفعه دیگر او اصلا درست نمی شود . ....

نه اینکه همکارها آقای صاد را دوست نداشته باشند ، برعکس تک تکشان فقط به او اعتماد داشتند و هر وقت می خواستند درددل کنند پیش او می رفتند ، و نه اینکه آدم های بدذاتی باشند ، اصلا فقط حوصله شان سر رفته بود . از آخرین ماجرای اداره دو سالی می گذشت و این مدت خیلی طولانی بود . آقای صاد هم این را می دانست . تک تکشان را دوست داشت . فقط نمی فهمید چرا وقتی همه با هم دست به یکی می کنند ، می شوند یک اژدهای ده سر ، ترسناک و بی رحم . آقای صاد این را هم مثل بقیه ی اسرار اداره نمی فهمید ....

قسمتی از" داستان آدم نشدن آقای صاد " از مجموعه ی ستاره ی سینما نوشته ناهید طباطبایی را با هم خواندیم . از خانم طباطبایی قبلا کتاب چهل سالگی را معرفی کرده ام . این مجموعه داستان نیز شامل 12 قصه کوتاه است که به خواندنش  می ارزد ، اما دلم نیامد این داستان خاص را که انگاری حال و هوای هر روز ما را بیان می کند برایتان معرفی نکنم . قصه این بار آقای صاد با آمدن دو تا دانشجو به محل کار ایشان شکل می گیرد . اگر دوست داشتید این کتاب کوچک را از انتشارات خجسته تهیه کرده و بقیه اش را بخوانید .

نظرات 17 + ارسال نظر
نسکافه چهارشنبه 21 مهر‌ماه سال 1389 ساعت 10:00 ق.ظ http://nescafeh.mihanblog.com

زیبا بود و دلنشین
خوش سلیقگی کردیدبا این پست زیبا

ناهیـــــــد چهارشنبه 21 مهر‌ماه سال 1389 ساعت 10:51 ق.ظ http://nahid-sunset.blogsky.com

سلام سهبا جان

این قسمتش که می گه " اصلا اشتباهی به دنیا آمده " رو خیلی دوست دارم .

این روزا خودم نیستم سهبا جان . التماس دعا دارم .

شقایق چهارشنبه 21 مهر‌ماه سال 1389 ساعت 11:01 ق.ظ

دلتنگم...
آهنگ وبلاگت اینبار خیلی گریه داره نمی تونم جلوی اشکامو بگیرم

شقایق چهارشنبه 21 مهر‌ماه سال 1389 ساعت 11:38 ق.ظ

نگران نباش دوست گلم
همه چی مثل همیشه هست ......
سهبا جان میدونستی تو مثل فرشته هایی..
خیلی دوست داشتنی هستی ..خیلی ..
معلومه خدا خیلی دوستت داره ..دعام کن دوست گلم

مذاب ها چهارشنبه 21 مهر‌ماه سال 1389 ساعت 11:45 ق.ظ http://mozabha.blogsky.com

ممنونم سهبا از معرفی کتاب.... باید داستانک قشنگی باشد.

محبوب چهارشنبه 21 مهر‌ماه سال 1389 ساعت 02:00 ب.ظ

هر چی اینجا می نویسی و معرفی می کنی عالی ان ... خوش به حالت سهبا که این همه می خونی و تودنیای ادبیات و موسیقی زندگی می کنی ... هالیه

مکث چهارشنبه 21 مهر‌ماه سال 1389 ساعت 02:45 ب.ظ

ای کوفت... بقیه شو من از کجا پیدا کنم دختر؟!!!

بزرگ چهارشنبه 21 مهر‌ماه سال 1389 ساعت 05:47 ب.ظ http://navan1.blogfa.com/

داستان آقای صاد تو همه اداره ها هست یعنی اکثر ادارات آقای صاد دارند ممنون

در ضمن این مکث هم بی مکث عجب حرفی نوشته!!!

[ بدون نام ] چهارشنبه 21 مهر‌ماه سال 1389 ساعت 07:21 ب.ظ

maks hagh dare agha bozorg, akhe estokholm az koja gir biare in ketab ro? ghose nakhor zarie man, khodam minevisam o mail mikonam barat.

مامانگار چهارشنبه 21 مهر‌ماه سال 1389 ساعت 07:22 ب.ظ

... مثل آقای صاد کم نیستند پشت این دیوارهای سیمانی شهر...
...دستت درد نکنه...خیلی جالب بود....

مکث چهارشنبه 21 مهر‌ماه سال 1389 ساعت 07:49 ب.ظ

سهبای من! زحمتت می شه اما لطف می کنی عزیز دلم...قربونت برم منننننننننننننن

حامد پنج‌شنبه 22 مهر‌ماه سال 1389 ساعت 12:10 ق.ظ http://breathless.persianblog.ir

خوبی شما؟
خوب بود این داستان...ماشالله شما غرق در ادبیاتید ها

بزرگ پنج‌شنبه 22 مهر‌ماه سال 1389 ساعت 08:05 ق.ظ http://navan1.blogfa.com/

سهبا تو هم پنج شنبه ها تعطیل میکنی اینجا رو؟

سپیده پنج‌شنبه 22 مهر‌ماه سال 1389 ساعت 12:32 ب.ظ

یعنی آقای صاد دیگه درست نمیشه ؟

پدرخوانده پنج‌شنبه 22 مهر‌ماه سال 1389 ساعت 01:57 ب.ظ

عالی بود شرح گم شدنها
منکه کتاب رونخوندم اما به گمانم یکی خودشو یه وقتی که گم کرد

یه وقتی هم می شه که خودشو پیدا میکنه

خدا کنه آخرش خودشو عالی پیداکنه

جیران جمعه 23 مهر‌ماه سال 1389 ساعت 01:09 ق.ظ http://jairanpilehvari.wordpress.com

وای...
من اون چهل سالگی رو هم هنوز فرصت نکردم بخونم :(
مرسی ولی این بار رفتم انقلاب واه کتاب حتما حتما می خرم :)
اتفاقاق باید به خودم جایزه بدم این روزا :)

میکائیل یکشنبه 2 آبان‌ماه سال 1389 ساعت 04:36 ب.ظ

داستان آقای صاد
یا داستان آقاهای صاد
یا داستان خودم
در کنج اتاقی
......

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد