دم غروبی داشتم به یک ای میلم فکر میکردم , ای میلی با این مضمون که ما یک دفعه به این دنیا می آییم و فرصت زندگیمان یک بار بیشتر نیست. گفته بود ارزش ما به آرزوهای بزرگ و کوچک ماست , ارزش ما به تلاشی است که در جهت رسیدن به آرزوهایمان می کنیم , ارزشمان به اندازه قدریست که برای زندگیمان قائلیم ..... از صبح , یعنی بهتر است بگویم این دو سه روزه , به زری فکر میکنم . مسافر عزیزی که روزهای ایران ماندنش و در بین ما بودنش , به شماره افتاده اند . لحظات کمی که باقیست تا او را از پس صدای مهربان و چهره زیبایش در کنار خود داشته باشیم . که حضور گرمش را در کنار خودمان حس کنیم , که ..... بگذریم , نمی خواهم من هم غمنامه ای از رفتن او بنویسم . منظورم از آوردن اسمش این بود که بگویم به او فکر میکردم و به جسارتش ! به اینکه تکلیفش با خودش و خواسته اش و زندگیش را مدتهاست روشن کرده , که می داند از این زندگی چه می خواهد و برای این خواسته اش چه گامهایی را باید بردارد . به اینکه جسارت رفتن مسیر , هر چند سخت , را دارد و بدون ترس از پیشامدهایی که ممکن است در مسیر رسیدن به هدفش پیش بیاید , می رود . می رود تا فرصتهای طلایی آینده را در دست بگیرد , می رود که سرنوشتش را آنطور که خودش می خواهد رقم بزند , که ته دلش راضی شود از اینکه راه نرفته ای را باقی نگذاشته ,که ..... و من مطمئنم که زری ما , با همه مهربانی بی بدیلش , با همه صداقت و صراحتش , با همه تعقلی که در زندگیش , در کنار احساسات فراوانش قرار دارد , در این راه موفق خواهد شد . آرزویم شادکامی و موفقیت روزافزون اوست .
به زری فکر میکردم و به اینکه چه میشد من هم تنها کمی از جسارت او را با خود داشتم , که حداقل تکلیفم را با خودم روشن می کردم , که چه می خواهم از این زندگی , از خودم چه انتظاری دارم و اینکه چرا اینقدر ضعیف شده ام اینروزها ... در همین افکار بودم که خوابم برده بود . در خواب پدربزرگم را دیدم که به سراغم آمد و گفت که برایم چیزی پنهان کرده که مایل است آنرا در اختیارم بگذارد . مرا به سمت کیفی برد و از آن تقویمی با جلد چرم قهوه ای سوخته مربوط به سال 78- که اتفاقا سال وفات ایشان است - و ساعتی مچی از چرم قهوه ای داد و گفت که مدتهاست اینها را برای من خریده و کنار گذاشته است . جالب اینکه شیشه ساعت اینقدر کدر بود که زمان را نمیشد از آن تشخیص داد و جالبتر اینکه در کیف پدربزرگ یادگارهای چرمی دیگری نیز بود که آنها را برای سایرین کنار گذاشته بود . نمی دانم . اینقدر مبهوت این خواب هستم که فکرم کار نمیکند . اینکه مفهومش چیست ؟ برای منی که به رویاهای صادقه ام ایمان آورده ام , این خواب مطمئنا نشانه ای است , اما کاش مفهوم آنرا در می یافتم . زمان و رنگ قهوه ای چرم چه منظوری را به من القا می کنند ! کاش زبان این خواب را در می یافتم . ببینم, شما نمی توانید به من کمکی کنید؟
پی نوشت :
اینقدر حالم خوب هست که تمام جریانات مثبت اطرافم رو خوب درک کنم . که متوجه دوستیهای خالصی که از دلهای صاف و زلال آدمهای دور و برم سرچشمه می گیره باشم . اینقدر خوب هستم که چشم نبندم به کمک دوستان قدیم و جدیدی که دارن سعی می کنند من رو در گذر از این روزهای سخت یاری بدن و من چقدر ارزش قائلم برای این محبتها و دوستیهای خالص که نمیشه قیمتی روشون گذاشت , چقدر خوشحال میشم وقتی ای میلی از یک دوست جوان خوبم از شهری که هرگز پا به اونجا نزاشتم به من میرسه و میگه برای خوشحالیم دعا میکنه , چقدر بغض کردم از خوندن این پست سمیرا و نمیدونم که چطور میشه جبران این صمیمیت و زلالیت این دختر خوب نهاوندی رو به جا بیارم ؟ چقدر غریبه که هر وقت حس دلتنگی میاد سراغم در آن واحد پیامک های دوستانم میرسه که یادآوری کنند که همیشه هستند ! این روزها حداقل حسنش اینه که بیشتر قدر با هم بودن رو میدونیم و برای من اینکه بدونم چقدر با این ارزشهای زندگیم زنده ام ! نگران نباش مهتاب عزیزم , من هنوز آنقدری که فکر میکنی ناامید نیستم ! خوبم و با وجود شما بهتر خواهم شد . از حضور همه تان ممنونم.
وای نرگس نمی تونم بگم چه حس عمیقی نسبت به تو دارم . نمی دونی چقدر عزیزی و با اینکه تا حالا ندیدمت ولی حس می کنم خیلی بهت نزدیکم ... خیلی زیاد ... خوب باش نرگس ... خوب باش که ما هم خوب باشیم .. تو یه جورایی انرژی دهنده ای واسه ما ... اینو بازم گفتم ...
و اینکه آره منم جسارت زری رو تحسین می کنم و واقعا مهمه بدونی از زندگی چی میخوای ... این واقعا مهمه
قابلی نداشت بانو ...لیاقت تو خیلی بیشتر از اون چند تا کلمه ایه که من نوشتم....امیدوارم زود زود سرحال ببینمت
سلام ابجی خوبین کجاین ؟
راستی این هفته ما شب شعر داریم
جای شما خالی
اردو هم خوش گذشت
تقدیم به نرگس بانو : برای شما که عشق ِتان زندهگیست
شما که عشقِتان زندگیست
شما که خشمِتان مرگ است،
شما که تاباندهاید در یأسِ آسمانها
امیدِ ستارگان را
شما که به وجود آوردهاید سالیان را
قرون را
و مردانی زادهاید که نوشتهاند بر چوبهی دارها
یادگارها
و تاریخِ بزرگِ آینده را با امید
در بطنِ کوچکِ خود پروردهاید
و شما که پروردهاید فتح را
در زهدانِ شکست،
شما که عشقِتان زندگیست
شما که خشمِتان مرگست!
□
شما که برقِ ستارهی عشقید
در ظلمتِ بیحرارتِ قلبها
شما که سوزاندهاید جرقهی بوسه را
بر خاکسترِ تشنهی لبها
و به ما آموختهاید تحمل و قدرت را در شکنجهها
و در تعبها
و پاهای آبلهگون
با کفشهای گران
در جُستجوی عشقِ شما میکند عبور
بر راههای دور
و در اندیشهی شماست
مردی که زورقاش را میراند
بر آبِ دوردست
شما که عشقِتان زندگیست
شما که خشمِتان مرگ است!
□
شما که زیبایید تا مردان
زیبایی را بستایند
و هر مرد که به راهی میشتابد
جادوییِ نوشخندی از شماست
و هر مرد در آزادگیِ خویش
به زنجیرِ زرینِ عشقیست پایبست
شما که عشقِتان زندگیست
شما که خشمِتان مرگ است!
□
شما که روحِ زندگی هستید
و زندگی بی شما اجاقیست خاموش،
شما که نغمهیِ آغوشِ روحِتان
در گوشِ جانِ مرد فرحزاست،
شما که در سفرِ پُرهراسِ زندگی، مردان را
در آغوشِ خویش آرامش بخشیدهاید
و شما را پرستیده است هر مردِ خودپرست، ــ
عشقِتان را به ما دهید
شما که عشقِتان زندگیست!
و خشمِتان را به دشمنانِ ما
شما که خشمِتان مرگ است!
خوش به حال روزگار، خوش به حال زری، خوش به حال سمیرا و خوش به حال تو. تویی که اینطور ریز دقت می کنی به احوال خودت و این بزرگترین دستاورده برای گام برداشتن. فکر نکن داری در جا می زنی و تکلیفت با خودت معلوم نیست همینکه مرتب برمیگردی به عقب و گذران اوقاتت رو محک می زنی یعنی راه معلومه و رصدگرانه داری عبور می کنی. درسته که موج زندگی کوبنده و با شتاب ما رو با خودش می بره ولی توی همین مسیر می شه چشمها رو بست و تن را رها کرد تا هرجا روزگار خواست باخودش ببرد و شاید گوشه ای کنار بیندازد. تو اما رصدگرانه با موج داری شنا می کنی! دقت کن که شنا می کنی این یعنی در بخشی که در ید قدرت انسان باشه اوضاع برات قابل کنترله و وقتی هم موج شدید شد که دیگه اون از توان همه خارجه. حالا گاهی توی همین شنا کردن یکی مثه زری شیرجه می زنه به عمق و از زاویه ای دیگه راه رو ادامه می ده. یکی هم نع. هرچند اقرار می کنم به صلابت زری اما تاکید می کنم به ایمان داشتنت به گامهای خودت.
عفو بین?الملل خواستار تحقیقات کامل در مورد قتل عام زندانیان سیاسی مجاهد و مبارز در سال 1367 شد
عفو بین?الملل از رژیم ایران خواسته است:
تمامی?زندانیانی را که به?خاطر اعتقادات سیاسی، مذهبی یا سایر عقاید، وابستگی قومی، زبان، ملیت یا وابستگی اجتماعی به زندان انداخته شده?اند آزاد کند.
سبا جون خوابت ان شا... خیره می گن و شنیده ام که اگرکسی که مرده بیاد و توی خوابت چیزی بهت بده خیلی خوبه امیدوارم برای شما هم این چنین باشه حتما خیره .
سهبای عزیز! تمام درد ما در زندگی حس کردن زمان هستش. شاید اگر از زمان جدا بودیم هیچ وقت هیچ دردی رو احساس نمی کردیم. مشکل ما ادم ها اینه که تمام سلول های بدنمون رو به سمت گذشته و آینده می کشونیم. هیچ وقت نخواستیم در ثانیه ایی که وجود داریم زندگی کنیم. فکر گذشته ها و آینده ها انسانیت رو از بین برده. ما رو به شکلی تربیت کرده که به سرعت دلتنگ بشیم و غمگین و همیشه وابسته. سهبای مهربون دلیل ضعف شما فقط وابستگی به چیز هایی هستن که اصلا وجود ندارن. می تونید بیشتر فکر کنید شاید من درست بگم. پدربزرگ شما زنده ست! شما نمی بینیدش اما صداهاش و نگاهاش هستن. مطمئنا ساعت کدری که پدربزرگتون به شما داده نشانه ی اینه که ایشون در زمان نیستن. شاید اومده به شما هم یاد بده که در زمان نباشید. نمی دونم چجوری منظورمو برسونم اما اینو خوب می دونم که شما ک انسان کامل هستید...
سلام نرگس خانم
بدون شک خواب شما آبستن نشانه ها و پیامهایی است ...
این خواب میخواهد به شما این پیام را بدهد که شما با دوست خوبی آشنا میشوید که راهنمای خوبی برای شما خواهد شد و تذکرهای مفیدی به شما خواهد داد و اشتباهات شما را به شما متذکر خواهد شد (تعبیر دیدن ساعت در خواب).... با وجود بودن بند چرمی بر این ساعت شما میتوانید روی این دوست حساب ویژه ایی باز کنید و بر مفید بودن او در زندگیتان شک نکنید و حال آنکه اگر صفحهء ساعت کدر و هیچ رقمی بر آن ندیده اید نشان از آنست که شما با مسئلهء بغرنجی در زندگیتان روبرو هستید که قادر به حل آن نیستید ، همانگونه که تقویم متعلق به سالهای گذشته نیز دلیل دیگری از وجود غم و اندوه و نگرانی حاکم بر احوال شما در زندیگتان است.... تقویم سالهای گذشته و کدر بودن صفحهء ساعت نشان از پریشان حالی شما دارد ... اما خود ساعت و بند چرمی آن و نیز جلد چرم تقویم و اینکه یک مرده آنها را به شما داده نشان از آن دارد که شما از آن دوست خوب سود خواهید جست و به کمک تذکرات و راهنمایی های ایشان انشااله از و ضعیت موجود که باعث ملال و آزردگی خاطر شما شده رها خواهید شد و ذورق زندگیتان از این طلاتم به ساحل آرامش خواهد رسید..... به فضل و کرم الهی.
سهبای عزیز
منم به خواب اعتقاد دارم اما اگه بری در این مورد تحقیق کنی خوابهای که به طلوع نزدیکترن تقریبا حقیقی ترند البته گرفتن چیزی از کسی که در قید حیات نباشه خوش یمنه . انشاالله خیر باشه
خاله جون.....یه دوست دارم که همیشه میگه دنبال تعبیر خوابت نباش و همیشه بهترین تعبیر رو ازش داشته باش
منم با توموافقم.. کاش من هم جسارت داشتم.. جسارت تصمیم گرفتن و عمل کردن..
زری بانوهم کم کم اینزریبانو شده
انشالا شما هم جسارت ژیدا می کنید سهبا بانو
خیلی خوش و خرم باشید
نرگس عزیز...از صمیم قلب برات دعا میکنم که هر چه زودتر به آرامش مطلوبت برسی. چرا که احساس خیلی خوبی نسبت به تو مهربون دارم...
یک ستاره ؟
-آری ،صدها ، صدها، اما
همه آنسوی شب های محصور
یک پرنده؟
-آری ، صدها ،صدها،اما
همه در خاطره های دور
با غرور عبث بال زد نهانشان
-من به فریادی در کوچه می اندیشم
-من به موشی بی آزار که در دیوار
-گاهگاهی گذری دارد!
- سخنی باید گفت
سخنی باید گفت
در سحرگاهان،در لحظه لرزانی
که فضا همچون احساس بلوغ
ناگهان با چیزی مبهم می آمیزد
من دلم میخواهد
که به طغیانی تسلیم شوم
من دلم می خواهد
که بگویم نه نه نه نه
- برویم
- سخنی باید گفت
- جام ، یا بستر ، یاتنهائی،یا خواب؟!
- برویم...
کلی برات نوشتم نرگس و همه ش پرید..................احساساتم پرید یعنی؟.. نرگس تو سرشار از حرفی..سرشار از بغض ..یادته بهت گفتم؟ توی نمایشگاه کتاب بودیم که بهت گفتم حرف بزن حرف بزن سالهاست / تشنه یک صحبت طولانی ام...
چقدر خوبه که به یادم هستی و هستید...باورم نمی شه اینهمه بودن.اینهمه مهر..با هربار خوندن اسمم توی وبلاگهاتون با هربار نشدین اسمم بال در می یارم...و انگیزه زندگی می گیرم...
سهبا جون خوبین شما ؟ خدا کنه همیشه خوب باشین .
...سلاام سهباجان...خوابت خیلی قشنگه...جایی که زمان می ایسته...آغاز معراجه..پرواز و رهایی روح...اونوقته که احساس آزادی و وارستگی میاد سراغت ...
پدربزرگت امواج پیامشو فرستاده برات..تویی که باید طول موج اش رو پیدا کنی و دریافت کنی پیامشو...موفق باشی..
ممنون از لطفت...نسیم اون رتبه ای که فکرمیکرد نشد...اما دانشگاه فردوسی قبوله...تاببینیم چی میشه..
سلام
روح خسته مارو خواب ورویا تسلی میده این روزها !
چقدر جای خالیت آزار دهنده است !امروز در اتاقتو باز دیدم فکر کردم اومدی!کلی ذوق کردم.......
سلام سهبا جون خیلی خیلی خوشحالم که از چند روز پیش حالت بهتره امیدوارم هر روز و هر لحظه بازم بهتر بشی عزیزم....
زندگی آب تنی کردن در حوضچه ی اکنون است....
زندگی بال و پری دارد با وسعت عشق....
راستی به روزم.....
عه! بابا من بیست سالمه! از سمیرا خانم بپرسید!
به قول سهراب: مرگ پایان کبوتر نیست...
سلام دوست عزیز
سپاس از حضورتان در مذاب ها
قطعا"شما لیاقت چنین آموختنی را دارید و یا بهتر بگویم شما خود آموزگار چنین دوست داشتن هایی هستید و از لابلای دست نوشته هایتان میتوان فهمید که شما از جنس پروازید و پرواز را خوب میدانید و گمان ندارم که روح شما سرگشته باشد که میپندارم خسته از قفس هایی است که با جبر این روزگار ساخته شده و بی آنکه بخواهی حکمی ناعادلانه بابت گناهی که هرگز مرتکب آن نشده ایی صادر شده و شما را محکوم به حبس در قفسی کرده که گنجایشش برای وجوتان کافی نیست و میدانم که چه سخت است وقتی که حجم وجودت بزرگتر از فضایی باشد که در آن محبوسی و گاه اکسیژن برای زنده نگه داشتنت عاجز میشود اما در این زندان شاهراهی هست که به دروازه های بزرگ آزادی و امنیت و آسمان آبی لایتناهی امتداد دارد و آن شناخت پروردگار یکتاست و ایمان بیگانه با تزلزل به اوست..... برایت آرزوی موفقیت میکنم .
خوبه که خوبی
جای ما هم خوب باش
سهبا جان تو دوستانی داری که از شبنم سحرگاهان نیز زلال و پاکترند
من به این تو غبطه میخورم
ببین دیگه قرار نشد بری توی خونه بشینی و به روز نکنی ها! الان تو باید روزی سه چارتا مطلب بنویسی...یه پیشنهاد دارم و اون اینکه از روزمره گیها هم کمی بنویس از خاطرات بچه ها از شیرین زبونیهاشون از خونه بودن و خوبیها و بدیهاش
سلام نرگس جان چطوری، بهتری خانمی؟؟
منظور بزرگ از اون شبنمهای سحری منم دیگه.....مرسی(آیکون یک سمیرای غرق مسرت)
این بزرگ هم خوب قوت قلبی برای شما نه ؟سهبا جون ،سمیرا جون.
سلام سهبای خوبم می خوام بگم خوش به حالت ..واقعا خوش به حالت ..هم خودت خیلی خوبی وهم دوستان خوبی داری ..
آرزو می کنم این دوستیها همیشه همین قدر زلال و شیرین باشه ..تا اونموقعی که دلمون تنگه..با شربت شیرین دوستی ها شادش کنیم
سلام
مطمئنم شما هم به آرزوت رسیدی فقط خودت یادت نمی یاد چی آرزو داشتی . به عقبتر برگرد شاید آرزویی که سال 78 داشتی و حالا داری حسرت میخوری به آرزوهایی که الان به ذهنت میرسه.
فعلا
به روز شدم... منتظرم
سلام ابجی جان حاتون خوبه دیگه بهم سر نمی زنید نکنه اتفاقی افتاده خدا نکرده
راستی تولد نیایش بهش تبریک بگین
ممنون
تعبیر من برای این خواب شاید این باشه ...که این برداشت شخصیمه ...
به نظرم ساعت همون هویدای زمانه و کدریش نشان از گذر زمانه یا به زبان بهتر آیندس که به گواه کدر بودنش اینه که ادم از بعدش خبری نداره و نمیتونه که از آینده با خبر بشه .. کیف چرمی هم نشان دو چیز .. کیف که اندوخته های ادمی رو نشون میده و چرمی بودنش گواه ارزشمندیشه ...یعنی اندوخته های خیلی ارزمشندی در دست داری ... که کهنگیش نشان دهنده تجربته ..نشان از چیزهایی رو که به دست اوردی و همشون ارزشمندن برای تو ...
اما هر دو در کناره هم نشون میده که به اندوخته هات بیندیش .. ممکنه این اندوخته ها در گذر زمان نباشن .. یعنی به زبان دیگر اینکه از لحظه ها لذت ببرو به چیزهایی که هنوز به تو نرسیدن غبطه نخور یا چیزهائی رو که از دست دادی در گذشته .. به این نگاه کن که چی داری و چقدر برات ارزشمندن ...
پدر بزرگت اینو میخواد بهت بگه که از اینده ای که نرسیه به تو نه هراس و با اندوخته هات و تجربه هات به جنگ ناشناخته ها برو ... و هراسی به دل خودت راه نده ... زیرا همون کسی که به تو همه اینها رو داده ... به تو گذر از این اینده های ندیده رو هم یاد میده
و جسارتشو .....
با اعتقادی که به نشانه ها داری .. به همین خوبی ها و جریانهای مثبتی که در کنارت هستن .. جوره دیگه ای نگاه کن ...
ازون چیزی نگیر و بزار بره .. بلکه خودت چیزی بهش اضافه کن و برای کسه دیگری بفرس ... باز میبینی که این موج به تو بر میگرده در طی دوران و سال ها ...
نشانه ها چراغ های راه و کلید های زندگین .. برشون دار .. ممکنه الان دری برای باز کردنشون نباشه .. اما درها هم بهت نشون داده میشه ... و در حسرت درهائی نباش که به روی تو باز نمیشن .. شاید در اون و زمان مکان مناسبت نباشن .. شاید هم چیزه خوبی برای تو نباشن ...
پس صبور باش و به حکمتش ایمان داشته باش
من به اعتقادت ایمان دارم .. شاید در این روزها متزلزل شده باشه .. اما از بین نمیره ... شاید داره خودشو برای گرفتن چیزه جدیدی اماده میکنه ...
پس نه هراس ... و خودتو که اگر باور داری بسپر به دستانش و بزار به همون زیبای دلنشین یه لالائی مادر برای فرزندش که ارامش بهش میده ... بزار این لالائی رو هم تو گوش کنی تا به ارامشی که شب و روز دنبالشی برسی ....
سلام
گمونم اولین باره که به دب اکبر سفر می کنم. به ستاره سهبا !
خوشحالم که با این پست شروعت کردم.
خوشحالم که با خوبی هات و خوب تر شدنت شروع می شم.
موافقم زری آدم مهربون و جسوریه که قابل تحسین رویه ی زندگیش.
نمی دونم چرا هرچی تصویر از آدمهای مهربون توی ذهنمه تصویر زن های صبور و ستم کش و مظلومیه که حق و حقوقشون پاماله همیشه و هرچی ظلم بهشون میشه حواله به خدا و اون دنیا میدن.
اما این روزها الگوهای جدیدی می بینم که ستم کش نیستن منفعل نیستن اما مهربونن و پر از احساسات و قوی و جسور. سرنوشتشون رو خودشون قلم می زنن و ... هر روز هم خوب تر می شن.
شادکام و پاینده باشی ستاره سهبا/گل نرگس !