پنجم مرداد امسال که مصادف با نیمه شعبان هم بود ، شاید یک روز عادی بود برای ما مثل همه روزهای دیگه سال ، اما واسه مریممون اینطور نبود . چون توی زندگیشون اتفاقی افتاد که خیلی خیلی مهمه . چون یه شادی بزرگ توی این روز به زندگی مریم و برادرش علی وارد شد که دعا میکنم همیشگی باشه . اینقدر حس مریم از اون روز قشنگه که نتونستم از کنارش آسون بگذرم . پس با اجازه خودش ، این نوشته ش رو از فیس بوک اینجا میارم تا دوستان خوب من هم بخونن و لذت ببرن از احساس خوب یک خواهر به برادرش !
پنجم مرداد ماه 89...
روزی که برادر بزرگترت،همبازی روزهای بچگی و همدم روزهای بزرگسالیت، کسی که
شاید برخلاف بقیه ی دخترا، حرف زدن باهاش ، راحت تر از بقیه ی آدما بود،
برای همیشه دستاش رو توی دستای شریک زندگیش گذاشت...
لحظه های جاری شدن خطبه ی عقد، مادرت اشک می ریزه! ولی تو مطمئنی که جنس
این اشک با جنس اشکی که توی چشم های پدر عروس جمع شده، فرق داره...!
همونطور که مطمئنی که شادی ای رو که اون لحظه توی چهره ی زیبای پدرت موج می زنه، تا حالا تو چهره اش ندیده
بودی...! شاید همین شادی بود که روی صورت پدربزرگ به ظاهر جدی ات، به شکل
اشک نمایان شد...
برات سخته که (به قول دوست عزیزم سهبا) حس جاری توی اون لحظه ها رو
بفهمی...! برات سخته که بفهمی توی اون لحظات به اون خونه و اهالیش چی گذشت
که باعث شد حتی دختر 1ساله ی عموت هم ساکت و بی صدا بشینه و فقط به یه نقطه
زل بزنه...! شاید همین حس بود که باعث شد خانوم دایی ات با اون خشوع و
تضرع دو تا دستش رو به طرف آسمون بلند کنه...
خطبه ی عقد تموم می شه و با روشن شدن ضبط صوت، صدای موسیقی دل نشینی به گوش
می رسه. می فهمی این همون آهنگیه که عروس و دوماد باید باهاش همراهی
کنن...! میری یه گوشه وایمیستی ، سرت رو به دیوار تکیه میدی و محو تماشای
این دو نفر میشی که از عزیزترین آدم های زندگیت هستن...! همونطور که به
حرکات ریتمیک و موزون داداشت نگاه میکنی، خاطرات روزهای گذشته مثل یه فیلم
از جلوی چشمات رد میشن...! روزهای بچگی که باهاش میرفتی توی پارکینگ و تفنگ
بازی میکردی! روزی که یکی از بچه های کوچه تو رو مسخره کرد و داداشت با
مشت زد توی شکمش! روزهای مدرسه که دستش رو میگرفتی و با هم میرفتین مدرسه!
روزی که اون کنکور داشت و شب قبلش، تو از نگرانی تا صبح نتونستی بخوابی...!
آخرین صحنه مال حدود 1 ماه پیش بود که بغض تو ترکید و داداشت سرت رو گذاشت
رو سینه اش و بهت اجازه داد که هرچقدر میخوای گریه کنی...
آهنگ تموم میشه، تو به خودت میای و میبینی که تمام پهنای صورتت رو اشک گرفته...
خدایا! شادی بی پایانت رو به این دو تا عزیز هدیه کن.
سلام
وبلاگ خوبی داری مطالبت هم جالبه
به وبلاگم سر بزن مطمئنم میتونی کمکم کنی این وبلاگ رو جهانی کنم . مطلب و یا نظرت رو بفرست به اسم و آدرس وبلاگ خودت تو وبلاگم استفاده میکنم.
خیلی قشنگ نوشته این مریم خانم اما چرا اینقدر غم داره؟ مگه داداشش کجا رفته ؟ فقط ازدواج کرده که اونم خب یه اتفاق قشنگه...اما راست میگی شاید خودمم توی اون لحظه طاقت نداشته باشم داداشی رو با کس دیگه ای ببینم!
ضمنا من همیشه اینجا میام گاهی روزی دوسه بار اما همیشه کامنت نمیذارم!
سمیرا شاید اون حسی که مریم داره بخاطر وابستگیش به برادرش که همچون دوستتش بوده با خواهر بودن فرق د اشته باشه شما اونو از جهت خواهری دیدی که باید تو عروسی برادرش فقط و فقط برقصه در صورتی که باید مریم رو از دید یک دوست برادرش دید که ازدواج برادرش هم بهترین روز زندگیشه هم روزیه که برادرش یکی دیگه رو واسه دلتنگیهاش پیدا کرده هر چقدر هم بگه من مثل قبلم اون جوری نیست
غم
.
.
.
غم
.
.
.
غم
.
.
.
غمگینترین غزل من[گل]
منتظرم
در زندگی روزهایی هست که فصل تازه ایی را در کتاب عمر ما آغاز میکنند و فصل ها همیشه کم و بیش آغاز گر فاصله ایی قبل از آغاز و بعد از آغازشانند.... در زندگی هستند تعلقاتی که روح ما را بگونه ایی نا محسوس و گاه نیز محسوس به تسخیر خویش کشانده اند و در لحظهء آن آغاز پس از سالها ماْنوس شدن روح ما با آن تعلقات، احساسِی از پائیزی نا محسوس در خاطرمان میپیچد همچون بادی که زوزه های بادهای پاییزی را در گوش ما نجوا میکند و لحظه های آغاز فصلی تازه را گوشزدمان میکند... اما یادمان باشد که فصل ها همیشه آغازی خزانی نیستند که بهار هم فصلی از فصول است و من برای مریم عزیز و برادرش و همهء اعضای خانواده اش ،آرزو میکنم که همیشهء روزگار بهاری باشند و دوست داشتن سراسر وجودشان را همچون حکمرانی مقتدر فرمانروایی کند و در این قلمرو همیشهء ثانیه های عمرشان پر از سرور و برکت و شادمانی جاودانه باشد... مریم عزیز این را بدان که وقتی دوست داشتن اتفاق می افتد عمرش جاودانی است.
باز هم باری دیگر مرا به عمق خاطره هایم فرستادی ، آنجا که باری دیگر سراغ خودم را از خاطره هایم گرفتم ... ممنون دوست عزیز ، سهبا.
سمیرا جونم ،
همین پست قبلی بود که گفتم شادی و غم ماها قاطی شده با همدیگه ! نمیدونم برات گفتم یانه که سر عقد کنان دو تا داداشام ، منم گریه میکردم عین مریم ! یه حس غریبی داره اونوقت ! یه جور شادی و نگرانی توامان ، یه جور دلتنگی ، اما ته مایه همش شادیه نه غم !
بزار سر عقد کنون خواهرت برسه ، شاید تو هم متوجه این حس ما بشی !
شاید یک نفر بتونه اون حسو خوب درک کنه .....
نه؟
من نگران اون روزم ؟؟؟
نگران نباش میکائیل عزیز ! حالا بزار اون روز برسه ! هیچ خبری نمیشه !!!
سلام
شما سیم کارت ایرانسل دارید ؟
می خواین شارژ 2000 تومانی رو با قیمت 1690 تهیه کنید ؟
کلیه کارت های عضو شتاب پذیرفته می شن
خیلی قشنگ بود سهبا جونم ببخش که زودتر سر نزدم
چه خواهر خوبی قضیه رو به face book هم کشونده
فوق العاده!
به به این کامنت دونی چه خوش رنگ شده
امیدوارم خانوم داداش مریم نخواد مریم و داداششو از هم جدا کنه و این وسط مریم یهو پشت و پناهشو از دست بده..
امیدوارم خواهری کنه در حق مریم..
خیلی قشنگ بود. اشکم در اومد.
ایشالا که خوشبخت بشن.
به امید روزای قشنگتر.
نه عاطفه جون . زن داداش مریم هم یکیه مثل خودش . گل !
سلام
موافقم با سمیرا . چرا ما ایرونی ها هر چیز شادی رو هم غمگین نگاه می کنیم .
موفق باشید
سهبای عزیزم ممنون که نوشته م رو قابل دونستی و توی وبلاگت گذاشتی
سمیرای عزیز، شاید من نتونستم حسم رو خوب بیان کنم؛ ولی چیزی که بهش اطمینان دارم اینه که ممکنه این حس خیلی عجیب و متفاوت با سایر احساسات آدم باشه، ولی اصلا شبیه غم نیست. ولی کلا عجیبه دیگه
از مذای ها و بقیه ی دوستان عزیز هم به خاطر لطفشون تشکر می کنم.
امیدوارم همیشه شاد و موفق باشن
چیزی که همیشه خدا رو بابتش شکر می کنم اینه که زن داداشم انقدر ماه و خوب هست که نه تنها بین من و داداشم فاصله نندازه، بلکه خودش هم جای خالی خواهر نداشته م رو برام پر کنه
حس مریم عزیز رو به خوبی درک می کنم چون امسال چندبار تجربش کردم !حس غمگینی نیست !چیزی شبیه ورق خوردن
برگهای دفتر خاطراته که همراه امید به آینده درحسرت با هم بودنه گذشته ای !
ستاره ی با معرفت ی دب اکبر ...
مستان سلامت می کنم ...
آمین
سلام
آرزوی خوشبختی می کنم براشون
اما ۵ مرداد هیچ وقت برای من یه روز عادی نمی شه آخه روز تولدمه که امسالم افتاد با تولد امام زمان و همه جا رو برامون چراغونی کرده بودن
سلام عزیز
وبلاگت خوب وزیباست
موفق باشی...
پیش منم بیا
سهبای گلم..بیخش اون روزی خوش نبودم...نتونستم اصلا حرف بزنم..بین خواب و بیداری و گریه بودم و بی حالی...می دونی چقدر شرمنده تم؟! حتی روم نمی شد برات کامنت بنویسم...
مثل همیشه زیبا بود نرگس جون...
من این حس مریم رو کاملاً درک می کنم...منم موقعی که برادرم ازدواج کرد همین حس رو داشتم آخه ما هم مثل دو تا دوست بودیم با هم البته الان هم هستیم...زمانی که داشتند خطبه ی عقد رو می خونند اشک می ریختم اما این اشک جنس اش با همه ی اشک ها فرق می کرد یه شوق و غم توامان...البته موقع ازدواج خواهرم هم همین حس رو داشتم البته بسیار بسیار پر رنگ تر...
سهبای عزیز از بچه های عزیزتم مطلب بزار
منم توی عروسی برادرم که دو سال از خودم کوچیک تر است همین احساس رو داشتم وقتی دست عروس رو گرفت و از ماشین اومد پائین بی اختیار شروع کردم به گریه کردن نمی دونم چه حسی بود حس خوشحالی حس اینکه دیگه بچگیش تموم شده حس اینکه الان کس دیگری رو داره و از ما یه خورده دور می شه .
ایشالا که خوشبخت بشن
سلام ابجی این پستتون گریه منو در اورد
تولد زن داداشم مبارک باشه
روز ۲۰ شهریور چه روزی است؟
خیلی قشنگ نوشته بود
آفرین به مریم
و چه کار قشنگی کردی که اجازه دادی بقیه هم بخونن