این روزها دچار یک خشم خاموش شدم . خشمی که داره ذره ذره وجودم رو از بین می بره . خشمی که با کوچکترین تلنگری سرباز می کنه و فریادی میشه بر سر اولین نفری که بر سر راهم قرار می گیره ، بچه ، همسر ، همکار ، دوست ، خودم ، خودم ، خودم و خدای خودم !
خسته م . از اینهمه دروغ و ریا خسته م ، از اینهمه دشمنی و کینه و حسادت خسته م ، اینهمه بغض ، اینهمه بغض های فروخورده ، بغضهایی که اینقدر خاموشند و خفته ، اینقدر مجالی پیدا نمی کنند برای بروز که میشن یه عقده ، عقده ای در دل که نابودت می کنند ، که از درون تو رو به هم می ریزند ، که نابودت میکنند ، عین یک غده سرطانی ، و من میدونم این روزها دارن چه بلایی بر سر من در میارن ، چه می کنم با خودم ، با روحم ، با جسمم ، اما ظاهرا دیگه هیچ چیز برام مهم نیست ، خسته م ، خسته تر از اونی که دیگه ادامه این مسیر اینقدر برام ارزش داشته باشه که بخوام براش بجنگم ، که اصلا مفهوم ارزش برام کمرنگ شده ، ارزش ها و ضد ارزش ها چه مفهومی دارند در روزگار ما ، وقتی اینقدر دنیای ما کوچیک شده ، که غم نان بشه بزرگترین دغدغه ما ، وقتی وجودمون لبریز بشه از کینه ، دیگه ارزشی واسه ما باقی نمی مونه ! وقتی کوچکترین ارتباطی با الفبای انسانیت نداریم ، وقتی از مروت و انصاف و وجدان و شرف فرسنگها فاصله داریم ، دیگه دنبال چی میگردیم تو این دنیای وانفسا ؟ هیچوقت دنبال اثبات خودم نبودم ، نخواستم بگم کی هستم و چی میکنم ، الا برای خودم که باید تکلیفم را با خودم روشن میکردم تو این زندگی ، اما گاهی مثل الان ، اونقدر سرگیجه می گیرم که نمیدونم حتی با خودم هم چه باید بکنم ؟ که اصلا چی درسته ، چی غلط ؟ اصلا من کجای این دنیا وایسادم و چه چیزی رو میتونم تغییر بدم ؟ یعنی واقعا من قدرت تغییر حتی یک ذره از وجود خودم رو دارم ؟ تا بعد برسه به محیط و به اطرافیان ! گاهی اینقدر خسته م که دلم فقط یک خواب می خواد ، یک خواب آرام و بدون دغدغه و بدون هراس و بدون تشویش از بیدار شدن ، حتی اگه این خواب ، خواب مرگ باشه !
پی نوشت :
نترسید ، هیچیم نیست ، قصد خودکشی ندارم ، هیچ بلایی هم سرم نیومده ، این حرفها حرفهایی بود که باید سرریز می کرد از درونم ، به قول رویا ، باید گاهی اجازه بدیم روحمون تخلیه بشه از حرفهایی که در وجودش لبریز شده ، اما با همه این تلخیها ، زندگی در گذره ، زندگی با همه تلخی ها و شیرینی هاش در گذره ، اونقدر که وقتی با فرخنده عزیزم بر میگردیم و نگاهش می کنیم ، با هم بگیم : پیرشدیم ها !!!
هنوزم با همه حرفهایی که این روح خسته زد ، چیزهایی هستند که برام مهمند ، که اینقدر ارزش دارند که از بودنشون لبریز بشم از همه حسهای خوب دنیا ، مثل بودن یک دوست ، مثل سپری کردن لحظاتی از زندگی در کنار بهترین ها ، در کنار خونواده عزیزی که وجود همه شون برات غنیمته تو این شوره زار دلتنگی ، که دلت میخواد اینقدر لحظه های با اونها بودن کش بیان و تموم نشن ، که طعم و عطر اون لحظه ها غالب بشن بر همه خستگیها و دلتنگیهای روح سرکش و طغیانگر و ناآرام این روزهات ، که اینقدر غرق در صفا و صمیمیت و صداقت اونها بشی که فراموش کنی همه دروغهای دوروبرت رو ، که اینقدر با حضورشون مفهوم دوست داشتن رو عمیق درک میکنی که بتونی هنوز هم امیدوار بشی به اینکه دوستیها هنوز هم پابرجان ، که هنوز هم در همین خرابه میشه به زنده بودن معرفت ها و محبت ها امیدوار بود ، که هنوز هم هستند آدمهایی که با آوردن اسمشون ، با دیدنشون و با به یادآوریشون ، یه بارقه ای از امید و گرما میاد تو قلبت و می فهمی که هنوز زنده ای و هنوز تن ندادی به شدن اون چیزی که دیگران میخوان ! اونقدر که با همه سردردی که داری ترجیح بدی باز هم در جمع دوستانه دیگری قرار بگیری تا کمتر فکر کنی به این دنیا و همه دردسرهایی که از بودن در اون نصیبت میشه !
عجب پارادوکسی شده وجود من این روزها ، ملغمه عجیبی که به هیچ دردی نمیخوره ، حتی به درد زندگی !
پی نوشت 2:
عمر را استاده پندارم ، می رود از بس به همواری
گرچه از ره وا نمی ماند ، لحظه ای این ساکن جاری
بی تپش تر مانده از مرداب ، می رسانم بام را تا شام
هر شبم چون گور سوت و کور، روزها یکرنگ و تکراری
حاصل شب زنده داریها ، عاقبت بیدار خوابی شد
آن زمان تن می زدم از خواب ، حال در رنجم ز بیداری
ای رفیق سالهای دور ، دیر افتادی به یاد من
ناز پرورد جوانی را ، می کشد پیری به صد خواری
سقف سست زندگی آخر ، بر سرم آوار خواهد شد
نیست از وحشت دلم بر جا ، می دهندم گر چه دلداری
مار زخمی نیستم ، اما ، زانچه می بینم به خود پیچم
هر چه در این نفرت آباد است ، باعث خشم است و بیزاری
در خیابان سیل جمعیت ، باز می دارد مرا از راه
جان ازین گرداب گند آلود ، می برم بیرون به دشواری
لنگ لنگان ، بار غم بردوش ، رو به سوی خانه می آرم
تا مگر آرامشم بخشد ، این قفس ، این چاردیواری
برلبم صدگونه دشنام است ، وز ادب رخصت نمی یابم
ورکه آید برزبان نفرین ، می کنم از شرم خودداری
دیگر ای بیمار نازکدل ، درددل کن با درو دیوار
گر چه داری چشم زین و آن ، پرسشی از روی غمخواری
دوستان را پیش چشمانت ، می درد گرگ اجل از هم
دم زنی ، بم نیز خواهی خورد ، سر بنه بر خط ز ناچاری
استاد محمد قهرمان
همه مون یه وقتها و روزهایی دچار چنین حسی میشیم و اصلا هم عجیب نیست! خدا کنه خودش بهت آرامش بده..همین دعا از دستم برمیاد و دیگه اینکه گوشی باشم واسه شنیدن اگه لایق بدونی
سلام دوست عزیز
دلم برای خواندن دلنوشته هایت تنگ شده بود!
نوشتی....
خواندم ....
دلتنگ تر شدم ... دوست من در دنیا همانقدر که دروغ هست راست هم هست و همانقدر که سایه هست روشنی هم هست .... مهم اینه که ما صادق باشیم و این وظیفهء ماست و برای روحی که مبارزه با سیاهی ها را عبادت میداند خستگی بی معناست و قامت بلندش با این زخم ها خم نشدنی است و ما باید باور کنیم که بخشی از خدا را در وجودمان داریم باید احساس کنیم که خدا گونه ایی بر روی این کرهء خاکی هستیم .... دوست عزیز در زندگی لحظه هایی هست که کمر بجنگ با تو میبندند و اگر از قدرت لایتناهی روحت استفاده نکنی و قوای قدرتمند روحت را فراخوانی نکنی جنگ را بازنده ایی ارزش یک گوهر زمانی آشکاره است که در کنار پستی ها و اشیاء بی ارزش قرار گیرد و قیاس شود و این بدی ها و زشتی ها باید باشند تا ارزش های انسان مشخص شوند و فراموش نکن که ما برای آزمایش و امتحان آمده ایم و باید برای قبول شدن زندگی کنیم و تلاش کنیم .....وقت برای قبولی سخت تنگ است و راه بسی دشوار ... فکرت را با این آفت های فکری مشغول نکن که ثانیه ها برا ی گذر معطل ما نمی مانند.
سلام سهبای گلم بعضی وقتها که اینطوری صمیمانه احساست رو می نویسی با خودم می گم چقدر خوبه که یکی دیگه هم تو ی این دنیا مثل من هست !
واقعابعضی وقتها حال و روز اسف بار این دنیا آدم رو افسرده می کنه ..حس می کنی همه چی در بد ترین وضعیت ممکن هستش ولی یه کم بعد خوبیهاش هم یادت می آد و بالاخره ادامه زندگی ...
یه مطلب زیبا از حاح اسماعیل دولابی(روحش شاد)از وبلاگ یه مرد امیدوار
هروقت دیدی کدر شدهای، هر دعا و ذکری که از پدر و مادر یاد گرفتهای، همان را با لبت تذکر بده. چرا لبت را روی هم بگذاری تا درونت دم کند و خستهات کند؟ خدا دوست ندارد که نزدیکانش غمناک باشند، میخواهد مسرور باشند با بودن خودش.
سبحان الله...الحمد لله...استغفر الله
امیدوارم همینکه گردی پیدا میشود یک سبحان الله بگویید. صحبت کردن با او ذات غم را میبرد.
...
سلام سهبا جان
همه ی ما تو زندگیمون مشکل داریم خود من حال تورو دارم و خسته ام ولی به این نتیجه رسیدم که تو این دنیایی که همه چیز علیه آدم و انسانیته فقط باید گشت و دلخوشی ها رو پیدا کرد هرچند کوچیک باشند ولی می تونن واسه لحظه ای هم که شده غبار غم و سر در گمی رو از زندگیمون پاک کنن. حالا دارم سعی میکنم دنبال یه اتفاق خوب باشم که حتی اگه مدتی کوتاه ولی زندگی مو عوض کنه شاید بتونم تلاش کنم تا بهش تداوم بدم .شاید بعضی وقتا انقد خسته ایم که چشمامونو روی اتفاقای خوب هم میبیندیم . یه کم اگه درست نگاه کنیم شاید چیزای خوب و زیبا دورو برمون کم نباشه.
خوشحال میشم یه سر بهم بزنی و نظرتو در مورد تبادل لینک بهم بگی
خوش باشی
سلام خاله جون.....منم خسته م .....از دست خودم!
یعنی من خودم خودم رو دق مرگ نکنم خیلیه ها!
امروزم امتحان داشتم بس خفن....امیدی به خودم ندارم.....
واااااااااااااااااااااای! من چرا اینجوری شدم......از خودم دلخورم بیخودی به مامان اینا میپرم(اینجاش شبیه شما شد یکم....گیس گلابتون کو ندارد نشان از خاله سهبا..........D:)
سلام نرگس عزیز
ببخشید دو سه روزی نبودم اینترنت ما قطع شده بود
مطالبتو خوندم دلم نمی خواست بخونمش ولی بزور خوندمش ، متاسفانه دلم خیلی کوچیکه که بتونه مشکلات بزرگی رو مثل نوشته های تو رو بخونه ولی خوندم شاید نادرست باشه اینو بگم ولی موقع خوندنش دوست داشتم گریه کنم اونم گریه های بلند بلند ، راستی چرا گاهی آدمها نمیتونند انسان باشن چرا باید اینهمه فشار به یک نفر وارد بشه ،آیا خوشحال میشن ببیند مردم اینقدر سختی میکشند .
واقعا شرم باد بر مای که فکر میکنیم انسانیم و با شعور ،شرم باد بر مای که گرگ رو حیوانی درنده و انسان را موجودی کامل حساب میکنیم فقط میتونم بگم
تا روز رهایی ز قفس فاصله ای نیست
دل منتظر نقطه پایان سکوت است
جات خیلی خالیه بانو...از همین اول صبح معلومه که نیستی!
متاسفانه مثل اینکه بلاگفا نظرات رو باز نمیکنه
به وبلاگ من هم سر بزن.نظر یادت نره ها...!!!!
راستی آماده تبادل لینک هستیم.(400 بازدید در روز!!!!!!!!!!)
سلام نرگس خانم
امروزم به وبلاگت آمدم ... اگرچه حضورت نبود اما یادت بود و من میدانم انسان ها هم با یادشان میتوانند حضور داشته باشند و این خصوصیتی است که مختص به آفریدگارانی است که برای نوازش روح اثری را خلق میکنند .... هر کجایی برایت آرزوی سعادت دارم .... آمدم که فکر نکنی با حضورت بیادت هستم و بی حضورت از یاد بردمت..... به امید دیدارت در مذاب ها.
...سلاااام...خوبی شما ؟..دوباره اومدم...رفته بودم چند روزی سفر...دلم برای دوستان نت تنگ شده بود...خوندمت دوست من...بازهم دردوخشم ...وباز هم پاسخ به خودت...بسیار زیبا و قشنگ...و حسن ختامی بس قشنگتر با شعری از استاد قهرمان...
یعضی وقتها آدم اینجوری میشه که گفتی.. میگذره.. خوب میشی.. عاااااااالی می نویسی سهبای عزیزم.. عالی..
عای بود ممنون
سلام سهبا خان
امیدوارم خوب باشی
آپ کردم خوشحال میشم نظرتو بدونم
………..|”"”"”"”"”"”"”"” ” “”"”"”"”|\|_
………..|……*اینم وسیله * بیا ….|||”|”"\___
………..|________________ _ |||_|___|)
………..!(@)’(@)”"”"**!(@ )(@)***!(@)
منتظرم
سلام سهبا جان
چقدر این پارادوکس تو رو خوب می فهمم.
چه حس نزدیکی!!
...
نمیدونم تا کی؟
ولی مطمئنم تا چند روزی نیستی!
جایت رو خالی میزایم سهبای عزیز زود برگرد
ببخشید بزرگ حس شیشم داره انگار شما هم می خواهید برید جایی مسافرتی چیزی ها اینطور نیست ؟؟
ماااای سلااااااااام
چقدر دلم برات تنگ شده بود سهبا جون....
این مطلبت خب دل سنگ و آب میکنه......مااااای بزرگ شدن چه مشکلاتی داره(آقا بزرگ به خودتون نگیرید لطفا)
.... کسی می آید
وقتیکه بیاید
پدرم دست های پینه بسته اش را....
قامت شکسته اش را ....
و دل خسته اش را به استقبالش میبرد !
تا به او بگوید از مرگ محمد تا کنون
کسی بوسه بر دست های او نزده !
کسی می آید
کسی که مفهوم بوسهء جدش را میداند....
و قرن ها دلش برای آن بوسهء مقدس
سخت تنگ شده !.....
سلا م دوست عزیز عیدت مبارکباد.
به چیزی فکر نکنید تا ارام بشید
نیستی سهبای گرامی؟
سلام...
بعد از مدتی که فرصت خواندن وبلاگ دوستان و توفیق دیدار مجازی دست ندار تحفه ای بود این نوشتارتان...
دست مریزاد...
امید که این حال ناخوش به این خوش نوشته ها از سرتان دور شود و دلگرم باشید و پرشور دوست خوب...
کاش منم می تونستم انقدر ساده و راحت و صمیمی سر ریز کنم ...
بدون پیچش اضافی !
این خشم خاموش داره ذره ذره منم می کشه ...
و این پارادکسی که نمی ذاره تا ته خشمم برم مثل تو !
...
سقف سست زندگی آخر , بر سرم آوار خواهد شد ...
گر خداوند چشم در چشمت نهد وگوید: ((فرمانت دهم تا زنده ای به شادی در این جهان سر کنی .))چه خواهی کرد؟
باسلام! " ره " درپایان یکی ازمصرعها ، باید " راه " باشد :
درخبابان سیل ِجمعیّت ، بازمی دارد مرا از راه
سلامت و پایدارباشید514