صدای سالار، غم غریب نهفته در کلامش، روحم را می تکاند انگار...

از تو چه پنهان من، گم کرده ام خود را ...

چشمی بگشا... بشکن شب را ... تا با تو بگذرم از این همه غوغا...

پیدایم کن... شیدایم کن ...

آزادم کن از این سکوت بی پروا...

سکوت بی پروا... سکوتی که خود سرشار کلمه است... کلمه هایی که آتش می زنند..." و کلمه ای که قلبت را به آتش نکشاند برای تو نوشته نشده است!"

قلب که هیچ، همه وجودم در آتش می سوزد... این روزها که رنگ زندگی ام ، رنگ شعر است و غزل است و موسیقی است ... و جنون ...

جنونی که ریشه در دل همیشه بی قرار من دارد  و عهد کرده که برای همیشه بودنم، قرارم را برباید... که " من آن مرغم که افکندم به دام صد بلا خود را!"

می خوانم :

" می دانی و می پرسی ام،

ای چشم سخنگوی!

جز عشق

جوابی به سئوال تو ندارم!"( دکتر شفیعی کدکنی)

پاسخی که خود دلیل همه بی قراری هاست. اما دل که رنگ عشق بگیرد، قرار که از دلت رخت بربندد، در این روزگاری که تنهایی، ثمره ی زندگی های مدرن است، تنهاتر می شوی و تو هر بار می پرسی از او که" کیست که رهاندم از این تنهایی عظیم الا تو..."

سعدی جان می گویدم:

                                            " عافیت خواهی نظر در منظر خوبان مکن، ور کنی بدرود کن خواب و قرار خویش را"

و من باز می خوانم:" سیر همه جهان از عشق شروع می شود و من می خواهم که هر روز عشق را پررنگ تر از قبل تلفظ کنم!"

پس می خواهم از او ، چونان همیشه که :" قد دانه های ریز و پی در پی باران عاشقم بدارد!"

هر چند

             " می کند زلف دراز تو به دلهای حزین           آنچه با خسته روانان شب یلدا نکند"(صائب)

اما باز هم همنوا با موسیقی این روزهایم می خوانم از دل پیدایم کن، شیدایم کن ... آزادم کن از این سکوت بی پروا...

پی نوشت 1: 

                                      من این حروف نوشتم چنان که غیر ندانست       تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی

پی نوشت 2:  

                                   ما بی غمان مست دل از دست داده ایم         همراز عشق و هم نفس جام باده ایم

                                    بر ما بسی کمان ملامت کشیده اند                    تا روی خود ز ابروی جانان گشاده ایم

                                   ای گل تو دوش داغ صبوحی کشیده ای           ما آن شقایقیم که با داغ زاده ایم

پی نوشت 3:

جنون کلمات، وام گرفته است از شیدایی سخنان عزیزانم، دانیال، عمه طهورا، امپراطور بهار و سمیرای جان. امید که بر من ببخشایند.


نظرات (9)
دوشنبه 30 آذر‌ماه سال 1394 ساعت 07:58 ب.ظ
گاهی جنون راه را بهتر می پیماید...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
کاش درست رهنمایم شود...
سه‌شنبه 1 دی‌ماه سال 1394 ساعت 07:37 ق.ظ
خیلی خوبه که آشتی کردی با نوشتن...اینجا همیشه بی تو چیزی کم داشت
امتیاز: 0 0
پاسخ:
هنوز کلمات باهام آشتی نکردند خواهری...
سه‌شنبه 1 دی‌ماه سال 1394 ساعت 12:45 ب.ظ
از میان تمام میوه ها به یاد تو انار برمیدارم...


شیدایی دلت پاینده

ببخش که دیشب نبودم.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
به جای من انار هم میل فرمودید دیشب عمه جانم؟
سه‌شنبه 1 دی‌ماه سال 1394 ساعت 03:03 ب.ظ
سکوت،سرشار از ناگفته‌هاست....
سلام آبجی جون
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام آبجی خانوم گلم
سه‌شنبه 1 دی‌ماه سال 1394 ساعت 07:48 ب.ظ
هر لحظه اش یک درد و هر واژه اش یک درس
ما تو را اینگونه میخوانیم سهبا
امتیاز: 1 0
پاسخ:
شما بخوان تا من درد و درس را با هم به تفسیر بکشم! خیلی خوش آمدید ! احیانا سر راهتون داداش دانی من رو ندیدین مشغول آتش بازی؟
شنبه 12 دی‌ماه سال 1394 ساعت 02:41 ب.ظ
اون آینه
اون گلدون
گلای نرگس
انارهای دل شکسته...
عجب یلدایی
دوباره سلام
چقدر آرومم اینجا،
امتیاز: 0 0
پاسخ:
همیشه اروم باش گل مریم.
یکشنبه 20 دی‌ماه سال 1394 ساعت 12:28 ق.ظ
تولدتون مبارک بانو سهبای عزیز

سلام...
چقدر دلتنگ اینجا و روزهای شلوغِ گذشته ام
امیدوارم حالِ خودتون و دلتون خوبِ خوب باشه : )
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام نازنینم . چه خوشحالم از دوباره حس کردنت در این سرا. خوش آمدی
یکشنبه 20 دی‌ماه سال 1394 ساعت 03:03 ق.ظ
سلامممم آبجی جون
تولدتون مبااااارک
دلتون شاد،لبتون خندون
بهترینها نصیبتون
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام آجی زهرای گلم . ممنونم مهربون. شاد وسلامت باشی عزیز دل.
یکشنبه 20 دی‌ماه سال 1394 ساعت 08:01 ق.ظ
تولدت مبارک نرگس بانوی غزل و مثنوی...ماه بانوی عشق و مهربانی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
همیشه شرمنده مهربانی ات هستم خواهری جانم .
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد