سایه سار زندگی
سایه سار زندگی

سایه سار زندگی

پاییز

پاییز کوچک من

پاییز کهربایی تبریزی هاست

                   که با سماع دائم باد

تن را به پیچ و تاب جذبه

تن را به رقص می سپرند

و برگهای گر گرفته که گاهی

                                 با گردباد

مخروط واژگونه ای از رنگند

و گاه ماهیان شتابانی

                 در آب های باد .

.

پاییز کوچک من

           وقت بزرگ باران ها

جشن بزرگ آینه ها در شهر

باران که نطفه می بندد در ابر

حیرت درخت های آلبالو را می گیرد!

.

پاییز کوچک من

           گنجایش هزار بهار

گنجایش هزار شکفتن دارد

وقتی به باغ می نگرم

روح عظیم مولانا را می بینم

که با قبای افشان

           و دفتر کبیرش

زیر درختهای گلابی قدم می زند

و برگ های خشک

زیر قدم هایش شاعر می شوند.

 

وقتی به باغ می نگرم

 بودا حلول می کند

در پیکر تمام نیلوفرها

آنگاه پاییز نیرواناست

پاییز نی زنی است

که سحر ساده نفسش را

در ذره های باغ دمیده ست

و می زند که سرو به رقص آید.

.

پاییز کوچک من

دنیای سازش همه رنگ هاست با یکدیگر

تا من نگاه شیفته ام را

در خوش ترین زمینه به گردش برم

و از درخت های باغ بپرسم:

خواب کدام رنگ

               یا بی رنگی را می بینید

در طیف عارفانه پاییز؟

 

شعر از حسین منزوی

نظرات 5 + ارسال نظر
فریبا سه‌شنبه 3 آذر‌ماه سال 1388 ساعت 10:42 ق.ظ http://fariba66.blogsky.com/

سلام عزیزم
زیبا بود
من هم اپم خوشحال می شم بیای
راستی من شما رو لینکیدم

کرگدن سه‌شنبه 3 آذر‌ماه سال 1388 ساعت 09:07 ب.ظ

خدا بیامرزد استاد منزوی را ...
من که خیلی حالهای قشنگ سالهای جوانی ام را مدیونش هستم ...
یادش بخیر با حسن اوجانی خیابانهای پاییزی و سرد شبهای تهران را قدم می زدیم و منزوی می خواندیم ...
از ترمه و تغزل ...
از شوکران و شکر ...
از کهربا و کافور ...
با عشق در حوالی فاجعه ...

و خدا بیامرزد سالهای زیبای جوانی سالهای شعرخوانی
سالهای با دوست قدم زدنها و شعر خواندنها .
زود میگذرد عمر ادمی . خیلی زود میرسیم به پاییز و زمستان عمر .
ممنون به خاطر حضورسبزتان .

سمیرا پنج‌شنبه 5 آذر‌ماه سال 1388 ساعت 02:47 ب.ظ http://nahavand.persianblog.ir

و من همچنان عاشق این فصل هزار رنگ هستم...و عاشق خش خش برگهاش و عاشق جنگلهای پاییزی نهاوند... اما من حس میکنم پاییز از آذر شروع میشهْْ!!!
راستی تو و کرگدن چنان از پاییز و زمستان عمر سخن گفته اید که هرکی ندونه فکر میکنه صد سالتونه!!
خوبه که می شناسمتون

تا جایی که میدونم پاییز یه بار از مهر شروع میشه که قبلا هم گفتی که چقدر دوست داری مهرو . من فکر میکنم واسه شما آذر شروع بهاره نه پاییز عزیزم !!! ادم تولدش و شروع زندگیش و دفاعیه شو و لابد کلی مناسبت های دیگه مهم زندگیش تو آذر باشه بایدم این حرف رو بزنه ! گر جه کلی از زیباییهای پاییز در آذز شکل می گیره و طبیعت به رنگ میاد در این ماه .
جناب کرگدن رو نمی دونم ولی من از صد سال یکی دو سال کمتر دارم . اینو که می دونستی !!!

پدرخوانده پنج‌شنبه 5 آذر‌ماه سال 1388 ساعت 05:23 ب.ظ

سلام
سلمی به طراوت صبحهای پاییزی
که عجب صبححی است این صبح پاییز
صبح امروز که پاشدم وقتی به آسمان نگاه کردم خیلی دلم می خواست که درباره صبح وپاییز چیزی بگم یا چیزی بنویسم
خب درمورد اول کسی رو پیدا نکردم تا چیزی بگم
بعد این اتفاق افتاد که این وب رو باز کنم باشعر ی از حسین منزوی که من چیزی ازش سر در نیاوردم بربخورم وفقط این بهانه ای بشود تا دریباره این شوق خو سر صحبت نوشتاری باز کنم ایکاش کسی اونور باشه وجوابم را زود بده تا سر دلم بیشتر باز شه

شما همیشه همینطورین . یه وقتی پیداتون میشه که آدم فکرشو نمیکنه ! همینه که نبودیم بدونیم شما از خدا چی خواستین که شاید بمونیم و جوابگوش باشیم !!!!
در هر صورت واسه نوشتن که حضور یکی دیگه الزامی نیست . بنویسید ما خوشحال میشیم که بخونیمش .
ممنون از حضورتون .

پدر خوانده۱ شنبه 7 آذر‌ماه سال 1388 ساعت 09:10 ق.ظ

خب با سلام امروز روز مبارکیه عید قربان کردن نفسانیتت مبارک
خب امروز برای شما وهمه آنهایی که مثل شمان ومی تونن وسوسه های درونشون را قربانی کنن روز مبارکی ومن نمی خوام این میمنت رو ازت بگیرم وآزرده خاطرت کنم .
امروز صبح که ازخواب پاشدم دلم می خواست هرگز دیشب خوابم نبرده بود .
چون حال دیروزم بسیار خوب بود نه بخاطر اینکه درروزشناخت به شناخت رسیده باشم که چرا اونم درعرض بیست ثانیه وبسرعت خودمو شناختم وخدامو نشناختم و لی ولش کن
خب داشتم می گفتم که دلم می خواست هرگز صبح نشده بود چون دیروز توی برف پاییزی طمع سفیدی وسردی زمستان رو چشیده بوددیم وبرف زیر پاهایمون همون صدای آشنای ناله زیبای زیر پاموندگی رو میداد که با همه صفا زیر پابودن از هرچیزی قشنگ تره واین زیر پامونده ها هستند که زیبایی وسفیدی را می آفرینن نه دیگران .
اما خب امروز وقتی از ماشین پیاده شدم یه عالمه برگ پاییزی زیر پا م بود برگهای زرد وقرمز که تداعی کننده اینه که برای پیرایش باید هرچی زرد وقرمز روریخت روی زمین وفدا کرد روز قربانیهیمون برای قربانی کنندگان مبارک

چیزی رو که الان ازش مطمئنم اینه که شما نسبت به خودتون خیلی سخت گیر هستین و این نمیدونم خوبیش بیشتره یا بدیش ! چیزی که من میدونم اینه کسی که اینقدر زیبابین هست که میتونه اینقدر قشنگ طبیعت رو ببینه و وصف کنه َ کسی که واسه زیبایی و سفید و باصفا بودن افتادگی رو توصیه میکنه نمیتونه آدمی باشه که هرروزش بهتر از دیروزش نیست و چی بهتر از اینه واسه آدمایی که گرفتار شدن توی این دنیای رنگارنگ و تعلق خاطر پیدا کردن به اون چیزایی که حقشون نیست که در شانشون نیست !
کاش همه ما اینقدر دقیق بشیم به خودمون زندگیمون و آدمای اطرافمون !

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد