سایه سار زندگی
سایه سار زندگی

سایه سار زندگی

رمضان و افطاری


توی این چند روزی که از ماه رمضان گذشته ، هر کدام از دوستانمان راجع به این ماه نظرات مختلفی را نوشته اند . نظریاتی که مختص خودشان است  و دیدگاه آنها را نسبت به مساله دین نشان می دهد . من قصد ندارم راجع به این ماه و نظراتم نسبت به آن چیزی را بیان کنم . اما معتقدم که این ماه ، برکتها و رحمتهای مخصوص به خودش را دارد که در هیچ ماه دیگری پیدا نمیشود  . به عنوان مثال همین افطاری دادنهای این ماه را نمونه می گیرم . به نیت افراد در دادن افطاری کاری ندارم ، و این را هم می دانم که ممکن است در این گونه مراسم ها بریزو بپاش هایی صورت بگیرد که واقعا صحیح نیست ، اما همین دورهم جمع شدنهای گاه به گاه ، حالا به هر بهانه ای که بشود،  بسیار زیباست . در دو روز تعطیلات آخر هفته گذشته ، دو شب پشت سرهم ، پیلوت ساختمان مسکونی ما شاهد برگزاری دو افطاری مجزا از دو خانواده با فرهنگهای کاملا مجزا بود . محض اطلاع عرض می کنم که ما سه خانواده ایم در یک آپارتمان سه واحده ، اما سه دوست خانوادگی ، سه دوستی که هر کدام از شهری متفاوت هستیم با خلق و خوهای متفاوت ، اما دوستی ما سالهاست شکل گرفته و همین دوستی هم منجر به  همسایه بودنمان گشته است . جمع پنجشنبه شب جمعی دوستانه بود . دوستانی که هر کدام از نقطه ای از این کشور و تنها به دلایل شغلی در این شهر زندگی می کنند  و میهمانی جمعه شب ، میهمانی ای فامیلی که بعد مدتها شاید کلی از اقوام نزدیک را گرد هم جمع نمود . ظاهرا جدا از دوستی و همسایگی من در این میهمانی ها نقشی نداشتم اما ؛ اما برایم غریب بود که در هر دو جمع ،حس آرامش و نزدیکی خاصی به  میهمانها در من شکل گرفته بود . میهمانهایی که خیلی هایشان را حتی نمی شناختم یا برای اولین بار با آنها برخورد داشتم . اما احساسم به آنها، حس ناخوشایند یک آدم غریب نبود ! نمی دانم ، شاید اگر با نگاهی مثبت به دیگران بنگری ، بازخوردی مثبت را هم در پیش خواهی داشت ، این شاید یکی از درسهای این دو روزه بود برایم . و دیگر اینکه بعد مدتها از لاک سخت پیچیده شده به دور خودم بیرون آمدم ، و دیدم که چه راحت می شود دلخوریهای ساده را کنار گذاشت ، ناراحتی هایی که به واسطه عدم حضور ناگهانی من شکل گرفته بود ، رنجش های ساده ای که اگر جدی شان نگیری ،به کدورتی عمیق تبدیل می شوند و چه حیف است دوستیهایی چنین ساده و زیبا به رنجشی عمیق تبدیل شوند.  و چه بهانه ای راحت تر از کمکی در حد توان در اینگونه برنامه هاست ، یا نشان دادن شادیت از شادی آنها ، یا همدردی ات در غمهای دیگران ! باور کنید زندگی کردن و شاد بودن در کنار دیگران سخت نیست ، اما نمیدانم چرا اینقدر سخت کرده ایم بر خود همه زندگی را . میخواهم برخی از حواشی این دو شب را یاد آوری کنم برای خودم تا به یادم بماند !

-          معمولا جمعهای دوستانه بسیار شادتر و سرزنده تر از جمعهای فامیلی ست . متاسفانه علیرغم پیوندهای خونی ای که در میان اعضای فامیل وجود دارد ، به علت برخی مشکلات ، ارتباطات بسیار کمرنگ شده است . چه بسا در جمع فامیلی شب دوم ، افرادی را دیدم که از ابتدا تا انتهای جمع ، تنها و آرام در گوشه ای نشسته و نظاره گر جمع دیگران بودند ، اما در شب اول و میهمانی دوستانه همه با هم اشتراکاتی داشتند برای صحبت کردن و دمی را با هم گذراندن !

