هنوز کودک بودم و شعرها و داستان زندگی پروین را می خواندم و رنجهایش را. شعرهای دلنشینی که آن زمان من کودک را تحت تاثیر خود قرار می داد و رنجهایش که غصه دارم می­کرد. تا آنجا که می رسیدم به پایان قصه زندگی اش که 28 سالگی اش بود، هر چند پروین همیشه روزگار زنده است: این که خاک سیهش بالین است... با خود می گفتم، چه خوب که زود راحت شد!

بعدترها نوجوان بودم هنوز و فروغ را شناختم و باز هم قصه زندگی ای پر نشیب و فراز، حکایت زنی زیبا و جسور و تنها که یک تنه در برابر ناملایمات بسیاری جنگید تا عصیانش از او فروغ زمان ساخت که جاودانه اش کند. هر چند او هم در 33 سالگی ترک زندگی کرد و من که با خود گفتم خوشا به حالش, در اوج رفت...

و از آن زمان همیشه به مرگ در اوج فکر کرده ام! در نهایت شباب و شور و شیدایی. هر چند من نه فروغ بودم و نه پروین که ماندنی باشم، اما مرگ را زیبا می خواستم و در اوج... آن زمان اگر می گفتی 40... می پنداشتم که آاااااه ه ه... چه دور و چه دیر.... می گفتم من هرگز نخواهم رسید به آن سالهای دور....

40 سال گذشت در کمال ناباوری... هنوز بهت زده ام که چگونه گذشت و چه زود... و باز هم مثل هر سال در زادروزی دیگر به این می اندیشم که زیستنم را چه سودی در خور هست که بیارزد به رنج بودن در این دنیا؟ که رفتن آن درخت سیب را معنا ببخشد که اگر بود سالها بود همسایه ها از طعم و عطر خوشش بهره ها می بردند، اما من...

اما من خواست خودم نبود آمدنم، خواست خودم نبوده ماندنم، و خواست خودم هم نخواهد بود رفتنم در روز و ساعتی که مقدرم باشد...

و من هر روز صبح که دیده می گشایم به روی زندگی و نگاهم می افتد به نگاه معصوم دخترکانم، می اندیشم به ثمره ی آن سیبی که نذر ماندنم شد تا حالا و هر روز نیایشگر خداوندگار یگانه باشم در لحظه لحظه ی زندگی ام...

سالی دیگر گذشت، پر فراز و پر نشیب! سالی پر از فراز و فرود! پر از شگفتی و شگفتانه های بسیار! پر از هدیه های غریب روزگار! سالی پر از رنج، رنجی از جنس دل، دل و دل بستگی و دل کندن!  آن که ماندنی است می ماند حتی از ورای تلخی ها و سردی ها و سختی ها و آنکه رفتنی ست می رود، حتی اگر نشتر یادش در دل جاودانه بماند...

چهل سال رفت... چله عمر من هم به سرآمد ، اما یار ... اگر همیشگی بود با دل، که اگر رخ بر نمی تافت گاهی به جزای عصیان گاه گاهی، عطر خوش سیب عشق می پیچید در لحظه لحظه زندگی ام ، اما ...چه کنم سرگشته ام هنوز... گیج و گم و حیران... که من کجای زندگی ام الان و دقیقا چه می کنم با خود و زندگی ام؟

تو که آشناترینی با من و دلی که ساخت دست توست، اندکی از عصاره وجود تو در آن جاریست، تو که می دانی چگونه آرامم کنی حتی برای ثانیه ای، تا باز نیرو  بگیرم از عطر خوش حضورت... شکر که هستی ... همیشگی لحظه هایم باش مهربانم....

چهل سال گذشت... حضور چهل ساله ات در دلم مبارک...

نظرات (10)
یکشنبه 20 دی‌ماه سال 1394 ساعت 06:42 ب.ظ
سلام ... امیدوارم این چلچراغ همیشه روشن بماند ...
مبارکباد بر شما و خاندان ارجمند این مناسبت خجسته
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام. خیلی خوش اومدید یار دیرین. ممنونم.
یکشنبه 20 دی‌ماه سال 1394 ساعت 09:13 ب.ظ
عجب عطر نرگسی پیچیده ...حضورش جاودانه.

تبریک تبریک تبریک
امتیاز: 0 0
پاسخ:
مرسی عمه جونم. فدای مهربونیهای همیشه تون
یکشنبه 20 دی‌ماه سال 1394 ساعت 09:35 ب.ظ
سلام رفیق همیشگی تولدت مبارک
چقدر دلتنگتونم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام عزیز همیشه ی دلم. من بیشتر دلتنگم. خوش اومدی
یکشنبه 20 دی‌ماه سال 1394 ساعت 09:52 ب.ظ
http://s3.picofile.com/file/8232710550/IMG_20160110_214250.jpg

من سهم خودمو برداشتم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
نوش جونتون عمه جونم. حضوری و واقعیش در خدمتتونم.
دوشنبه 21 دی‌ماه سال 1394 ساعت 12:14 ق.ظ
بازم تبریک آبجی جونم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
مرسی آجی زهرای گل
دوشنبه 21 دی‌ماه سال 1394 ساعت 02:42 ق.ظ
اقا من دلم خیییییییییلی وقته براتون تنگ شده که هیچی
از دو روز پیشم سعی کردم بهتون مثلا پیشاپیش تبریک بگم تولدتون رو که بدونین یادتون بودم چقدددددر این مدت...
ولی هم گوشیم خدابیامرز شده و شماره قبلیامو ندارم..هم رمز کاربری وبلاگ خودم و ادرس وبلاگ شمارو روم به دیوار یادم نمی اومد....
الان با کلللللللللللللی تلاش نفس نفس زنون نصف شبی اومدم بگم :
سلاااااااااااااااااااااام بانوی آبی سایه سار دل
تولدتون از مبارک کلی اون ور تر

امیدوارم منتقل کرده باشم حس تشنه ی تازه به اب رسیده رو
امتیاز: 0 0
پاسخ:
عزیزمی نازدونه خودم! سلااااام. خوش اومدی خانومی. ممنون از اینهمه لطفت
دوشنبه 21 دی‌ماه سال 1394 ساعت 02:52 ق.ظ
وقتی من در داغون ترین شرایطی که تصورشو نمی کردم بدو بدو میام تا بگم وجودتون حکم عنصر حیات گرفته برا دلم یعنی دیگه هییییییییییییییییییچ وقت حق ندارن واژه هاتون بوی عدم بگیرن...این یه تهدیده...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
چشم، شما منو دعوا نکن لطفا!
دوشنبه 21 دی‌ماه سال 1394 ساعت 07:11 ب.ظ
حساب آمدنت را از لحظه رفتنت داشتم و دارم
من هنوزم شعرهای بلندم را برای تو میخوانم !
امتیاز: 0 0
پاسخ:
چقدر دلتنگ خواندنت هستم...
خوش آمدی
چهارشنبه 23 دی‌ماه سال 1394 ساعت 11:57 ق.ظ
سلام نرگس جون
من تبریکات رو توی وبلاگم گفتم بهتون اما فکر کنم آدرس نداشتین
عیب نداره اینجا هم تبریک دوباره
ایشالله همیشه سلامت باشین و دلتون خوش
چله نشینی برای خدا خیلی حس خوبی داره فکر کنم،
پاسخ:
سلام گل مریم. ممنونم نازنین گل. مثل همیشه با مهربونیت شرمنده م کردی.
دوشنبه 28 دی‌ماه سال 1394 ساعت 01:35 ب.ظ
بازهم و باز هم و بازهم مبارکت باشه زاد روز چهلمین سال زندگیت.....امیدوارم وقتی شمع پنجاهم و شصتم رو هم فوت میکنی به طراوت امروز باشی و دل خوش
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنونم خواهری. شادابی و بهروزی تو هم آرزوی هماره من است
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد