مثل کوهی روبروی موج رخوت سربلند
مثل صحرایی صبور و بیکران
زیر سقف نیلی این آسمان
زندگی آهنگ جاری بودنه
فرصت سبز بهاری بودنه
با هجوم تیرگی در قاب یاس
شوق آواز قناری بودنه
به سایه دل سپردن
تفالی به خوابه
ترانه رهایی
طلوع آفتابه
شب از دریچه ها رفت
بگو سحر بتابه
هر روز زندگی برای ما یک تجربه جدیداست . تجربه ای که با روزهای قبل متفاوتش می کند . این چند وقت ، گذر زمان برای من بسیار سخت بود . و نقطه اوج این روزهای سخت را هفته گذشته و بخصوص در اواخر هفته گذراندم . و به این باور رسیدم که مرز بین عقل و جنون در آدمی به اندازه یک تار موی نازک بیش نیست . باور کردم که وقتی فشارهای عصبی و روحی در تو به اندازه ای خاص – که مسلما در هر آدمی متفاوت دیگری است – برسند ، اگر آنقدر قدرت مقاومت از تو گرفته شده باشد و آنقدر خالی از انرژی باشی که دل بدهی به آنها و اجازه جولان به آنها بدهی ، آنقدر شکننده هستی که با کوچکترین تلنگری در هم بشکنی و چیزی از موجودیت واقعی تو باقی نماند . گاهی اما در همین زمان هم آنقدر هشیار هستی که بدانی چه بر تو می رود و آگاه به این باشی که در ورطه غلطی افتاده ای که چاره اش بلند شدن است و تنها خود تو هستی که بایدنجات بخش خود از این منجلاب باشی ، اما حتی این آگاهی هم نمی تواند در آن لحظات کمکی برای تو باشد .
بگذریم . قصدم این بود که با یادآوری لحظاتی که بر من گذشت ، بدانم که هیچ عقوبتی برای هیچ کسی بعید نیست و به راحتی می توان شرایطی بدتر از این را نیز تجربه کرد . حالا اما آنقدر خوب هستم که برگردم به گذشته و دلیل تمام این سختیها را برای خودم تحلیل کنم و نقش خودم را در این سختیها بفهمم ، اینقدر که به خودم نهیب بزنم که باید بلند شوی و دوباره همان بشوی که از تو انتظار می رود و آنقدر از این رخوت جاری در این روزهایم عصبانی باشم که به خودم سیلی ای بزنم که دردش به این راحتی از یادم نرود تا به یاد بیاورم که نباید اینقدر سست بود و ضعیف .
حالا اینقدر خوب هستم که سپاسگزار خداوند باشم به خاطر همه کمکهایش در گذران یک تجربه سخت دیگر ، که دوباره زبان نشانه هایش را که در تمام زندگیم جاریست درک کنم و بدانم که باید قدردان این لحظات باشم . آنقدر که وقتی در حال آمدن به اداره این آهنگ منوچهر طاهرزاده را می شنوم بدانم که این هم ، نشانه ای از حضور خداست که اکنون با زبان واژه ها با من سخن می گوید و به من می فهماند که زندگی آهنگ جاری بودن است ، فرصت سبز بهاری بودن است . حالا آنقدر خوب هستم که به خودم اجازه بدهم به محبوب و رویا زنگ بزنم و از این دو دوست دلتنگ و خسته این روزها بخواهم که آنها هم اجازه ندهند که مشکلات کوچک و بزرگ زندگی ، همه انرژی نهفته در درونشان را پنهان نگاه دارد و اجازه ندهند که صدایشان از همه آن انرژی های مثبتی که جزئی از آن صداست ، خالی بماند . حالا اینقدر خوب هستم که با شنیدن رتبه خوب زهرا ، نصف شبی شال و کلاه کنم و به خانه آنها بروم و آنقدر او را در بغل بگیرم و ابراز احساسات کنم که اشک او را در بیاورم . حالا اینقدر خوب شده ام که به خاطرم بماند امروز سالروز تولد مریم عزیزم است و باید حتما این روز را به او تبریک بگویم . حالا اینقدر عاقل شده ام که این پیام خدا را دریابم که ممکن است اتفاقی - که می تواند زلزله ای باشد که همین چند روز پیش شهرم را لرزاند – باعث از دست دادن همه عزیزانی باشد که کمی در این آشفتگی روحی من دخیل بودند ، و از خدا بخواهم که هرگز مرا با اینگونه آزمایشات ، امتحان نکند ! حالا اینقدر می دانم که این روح خسته محتضری که در حال گذران دوره نقاهت اش است ، ممکن است باز هم به کوچکترین ضربه ای به حالی بیفتد که درمان ناپذیر باشد و این من هستم که باید مراقبش باشم .
و باز هم مثل همیشه ، می خواهم قدردان مهربانترین و تواناترین همراه همیشگی ام باشم که با وجود بی تفاوتی من ، با وجود عناد من با خودش ، با وجودی که به او و همه آفریده های خوبش شک کردم ، در همه لحظات با من بود و رهایم نکرد ، اجازه داد که خانه اعتقادم به خودش را ویران کنم و بر روی ویرانه هایش ، آرام آرام بنایی بسازم ، این بار با دستان خودم ، که هیچ زلزله ای را یارای خراب کردنش نباشد . از او ممنونم به خاطر همه نشانه های فراوانی که در مسیر زندگیم قرار می دهد تا با مشاهده آنها دریابم حضورش را ، از او به خاطر همه دوستان یکدلی که برایم در زندگی مقرر کرده سپاسگزارم ، دوستانی که در تک تک این لحظات تنهایم نگذاشتند و دستم را گرفتند و هر کدام سهمی در نجات من از این گرداب داشتند و بگذارید همینجا نام ببرم از آنها تا شاید کمی جبران محبت آنها را کرده باشم . مثل همیشه قدردان حضور پدرخوانده گرانقدر هستم که گویا در لحظاتی – نا خواسته – زبان خدا می شود و من سخنانی را که باید بدانم از زبان او می شنوم ، وجود گرانبهایی که در تمام این سالهای غربت ، تنها منبع آرامش من بوده در این محیط و من برای همیشه مدیون او خواهم بود . سپاسگزار حضور سپیده عزیزم هستم که چهره اش برایم تجلی آرامش است و صبوری بی حدش مرا به یاد پدر عزیز و مهربان و صبورم می اندازد که همین یاد آوری خودش آرامشی مضاعف را در پی دارد . قدردان سمیرای عزیزم هستم که از همان راه دور هم حضور موثرش را به من اثبات می کند و من می دانم که چقدر این وجود دوست داشتنی و ساکت ، نگران گذار این لحظات بر جمع دوستانه مان است . قدردان حضور استاد قهرمان عزیزم هستم که پدرانه محبت خود را نثار من می کنند و سخنانشان مرا همانقدر جادو می کند که غزلهای نابشان ! قدردان حضور تک تک دوستانی هستم که اینجا آمدند و لطفشان را از من دریغ نکردند و من چه دلگرمم به حضور این عزیزان در این خانه . اما مانده ام چگونه تشکر کنم ازحضور همیشگی میکائیل عزیز که همیشه در سخت ترین لحظات ، به ناگاه از راه می رسد و آنقدربرای بیرون آوردن ما از اوضاع نابسامانی که در آن گرفتاریم ، از وجود خودش مایه میگذارد که تا چند روزی از هر گونه انرژی ای خالیست و آنوقت است که من می فهمم چه بلایی بر سر این عزیز مهربان و دوست داشتنی خودم آورده ام و شرمنده می شوم ، اما مگر شرمندگی سودی هم دارد؟ و خواهر عزیزترش که در پی سخنان عمیقش نکته های زیادی را می یابم و همیشه متعجب این هستم که مگر این دو چند سال دارند و چقدر فهم و درک و تجربه زندگی در پی سالیان اندک زندگیشان نهفته است که اینگونه عمیق می اندیشند به زندگی و مسائل پیرامون آن ؟!
امیدوارم به این زودیها فراموش نکنم تجربیات دریافت شده ام را در این روزهای اخیر و قدردان همه خوبیهای جاری در زمان باشم .
پی نوشت : گاهی برخی کارهای آدمها آنقدر دلخورت می کند که در لحظه تصمیم به واکنش می گیری !در سطور بالا ، نامی هم ازیک دوست قدیمی برده بودم من باب تشکر ، از اینکه بداند چه بگوید یا نه ، متوجه تلاش های مثبتش در جهت حفظ آرامش خود و دیگران هستم ، اما ، گاهی ....
بگذریم ، شاید عکس العمل من از بابت پاک کردن آن سطور شتابزده بوده ، پس به خاطر رعایت انصاف همینجا از بامرام عزیز هم قدردانی میکنم به خاطر حضور مثبتشان در این روزهای سیاه !
خدا را سپاس میگویم دوست ارجمندم که نسیم آرامش را بعد از تند بادهای سرکش ناملایمات بر وجودت جاری ساخت و بر روح زخمی ات مرهم التیام بخش حضورش را گذاشت و چه التیام بخش شگفت انگیزیست چنین مرهمی .
خوشحالم که با این کار کوچیکم تونستم خوشحالتون کنم.به خاطر دیشب واقعا ممنون.خاطره ی به یاد موندنی ای شد.مخصوصا لحظه ای که منتظر بودم بپرم تو بغل یکی و از ته دلم گریه کنم.خیلی دوستون دارم.
سلام سهبای عزیز
چقدر خوبه که اینقدر مثبت نگاه می کنی به زندگی و آگاهی و سعی می کنی قدر روزها و آدم ها و فرصت ها رو بدونی
این قافله عمر عجب می گذرد
چه عجب از اینورا ! دلتنگ بودیم حسابی !!! خوش اومدین پدرخونده عزیز.
سلام
زندگی آهنگ جاری بودنه
فرصت سبز بهاری بودنه
نوشته زیبا و دلنشینی است از اینکه به وبلاگ اینجانب سرزدی ممنونم باشه من سعی میکنم در اینده اهنگی از هرکدام از دستگاهها یا اوازها پخش کنم تا شما دوستان بیشتر با انها اشنا شوید به امید دیدار مجدد
شادی مجلسیان درقدم مقدم توست
جای غم باد هر آن دل که نخواهد شادت
امیدوارم همیشه و همه جا آرامش همراه همیشگیت باشه.
ومثل همیشه این روزا و سختیهاش به خوبی تموم بشه !هرچند میدونم سخته اما وجود نستوه تو میتونه همه شو پشت سر بذاره!
گر یک نفست ز زندگانی گذرد
مگذار که جز به شادمانی گذرد
سهبای عزیز نمیدونم که چه مشکلی سر رات سبز شده ولی این تویی که باید چاره ای کنی. اینو هم بدون که کارای خدا چه غم انگیز باشه چه شادی آور حکمت خاص خودشو داره.
ایشالا همیشه شاد باشی.
نقش مستوری و مستی نه به دست من و توست
آن چه سلطان ازل گفت بکن آن کردم
سلام
خیلی خوشحالم که نگاهتون اینه بعد اون اتفاقات بد...فکر می کنم این اتفاقات باعث شده عمیق تر به مسائل نگاه کنید و البته خودتون هم عمیق تر شدید...حالا خوندن حرفهاتون هم به آدم انرژی میده...امیدوارم حال خوبتون همیشه ادامه داشته باشه
کاش میشد همیشه به همه مشکلات اینجوری نگاه کرد که تجربه برامون میارن
%%
______________ %%%
_____________ %%%%%
____________ %%%%%%
____________ %%%%
_____________ %%%
____________ %%%
____________ %%%
_____________ %%%
_____________ %%%
_____________ %%%
_____________ %%%
_____________ %%%
___ _________ %%%__%%
_____________ %%%__%__%
_____________ %%%___%__%
_____________ %%%___%___%
_____________ %%%___%____%
_______ %%____%%%__%____%
______ %__%__%%%%%%__%%
______ %___%%_____%____%%
_______ %____%%%%%_%%
________ %___________%%
_________ %_________%%
_________ %%__سلام___%%
________ %%__________%%%
_______ %%______آپم____%%%
______ %%_______________%%
_____ %%_________________%%
_____ %%__________________%%
_____ %%%________________%%
______ %%_______________%%%
_______ %%%____________%%%
_________ %%%%________%%%
___________ %%%%%%%%%منتظرم
آینه جلال انسان
و تو ای انسان
براستی که آینه جمال خدایی
و جهان آینه جلال تو
آن چه خدا در ذرات خود دارد
در آیینه تو می بیند
وآن چه جهان از شکوه آفرینش دارد
تو در آن می یابی
و این است فروغ بی پایان و حشمت جاویدان تو
ای انسان
سعید رمضانی
چقدر خوشحالم که خوبی نرگس ... چقدر خوب که سهبا اینا رو نوشته ... حالم خوب شد به خدا ... کلی انرژی گرفتم ... احساس می کنم منم می تونم بنویسم ...
ممنون که هستی نرگس ... ممنون از حضور پر رنگت
در ضمن حرف زدن باهات خیلی خوب بود
چقدر بدم من نرگس...
و چقدر غافل...
حالا که امتحانتو خوب دادی برای منم دعا کن که این امتحان مخوف رو ازش به سلامت عبور کنم. ویرانه ای به نام رویا امیدوار است در تاریکی های بعدی کمی همراهت باشد.
سلام سهبا جان نمی دونم چرا اینقدر ناراحت بودی و مشکل چی بوده اما می دونم که تو واقعا خوبی بی تعارف میگم .اینو احساس می کنم ..خدا هم که می دونی عاشق بنده های خوبشه ..اما برای سر درآوردن از این عشق باید یه کم صبر داشته باشیم .. یه کم صبر ..
یعنی تو معرکه ای به خدا.. خوشحالم که حالت خوب شد.. بووووووووووس
من ۳۰ سالمه
در جواب کامنتت
این شعر رو دوست دارم
اکثر اوقات صبحها تو ماشین از رادیو ژخش می کنه ترانه اش رو
هم غم انگیزه
هم امید بخش
به امید روزهای بهتر تو زندگی
سهبای عزیز
من هم از این عکس العمل های شتابزده تو زندگیم زیاد کردم
و بعدش معمولا پشیمون شدم
خدا رو شکر
گویا احوالات سهبا بانو برقرار و آرام است
خوشحالیم ما نیز مانند دگر دوستان:-)
نرگسی منم دلم تنگه اما خیلی خسته م............خیلی انرژی کم دارم انگار...
...سهبا جان ...بی اغراق این پستت از بهترین پستات در مدتیه که می خونمت...حرفاتو خوب فهمیدم و نشونش اشکی بود که جمع شد تو چشام و بغضی که مجبور شدم اینجا فروبخورمش...
...چه سعادتی میخواد که آدم خودش ذره ذره به تغییر تحولات درونیش آگاه باشه...اونارو ببینه و هدایتشون کنه و بسلامت ازطوفان بگذره...و تو آرامش بعد از طوفانو داری الان...چه آرامشی
...این نشانه ها رو که گفتی...دور و برمون پره...فراوونه...فقط باید سنسورهامونو نسبت بهشون حساس تر کنم...جوابامونو هر لحظه داریم میگیریم...حتی از زبون یه بازیگر...وقتی که تلویزیون رو باز میکنی و اون دیالوگ خودشو داره میگه...اما در واقع جواب تورو داره میده...
...این موسیقی متن وبت...وحشتناک محشررره...نغمه و آهنگ جاری در ذرات عالمه...
سلام سهبا جان حالت رو کملا درک میکنم چون خودمم الان درگیر یکی از ان ناامیدی ها ودل خستگی هام برات خوشحالم که تونستی پشت سرش بزاری. (باآنچه در فکر انجامش هستی چنان زندگی کن که جایی برای احساسات دردمند باقی نماند.)
سلام دوست عزیز
خوشحالم که به مذاب ها اومدی
امروز دارم پستی رو آپ میکنم که دوست دارم حتما" تا آخر بخونیش و به آدرسی که میدم سر بزنی.... به امید دیدار مجددت در مذاب ها.
سلام سهبا جون به نظرت یادت نرفته از یه خانم خیلی متشخص با حال و خوب و خانم و ................تشکر و قدر دانی کنی ای داد بی داد هییییییییییییییییییییی.
ولی حالا گذشته از شوخی خیلی با حال نوشتی و آدمو به خودش میاری ممنون .
سلام دوست خوبم
فهمیدم لحظات سختی رو داشتی. ضمنا به زبان نشانه ها اعتقاد عجیبی دارم و مطمئنم که اگه همه توجه بیشتری داشته باشن میبینن لحظه لحظه حرف زدن خدا رو.
حس جالبی بود این مرز میان عقل و جنون و نوشتن این که فاصله به اندازه یه تار مو است.
به من هم سر بزن. خوشحال شدم دیدم بهم سر زدی.
فعلا.
:)
نمی دونم سهبا جون
من اصالتا کاشمری هستم
خونمون مشهده
ولی تهران زندگی می کنم
:)
حالا تو کجایی؟
سرود مجلس جمشید گفته اند این بود
که جام باده بیاور که جم نخواهد ما ند
.....
غنیمتی شمر ای شمع وصل پروانه
که این معامله تا صبحدم نخواهد ماند
......
بدین رواق زبرجد نوشتهاند به زر
که جز نکویی اهل کرم نخواهد ماند
سرفراز و سربلند باشی
سلام سهبا جان، برای منم یه همچین شرایطی خیلی زیاد پیش اومده اما در همون شرایط روحی سخت که خودت تجربه اش کردی و می دونی، می بینی که با یه تلنگر به خودت میای و همه چیز رو دوباره می سازی...از نو...
گاهی سخت و ناممکن
گاهی سهل و ممتنع
تو گذر میکنی از میان ...
و بی شتاب
به آغاز برمیگردی
به آغاز بودن
به آغاز خود .....
آنگاه که دریچه های نور بر تو هویدا شد
نیازی به جستن نیس...
اندکی تامل ...
نوبه آغاز است...
سنگْچینْ چشمی
که باران را
ز خاطر برده است
از تمامِ صفحههای روشن و تاریکِ تقویمِ خدا
خط خورده است!
عابرِ آبادیِ رنگینکمان!
قدرِ بارانِ نگاهت را
بدان!