-           شادیها و غمهای ما جماعت ایرانی عجیب به هم گره خورده است . هنوز یک هفته نمی گذرد از روزی که با آمدن داداش علی مان ، شور و نشاط به محل زندگی ما آمده بود و حالا باید با رفتن آنها – البته به مدتی کوتاه – شاهد بغض مریم و مامانش باشیم ، چرا که حضور برخی آدمها اینقدر پررنگ هست که نبودنشان بسیار به چشم بیاید ، حتی به چشم من و نیایش کوچکم که خیلی ساده از بهاره عزیز پرسید : چرا شما می خواهید بروید ؟! خداوند نگهدارشان باشد در هرکجا که هستند .

-          نزدیکی دلها ربطی به قومیت و پیوندهای خونی و سن و سال و سابقه آشنایی و این چیزها ندارد . گاهی یک شبه دلها راهی صد ساله را می پیمایند !

-          برخی سخنان هرچند به ظاهر ساده ، چقدر خوشایندند ! خیلی خوشحال شدم وقتی پدر زهرای گلم گفتند که متوجه در کنار هم نشستن و گپ زدن خواهرانه ما شده اند ، و من چقدربه خود می بالم از اینکه بتوانم خواهر بزرگتر زهرا باشم

-          برای منی که شخصیت مجازیم را در دنیای واقعی زندگی ام قاطی نکرده ام ، بسیار عجیب بود که فردی بعد از معرفی شدنمان به همدیگر ، بگوید شما همان سهبا هستید !؟ و یادآورم سازد  که عجب دنیای کوچکی است این دنیای ما !

-          میخواهم برای همیشه یادم بماند تاثیر کلمات را ، همانقدر که یک جمله کوتاه و ساده پدرزهرا می تواند اینقدر خوشحالم کند ، یک جمله دیگر می تواند تمام طعم شیرین این دو روز را برمن خراب نماید ! کاش از قدرت کلام آگاه باشیم !

نظرات 22 + ارسال نظر
یلدا شنبه 30 مرداد‌ماه سال 1389 ساعت 06:14 ب.ظ http://www.yalda-v.blogfa.com

سهبا جون همه چیز رو واقعا دقیق نوشتی و فکر می کنم بیشتر زندگی ها این شکلی باشد حالا یه خورده کم و زیاد ولی زندگی ما که تقریبا این شکلیست .چیزهایی که نوشتی یه جورایی با زندگی من و بزرگ جور در میاد و منو یاد زندگی خودمون انداخت .

بزرگ شنبه 30 مرداد‌ماه سال 1389 ساعت 06:56 ب.ظ http://navan1.blogfa.com/

همدلی از همزبانی بهتره

آلن شنبه 30 مرداد‌ماه سال 1389 ساعت 07:28 ب.ظ

تاثیرات این ایام جای خود. ولی به هر حال نمیشه پاک بودن ذات شما رو توی برقراری روابط دوستانه نادیده گرفت.

آلن شنبه 30 مرداد‌ماه سال 1389 ساعت 07:29 ب.ظ

در ضمن عجب سفره ایه. آدم بد جوری هوس غذا میکنه.

ناهید شنبه 30 مرداد‌ماه سال 1389 ساعت 07:30 ب.ظ http://nahid-sunset.blogsky.com

دلهای نزدیک همیشه هم سن هم جنس همشهری نیستند.
ویا حتی با یک زبان حرف نمی زنند .

همیشه بودن با هم بودن نیست
همدل بودن همیشه بودن است

سپیده شنبه 30 مرداد‌ماه سال 1389 ساعت 10:33 ب.ظ

چند ساله که ماه رمضونا رنگ وبوی سالهای قبلو نداره دیگه !!!

حداقل برای من!

مریم یکشنبه 31 مرداد‌ماه سال 1389 ساعت 12:07 ق.ظ http://www.maryam7066.blogfa.com

آره بخدا ماخودمون میخوایم یکی از همسایه هارو دعوت کنیم بخدا من می ترسم!!! انقد که اینا یه جورایی ان!!! که همه چی باید عالی باشه ۵۰ جور غذاو ریخت و پاشو ...انجام میدی آخرشم یه تیکه ای میندازه خانوم همسایمون!!! همیشه همین طور بوده ایشون!!!!خدا رحم کنه!!!!

زهرا یکشنبه 31 مرداد‌ماه سال 1389 ساعت 02:54 ق.ظ

سهبا جون حضور گرمتون تو لحظه لحظه ی خاطرات دوستانه مون باعث شده شمارو خیلی نزدیکتر از یه خواهر در کنارم احساس کنم.واقعا شب خوبی بود.دست شما هم خیلی خیلی درد نکنه.بدون اغراق میگم فک کنم شما از همه بیشتر زحمت کشیدید.یه خسته نباشید از ته ته دلم به خواهر دوست داشتنی خودم.

رویا یکشنبه 31 مرداد‌ماه سال 1389 ساعت 05:36 ق.ظ http://NASIMESOBH.PERSIANBLOG.IR

خوبی تو حالا دیگه سهبا جونم؟بیا اینم هدیه ی خداوندی برای اینکه از لاکت بیای بیرون. ببین دیگه افرینش هم دست به کار شده و با همکاری هم اپارتمانیها قصد از لاک در اوردن تو رو کرده، بیا و دیگه نرو تو اون لاک لوووووووووووطففففففففن. راستی شما همون سهبا هستی؟ ;)))))))))))

عاطفه یکشنبه 31 مرداد‌ماه سال 1389 ساعت 08:33 ق.ظ http://hayatedustan.blogfa.com/

توخیییییییییلی باحالی که از همه چیز درس میگیری:)

عاطفه یکشنبه 31 مرداد‌ماه سال 1389 ساعت 09:08 ق.ظ http://hayatedustan.blogfa.com/

چرا عزیزم بیدار میشم.. توخواب و بیداری سحری میخورم و دوباره یه ساعت میخوابم..

محبوب یکشنبه 31 مرداد‌ماه سال 1389 ساعت 10:12 ق.ظ

قربون اون دل مهربونت برم من الهی ...
مرسی برا تبریک تولدت

به نظر من هم یکی از بهترین خصوصیات این ماه ، همین دور هم جمع شدن هاست ...
باهات موافقم که گاهی دوستای آدم نزدیک تر و بی بهونه تر کنار آدم قرار می گیرن تا فامیل

میام می بینمت عزیزم
حتما

مذاب ها یکشنبه 31 مرداد‌ماه سال 1389 ساعت 12:08 ب.ظ http://mozabha.blogsky.com

من فکر میکنم برای شکفتن فرصت هست ولی چه حیف که شکوفه ها بجای فکر کردن به حقیقت شکفتن به واقعیت آن فکر میکنند...!!!

سلام دوست من.

M&M یکشنبه 31 مرداد‌ماه سال 1389 ساعت 01:08 ب.ظ http://www.mmonlytogether.blogfa.com

سلام دوست من . [لبخند]
واقعا از مطالب بلاگت خوشم اومد . [قلب]
منم آپ کردم . اینکه اگه مایل به تبادل لینک هستی منو با اسم : maliheh&mohammad لینک کن و خبر بده تا ما هم لینکت کنیم [گل]

حمید یکشنبه 31 مرداد‌ماه سال 1389 ساعت 03:13 ب.ظ http://samandis.blogfa.com

یعنی این دور هم جمع شدن ها فقط در این ماه امکان داره؟
به خاطر شرکتی که توی نهاوند داریم راه میندازیم کمی سرمون شلوغه و نت هم کم میام

فانوس به دست یکشنبه 31 مرداد‌ماه سال 1389 ساعت 04:06 ب.ظ http://fanuos.blogfa.com

اره جدا خیلی خوش به حال منه
قبول باشه
و ممنون که سر زدی

زخمه ارغنون یکشنبه 31 مرداد‌ماه سال 1389 ساعت 04:07 ب.ظ http://zakhmeh2004.blogfa.com

امیدوارم این چینی نازک به سنگ کلامی نشکند...
گرچه بقایی نیست این هوا را....

مریم یکشنبه 31 مرداد‌ماه سال 1389 ساعت 04:13 ب.ظ

وقتی اونا رفتن، سریع اومدم بالا...
همونطور که داشتم سعی می کردم سریعا خودم رو به شیر آب برسونم، زن دایی ام رو دیدم که داشت اشکش رو پاک می کرد...

حامد داراب یکشنبه 31 مرداد‌ماه سال 1389 ساعت 07:58 ب.ظ http://www.hameddarab.blogspot.com

شاعری در شعر دوازده هجایی مشهوری می گوید : روح وقلبمان را بزرگ کنیم همان طور که مادر کودکش را بزرگ می کند ، امروز دارم این سخنان را به خاطر می آورم و آرزو می کنم ...
نــمـایـشعر و سینما ، تجدید مطلب شد .

میکائیل یکشنبه 31 مرداد‌ماه سال 1389 ساعت 11:13 ب.ظ

ما که در ان گوشه نشستیم ...
بی طلب منت یار ...

سید مهدی موسوی دوشنبه 1 شهریور‌ماه سال 1389 ساعت 12:49 ق.ظ http://bahal3.persianblog.ir

مرسی از نظر لطفت
احتمالا دکلمه اش را در فیس بوک بگذارم...

شقایق چهارشنبه 3 شهریور‌ماه سال 1389 ساعت 08:17 ق.ظ

سلام سهباجان
کاش منم یه روز اتفاقی ببینمت و بگم تو همون سهبایی..

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد