ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
دلتنگی ,رنج دوری از عزیزترین ها ,خواستن ها و نتوانستن ها حدیث مکرر سالیان طولانی زندگی من در غربت است . با وجود اینکه بارها خودم را راضی کرده ام به تقدیر, به حکمت ها و مصلحت ها هرگز دلم به این دوریها راضی نبوده و نیست و نخواهد بود . پدر و مادر عزیزترینهایی هستند که هیچگاه جایگزینی برایشان وجود نخواهد داشت . در عجبم از آنهایی که به خاطر موقعیت های زندگی راضی می شوند به دوری از این موجودات بی بدیل و دوست داشتنی . متاسفانه خود من هم به اجبار در ردیف همین انسانها قرار گرفته ام .
هرگاه بعد ازماهها دوری یکی از آنها به خانه ساکت من پا می گذارند یک دنیا محبت و شادی را برای ما به ارمغان می آورند.آرامشی که در روزهای با آنها بودن با من هست را مگر می شود توصیف کرد؟ اما روزهایی که برای رفتن شتاب دارند پایان این روزها را نیز به سرعت می رسانند . و من که بعد از سالیانی دراز هنوز عادت نکرده ام به این عصرهای بارانی پس از رفتن آنها و فلج شدن چند روزه همه ی احساسم ,نمی توانم جلوی شکایتم را از روزگار بگیرم و گلایه نکنم از زندگی ام در غربت . حالا که بغض دو دخترم و چراهای فراوانشان نیز سخت تر کرده کنار آمدنم را با این مساله !
منطقی ترین یا سنگدل ترین آدمها نیز گاهی نیاز دارند بی منطق شوند و احساساتی شوند و گله کنند و شکایت کنند و بارانی شوند و ببارند !
ببخشید حال و هوای این نوشته ام را . فقط به من بگویید چرا تمامی زندگی شده حدیث مکرر دل بستن و دل کندن ؟ چرا ...؟ چرا....؟ و تا کی ؟
بشنوید آهنگ این لحظات تلخ مرا از اینجا.
پی نوشت :
با خوندن دوباره این مطلب به یاد این نوشته زیبای پارسای عزیز افتادم که بزارین لذت خوندنش رو با شما شریک بشم .
مطالبت جالبه ولی چرا این قدر دلتنگ!
سه ساله دارم این سختی و تلخی رو تحمل می کنم فقط به امید روزی که تموم بشه و دیگه نخوام ازشون جدا شم...دیگه ظهر هر جمعه نخوام بار سفر ببندم و راه بیفتم به شهری که دوستش ندارم...دعا میکنم غربتهای تو هم تموم بشه از ته دل واسه بر گشتنتون دعا میکنم
ممنون سمیرا. دلتنگی من ۱۶ ساله که باهامه . حدیث امروز و دیروز نیست ! دعا کن زود سربیاد قبل از اینکه عمرمون به سر بیاد!
در عجبم از آنهایی که به خاطر موقعیت های زندگی راضی می شوند به دوری از این موجودات بی بدیل و دوست داشتنی ...
من هم !!
ولی درک هم می کنم ضمنن ...
سلام...
منم غربت کشیدم...خوب حرفاتونو درک کردم...
ولی متاسفانه وقتی به شهرم برگشتم...غریب تر از غربت شدم...
انگار همه چیز عوض شده...
وقتی آدم دوره..تخیلش به اطرافیانش خیلی قشنگ تره..
....
شادکام باشین.
من این حرف شما رو خیلی خوب درک میکنم . تمام نزدیکان من در شهر خودمم همین حرف رو میزنن . منتها وقتی به پای پدرومادر میرسه نمیدونم درسته که به خاطر آرامش خودم ، زندگی خودمو به با اونا بودن ترجیح بدم یا نه؟ مگه عمر با هم بودنای ما چقدره و مگه میشه جایگزینی واسشون پیدا کرد؟ می ترسم از روزی که حسرت بخوریم واسه این روزای از دست رفته !!!
پدر من به دلیل اینکه تنها بود و برادر نداشت و تنها یک خواهر داشت که متاسفانه ۴۰ سال قبل ازدواج میکنه و رهسپار تهران میشه و تا کنون هم در تهران مشغول زندگیه خوشبختانه دارای فرزندان زیادی است همیشه فکر میکردم که شاید نبود من برای پدر و مادرم زیاد محسوس نباشه اما همین غربت من باعث شده مادر عزیزم روزانه ۱۰ عدد قرص بخوره بارها وبارها در بیمارستان بستری شده ولی انگار راهی وجود نداره و هر چه در سرنوشت انسانها نوشته شده باید انجام بشه طی این سالها فقط از خداوند یک خواهش داشتم که من را قبل از همه عزیزانم از این دنیا ببره ...
برای شما هم آرزوی توفیق دارم
هیچکس جای دیگری را پرنخواهد کرد . برای پدرومادر هر فرزندی جای خودش را دارد . خداوند سایه پدرومادرتان را سالیانی طولانی با عزت و سربلندی بر سرتان مستدام بدارد و انشاءاله خودتان نیز ۱۲۰ ساله بشوید با سلامتی و سربلندی .
من که دوران غریبیم تمام شده ولی با تمام اینها دلم نمی خواست تا درباره غریبی وغربت چیزی بنویسم ولی خب حالا که شروع کرده ام به روده درازی تحملم کنید که شروع کنم سر منبر رفتنو
غربت سخته ولی پراز رمز ورازه پراز سختیهای لذت باره درس گرفتن همیشه مشکله ولی لذت دانستن را هیچ چیزی پرنمی کنه آموختن زندگی از غربت واقعا لذت پذیر ترین اخساسهای زندگی است
یه وقتی انسان میان دیگران غریبه است یه وقتی توی یه شهر غریبه ای یه وقتی توی یک کشور بیگانه ای یه وقتی میون خانه وادت غریبه میشی خالا کدومش خوبه؟
لطفا جواب بده تا بریم سر اصل موضوع غربت
راستی این آهنگم بهت نمی آد
یه چیزی هم رفیق خنده رومون گفته بود که به نظر من خیلی قشنگ آومد وقتی آدم دوره..تخیلش به اطرافیانش خیلی قشنگ تره درباره اش فکر کن
انشا ا۰۰۰نیمه پری باشی
در مورد کامنت مردی که می خندد جواب دادم من قبول دارم حرف ایشون رو ولی بازم میگم در مورد پدر و مادر نمی تونم همون رایی رو صادر کنم که در مورد بقیه . اینکه آدم هر جایی می تونه غریب باشه هم درسته . اصلا غم غربت توی وجود ماست . نمیخوام راجع به این مساله فلسفی فکر کنم . تمام حس و حال نوشته من راجع به نگاه مادرم بود که وقت رفتن از شیشه ماشین به من و تنها نوه هایش می انداخت . سنگینی بار این نگاه رو شاید شما هیچوقت درک نکنید چرا که نه هیچوقت مادرید که از تنها دختر و تنها نوه های خود دور باشند و نه در سن و سال و شرایطی هستید که نیاز به این با هم بودن را حس کنید . تمام حرف من این بود و گرنه در نوشته های قبلی هم گفته ام که به حکمت ها و مصلحت ها باور دارم . اما گاه انسان با هیچ منطقی راضی نمیشود ! گاهی احساس بسیار قویتر از هر عقلی عمل می کند و در همان زمانهاست که روزگار سخت خواهد گذشت و همین زمانهاست اوج دلتنگی و غربت .
وقتی که به مقابله بنشینیم که چی بدست می آوریم که چی ازدست داده ایم اونوقت ؟
باید دید که برده کی باخته
من نه مادرم نه بچه دارم نه تعلق انچنانی همونطور که مستحضرید
ولی شما بگو من که باخودم غریبم چه کنم وا مصیبت ..................نه؟
کی با خودش غریبه نیست ؟!
مقابله ای در کار نیست ! همش شریک شدن توی یه حس لعنتی خفه کننده بود ! ببخشید شما!