ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
یک روزهایی هستند توی زندگی که نمیشه توی هیچ فرمولی قرارشون داد .
از خواب که پا میشی حس میکنی کسلی ! حتی اگه خوب و راحت خوابیده باشی باز هم احساس خستگی میکنی . سر کار که میری حوصله انجام دادن هیچ کاری رو نداری . حتی حوصله حرف زدن هم نداری . یه دلتنگی عجیب یا یه دلشوره با تو هست و یه جورایی کلافه و عصبانی هستی بدون اینکه هیچ دلیل مشخصی واسه خودت سراغ داشته باشی . توی این روزها خدا نکنه که کارت هم زیاد باشه که دیگه بدتر ! بیچاره اون مشتری که بیاد سراغت و بخواد دو تا کلمه حرف اضافه بزنه داد و بیدادت به آسمون بلند میشه . اصلا" انگار صبر و تحملت به نقطه صفر رسیده . طفلکی اون دوستانی که میخوان بدونن چت شده یا بخوان آرومت کنند . بدتر کلافه و ناراحت و پشیمون باید ازت دور بشن . اینجور وقتا هر حرفی رو به خودت می گیری . دلت کوچیک و زودرنج میشه و از همه چیز و همه کس هم شاکی هستی !
نمیدونم دلیل وجود این روزها چی هست ؟ شاید خستگیها دلتنگیها یا جمع شدن روی هم ناراحتی های کوچک یا وجود یک نگرانی ماورایی باعث ایجاد اونا بشن اما هر چی که هست خیلی سخت می کنند گذر زمان رو و از پا میندازن آدم رو . وای به وقتی که با کسی هم قرار داشته باشی. بنده خدا چی میکشه از دست تو و لابد چی فکر میکنه راجع بهت ؟!
دیروز من با همه این اوصاف گذشت . خیلی سعی کردم که باعث آزار دیگران نشم ولی فکر نکنم خیلی موفق بوده باشم . از خودم و اخلاق بدم پناه بردم به کتاب تا شاید آرومتر بشم . نمیدونم همراهم چی کشید از دست من ولی وجودش باعث آرومتر شدن من شد . فضای کتابها و یک خواب طولانی هم تاثیر خودش رو گذاشت و روحیه من الان خیلی بهتره . گر چه هنوز خسته ام ولی حسن روزگار اینه که خوب و بدش گذراست .
تحمل کردن من یک روزایی خیلی سخت میشه ! منو ببخشین !
میدونم چی میگی....کتاب رو نمیدونم ولی خواب همیشه معجزه میکنه:)
من معمولا با خوندن شعر خیلی اروم میشم . اینجا یه نمایشگاه کتاب برپاست که من از دیروز دو بار با دوهمراه عزیز بهش سر زدم . وقت نوشتن حال و هوام تاثیرش رو روی نوشته هم گذاشت و نتونستم درست بگم منظورم رو . رفتن به نمایشگاه و خرید چند تا کتاب خوب حال یکی مثل من رو خیلی بهتر میکنه .
یک خواب ۱۰ ساعته رو هم اضافه کن دیگه خیلی خوب میشه حالت !
ممنون که سر میزنی .
عین پریروز ما شده بودید پس !
درک می کنم قشنگ ...
بد کوفتیه حس اینجور روزها ...
این روزهای ما آدما خیلی شبیه هم شده جناب کرگدن !
راستی چرا؟
یه یاس عمومی جامعه رو گرفته...بیماری عصر مدرن
بیماری عصر مدرن ولی نه در جامعه ای مدرن !!!
برگشتین از شکار آّهو؟!
اما خدا رو شکر فکر کنم بعدازظهرش بد نبود برات نرگس جون؟امیدوارم این لحظه های تلخ به حداقل برسه
عزیز دلم این حال و هوا واسه روز چهارشنبه م بود و گرنه بعدازظهر پنجشنبه که یه روز شد توی دفتر خاطرات هر دوی ما ! اینطور نیست؟
از سردرد بگذریم حالم خیلی خوبه امروز .
خدا رو شکر که خوبی.
بابا یه کم کمتر با سمیرا دل ما رو آب کنید از این یاداوری خاطرات مشترک/
راستی سهبا خیلی خوب می نویسی ها. راستی این نرگس کیه که سمیرا ازش حرف زده (چشمک)
لطف داری شما رویا جون . این نرگس رو هم احتمالا سمیرا با من اشتباه گرفته !!! نمیدونم کیه ؟ و چی کنیم دلمون خوشه به همین خاطرات با هم بودن و لحظات با هم بودن که همش خوبه و خوشه و جای شما هم خیلی خیلی خیلی خالیه گر چه تو دل ما هستین همیشه !
سلام...
خیلی از روزای من ...مخصوصا از زمانی که بزرگ شدم اینجوریه...تحملم برای خودم خیلی سخت شده....از خودم عذر می خوام....
همیشه دلگرم باشین.
یعنی منم بزرگ شدم؟!!!