سایه سار زندگی
سایه سار زندگی

سایه سار زندگی

اداره

بعد چندین روز استراحت و آرامش ناشی از حضور در خانه , امشب دوباره استرس بیدار شدن صبح زود برای رفتن به سر کار سراغم آمده . سیزده سال است که با این مساله کنار آمده ام  و نمیدانم چرا این روزها اینقدر دارم در مورد رفتن و نرفتن به سرکار  , با خودم کلنجار میروم . کاش میتوانستم به قول شقایق عزیزم تا وقتی که حس نیاز نمیکردم  , به اداره برنمی گشتم , کاش میشد قید تعهدات اضافه زندگی را زد , کاش میشد به قول مامانگار عزیز جسارت به کارگیری تجربیات خودمان و دیگران را داشته باشیم . کاش می شد از وقایعی که در آینده امکان پیشامد دارند نترسیم و دل بزنیم به راهکارهای جدید زندگی , تا شاید راه بهتری را برای زندگی مان پیدا کنیم .  هنوز میلی برای رفتن به اداره ندارم . هنوز احساس میکنم لازم است یک مدت دیگر در خانه بمانم و دور باشم از محیط اداره , اداره در حال حاضر برای من یعنی  بلند شدن بالاجبار اول صبح  از خواب ناز , یعنی کمبود خواب , یعنی سروکله زدن با کلی آدمهای جورواجور که یا حرف تو را نمی فهمند یا باید کلی با آنها صحبت کنی تا متوجه منظورت بشوند , اداره یعنی سروکار داشتن با کلی عدد و رقم و پول و چک و .... یعنی کار و کار و کار ... اداره یعنی آدمهای پینوکیو , یعنی روسایی مانند روباه مکار اما گاهی در ظاهر پدرژپیتو  یا شاید هم در نقش صاحب سیرکی که برایش مهم نبود چه بلایی سر دیگران  میاد , چیزی که برایش مهم بود خودش بود و نفعش , اداره یعنی همکارانی مثل گربه نره , مثل دوستان نادان پینوکیو  , اما این وسط آدمهایی  هم پیدا میشوند از جنس فرشته مهربان , یا جوجه کوچولوی پینوکیو که در هر حال تنهایت نمیگذارند , ( اینطور که من از پینوکیو گفتم , به این معنی نیست که خودم را در نقش او می بینم ها , یه جوری قیاس مع الفارق بود !) و من چقدر دلم برای این آدمها و  دوستان عزیزم , فرشته های مهربان خودم  تنگ شده , که اگه نبودند مطمئنا تردیدم برای کندن از اداره خیلی کمتر بود ! اداره یعنی کارزاری از جنس زندگی , درگیری دائمی همه خوبیها و بدیها , یعنی غوطه خوردن در همان هیجانی که ما را ساعتها پای سریالها و کارتونهای کودکی می نشاند ! راستی شده تا به حال خودتان را و زندگیتان را به شخصیت های کارتونی کودکی تشبیه کنید ؟ یک زمانی قرار بود با سمیرای عزیز ماجراهای اداره را با کمک شخصیت های کارتونی بنویسیم ! هنوز که فرصتش پیش نیامده , قرار بود هر کدام از همکاران نقشی را برعهده داشته باشند فراخور حالشان , تا به حال نشده , شاید از حالا سعی کنیم این اتفاق بیفتد ! تصور کنید آن شرلی یا جودی ابوت را در قلعه حیوانات ! چه حسی به شما دست می دهد ؟ نگرش بسیار منفی ایست . قبول دارم , اما گاهی به همین شدت از این محیط بیزارم ! کاش زندگی اینقدر بی رحم نبود که علیرغم میلمان وادار به انجام دادن کاری بشویم , کاش جسارت ترک یک محیط و روبه رویی با آینده ای دیگر را در خود پرورش می دادیم , کاش ....

بگذریم . فردا روز دیگریست و من باید با آرامشی که به دوستانم قول داده ام , به دیدارشان بروم . سعی خودم را خواهم کرد که همانی باشم که انتظارش را دارند . امیدم به خداست . امیدوارم موفق شوم .

نظرات 20 + ارسال نظر
mahsa شنبه 23 مرداد‌ماه سال 1389 ساعت 02:54 ق.ظ http://www.loveeeisgood.blogfa.com

سلام،چطوری؟آپم.خلاصه ی یکی از داستان های خودمو نوشتم.حتما سر بزن.بای

مهدی پژوم شنبه 23 مرداد‌ماه سال 1389 ساعت 03:41 ق.ظ

سلام دوست خوب...
آرام باشید و بر خداوند توکل کنید...
خدا یارتان.

سمیرا شنبه 23 مرداد‌ماه سال 1389 ساعت 09:01 ق.ظ http://nahavand.persianblog.ir

مهم اینه که بیای و کنار ما باشی....راستی ما کدوم یکی از اون شخصیتهای کارتونی هستیم؟

بزرگ شنبه 23 مرداد‌ماه سال 1389 ساعت 09:20 ق.ظ http://navan1.blogfa.com/

سهبای عزیز نه تنها برای تو بلکه برای اکثر کسانی که کارمند هستند اداره مثل زندان میمونه این خودش چند دلیل میتونه داشته باشه نداشتن رئیس خوب - عدم هماهنگی و رفاقت بین همکاران - ارزش قائل نبودن برای زحمات کارمندان و ...
گاهی در روزهای تعطیل از خیابان مقابل اداره محل کارم عبور نمیکنم مسیرم رو چند برابر میکنم ولی بخاطر اینکه قیافه ساختمان محل کارم رو نبینم از اونجا رد نمیشم.
یکی از همکارانم که الان بازنشسته شده میگفت انگار اول صبح میخوان منو ببرند سلاخ خانه سرم رو ببرند

داداش محمد شنبه 23 مرداد‌ماه سال 1389 ساعت 09:40 ق.ظ

سلام ابجی
باشه من می نویسم
این پستتون دل منو به شعله های اتش گرفتار کرده حالا می فهم جدای خواهر چقدر دردناکه و برادر برای خواهر چقدر عزیزه
کاش می تونستم یک کوچولو از اروزهای شما را براورده کنم
اما چه فایده
بازم مثل همیشه میگم ابجی خسته نباشی
تنتان سالم و روزگار به کامتان شیرین
موفق و سربلند باشید در پناه خدا

یلدا شنبه 23 مرداد‌ماه سال 1389 ساعت 10:09 ق.ظ http://www.yalda-v.blogfa.com

ببخشید ما که خانه داریم شاید خیلی سخت شما رو درک کنیم ولی بیشتر اوقات دلم به حال بزرگ می سوزه که اون اول صبحی باید بلند بشه و بره سر کار تازه این یه مورد از سختی سر کار ه که اول از همه شروع می شه بعدش که وارد اداره می شی اونجا رو باید ببینی با اون همه مشقت و سختی و بلا نسبت شما زبون نفهمی بعضی از آدم ها و واقعا خدا به همه کارمند های سخت کوش صبر بده و کسی که درکشون کنه توکلتون به خدا .

شقایق شنبه 23 مرداد‌ماه سال 1389 ساعت 10:39 ق.ظ

سهبا جان حالا که تصمیم گرفتی با امید بشتر و توکل بالا تر از نو شروع کنی ..همه گذشته تلخ اداره رو در پاکتی بذار و بعدش هم بذارش دم در!
حالا بایه روحیه محکم تر مشکلات جدید تری رو باید حل کنی خانومی..
می دونم اداره یعنی تحمل همه چیزهایی که دوست نداری ..در عوض می تونی محکم تر بودن و ایستادن در تند باد رو خوب یاد بگیری می تونی برای بچه ها الگوی بهتری باشی و کلی فایده دیگه ..داستان پینو کیو هم مثال خیلی خوبی بود این وسط باید اونقدر محکم بود تا اونی که یه ضربه ای میزنه و میره و بعد برمی گرده که افتادنت رو ببینه در کمال تعجب محکم تر ایستادنت رو ببینه..
از صمیم قلب برای تو دوست خوبم آرزوی موفقیت می کنم

فائزه شنبه 23 مرداد‌ماه سال 1389 ساعت 12:49 ب.ظ http://www.nahavandnew.blogfa.com

سهبا جونم سلام خوشحالم که میبینم برگشتی پیش دوستات البته خب همشون که خوب نیستن ولی جدا از گربه نره و روبه مکار فکر میکنم جوجه پینوکیو و فرشته های کوچولو ارزش رفتن به اداره و تحمل حیله های گربه نره و آقا روباه رو داشته باشه....
سلامت باشی و شاداب ....
من بازم به روز شدم...

بزرگ شنبه 23 مرداد‌ماه سال 1389 ساعت 01:49 ب.ظ http://www.navan1.blogfa.com

در وب آقا بزرگ سن مغز خود را بسنجید

مذاب ها شنبه 23 مرداد‌ماه سال 1389 ساعت 02:08 ب.ظ http://mozabha.blogsky.com

سلام نرگس بانو
امیدوارم نسیم دل انگیز آرامش بر دیار وجودت وزیدن کند تا مبادا گلبرگها شکفتهء خاطرت پژمرده در نظر آیند که ما در این بستانها با طراوت خاطر شما عزیزان بهار را باور میکنیم حتی اگر خاطرمان پائیزی باشد. ممنونم که مذاب را یاد میکنید دوست من.

مذاب ها شنبه 23 مرداد‌ماه سال 1389 ساعت 02:09 ب.ظ http://mozabha.blogsky.com

سلام نرگس بانو
امیدوارم نسیم دل انگیز آرامش بر دیار وجودت وزیدن کند تا مبادا گلبرگهای شکفتهء خاطرت، پژمرده در نظر آیند که ما در این بستانها با طراوت خاطر شما عزیزان بهار را باور میکنیم حتی اگر خاطرمان پائیزی باشد. ممنونم که مذاب ها را یاد میکنید دوست من.

عاطفه شنبه 23 مرداد‌ماه سال 1389 ساعت 04:08 ب.ظ http://hayatedustan.blogfa.com/

خب چی بگم:(( هر حرفی بزنم اضافه اس.. امیدورام زود زود شاد بشی و از اون پستهای پر انژری بذاری..

ته نیا شنبه 23 مرداد‌ماه سال 1389 ساعت 07:25 ب.ظ http://www.1365.blogfa.com

ساز گلهای دلم آهنگ توست

حس نکردی یک نفر دلتنگ توست؟


حسام شنبه 23 مرداد‌ماه سال 1389 ساعت 07:48 ب.ظ http://www.notefalse.blogfa.com

حس بدیه دقیقا" من مامروز بعد یه هفته مرخصی همچین حسی داشتم

حمید شنبه 23 مرداد‌ماه سال 1389 ساعت 08:54 ب.ظ http://samandis.blogfa.com

خوشحالم که خوب هستید.
شما در هر جای زمین باشید چه در اداره یا در خانه یا در یک باغ بزرگ، نباید بذارید که اتفاقات بیرون روی ذهن شما تاثیر بذاره. ممکنه توی خونه باشید اما باز هم همون حال رو داشته باشید که در اداره دارید. پس بهتره خودتون رو خالی کنید از هر چیزی که در ذهنتون هست. این کار رو تمرین کنید و از خودتون بخواید که به هیچ چیز زندگی فکر نکنید. در اون شرایط می تونید در هر کجا که هستید ارام باشید.

حمید شنبه 23 مرداد‌ماه سال 1389 ساعت 08:58 ب.ظ http://samandis.blogfa.com

سهبای عزیز! دنیای درونت رو زیبا کن و به بیرون فکر نکن. در بیرون عواملی هستند که شما رو دگرگون می کنن.
سعی کنیم اول موجود باشیم بعد ادم...

سپیده شنبه 23 مرداد‌ماه سال 1389 ساعت 09:59 ب.ظ

اداره یعنی حرف زدن توامان ده نفر باهم اونم نه از نوع آرام بلکه دادو فریاد!اداره یعنی جواب آدامای طلبکار ودادن !اداره یعنی یه سردرد بی امان بعداز یه روز کاری سخت !اداره یعنی شنیدن خاطرات تکراری همکارت !اداره یعنی ........
همه این نقاط منفی همراه این اداره است که هروقت اسمشوبشنوی درکنارش توخاطرت!میان اما این مرحله میتونه یه پل باشه !یه جاده واسه گذر !راهی برای ساختن خودمون برای ساختن آینده !یه زمانی جسارت در انتخاب این راه بود که این جسارتو کردیم ........حالااینجا میتونه مثل کشتی یوگی و دوستان باشه جایی که هرروزش یه خاطره زندگی ساز داره وداره مسیرش رو برای رسیدن طی می کنه !جایی همراه بادوستیها....... وما خوشحالیم که برگشتین.

داداش محمد یکشنبه 24 مرداد‌ماه سال 1389 ساعت 09:14 ق.ظ

سلام ابجی حالتون خوبه

مامانگار یکشنبه 24 مرداد‌ماه سال 1389 ساعت 09:40 ق.ظ

...سهباجان یه استادی میگفت...ما تو این عالم خاکی یکسره و از چپ و راست...در معرض برخورد تیرها یا همون امواج انرژی های منفی ایم...تنها راهمون اینه که از درون.. سپری محکم و زرهی پولادین بپوشیم...تا این تیرها اثری برما نداشته باشن...اون زره و سپر درونی هم ایمان و اراده و مثبت نگریه...

مامانگار یکشنبه 24 مرداد‌ماه سال 1389 ساعت 09:44 ق.ظ

...امیدوارم حالا که داری میری ...آرامش داشته باشی و همونطور که خودت گفتی کم کم و با اطمینان قلبی بیشتری تصمیمت رو بگیری...حتما موقعش که برسه...وسیله اش براحتی فراهم میشه...حتما

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد