این هم از امروز . چند روزی بود که نیایش دائما از من می پرسید تولدم کی می رسد . بالاخره روز تولد نیا هم آمد و تمام شد . بعد رفتن میهمانها , تا جمع و جور کنم ساعت 2 شد . امشب هم که اولین شب ماه رمضان است و باید برای سحری بیدار شویم . ترجیح دادم این یکی دو ساعت را نخوابم . این نصفه شبی دارم به گذر سریع روزها فکر می کنم . به تمام اتفاقاتی که در این چند روزه برایم افتاد .به این چند روز مرخصی خودخواسته ای که برای بازسازی شخصی خودم گرفتم و چه با سرعت هم گذشت و تمام شد !
این دو سه هفته اخیر سعی کردم تغییراتی را در روال زندگی فردی ام ایجاد کنم تا تاثیر آن را بر زندگی خانوادگی و روابط اجتماعی ام بیابم . در مدت سه هفته فقط پنج روز سرکار رفتم . بجز چهار روز مسافرت به سمت خانواده ها , بقیه اش گذر زمان در خانه بود . فکر می کردم فرصت خوبیست برای رسیدن به کارهای معوقه : دیدن فیلمهای نادیده ام , خواندن چند کتابی که مدتهاست روی دستم مانده , رسیدگی به کارهای معوق خانه و .... اما متاسفانه چندان پیشرفتی در این کار حاصل نشد . رسیدگی بیشتر به امورات داخلی منزل , گر چه ممکن است کمی همسر و فرزندان را متوقع بار بیاورد و حس ناخوشایندی را در من ایجاد کند , اما در مجموع آرامش نسبی ای نیز برایم به ارمغان آورد . استراحت به اندازه و جبران کمبود خواب و عدم نگرانی از بیدارشدن های زودهنگام به علاوه عدم استرس روبه رویی با افراد خاص , ارباب رجوع های فراوان , عدم خستگی کاری و دور بودن از فضای ناسالم اداری و سایر مسائلی از این دست , برایم بسیار خوب بود . خب , تا اینجای کار بدم نمی آید کمی دیگر نیز این مرخصی را تمدید کنم .فکر می کنم برایم لازم است . راستی , این چند وقته بجز مواردی که واقعا خواسته دلم بود, سایر روابط اجتماعی ام را نیز بسیار محدود کردم . با این حساب بسیاری از ارتباطات – به قول همسرم یکطرفه – رو به نابودی می رود , ارتباطاتی که در نفس خود برایم ارزشمند است . سروصدای اعتراض برخی از دوستانم بلند شده , برخی از من رنجیده اند , برای برخی هم انگار هیچ اتفاقی نیفتاده و خدا را شکر متوجه هیچ تغییری در اوضاع نگشته اند – ظاهرا با این گروه هیچگاه به مشکلی بر نخواهم خورد !- فراموش کردم بگویم , برخی را هم حسابی نگران کرده ام . اینها افراد بسیار نزدیک و واقعا دلسوز من هستند , از جمله مادرم و معدودی از دوستانم .ارتباطات مجازی هم که خواسته ناخواسته در زمان منزل به حداقل می رسد . این را هم محض اطلاع دوستان عزیزم در اینجا عنوان می کنم که بدانند این یکی صد در صد خواسته من نبوده و اراده من در این موضوع تنها بخشی از آن را در بر می گیرد . ارتباطات که کم و کمتر شد و یا حتی قطع شد , توقع دیگران از تو و توقع تو از دیگران کمتر می شود و این خودش بالنفسه آرامش زاست , البته به شرطی که شما یک آدم عادی و عاقل باشید ! می ماند بحث مربوط به مسائل مادی , آنهم برای کسی مانند من که از ابتدا در این زمینه مستقل بوده . در مورد این یکی به این زودی نمی توانم اظهار نظر کنم . چرا که هنوز از حقوق و مزایای اداره بی نصیب نمانده ام و بنابراین کماکان به روال سابق هرگونه که دلم خواسته , رفتار نموده ام . به گمانم این یک مورد برای آدمی مثل من معضل بزرگی به بار بیاورد . خب , بهتر است جمع بندی کنم :
استراحت بیشتر در نتیجه دوری از خستگی محیط کاری + دوری از عوامل استرس زا + عدم ارتباطات اجتماعی باز هم مشکل ساز+ رسیدگی بیشتر به کارهای شخصی + ارتباطات کاملا دوستانه و خودخواسته + آرامش ناشی از بودن در کنار فرزندان و رسیدگی بیشتر به آنها + کمی تا قسمتی دردسرهای یک زن خانه دار بودن + در صورت امکان کم کردن توقعات مادی و ولخرجی های همیشگی + ..... به نظر شما یک آدم عاقل از همه اینها چه نتیجه ای می گیرد ؟ آرامش
یعنی خیلی بهتر و راحت تر است که در خانه – در عین آرامش - بنشینی , نه اینکه همه عوامل استرس زا را به جان خود بخری و بعد که آرامشت را از دست دادی , در به در به دنبال راههای آرام کردن خود بگردی ! رضایت درونی و استقلال مادی و روابط اجتماعی و سایر موارد توجیهی جهت کار در بیرون منزل را هم بهتر است به فراموشی بسپاری ! این نتیجه گیری از این روزهای استراحت من در منزل است ...... اما من که عاقل نیستم !!!! با همه اینها سعی می کنم روی این مسائل بیشتر بیندیشم .
پی نوشت : درست همین حالا , زری لحظه به لحظه به زمان پروازش از ایران نزدیک می شود . ساعت 4 روز پنجشنبه 21 مرداد 89 , تا کی دوباره فرودگاه مهرآباد , شاهد قدمهای این مسافر عزیز دوست داشتنی مان باشد . خداوند حافظش باد .
همتم بدرقه راه کن ای طایر قدس که دراز است ره مقصد و من نوسفرم
چقدر خوشحالم کهنرگس عزیزم از آرامش نوشته ... خیلی خوشحالم ...
پی نوشتت یه غمی آورد توی دلم که نگو ... وای وای
امان از این تردید کار کردن و نکردن ما خانمها.از طرفی حقیقتا ما برای کار سخت ساخته نشدیم و از طرف دیگه نمیشه دیگه تو این دنیا بیکار بمونی و پول تو جیبی بگیری.این دودلی رو تو همه خانمهای اطرافم دارم میبینم.که چه جوری بار کار بیرون و خونه رو با هم رو دوش میکشن و مستهلک میشن اما راهی هم پیدا نمیکنن.
تولد نیایشت مبارک سهبا جان.بچه ها واقعا فرشته اند.
سلام سهبا جان ..می تونم تصور کنم چه حالی داری ..
برای آرامش بیشتر باید بیشتر قدر خودت رو بدونی و بیشتر از همیشه خودت رو دوست داشته باشی..با قاطعیت تمام همه چیزهای که ناراحتت می کنه از خودت دور کن ..بعضی وقتها هم لازمه که برای خودمون فداکاری کنیم ..این جسم و روحی که خسته شده و هیچ کسی جز خودمون درکش نمی کنه..
سهبای گلم به نظرم تا زمانی که احساس خوبی به اداره و محیطش پیدا نکردی مرخصی ات رو تمدید کن ..
خودت رو از هر قید و بندی که آدمها درستش کردن آزاد کن و یه نفس راحت بکش
وقتی به آرامش کامل رسیدی می تونی از نو شروع کنی ..الان وقتشه که خودت رو بیشتر از همه دوست داشته باشی ..یادت نره
تولد تولد تولدت مبارک بیا شمع ها رو فوت کن که صد سال زنده باشی
نیایش جان کوچولو تولدت مبارک عزیزم انشاا...۱۱۲۰ ساله بشی و در کنار خانوادت زندگی خوبی داشته باشی .
سلااام...چه خوش اند روزهای استراحت اینچنینی..با دو پاراگراف آخر مطلبت موافقم...اما بنظرم بجای " عاقل نیستیم"...باید بنویسیم " شهامت و جسارت نداریم " (دردرجه اول خودمو میگم)...هر کس هم این شجاعت رو داشته...کاملا راضیه...و من نادمی ندیدم تا حالا...
...خیلی خوبه که خود خودت بودی... باطنی بودی این مدت..
درضمن...تولد عزیزت...عسلت...و شیرین شکرت مباررررررک...
چقدراینفرصت های اینجوره خوبه
من هروقت کتابام رو از قفسه در می اردم دوباره می چینم حس دوباره متولد شدن بهم دست می ده!
شما هم سهبا بانو آرامشتون رو با هیچی عوض نکنید:)
چقد خوشحالم که سهبای عزیزمو آروم میبینم.
تو این پست هم تولد نیایش رو تبریک میگم و به خاطر تأخیرم عذرخواهی میکنم.
مطلب جدید نوشتم تو بلاگم.
اگه می دونستم بیداری اس ام اس بازی انلاین می کردیم. فکر کردم بعد خستگی جشن تولد دخترکُ خواب باشی و حق نداشته باشم بیدارت کنم. انقد وسوسه شدم یه اس ام اس بزنم اما نتونستم خودمو راضی کنم که نکنه از خواب ناز بیدارت کنم. حالا سعی کردم یه گزارشکی از دیشب بنویسم. فرصت کردی بخون
بازم تبریک میگم و خوشحالم که این چند روزه رو استراحت کردی اما یه جمله ت نگرانم کرد و آن وسوسه تمدید این استراحت بود...تورو خدا یه کمی هم به فکر ماها باش....
زری هم رفت سفرش سلامت...اما فکر کنم از فرودگاه امام رفته باشه ها
تولد نیایش کوچولو رو با یه عالمه بوس از راه دور تبریک میگم میدونم که دیرم هست الان ببخشید...دیگه.... من از دوستای فائزه ام خوشحال میشم اگرتونستیدیه سر به من بزنید...مرسی... بازم تبریک...
بسیار زیاد آفرین! کاش هرچه زودتر و هر چه بیشتر توفیق داشته باشم به این بلاگ سر بزنم و... واقعآ آفرین!
انشاء الله همیشه آرامشی را که دوست دارید در درون خود حس کنید . در این شبهای زیبای ماه رمضان با آن سحرهای زیباترش مرا نیز دعا کنید .
سلام عزیزم ... خواستم ادرس وبلاگ جدیدم رو برات بذارم ... بعد از شیدایی ...
خسته نباشــــــــــــــی خاله سهباجونم
حالا شما مرخصی گرفتی ولی من به اتفاق همگروهی ها آخر هفته رو واسه خودمون تعطیل کردیم ....... منم اومدم خونه و اصلا هم عین خیالم نیست که شاید استادا اومده باشن بازدید!!!
آخه خونه بهداشت هستیم و هر روز احتمال بازدید هست
تازه از همه بیشترم پیش ما میومدن واسه بازدید...... دیگه پناه بر خدا!
راستی خاله جون چرا قالب نظرات اینجارو عوض نمیکنی؟
آخه قالبای جدید بلاگ اسکای توی قسمت نظراتشون اسمایلی دارن.....دیگه هم لازم نیست هر بار که نظر میدیم اسممون رو وارد کنیم:)
سختیه کار تواین اداره های کوفتی آدمو از همه چیز بیزار میکنه.. خب البته نمیدونم توهمه جای دنیا انسان های شاغل از کارشون لذت نمیبرن یا این مختصص ما ایرانی هاست..
راستش اینکه منم میترسم از روزی که برم سرکار و ازش لذت نبرم..
اما چه چاره؟؟ زن تو این جامعه اگه دستش توجیب خودش نباشه و پرستیژ اجتماعی نداشته باشه که هیچی حسابش نمیکنن..
کلا" نه خسته رفیق عزیز
آپم بیا
سلام خانمی نمازو روزت قبول چه کار می کنی با این روزهای طولانی ؟
نتیجه این اینکه همه اینها گذشت ومیگذره .....مهم ش اینه که تونستی به دنبالش بری ومطمئنم که می رسی بهش .....
ابجی بر خدا توکل کن
او همیشه یار شما است